تبليغاتX
سرای کورش و داریوش... ایران سرای کورش و داریوش... ایران

سرای کورش و داریوش... ایران

صفحه ی اصلی- تماس با ما - فرم تماس با ما

عكس تصادفي





Powered by WebGozar

موضوعات

پولهاي قديمي تاريخ صنعت هاي ايران سلسله هاي چين پادشاهان ايراني تاریخ سینما تاریخ علم تاریخ باستان تاریخ ایران مصر باستان تاریخ کلاسیک المان تاریخ شهر های ایران جشن های ایران باستان اسطوره های تاریخی بزرگان علم و پژوهش جنگ های ایرانیان بزرگان موسیقی نامهای اصیل ایرانی گالری عکسهای تاریخی خواندنی های جالب تاریخ روزشمار تاریخ مطالب متفرقه از تاریخ منبع سایت امريكا لينكستان(جديد و بهترين) ضرب المثل ها اخبار داخلي ايران(جديد) دانلود و معرفی کتاب معرفي كتاب مکان های باستانی و قدیمی زرتشت تاريخ كشور هاي جهان تاريخ كشور هاي خاورميانه پادشاهان افقانستان تاریخ نگاران تاریخ کلی اروپا امكانات فراوان وبلاگ بزرگان صورتگری ایران مشکلات و سالهای 1000 تا 1387 ارتش از ...تا ... زنان واپسین خبر ها معماری رجال سیاسی ایران خلیج فارس تبلیغات تاریخ تهران شخصیت های معروف نجوم<جدید> اولین ها (جدید) نقشه کامل ایران ِشعر های کاربران سلسله های ایران ایا میدانید؟ متفرقه history europ

لینک دوستان

ارسال ایمیل و نظرات به مدیر سایت
سراي كورش و داريوش...ايران
فتوبلاگ تخصصی وبلاگ
دامنه وبلاگ1
دامنه وبلاگ 2
نقشه انلاین
وبلاگ سرای کورش و داریوش...ایران 2
عضویت در وبلاگ
دانلود تولبار اختصاصی وبلاگ
شاهانه
سایت سرای کورش و داریوش...ایران
وطن پرست
بخش خاندان بزرگ نقی گنجی
سرزمین جاوید من
دانلود تولبار سرای کورش و داریوش...ایران
سدره
جاوید ایران
بهترین سایت شعر و شاعران
اهنگسازان.صدای اهورا
عكس هاي جنجالي
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آرشيو

آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

نويسنده

نوید نقی گنجی

آمار سايت

»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن ! به مدير وبلاگ ايميل بزنيد ! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها! لينک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati

لوگوي دوستان

كد جاوا


تبليغات


محل قرار گيري تبليغات رايگان شما..... www.melaak.com......

انقلاب مشروطه

نويسنده : نوید نقی گنجی

 انقلاب مشروطه

انقلاب چگونه آغاز شد؟

کشور خواب آلود ايران از خواب ديرين سر بر آورده بود. اخگري لازم بود تا آتش روشن شود. قند در تهران گران شد و تندي صدراعظم عين الدوله آتش را دامن زد. علاءالدوله حاکم تهران، که مرد بيپروايي بود، به دستور صدراعظم در روز دوشنبه 14 شوال 1323 ه. ق. هفده نفر از بازرگانان و دو نفر از سادات را به جرم گران کردن بهاي قند و شکر به چوب بست. اين کار بهانه به دست مدعيان داد و کشمکش ميان دولت و مردم در گرفت. علاوه بر بازاريان جمعي از روشنفکران و علماي روحاني و اهل منبر، هر يک به جهتي خاص، به گروه مخالفان پيوسته در رأس جنبش قرار گرفتند و در مساجد و منابر و مکتبخانه ها و زيارتگاهها و بازار به تبليغ و اشاعه اصول اداره جديد برخاستند.  اين حادثه مقدمه و پيش درآمد انقلاب بود.

انقلاب بر سر مظالم شاه و درباريان و وابستگي شاه قاجار به دربار روسيه پديد آمد و عنوان برکناري عين الدوله و عزل مسيو نوز بلژيکي و حاکم تهران و تأسيس "عدالتخانه" داشت و به صورت تعطيل عمومي آغاز شد.

 

صدور فرمان مشروطيت

مردم و علما در 16 شوال سال 1323 ه. ق. به زاويه حضرت عبدالعظيم روي آوردند (هجرت صغري) و جنبش به مشهد، کرمان، فارس و جاهاي ديگر سرايت کرد.  شاه وعده عزل عين الدوله و تشکيل عدالتخانه را داد و سروصداها خوابيد. اما نه تنها به قول خود عمل نکرد، بلکه تظاهر کنندگان را در فشار گذاشت و در نتيجه اين عهد شکني بر دامنه جنبش مردم افزوده شد و کار به زد و خورد کشيد.  سال بعد - در 23 جمادي الاول 1324 ه.ق. - بازارها بسته شد و علما به قم مهاجرت کردند (هجرت کبري) و عاقبت سه روز بعد، گروهي از مردم تهران در سفارت انگيس متحصن شدند.

نهضت به تبريز و اصفهان و شيراز هم بسط يافت. عين الدوله استعفا کرد و ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله "با رويي نرم و دم گرم" به جاي او آمد. علما به شهر برگشتند و شاه، که از هيجان مردم به وحشت افتاده و احساس خطر کرده بود، خواهي نخواهي در 14 جمادي الاخر سال 1324 ه.ق. به صدور فرمان مشروطيت و تأسيس مجلس شوراي ملي، مرکب از برگزيدگان ملت، تن داد.

.: ادامه مطلب :.

لينک ثابت |سه شنبه 12 خرداد1388| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


كمك فوري براي نادرشاه افشار

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

كمك فوري براي نادرشاه افشار

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

معروف است كه نادر شاه افشار پس از شكست از عثماني به ميرزا مهدي خان منشي خود گفت : از سركردگان ولايت كمك بخواه تا فورا به ياري ما بشتابند ، او هم همان طوري كه رسم منشيان متملق آن روزگار بود ، در نامه اي اشاره كردكه : « به اردوي كيوان شكوه چشم زخمي وارد آمده ! الي آخر ....... وقتي نامه را براي نادر خواندن سخت عصباني شد و فرياد زد : (( اين حرف ها چيست ؟ بردار بنويس : « فلان ...... خواهر و مادرتان را پاره كردند، هر چه ممكن است زودتر خودتان را برسانيد !!))

لينک ثابت |پنجشنبه 8 اسفند1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


پيغام ظل السطان

نويسنده : نوید نقی گنجی


 

پيغام ظل السطان

  

« ظل السلطان » حاكم مقتدر اصفهان در عهد ناصري ، روزي در سرماي سخت زمستان دركالسكه مجهز و محصور از شيشه خود نشسته بودو گردش مي كرد . در راه ناگهان ابرها بهم برآمد و كولاك و توفان شديدي توام با ريزش برف سنگيني دست به حمله و يورش بيرحمانه زد ! ظل السلطان كه مي خواست نشان دهد حتي از قدرت طبيعت هم بيمي ندارد و از آن والاتر و قدرتمندتر است ، در حاليكه شيشه كالسكه محل جلوس وي ، امكان رخنه سرما و برف و كولاك را نمي داد و در جايگاه خود آسوده لميده بود ، كمي شيشه كالسكه را پائين كشيد و به سورچي نگون بخت كه سرپناهي نداشت و ضربه هاي كولاك و توفان را نوش جان كرد، گفت : « از قول من به اين كولاك و بوران ، پر قدرت بگو كه زحمت بيهوده اي مي كشي ، ما درجاي گرم و نر مي نشسته ايم و شما قادر به هيچ كاري در باب ناراحت كردن و تشويش خاطر ما نيستي ! » چند لحظه بعد ، سورچي بيچاره كه از شدت سرما بر خود مي لرزيد سربرگداند و خطاب به ظل السلطان گفت : « قربان ! پيغامتان را به كولاك و توفان رساندم ، آن ها در جواب فرمودند كه به حضرت والا بگو كه درست است اما زورمان به حضرت ايشان نمي رسد ، ولي پدر پدرسوخته سورچي ايشان را در مي آوريم و حقش را كف دستش مي گذاريم ومي دانيم چه بلايي بر سر او بياوريم !

لينک ثابت |سه شنبه 5 آذر1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


خاطرات ملکه توران

نويسنده : نوید نقی گنجی

خاطرات ملکه توران

 

 [بالماسكه‌ در دربار]

 دو هفته‌ بعد به‌ من‌ گفتند كه‌ والاحضرت‌ شمس‌ تهيه‌ بالماسكة‌ كوچكي‌ در همان‌ منزل‌ خودشان‌ نموده‌، شما و همشيره‌هاي‌ كوچكت‌ هم‌ لباس‌ تهيه‌ نموده‌ بيائيد. البته‌ چون‌ هنوز حجاب‌ برداشته‌ نشده‌ بود و تازه‌ گفتگويش‌ بود، در يك‌ سالن‌ اندرون‌، كه‌ آن‌ موقع‌ در همين‌ محل‌ گارد مخصوص‌ امروز و حياط‌ كلفتي‌ قديم‌ من‌ واقع‌ شده‌ بود، برپا مي‌شد. هنوز اين‌ كاخ‌ها و اين‌ تجملات‌ امروز برپا نشده‌ بود و تازه‌ عمارت‌ مرمر خود اعليحضرت‌ هم‌ نيمه‌كاره‌ بود و هنوز اعليحضرت‌ رضاشاه‌ در ديوانخانة‌ قديم‌، كه‌ عجالتاً قصر علياحضرت‌ ملكه‌ مادر به‌ جاي‌ آن‌ ساخته‌ شده‌ است‌، بودند. عصمت‌ خانم‌ هم‌ در حياط‌ اندروني‌ سالار لشكر، پسر فرمانفرما و شهدخت‌ها هم‌ كه‌ هنوز شوهر نداشتند پيش‌ علياحضرت‌ بودند. در همين‌ عمارت‌، كه‌ در آن‌ موقع‌ علياحضرت‌ زندگي‌ مي‌كردند، سالني‌ بود به‌ طول‌ ده‌ و به‌ عرض‌ شش‌ متر كه‌ جلو آن‌ ايوان‌ سرتاسري‌ مطابق‌ فرم‌ بيست‌ سال‌ پيش‌ واقع‌ و در گوشه‌ چهارراه‌ خيابان‌ پهلوي‌ و اميريه‌ كه‌ هنوز ساخته‌ نشده‌ بود قرار داشت‌. در اين‌ سال‌ فكر اعليحضرت‌، همان‌ روي‌ ساختمان‌ قصر مرمر بود.

 

مختصر، من‌ چون‌ تا به‌ حال‌ جز افسانه‌اي‌ از اين‌ مجالس‌ شنيده‌ ولي‌ نديده‌ بودم‌ و نمي‌دانستم‌ لباس‌ آن‌ چه‌ بايد باشد، ابتدا خواستم‌ نروم‌. بعد به‌ اصرار خواهرهايم‌ كه‌ جوان‌ بودند و ميل‌ داشتند در اين‌ بالماسكه‌ حاضر شوند، من‌ براي‌ خود لباس‌ روستائي‌ تهيه‌ نمودم‌ كه‌ با همان‌ عكس‌ برداشتم‌؛ يكي‌ از خواهرهايم‌ لباس‌ قرمزي‌ كه‌ تمامش‌ را با [ ... ] بيابان‌ طور جالب‌ توجهي‌ درست‌ كرد با كلاه‌ و كيف‌؛ و خواهر كوچكم‌ چون‌ خيلي‌ شبيه‌ مادرم‌ هم‌ بود، چهارقد قالبي‌ با نيم‌ تنة‌ شش‌ ترك‌ و شليته‌، خود را مثل‌ مد پنجاه‌ سال‌ قبل‌ درست‌ كرد.

 

در ساعت‌ هشت‌ شب‌ به‌ اندرون‌ رفتم‌. البته‌ مرد نبود و عده‌اي‌ فاميل‌ و دوستان‌ نزديك‌، كه‌ در حدود صد نفر مي‌شدند، در اين‌ بالماسكه‌ خصوصي‌ دعوت‌ داشتند. شهدخت‌ شمس‌ لباس‌ ماري‌ آنتوانت‌ و اشرف‌ لباس‌ يكي‌ از ملكه‌هاي‌ قديم‌ ديگر، علياحضرت‌ هم‌ چادر و چاقچور و روبند و در كنجي‌ نشسته‌ بود كه‌ شناخته‌ نشود و مردم‌ را تماشا نمايد. دو سه‌ ساعتي‌ مجلس‌ طول‌ كشيد. قدري‌ جوان‌ها رقصيدند. من‌ هم‌ اگرچه‌ در اين‌ سال‌ بيش‌ از بيست‌ و نه‌ ـ سي‌ سال‌ نداشتم‌ و صورتم‌ هم‌ كاملاً جوان‌ بود، ولي‌ روحي‌ به‌ قدري‌ پير و شكسته‌ داشتم‌ كه‌ ابداً سرشور رقصيدن‌ و داخل‌ جوان‌ها شدن‌ را نداشتم‌، گوشه‌يي‌ ايستاده‌ مردم‌ را تماشا مي‌كردم‌. پس‌ از دو ساعت‌ ماسك‌ها برداشته‌ شد و همه‌ همديگر را شناختند. و البته‌ ميزي‌ هم‌ براي‌ تنقلات‌ در سالن‌ ديگر حاضر بود كه‌ همه‌ چيزي‌ خوردند. من‌ با علياحضرت‌ و چند نفر خانم‌ ديگر به‌ اتاِق ديگري‌ رفته‌ مشغول‌ صحبت‌ شديم‌. و مجلس‌ تا ساعت‌ دوازده‌ طول‌ كشيده‌ به‌ منزل‌هامان‌ رفتيم‌.

 

[كشف‌ حجاب]

ديگر اتفاق قابل‌ توجه‌ كه‌ در اين‌ سال‌ روي‌ داد، موضوع‌ رفع‌ حجاب‌ روز 17 دي‌ 1313 1 بود. اين‌ صحبت‌ از چند ماه‌ قبل‌ ادامه‌ داشت‌. البته‌ عده‌اي‌ از خانم‌هاي‌ روشنفكر مرتباً به‌ اعليحضرت‌ و علياحضرت‌ عريضه‌ مي‌دادند كه‌ ما تا كي‌ در اين‌ كفن‌هاي‌ سياه‌ باشيم‌؟ تا كي‌ از مردم‌ متمدن‌ عقب‌ باشيم‌ 2 ؟ امروزه‌ كه‌ به‌ همت‌ اعليحضرت‌ مملكت‌ ما دارد اين‌ طور پيش‌ مي‌رود، دخترها داخل‌ پيش‌آهنگي‌ شده‌اند، چرا ما هنوز مجبور باشيم‌ خود را مثل‌ لولو بسازيم‌؟ البته‌ اعليحضرت‌ هم‌ به‌ واسطة‌ آن‌ كه‌ به‌ تركيه‌ رفته‌ و پيشرفت‌ آنها را ديده‌ و هماهنگي‌ زنهاي‌ آنجا را با مردهاشان‌ به‌ واسطة‌ رفع‌ حجاب‌ ديده‌ بود، بدين‌ كار تمايل‌ داشت‌ و همچنين‌ علياحضرت‌ هم‌ كه‌ چهار ماه‌ در سوئيس‌ بود تا اندازه‌اي‌ به‌ برداشتن‌ چادر و آزادي‌ معتاد و ميل‌ داشت‌ هرچه‌ زودتر اين‌ موضوع‌ عملي‌ شود، شهدخت‌ها نيز كه‌ از همان‌ موقع‌ كه‌ از سوئيس‌ برگشتند، ديگر چادر به‌ سر نكردند. ولي‌ مصلحت‌ آن‌ دانستند كه‌ چون‌ علياحضرت‌ به‌ اروپا رفته‌ و ممكن‌ است‌ اين‌ موضوع‌ قدري‌ سروصداي‌ علما را در بياورد و حال‌ هم‌ فوراً نمي‌شود كشف‌ حجاب‌ نمود، اين‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفتند ابتدا در ماه‌ آبان‌ به‌ زيارت‌ مشهد مقدس‌ بروند، بعد خيال‌هاي‌ ديگر را عمل‌ نمايند. اين‌ بود كه‌ در دهم‌ آبان‌ باز به‌ طرف‌ مشهد مقدس‌ علياحضرت‌ حركت‌ نمود.

 

[سفر مشهد]

 در اين‌ سفر هم‌ باز من‌ همراه‌ بودم‌ و همان‌ ماشين‌ كوچك‌ خود را هم‌ قرار شد ببرم‌. البته‌ اين‌ مرتبه‌ عده‌ همراهان‌ كمتر از دفعة‌ پيش‌ بود. پنج‌ ماشين‌، يكي‌ علياحضرت‌، من‌ و دو نفر از همشيره‌هاي‌ علياحضرت‌ و دادستان‌ شوهرخواهر و پيشكار علياحضرت‌، يكي‌ شهدخت‌ها و دو ـ سه‌ نفر خراساني‌ها و همراهان‌ خودشان‌، در ماشين‌ من‌ هم‌ دو ـ سه‌ نفر از خانمهاي‌ دوستان‌ كه‌ علياحضرت‌ با خود مي‌آورد و دو ماشين‌ هم‌ مستخدمين‌ كه‌ با شوفر سه‌ نفر آنها مال‌ من‌ بودند.

 

باز به‌ ترتيب‌ سابق‌ از تهران‌ حركت‌ نموده‌، ولي‌ اين‌ مرتبه‌ راه ها بهتر و روز اوّل‌ را يكسره‌ به‌ سمنان‌ و شب‌ دوم‌ شاهرود، شب‌ سيّم‌ سبزوار و شب‌ چهار نيشابور و غروب‌ روز پنجم‌ به‌ مشهد مقدس‌ رسيديم‌. البته‌ در تمام‌ طول‌ راه‌ مثل‌ دفعة‌ اوّل‌ پيشوازهاي‌ زياد و قرباني‌هاي‌ فراوان‌ و پذيرائي‌هاي‌ بسيار مجلل‌ به‌ جا آوردند. در خود مشهد هم‌ تمام‌ اهل‌ خراسان‌ تا چهار فرسخي‌ و سه‌ فرسخي‌ پيشواز آمده‌. در آن‌ موقع‌ هم‌ باز توليت‌ با اسدي‌ بود كه‌ بايستي‌ مهماندار ما باشد. حياط‌هاي‌ باغ‌ سابق‌ را كه‌ منزل‌ توليت‌ بود، اين‌ دفعه‌ به‌ كلي‌ تغيير داده‌ حياط‌هاي‌ قديمي‌ را كوبيده‌ و بناهاي‌ جديدي‌ به‌ پا نموده‌ بودند. اين‌ مرتبه‌ درِ باغ‌ توليت‌ در خيابان‌ باز مي‌شد و گارد مخصوصي‌ جلوي‌ آن‌ گذارده‌ شده‌ بود. حياط‌ ديگري‌ هم‌ كه‌ منزل‌ خانم‌ اسدي‌ و پسرهايش‌ بود، مجاور همين‌ باغ‌ واقع‌ شده. ابتدا ورود حرم‌ را قرقِ كرده‌ و يكسر همگي‌ به‌ زيارت‌ مشرف‌ شديم‌. ولي‌ براي‌ من‌ در هر محفل‌ و منظره‌اي‌ جز فكر ناراحت‌ و دلتنگي‌ فراوان‌ چيزي‌ نبوده‌؛ به‌ فكر آنكه‌ در مسافرت‌ قبل‌ شاهپور چهار ساله‌ و با من‌ بود و عجالتاً فرسنگ‌ها از من‌ دور مي‌باشد، گرية‌ زيادي‌ در حرم‌ مطهر نمودم‌ و از او درخواست‌ نمودم‌ كه‌ روزي‌ برسد كه‌ من‌ از اين‌ دلتنگي‌ها نجات‌ پيدا كنم‌ و بشود كه‌ با فاميل‌ خود و پسرم‌ دوباره‌ به‌ زيارت‌ امام‌ هشتم‌ نائل‌ شوم‌. پس‌ از زيارت‌ و طواف‌، به‌ طرف‌ منزل‌ توليت‌ كه‌ براي‌ پذيرائي‌ تأمين‌ شده‌ بود برگشتيم‌. در آنجا هم‌ خانم‌ اسدي‌ و عروسش‌، خانم‌ سلمان‌ اسدي‌، ساير خانم‌ها ـ خانم‌ استاندار و فرمانده‌ لشكر ـ همه‌ حد اعلاي‌ پذيرائي‌ را به‌ جاي‌ آورده‌. شام‌ مفصل‌ تهيه‌ شده‌ بود. پس‌ از صرف‌ شام‌، خانم‌ها اجازه‌ مرخصي‌ گرفته‌ و ما هم‌ براي‌ استراحت‌ به‌ اتاقِهاي‌ خود رفتيم‌. يك‌ اتاقِ خواب‌ براي‌ علياحضرت‌ و بدري‌ خانم‌، يكي‌ براي‌ من‌ و خانم‌ دكتر عزيزالله خان‌، يكي‌ براي‌ والاحضرت‌ شمس‌ و همراهش‌، ديگري‌ براي‌ والاحضرت‌ اشرف‌ و يكي‌ براي‌ دادستان‌ و خانمش‌. بالاخره‌ تمام‌ اتاقها مرتب‌ شد. اتاق من‌ و علياحضرت‌ مشرف‌ به‌ هم‌ بود و هر آن‌ كه‌ ميل‌ داشتيم‌، به‌ اتاق يكديگر رفته‌ و با كمال‌ صميميت‌ چهل‌ روز تمام‌ در اين‌ عمارت‌ زندگي‌ كرده‌ و هر روز را يك‌ مرتبه‌ براي‌ زيارت‌ و بقيه‌ را يا براي‌ اسبدواني‌ مي‌رفتيم‌ يا به‌ دعوت‌هاي‌ اشخاص‌ و استاندار و فرمانده‌ لشكر و سايرين‌ و باغ‌ها و جاهاي‌ مصفاي‌ خراسان‌ را سياحت‌ كرديم‌. بالاخره‌، براي‌ مدت‌ اقامت‌ ما را در مشهد برنامه‌ مرتبي‌ تعيين‌ كرده‌ بودند كه‌ همه‌ روز ما مشغول‌ بوديم‌. دو سه‌ مرتبه‌ هم‌ كاغذ والاحضرت‌ها كه‌ به‌ تهران‌ رسيده‌ بود، براي‌ علياحضرت‌ و من‌ رسيد و ما هم‌ از همانجا جواب‌ نوشته‌ و شرح‌ زيارت‌ و گردش‌هاي‌ خود را مي‌داديم‌. شاهپور خيلي‌ در كاغذهايش‌ اظهار خوشوقتي‌ مي‌كرد كه‌ اين‌ پيشامد قدري‌ از تألمات‌ من‌ مي‌كاهد. و در واقع‌ هم‌ همين‌ طور بود و خيلي‌ تخفيف‌ در دلتنگي‌ من‌ داد. پس‌ از چهل‌ روز تصميم‌ گرفتند كه‌ برگرديم‌ و براي‌ پانزده‌ آذر بود كه‌ به‌ همان‌ تفاصيل‌ رفتن‌ به‌ تهران‌ برگشتيم‌.

 

 [بازگشت‌ به‌ تهران‌ و كشف‌ حجاب]

 پس‌ از چند روز ديدوبازديدهاي‌ زوار كه‌ در آن‌ روزها اهميت‌ خاصي‌ داشت‌، باز به‌ حال‌ عادي‌ برگشته‌؛ تنها مشغوليات‌ من‌ در اين‌ موقع‌ همان‌ سرگرمي‌ به‌ درس‌ فرانسه‌ در سه‌ روز و همشيره‌ كوچكترم‌ بود كه‌ محض‌ تنهائيم‌ پيش‌ خود آورده‌ بودم‌. در اين‌ موقع‌ صحبتي‌ كه‌ ما بين‌ مردم‌ زياد شيوع‌ داشت‌، همان‌ قضاياي‌ رفع‌ حجاب‌ بود كه‌ بعضي‌ موافق‌ و عده‌اي‌ قديمي‌ها و فناتيك‌ها كاملاً مخالف‌ بودند، ولي‌ از ترس‌ رضاشاه‌ دم‌ نمي‌زدند. بالاخره‌، روز 17 دي‌ 1313 [1314]، روزي‌ كه‌ بايستي‌ حجاب‌ برداشته‌ شود، فرا رسيد. قرار بود با تشريفات‌ تمام‌ در دانشسراي‌ دختران‌، در خيابان‌ سفارت‌ آمريكا كه‌ امروز به‌ اسم‌ خيابان‌ روزولت‌ معروف‌ است‌، عده‌اي‌ از دانش‌آموزان‌ دختر و معلمانشان‌ در حضور اعليحضرت‌ و شهدخت‌ها بدون‌ حجاب‌ حاضر شده‌ و كليه‌ وزرا با خانم‌هاشان‌ و وكلا و استادان‌ دانشكده‌ و دانشسراها با خانم‌هاشان‌ آمده‌، مجلس‌ جشن‌ تشكيل‌ داده‌ و به‌ تمام‌ ولايات‌، ايالات‌ و شهرهاي‌ كوچك‌ نيز تلگراف‌ زده‌ شد كه‌ همه‌ در اين‌ روز جشن‌ گرفته‌ و در هر كجا استاندار يا فرماندار، فرمانده‌ لشكر، افسران‌، رؤساي‌ دوائر و معلمين‌ با خانم‌هاشان‌ جمع‌ شده‌ و اعلام‌ عمومي‌ رفع‌ حجاب‌ نمايند. خيابان‌هاي‌ شمالي‌ شهر، خط‌ عبور اعليحضرت‌ و دم‌ دانشسرا جمعيت‌ فوق‌ِالعاده‌اي‌ بود. قسمت‌ انتظامي‌ و نگاهباني‌ نظامي‌ هم‌ كاملاً مراقب‌ بودند. من‌ هم‌ براي‌ تماشا با همشيره‌ها رفته‌ بودم‌، ولي‌ آن‌ روز با چادر و قرار بود روز بعد بدون‌ حجاب‌ خدمت‌ علياحضرت‌ برويم‌. البته‌ شدت‌ جمعيت‌ نمي‌گذاشت‌ درست‌ تماشا نماييم‌. ولي‌ موقع‌ برگشتن‌ اتومبيل‌هاي‌ شاه‌ و علياحضرت‌، شهدخت‌ها و وزرا با خانم‌هاشان‌ را كاملاً ديديم‌ و به‌ منزل‌ برگشتيم‌. عده‌اي‌ تصور انقلاب‌ و شورش‌ عظيمي‌ را در آن‌ روز حدس‌ مي‌زدند. ولي‌ با پيش‌بيني‌ و فكر راسخ‌ رضاشاه‌ چنان‌ بي‌سروصدا و مرتب‌ اين‌ امر به‌ اين‌ مهمي‌ انجام‌ گرفت‌ كه‌ نفس‌ از احدي‌ در نيامد.

 

روز بعد من‌ و عده‌اي‌ از خانم‌ها مجبور بوديم‌ بي‌حجاب‌ به‌ حضور علياحضرت‌ برويم‌ و حتماً با كلاه‌. اين‌ عمل‌ البته‌ براي‌ امثال‌ من‌ كه‌ ابداً با مجالس‌ شب‌نشيني‌ و حتي‌ با مردهاي‌ غيرمحرم‌ خود فاميل‌ ننشسته‌ بودم‌، خيلي‌ مشكل‌ بود. ولي‌ ناچار خود را آماده‌ كرده‌، همان‌ دم‌ منزل‌ سوار اتومبيل‌ شده‌ و دم‌ اندرون‌ پياده‌ شده‌ كه‌ چند قدم‌ بيشتر فاصله‌ نبود، حضور علياحضرت‌ كه‌ عده‌ زيادي‌ هم‌ از خانم‌ها آمده‌ بودند رسيديم‌. عده‌اي‌ اظهار خوشنودي‌ از اين‌ پيشامد و عده‌اي‌ اظهار خجالت‌ از اين‌ كه‌ چطور بي‌حجاب‌ نزد آقايان‌ حاضر شوند مي‌نمودند. در آن‌ روز اجازه‌ داده‌ شده‌ بود كه‌ پيشخدمت‌هاي‌ مرد خدمت‌ اندرون‌ را بنمايند و علياحضرت‌ اصرار داشت‌ كه‌ بايستي‌ براي‌ تمام‌ كلفت‌ها هم‌ كلاه‌ تهيه‌ نمايند و آنها را با خود به‌ سينما و بيرون‌ ببرند تا عادت‌ نمايند. پس‌ از صحبت‌هاي‌ زياد به‌ منزل‌ مراجعت‌ كرديم‌. روز بعد، در خيابان‌ لاله‌زار به‌ مغازه‌ كلاه‌دوزي‌، كه‌ از شدت‌ جمعيت‌ راه‌ نبود، رفته‌ كه‌ براي‌ كلفت‌ها و خواهرهايم‌ چندين‌ كلاه‌ خريداري‌ نمودم‌. آدم‌ها را هم‌ با خود برده‌ بودم‌ كه‌ اندازه‌ سرشان‌ كلاه‌ تهيه‌ شود. حالت‌ مضحكي‌ داشت‌ : زن‌ شصت‌ ساله‌ ـ پنجاه‌ ساله‌ با سر طاس‌، ريخت‌هاي‌ غيرمناسب‌!

 

در هرصورت‌، چندين‌ كلاه‌ خريداري‌ كرده‌ و قرار شد همان‌ شب‌ همه‌ را هم‌ به‌ سينما ببرم‌. وضعيت‌ داخل‌ سينما شدن‌ آنها با اين‌ كلاه‌ها خيلي‌ خنده‌آور بود. بيچاره‌ها از شدت‌ خجالت‌ سر خود را هم‌ بلند نمي‌كردند. در هر حال‌، اين‌ كار ادامه‌ پيدا كرد و جداً از اشخاصي‌ كه‌ با روسري‌ و چادر نماز بودند، جلوگيري‌ مي‌نمودند. عده‌اي‌ مجبور شدند ماه‌ها از خانه‌ خارج‌ نشوند، عده‌اي‌ هم‌ اهميتي‌ نداده‌ از خدا مي‌خواستند؛ و عده‌اي‌ هم‌ فقط‌ براي‌ اطاعت‌ امر ديگر صدايي‌ از خود بروز نمي‌دادند. به‌ واسطه‌ اين‌ پيشامد جشن‌ها و مهماني‌هاي‌ زيادي‌ بين‌ اغلب‌ فاميل‌ها داده‌ شد كه‌ عده‌اي‌ از خانم‌هاي‌ محترم‌ كه‌ با فاميل‌هاي‌ نامحرمشان‌ كه‌ ابداً برخورد هم‌ نمي‌كردند، دور هم‌ جمع‌ شوند و كاملاً همديگر را بشناسند. البته‌ بين‌ فاميل‌ ما هم‌ چندين‌ از اين‌ مهماني‌ها شد. عده‌اي‌ از فاميل‌ كه‌ تا آن‌ وقت‌ جز اسمي‌ از من‌ مرا نديده‌ و نمي‌شناختند، مرا ديده‌ و اغلب‌ اظهار تأسف‌ پيش‌ خانم‌هاشان‌ مي‌خوردند كه‌ چرا اين‌ پيشامد براي‌ [ ... ]  شده‌. ما تا به‌ حال‌، با آنكه‌ فاميل‌ بوديم‌، تصور مي‌كرديم‌ شايد ايشان‌ زشت‌ رو يا بدرفتار بودند و حتي‌ گفته‌هاي‌ شماها را باور نمي‌كرديم‌. واقعاً جاي‌ تأسف‌ است‌ كه‌ چرا اشخاص‌ خوب‌، شانس‌ درستي‌ ندارند.

 

سال‌ 1313 [1314] هم‌ با اتفاقات‌ زيادي‌ كه‌ براي‌ من‌ رخ‌ داد به‌ پايان‌ رسيد و در اين‌ سال‌ بود كه‌ من‌ به‌ واسطه‌ تنهايي‌ اغلب‌ كنار كرسي‌ با دل‌ تنگ‌ به‌ سر برده‌، مشغول‌ نوشتن‌ سرگذشت‌ خود شدم‌.

 

____________________________________

 

[3237-1]

 [4700- 4]

 [1910-1]

زنان محجبه خانواده دفتري قبل از واقعه کشف حجاب.     

تاج الملوک پهلوي

رضاشاه هنگام بازديد از يک مدرسه دخترانه بعد از واقعه کشف حجاب

     

 

 [1052- 1پ]
 از چپ : شمس، محمدرضا و اشرف پهلوي
 

 17 دي ماه

لينک ثابت |سه شنبه 5 آذر1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


اسکندر مقدونی که بود؟

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

اسکندر مقدونی که بود؟

 

ااسکندر مقدونی پسر فیلیپ دوم مقدونی(جلوس 336- فوت 323 ق.م)، به سن 20 سالگی پس از مرگ پدر بر تخت سلطنت مقدونیه جلوس کرد. پدر اسکندر، فیلیپ یا فیلیپوس در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعه ی صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه می شد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمه ای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت.

پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت جلوس کرد. وی مردی باهوش و مطلع از آداب و علوم عصر خود و دارای عزمی قوی و همتی بلند بود. اسکندر در بهار سال 334 با 40 هزار تن به عزم تسخیر ایران از هلسپونت(داردانل) گذشت و رهسپار آسیای صغیر گردید و پس از جنگی که در گرانیکوس کرد، مستملکات یونان را به تصرف درآورد. وی از کاپادوکیه گذشت و وارد جلگه های کیلیکیه شد و در ایسوس(Issus) کنار خلیج اسکندرون با سپاهیان ایران جنگید و پیروز گشت. پس از این رویداد داریوش سوم پادشاه ایران پیشنهاد صلح داد ولی او نپذیرفت و به سوی سوریه رفت و پس از تسخیر آن نواحی به جانب مصر روانه شد و آن کشور را گرفت.

اسکندر پس از فتح مصر، در سال 331 از مصر به سوریه بازگشت و از آنجا رهسپار بین النهرین گردید و در جلگه گوگامل(Gaugamel) نزدیک اربل جنگ شدیدی بین سپاهیان اسکندر و لشکریان داریوش درگرفت و این بار هم اسکندر فاتح شد. پس از آن به تدریج ایران به دست اسکندر افتاد. وی خود را شاهنشاه ایران خواند و دختر داریوش را به زنی گرفت.

اسکندر پس از تصرف ایران راهی هندوستان شد و تا دره ی پنجاب پیش رفت و در 324 به ایران بازگشت و رهسپار بابل گردید، ولی بر اثر خستگی و تحمل مشقات و تبی که از باتلاق های جنوبی بر او عارض شده بود در سن 32 سالگی در قصر نبوکد نصر در بابل درگذشت. جنازه او را به اسکندریه برده و به خاک سپردند.

اسکندر به انتشار تمدن و زبان یونانی در شرق بسیار کمک نمود و افزون بر 60 شهر به نام اسکندریه در نقاط مختلف بنا نهاد.

لينک ثابت |دوشنبه 13 خرداد1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


حکومت ماد

نويسنده : نوید نقی گنجی

: سرزمین ماد ( مادها )

طوایف ماد :

مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی در مجموع معلوم می گردد که سه طایفه از شش طایفه

تشکیل دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان (کردوخی ها و میتانی ها) ، ستروخاتیان (ساگارتی ها،

 کرمانجها) وبودیان (لرها) متعلق به کردها و لرها بوده و سه طایفه مادی دیگر عبارت بوده اند

ازآریزانتیان (طایفه نجبای ماد) که درحدود کاشان میزیسته اند و مغها که در ناحیهً بین رغهً آذربایجان

(مراغه) و رغهً تهران ( ری ) ساکن بوده اند و سرانجام پارتاکانیان (یعنی مردمی که درکنار رود زندگی

 می کنند) همان مردم منطقهً اصفهان بوده اند.

مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان

 کرمانشاهان کنونی) مادی های ساگارتی میزیسته اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی

 زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده اند. نام همین طوایف است که

در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین

 طایفه ساگارتی ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی

 طولانی را در مناطق ماد ها بوده و بعدها رو به جنوب رفته اند.

ظهور پادشاهی ماد

به گفته مورخین یونانی، پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، در حدود سال

708 قبل از میلاد، رهبر یکی از قبایل مادی دیاکو بوسیله مجلس اتحادیه، به عنوان رهبر قبایل مادی

 انتخاب شده و وظیفه تشکیل یک دولت مرکزی به عهده وی گذاشته می شود. این رهبر، دیاکو

(دیوکس در یونانی) با متحد کردن قبایل پراکنده مادی و برقراری قوانین مختلف، به عنوان اولین رهبر

ماد شناخته می شود و اوست که پایتخت خود را در همدان امروز (هنگمتان، همریشه با هنگمن و

انجمن، به معنای محل جمع شدن) قرار می دهد.

یکی از کتیبه های آشوری از شخصی به نام دیاکو ، بیست سال قبل از تاریخ انتخابش به عنوان شاه

مادها، نام می برد. این شخص آغاز کننده چند شورش برعلیه دولت آشور است که برای خواباندن

آنها، حضور شخص امپراتور آشور لازم است. دیاکو و تمام اعضای خانواده اش به تبعید محکوم می ـ

 شوند و نام او در کتیبه ها دیگر نمی آید. بیست سال بعد، دیاکو به عنوان شاه ماد انتخاب می شود

 و با پایه گذاری دولت ماد، به عنوان یک دشمن متمرکز آشور، دوباره به صحنه تاریخ بازمی گردد

شاهان ماد

۱. دیاکو

دیاکو در (728 پ.م.) به شاهی رسید و شهر همدان (هگمتانه آنروزگار) را پایتخت خویش قرار داد.

 وی دستور ساخت هفت دیوار تودرتو و استوار را در همدان داد که درون این دیوارها باغ و بیشه و

بوستان فراوانی پدید آوردند. این سازه شگفت‌انگیز پایتخت ایران آن روزگار بود. دیاکو53 سال

پادشاهی کرد.

۲. فرورتیش

پس از او فرورتیش 22 سال (دوره حکومت: 675-653 پ.م.) حکومت کرد و قبائل ایرانی را به اطاعت کشید. انگاه وارد جنگ با دولت آشور شد ولی در برابر آشوریها شکست یافت و کشته گردید. فرورتیش بر سرزمین ماد از حدود ری تا اصفهان و آذربایجان و کرمانشاه و کردستان و همدان سلطنت میکرده است.

بیشتر حکومت فرورتیش به نظم دادن به قبایل مادی و جنگیدن با دشمنان خارجی گذشت. مدارک آشوری و بابلی به خطراتی که مادها از شرق خود احساس می کردند اشاره نمی کند، اما قبایل شمال دولت ماد (سکاها و کیمری ها )، از اهمیت خاصی برای مادها و آشوری ها برخوردار بودند. در حدود اوایل قرن هفتم قبل از میلاد، در زمان حکومت دیاکو و اوایل حکومت فرورتیش، قبایل کیمری ها که از صحرانشینان دشتهای جنوبی دریای سیاه بودند، به ماد و آشور حمله کردند. امکان ایرانی بودن قبایل کیمری ها ، احتمالا" دلیل اصلی آنها برای تشکیل یک اتحادیه با مادها برعلیه دولت آشور بود. حملات کیمری به آشور ضرباتی به آن دولت وارد کرد، اما در شکست دادن کامل آشور و پادشاه بزرگ آن، آشورحدون، ناموفق بود.

۳. خشتریته

پس از فرورتیش رهبری مادها را خشتریته (دوره حکومت: 653-625 پ.م.) در دست گرفت. به دنبال

حمله مجدد اشور به مادها خشتریته برای پایان دادن به حملات اشور با ماننا و سکاها  پیمان

 دوستی بست و عملا با اشور وارد جنگ شد. داستان سلطنت سکا ها در ماد خطا است دولت ماد

 در این فاصله قدرت خود را مستحکم کرد. خشتریته در سال 625 پ. م. در گذشت.

۴.هووخشتره

پس از خشتریته، پسر ش  هووخشتره (کیاکسار)(کیخسرو) (دوره حکومت: ۶۲۵ تا ۵۸۵ پ.م.) به

شاهی رسید. هووخشتره اولین پادشاهی است که یک سلطنت سراسری را در ایران تشکیل داد

و ایران را به عنوان یک قدرت مهم جهان آن زمان مطرح کرد.

۵.  ایشتوویگو

ایشتوویگو (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ. م) واپسین پادشاه ماد و جانشین هووخشتره بود. در

مورد حکومت او اطلاعات زیادی در دست نیست و بیشتر روایات یونانی و پارسی، به اواخر سلطنت

او و نابودی حکومت ماد به دست کورش بزرگ اشاره می کنند.

ایشتوویگو متهم به ترجیح دادن شکوه و راحتی دربار آشور به زندگی سخت و ارتشی مادی شده

است و انحطاط قدرت ماد را بیشتر به او نسبت می دهند. در صورت قبول، می توان تصور کرد که

 بیشتر آثار باقی مانده از دوران مادها، بخصوص آثار بجای مانده در تپه نوشی جان ، به دوران

 سلطنت ایشتوویگو بر می گردد. همچنین، راحتی هایی که در دوران هخامنشی به عنوان

 «تنپروری مادی» در سلطنت ایشتوویگو خوانده شده را، شاید به جای دوران انحطاط ماد، زمان

 انتقال زندگی قبایل ایرانی از طرز زندگی صحرانشینی به شهرنشینی بنامیم و آنرا آغاز واقعی

تمدن ساکن قبایل ایرانی بدانیم.

تشکیل سلطنت سراسری مادها در ایران

هووخشتره، (کیاکسار مدارک یونانی)، بزرگترین پادشاه ماد است. توانایی های او در منظم کردن

 ارتش و بستن توافق نامه های خارجی با دولتهای همسایه، او را به قدرتمندترین شاه غرب آسیا در

زمان خودش تبدیل کرد. هووخشتره در ده سال اول حکومتش موفق شد که رابطه اش را با پادشاه

سکاها، پروتوثیس، به اتحاد متقابل تبدیل کند.

هووخشتره ارتشش را به دوقسمت پیاده نظام مجهز به نیزه و سوارنظام تیر انداز (شکلی که از

سکاها آموخته بود) تقسیم کرد و برای اولین بار از ارابه های جنگی مجهز به نیزه های برنده که صد

سال بعد در جنگهای کورش و داریوش معروف شدند، استفاده کرد.

در این زمان، آشور بنی پال دوم، شاه نیرومند و بی رحم آشور، درگذشته بود. از طرفی، یک

حکومت  کلدانی جدید در  بابل در حال شکل گیری بود و شاه آن، نبوپولسر، در صدد گسترش

مرزهای کشورش بود و موفق شده بود بخشهایی از مملکت عیلام را نیز تصرف کند. هوخشثره،

تصمیم به برقراری یک توافق نامه برعلیه آشور با نبوپولسر گرفت.

در زمان حکومت هووخشتره ماد قبایل آریازنتا و پارتاکانیان را در نواحی ری و اصفهان و دیگر قبایل

ایرانی شرق را تا ناحیه گرگان به اطاعت کشاند و دولت نیرومند ماد را تشکیل داد هوخشتره سپس

به پارس حمله کرد و قبایل پارس را به اطاعت در آورد

صعود پادشاهی ماد به شاهنشاهی آسیایی

در این زمان، هوخشثره به بزرگترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد. ماد . اروتورها،  آشور و

 سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود

شده بود، در دروازه های شرقی اش را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه  انشان، پایتخت

شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه نوعیلامی آمیخته می

شدند، اما هم انشان و هم بقیه پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند.

دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه های

 سیاسی– اقتصادی– نظامی توفیق یافت.  دیاکونوف با توجه به سنگ‌نبشته بیستون میگوید که

سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده است.

هوخشثره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و همزمان قلمرو خود را در شرق به رود

جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در

نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. مردمانی که امروزه از

تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی

 بود.

نابودی پادشاهی ماد

با شکستی (550 پ م) که  کوروش بزرگ بر ایشتوویگو (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ. م) واپسین

 پادشاه ماد وارد ساخت شاهنشاهی ماد منحل شد. شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی (728-

550 پ.م.) برپایید و جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، که چیزی جز تداوم دولت و

تمدن ماد با همان اقوام نبود.

معماری مادی که بعد از آشور تحت تاثیر معماری باشکوه اورارتو بود، با وارد کردن عوامل ایرانی، پایه

گذار آثار درخشان دوران هخامنشی نظیر پارسه تخت جمشید و شوش شد. بسیاری دیگر از نشانه

های تمدن های بین النهرین نیز از طریق مادها به هخامنشیان انتقال پیدا کرد، به طوری که تا قرنها

بعد، نظم دربار ایران و تقریبا" بیشتر جنبه های باشکوه و فرهنگی جامعه ایران، از طرف نویسندگان

یونانی به مادها نسبت داده می شود. سلطنت ایشتوویگو موقعیت ماد را از یک حکومت قدرتمند

برمبنای قدرت نظامی به مرکزی برای فرهنگ تغییر داد. آثار این نفوذ فرهنگی را در توجه بسیار

شاهنشاهان هخامنشی به ماد، علاقه آنها به فرهنگ و آداب مادی، نفوذ دین مادی بین مردم ایران

از طریق قبیله مغ، و با توجه به سنگ نبش بیستون موقعیت ماد به عنوان مرکز فکری برای

نیروهای مخالف دولت هخامنشی می توان دید

لينک ثابت |چهارشنبه 8 خرداد1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


آداب و سنن حمامها در ايران

نويسنده : نوید نقی گنجی

آداب و سنن حمامها در ايران

سابقاً در همه جاي ايران حمام عمومي وجود داشت و اهالي محل اقلاً هفته اي يک بار به منظور نظافت به حمام مي رفتند. با اين تفاوت که مردان قبل از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح حمام مي گرفتند و از آن ساعت تا ظهر و حتي چند ساعت بعد از ظهر حمام در اختيار زنان بود. امروز هم حمام عمومي در غالب نقاط ايران وجود دارد، منتها فرقش با حمامهاي قديم اين است که در حمامهاي قديم از خزينه استفاده مي شد؛ ولي در حمامهاي عمومي جديد دوشتهاي متعدد جاي خزينه را که به هيچ وجه منطبق با اصول بهداشتي نبود گرفته است. در حمامهاي عمومي خزينه دار که امروزه در ايران کمتر وجود دارد سنن و آدابي را از قديم رعايت مي کردند که بعضاً جنبه ضرب المثل پيدا کرده است.

يکي از آن آداب اين بود که هر کس وارد حمام مي شد، براي اظهار ادب و تواضع نسبت به افراد بزرگتر که در صحن حمام نشسته، مشغول کيسه کشي و صابون زدن بودند، يک سطل يا طاس بزرگ آب گرم از خزينه حمام بر ميداشت و بر سر آن بزرگتر مي ريخت. البته اين عمل به تعداد افراد بزرگ و قابل احترام که در صحن حمام نشسته بودند تکرار مي شد. و تازه وارد وظيفه خود مي دانست که بر سر يکايک آنان با رعايت تقدم و تأخر آب گرم بريزد. بسا اتفاق مي افتاد که يک يا چند نفر از آن اشخاص مورد احترام در حال کيسه کشيدن و يا صابون زدن بودند و احتياجي نبود که آب گرم به سر و بدن آنها ريخته شود، مع ذالک اين عوامل مانع از اداي احترام نمي شد و کوچکترها به محض ورود به صحن حمام خود را موظف مي دانستند که يک طاس آب گرم بر سر و بدن آنها بريزند و بدن وسيله عرض خلوص و ادب کنند.

از آداب ديگر در حمام عمومي خزينه دار قديم اين بود که اگر تازه وارد کسي از آشنايان و بستگان نزديک و بزرگتر از خود را در صحن حمام مي ديد، فوراً به خدمتش مي رفت و به منظور اظهار ادب و احترام او را مشت و مال مي داد يا اينکه ليف صابون را به زور و اصرار از دستش مي گرفت و پشتش را صابون مي زد.

سنت ديگر اين بود که هر کس وارد خزينه حمام مي شد به افرادي که شست و شو مي کردند سلام مي کرد و ضمناً در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب کرده، کمي از آب خزينه بر مي داشت و به يکايک افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي کرد. براي تازه وارد مهم و مطرح نبود که افراد داخل خزينه از آشنايان هستند يا بيگانه، به همه از آب مفت و مجاني تعارف مي کرد و مخصوصاً نسبت به افراد بيگانه بيشتر اظهار علاقه و محبت مي کرد زيرا آشنا در هر حال آشناست، و دوست و آشنا احتياج به تعارف ندارند. در هر صورت اين رسم از قديمترين ايام يعني از زماني که حمام خزينه به جاي آب چشمه و رودخانه در امر نظافت و پاکيزگي مورد استفاده قرار گرفت، معمول گرديد.

بي فايده نيست که اطلاعات زير درباره حمامهاي قديم و آداب حمام رفتن، از نوشته شادروان علي جواهر کلام نقل شود:

«در عهد قاجاريه حمام رفتن در فصل زمستان کار دشواري بود و غالب مردم اواخر پاييز حمام مي رفتند و تا شب عيد رنگ حمام را نمي ديدند. اين وضع منحصر به ايران نبود، فرنگيها هم تا پيش از جنگهاي صليبي اصلاً اطلاعي از حمام نداشتند و همين که ايام جنگهاي صليبي به شرق آمدند با حمام آشنا شدند. مع ذالک باز هم تا مدتي بعد از آن حمام نرفتن در فرنگستان مد بود و مشهور است که يکي از ملکه هاي فرانسه هميشه افتخار مي کرد که پنجسال است به حمام نرفته است. 

حمامهاي قديم معمولاً چند متر از سطح کوچه و بازار پايينتر بود؛ چون اگر غير از اين مي بود آب به خزانه سوار نميشد. سر در حمام شکل ديو و رستم و يا شيطان و مالک دوزخ را نقاشي مي کردند و هنوز هم بنده فلسفه آن را نفهميده ام که نقش شيطان و ديو و رستم، با سر در حمام، چه مناسبت دارد. در هر صورت چندين پله پايين مي رفتيم تا به سر بنه يا رختکن مي رسيديم. "بينه" يک حياط سرپوشيده اي بود که وسط آن حوض بزرگي قرار داشت. اطراف بينه سکوهاي بلندي ديده مي شد که در آنجا رخت مي کندند. استاد حمامي در کنار يکي از آن سکوها يا بالاي يکي از سکوها مي نشست و جعبه دخل را هم بغل دستش مي گذاشت. از سقف بينه چراغ بزرگ گرد سوز و گاهي هم چهلچراغ تا بالاي حوض آويخته بود. دور تا دور سکوهاي رختکن تير مي گذاشتند و به آن تيرها گويهاي شيشه اي رنگارنگ مي آويختند. يک تغار (کاسه بزرگ سفالين) محتوي آلو و آب آلو روي چهارپايه نزديک حوض بود و چندين کاسه کوچک با قاشقهاي چوبي پهلوي تغار مي گذاشتند. در ايام زمستان به جاي آب آلو، لبو و آب لبو را با کمي سرکه توي تغار مي ريختند. علاوه بر استاد حمامي يک نفر به نام "جامه دار" يک نفر به اسم "مشت و مالچي" و يک نفر هم به عنوان "پادو" در سر بينه حضور داشتند و تا مشتري وارد مي شد، پادو کفش مشتري را زير سکو مي گذاشت و يک لنگ خشک روي سکو پهن مي کرد. مشتري که لخت مي شد، پادو يک لنگ ديگر به او مي داد. مشتري آن لنگ دوم را به کمر مي بست. لباسهايش را توي آن لنگ اول مي پيچيد و از سکو پايين مي آمد. از دالان تاريکي مي گذشت، و در صحن حمام را مي گشود و توي حمام مي رفت. در اينجا چند شاه نشين و چند ايوان و چند طاق نما و يک حوض کوچک آب سرد بود و کارگران داخل حمام عبارت بودند از چند دلاک و يک پادو، آبگير و دو سه پادو....»

اين نکته جالب هم ناگفته نماند که ايرانيان تا عصر قاجاريه توي خزانه حمام نمي رفتند، زيرا به گفته مورخ معاصر شادوران رحيم زاده صفوي همه حمامهاي ايران، درهايش بسته بود و يک روزنه به نام آخور مي ساختند که به خزانه متصل بود و از آنجا آب برداشته خود را مي شستند. در آن زمان مردم توي خزانه نمي رفتند و درهاي خزانه ها فقط قرن گذشته باز شد و موجب کثافت گرمابه ها گشت.

لينک ثابت |شنبه 28 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


اقوام ساکن در زاگرس

نويسنده : نوید نقی گنجی

اقوام ساکن در زاگرس


آنچه كه پيرامون تاريخ ايران در كتاب هاي تاريخي نوشته شده است ، معمولاً آغاز تاريخ ايران را از ابتداي دوران مادها و يا هخامنشي معرفي نموده و دربارهء اقوامي كه پيش از مادها در اين سرزمين مي زيسته اند بندرت و يا كمتر اشاره اي مي شود . ولي بر اثر تحقيقات و پژوهش هاي بعمل آمده و با توجه به يافته هاي باستاني ، در نقاط مختلف ايران خصوصاً در منطقه زاگرس ، چنين معلوم مي شود كه پيش از آمدن ماد ها و پارس ها به فلات ايران اقوام ديگري كه خود با آريايي ها نزديكي داشته اند از مدت ها پيش ، در اين نواحي مستقر بوده اند . اين اقوام ، دولتي تشكيل داده و در مقابل تهاجمات دولت مقتدر آشور پيوسته مقاومت كرده اند . اقوام فوق در عين حال صاحب تمدن ، فرهنگ و هنر عالي و با شكوهي بوده كه آثار و بازمانده هاي آنها را امروزه به ويژه از منطقه زاگرس مي شناسيم .

گوتی ها

خيلي پيش تر از استقرار مادها در منطقه غرب ايران اقوامي به نام هاي گوتي ها و لولوبي ها و كاسي ها به ترتيب از شمال به جنوب در نواحي غربي ايران مي زيسته اند . اقوام فوق با هورّيان و اكدي ها و سومري ها كه در بين النهرين و سوريه ساكن بودند ارتباط داشته اند . مناطق تحت اشغال و نفوذ لولوبي ها از كوهپايه هاي شمال دياله گرفته تا درياچه اروميه گسترش مي يافت .اين اقوام از نظر نژادي از هوري ها جدا شده و احتمالاً با ايلامي ها قرابت داشته اند .

در ادبيات و زبان هِورّي ها ، از لولوبي ها بعنوان بيگانه و دشمن ياد شده و نخستين بار نارامسين نوه سارگن از شاهانِ اكد ( قرن 23 ق.م) در كتيبه مشهورش ، ضمن شرح پيروزي خود از لولوبي ها بحث مي كند .

گوتی ها  --- هزاره چهارم  ق م

واژه گوتي در هزاره سوم و دوّم پيش از ميلاد به يك گروه نژادي معين اطلاق مي شده است كه در شرق و شمال غربي لولوبي ها و احتمالا ًدر آذربايجان كنوني ايران و كردستان زندگي مي كرده اند . اسناد تاريخي نشانگر اين است كه در هزاره اول پيش از ميلاد ، همه اورارتوها و ماناها و مادها را گوتي مي گفتند و تنها در كتيبه هاي سارگن دوّم ، مادهاي ايراني زبان ، از گوتي ها ، مشخص و ممتاز گشته اند . احتمالاً گوتي ها به زبان مستقلي سخن مي گفتند كه تا اندازه اي با زبان گروه ايلامي ها و لولوبي ها و كاسي ها كه در نواحي زاگرس زندگي مي كردند قرابت و نزديكي داشته اند . با تحقيقاتي كه ازطرف دانشمندان صورت گرفته اين امر روشن شده است كه ظاهر بعضي از مردماني كه در عصر حاضر بويژه در آذربايجان زندگي مي كنند با تصاوير و مجسمه هايي كه از لولوبي ها و گوتي ها به جاي مانده است كم و بيش مطابقت مي نمايد . اقوام مذكور در حدود هزاره چهارم پيش از ميلاد نخستين موج از مهاجريني بودند كه به سرزمين غربي ايران روي آورده اند كه بيشتر دانشمندان آنها را آزياتيك ( آسيايي ) نام نهاده اند ، تا از ساير امواج قومي ممتاز باشند . منشأ اين اقوام احتمالاً جنوب دشت هاي روسيه و سيبري بوده است .

در دوره هاي بعد آنوباني ني را از پادشاهان گوتي ها دانسته ، او را شهريار شهر كوشه و يا كوتا شمرده اند و در افسانه هاي بابلي كه حاكي از وحشت و ترس مردم بابل از جمله اقوام گوتي است ، آنوباني ني را بصورت جانوري عجيب رسم كرده اند (در الواح هفتگانه آفرينش).

حمله اقوام گوتي به بين النهرين نخستين هجومي است كه تاريخ آسياي غربي كهن از آن ياد كرده است . پيروزي گوتيان بر دشمنان به قدري بر آنها گران آمده است كه اوتوهگال پادشاه شهر اوروك در كتيبه خود اين اقوام را « مار گزنده كوهستان و متجاوز به حريم خدايان » ناميده است كه سلطنت سومريان را به كوه هاي دوردست بردند وسراسر سومر را كينه و دشمني افكندند ، علي رغم اين نوشته مي توان چنين استنباط نمود كه عملاً نقش گوتي ها براي مردم اكد در عين حال آزادي بخش و پر ثمر بوده است .زيرا در آن زمان قشر خاصي از حاكمان محلي بين النهرين با در نظر گرفتن منافع خودشان ، با زور و اجحاف به فكر كسب ثروت و قدرت و استثمار مردم بودند .

بنابر اين اختلاف شديدي بين توده هاي مردم با قشر حاكم بوجود آمده واين اختلافات درون جامعه ، در مردم تنفرو انزجاري شديد نسبت به حاكمان محلي خود ايجاد نموده و عملاً مردم بين النهرين بدون هيچ گونه مقاومت گرايش بيشتري نسبت به گوتي ها پيدا كردند . به خاطر اين مهّم بود كه در زمان حمله نهايي گوتي ها به به آن سرزمين اكثريت مردم بين النهرين هيچ گونه دفاعي از رهبران خود نكرده وحاضر نشدند به خاطر حفظ منافعِ قشر حاكم ، با گوتي ها بجنگند و به اين ترتيب احتمالاً با جان ودل به حاكميت ايراني ها تن در دادند . به هر حال گوتي ها در حملات مكرر خود به بين النهرين موفق شدند دوسلسله بزرگ بابل را منترض كنند اوّل سلسله اي كه سارگن تأسيس نموده بود دوّم سلسله اي كه بنام سومين سلسله اور مشهور بود.

چنين احتمال مي رود كه گوتي ها نيز همچون لولوبيها از اقوام آزياتيك (آسيايي) بوده اند ، يعني نخستين موج از مهاجرين مركز آسيا ، كه آثار بدست آمده از آنها چگونگي وضع ظاهري و نژادي اين قوم را روشن مي كند . بنابراين جدولي كه در شهر نيپور (1) كشف شده ، معتقد ترين و بزرگترين پادشاه گوتي ها آنري داپي زير(2) نام داشته و قلمرو حكومت خود را وسعتي فوق العاده داده است.

آخرين پادشاه گوتي ها تيريگان ، چهل روز بيشتر سلطنت نكرده و بدست او توهگال پادشاه شهر ارخ(سومر) از پاي درآمده است.

 از يادداشت هاي تاريخي چنين برمي آيد كه بعد از 125 سال دست گوتي ها از بابل كوتاه شده و پس از بازگشت اين اقوام به مسكن اوليه خود يعني منطقه زاگرس قدرت اوليه خود را احتمالاً از دست داده و با اقوام ديگر هند و ايراني كه در آغاز هراره دوّم پيش از ميلاد به منطقه فوق آمده بودند تركيب شده و ساكنين آن ناحيه را بوجود آورده اند.

پيرامون مذهب گوتي ها اسناد زيادي در بين نيست ، يكي از سلاطين گوتي ها به نام لاسيراب كتيبه اي به خط و زبان بابلي از خود به جاي گذاشته و در اين كتيبه از خداي گوتيوم و ايشتاروسين ، خدايان بابل در خواست كرده است كه آن كتيبه را از فساد نگهدارد .

از آثار باقيمانده چنين پيداست كه يكي از پادشاهان اين قوم يعني «لاسيراب» مقداري اسلحه نذر خداي خود كرده است و اين تقليدي از رسم كهن بين النهرين مي باشد .

لينک ثابت |جمعه 27 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


زكي خان اول كسي است كه تيشه بر ريشه خاندان زنديه زد

نويسنده : نوید نقی گنجی

زكي خان اول كسي است كه تيشه بر ريشه خاندان زنديه زد

زكي خان پسر بداق خان و برادر مادري و پسر عموي كريمخان وكيل در سال 1175 قمري بر ضد كريم خان برخاست و به سوي اصفهان آمد ولي چون تاب مقاومت در خود نديد بخوزستان رفت و پس از قتل مولي مطلب هويزه

را متصرف شد و در جنگ مجدد با كريم خان اسير شد ، اما پس از اينكه به حضور آمد مورد عفو و بخشايش كريم خان قرار گرفت . زكي خان اول كسي است كه تيشه بر ريشه خاندان زنديه زد و در حقيقت باعث انقراض آن سلسله گرديد ، بدين معني كه پس از مردن كريم خان نعش او را سه روز بر زمين گذارده و با حيله و تزوير درصدد كشتن بزرگان و افراد مبرز خانواده زنديه گرديد و در مدت سه روزي كه نعش كريم خان بر زمين بود بزرگان خانواده زنديه و بستگانش را كه شمار آنان به هفتاد تن مي رسد به خاك و خون كشيد و اموال آنان را متصرف شد .

پس از درگذشت كريم خان زكي خان به نام ابوالفتح خان و محمد علي خان پسران كريم خان زمام امور مملكت را بدست گرفت ، چند روز بعد محمد علي خان خلع و ابوالفتح خان اسما" پادشاه بود سپس ابوالفتح خان را خانه نشين كرد و محمد علي خان را به جاي او روي كار گذارد و كارش اين بود كه روزها دو ساعت در تالار نشسته مردم به سلام او مي رفتند لكن تمام امور سلطنت با خود زكي خان بود . زكي خان چون شنيد كه كه علي مراد خان خواهر زاده اش كه خواهر زاده مادري وكيل هم بود در اصفهان طغيان كرده بدفع او رفت لكن چون بسيار سفاك و ظالم بود در شب 28 جمادي الاولي سال 1193 قمري بعضي از اتباعش او را پس از 105 روز كر و فر در منزل ايزد خواست كشتند و ابوالفتح خان كه در اردو بود بشيراز بازگشت و مستقلا" پادشاه شد و جسد زكي خان تا چند روز در كنار قلعه ايزد خواست بر روي زمين افتاده بود سپس مردم آنرا دفن كردند و اكنون محل قبر او معلوم و مشخص نيست .

لينک ثابت |یکشنبه 22 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


زكي خان اول كسي است كه تيشه بر ريشه خاندان زنديه زد

نويسنده : نوید نقی گنجی

زكي خان اول كسي است كه تيشه بر ريشه خاندان زنديه زد

زكي خان پسر بداق خان و برادر مادري و پسر عموي كريمخان وكيل در سال 1175 قمري بر ضد كريم خان برخاست و به سوي اصفهان آمد ولي چون تاب مقاومت در خود نديد بخوزستان رفت و پس از قتل مولي مطلب هويزه

را متصرف شد و در جنگ مجدد با كريم خان اسير شد ، اما پس از اينكه به حضور آمد مورد عفو و بخشايش كريم خان قرار گرفت . زكي خان اول كسي است كه تيشه بر ريشه خاندان زنديه زد و در حقيقت باعث انقراض آن سلسله گرديد ، بدين معني كه پس از مردن كريم خان نعش او را سه روز بر زمين گذارده و با حيله و تزوير درصدد كشتن بزرگان و افراد مبرز خانواده زنديه گرديد و در مدت سه روزي كه نعش كريم خان بر زمين بود بزرگان خانواده زنديه و بستگانش را كه شمار آنان به هفتاد تن مي رسد به خاك و خون كشيد و اموال آنان را متصرف شد .

پس از درگذشت كريم خان زكي خان به نام ابوالفتح خان و محمد علي خان پسران كريم خان زمام امور مملكت را بدست گرفت ، چند روز بعد محمد علي خان خلع و ابوالفتح خان اسما" پادشاه بود سپس ابوالفتح خان را خانه نشين كرد و محمد علي خان را به جاي او روي كار گذارد و كارش اين بود كه روزها دو ساعت در تالار نشسته مردم به سلام او مي رفتند لكن تمام امور سلطنت با خود زكي خان بود . زكي خان چون شنيد كه كه علي مراد خان خواهر زاده اش كه خواهر زاده مادري وكيل هم بود در اصفهان طغيان كرده بدفع او رفت لكن چون بسيار سفاك و ظالم بود در شب 28 جمادي الاولي سال 1193 قمري بعضي از اتباعش او را پس از 105 روز كر و فر در منزل ايزد خواست كشتند و ابوالفتح خان كه در اردو بود بشيراز بازگشت و مستقلا" پادشاه شد و جسد زكي خان تا چند روز در كنار قلعه ايزد خواست بر روي زمين افتاده بود سپس مردم آنرا دفن كردند و اكنون محل قبر او معلوم و مشخص نيست .

لينک ثابت |یکشنبه 22 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


خنجر زهرآگین زنان هخامنشی کشف شد

نويسنده : نوید نقی گنجی

خنجر زهرآگین زنان هخامنشی کشف شد

به دنبال كاوش‌های اخیر در كاخ بردك سیاه روستای درودگاه برازجان، یك دسته خنجر زنانه از جنس عاج كشف شد.
كاخ بردك سیاه كه نخستین بار در سال 1356 توسط احسان یغمایی كاوش و كشف شد، یكی از مهم‌ترین سازه‌های دوران هخامنشی است. پیش از این در این منطقه علاوه بر بقایای معماری كاخ، چندین سنگ نبشته و چندین قطعه طلا كشف شده بود.
به گزارش خبرگزاری میراث فرهنگی، «احسان یغمایی»، رییس هیات كاوش در «كاخ بردك سیاه» درباره كشف این دسته خنجر گفت: «تیغه این خنجر هنوز پیدا نشده است. اما شواهد عینی ما از دسته عاج مكشوفه كه بسیار ظریف ساخته شده نشان می دهد كه این خنجر احتمالا متعلق به یك زن بوده است.»
رییس هیات كاوش در كاخ بردك سیاه در باره دیگر مشخصه های این خنجر گفت: «یك حفره باریك و بلند از میان دسته خنجر عبور كرده است. این حفره از ابتدا تا انتهای دسته كشیده شده و به نظر می‌رسد برای انتقال زهر به تیغه خنجر تعبیه شده است.»
به اعتقاد یغمایی كشف تیغه خنجر، اثبات یا رد این احتمال را آسان‌تر می كند. همراه با دسته این خنجر كه از جنس عاج ساخته شده آویزهایی از عاج، سنگ آهن و تكه‌های شكسته و خرد شده‌ سنگ لاجورد نیز پیدا شده است.
یغمایی درباره حفره داخل این خنجر زنانه گفت: «استفاده از زهر داخل خنجر زنانه برای دفاع از خود در مقابل دشمنان بوده است. این خنجر بسیار ظریف است و تنها با آلوده بودن به سم می‌توانسته كاری باشد.»
كشف ابزار جنگی در این منطقه به احتمال وقوع جنگ بین ایرانیان و یونانیان قوت می‌بخشد. با وجود این خنجر و چندین قطعه دیگر از ابزار تزیینی، سكونت زنان در این منطقه اثبات می شود.
كاخ آپادانای بردك سیاه كه به واسطه وقوع جنگ و آتش‌سوزی از بین رفته است، یكی از باشكوه‌ترین كاخ‌های كورش هخامنشی است. بقایای به دست آمده در این منطقه نشان می‌دهد این كاخ در اوج قدرت و رونق حكومت هخامنشی ساخته شده است.

لينک ثابت |چهارشنبه 18 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


دانش آموز ايراني اختراع خود را به انگليس فروخت

نويسنده : نوید نقی گنجی

دانش آموز ايراني اختراع خود را به انگليس فروخت

دانش آموز مخترع اصفهاني به دليل هزينه هاي طرح خود و عدم پشتوانه مالي در داخل بخشي از اين طرح را با قيمت 200 ميليون تومان به يك شركت انگليسي فروخت .
به گزارش«جهان» يك دانش آموز رشته رياضي فيزيك دبيرستان دكتر ميردامادي خميني شهر در استان اصفهان كه در جشنواره تجليل از دانش آموزان ممتاز، مخترع و مبتكر در اردوگاه شهيد باهنر شركت كرده بود در مصاحبه با خبر نگار ما گفت: طرح من هواپيماي بدون سرنشين با سوخت بهينه سازي شده است كه فرمول سوخت آنرا يك شركت انگليسي خريداري كرد .

وي گفت : سوخت اين هواپيما گياهي و از نوع بيومس است كه از فشرده كردن كودهاي گياهي توليد مي شود .

در اين روش كودهاي گياهي بر اثر فشرده شدن ، متابوليك توليد مي كند كه اين ماده انرژي فراواني را در خود دارد .
 
وي در خصوص چگونگي فروش اين طرح به شركت انگليسي گفت : اين طرح حائز رتبه دوم جهاني در مسابقات ساخت هواپيماهاي بدون سرنشين در جشنواره هانداك آلمان شد و شركت انگليسي طرح من را در اين جشنواره خريداري كرد .

به گفته اين مخترع نوجوان اصفهاني فرمول اين سوخت را شركت انگليسي يك هفته پس از خريد براي سوخت هواپيماهاي مسافربري به كار گرفته است .

وي افزود : بخشي از مبلغ حاصل از فروش طرح را صرف هزينه هاي آن كردم و بخش ديگر را براي كمك به بيماران كليوي اختصاص دادم .

اين دانش آموز اصفهاني كه به عنوان يكي از برگزيدگان جشنواره يك سكه بهار آزادي به عنوان جايزه همراه با لوح تقدير دريافت كرد در سخناني در جمع حاضران در اين جشنواره به مشكلات پيش روي مبتكران و مخترعان اشاره كرد و گفت : مهمترين مساله مخترعان حمايت مالي و روحي از آنان است كه متاسفانه از اين حمايت ها برخوردار نيستيم .

وي افزود : اگر صندوقي به منظور پشتوانه مالي از مخترعان ايجاد شود ما مجبور به فروش طرحهاي خود به خارج از كشور نخواهيم بود .

اين دانش آموز مخترع از ديگر مشكلات مخترعان شهرستاني را ضعف اطلاع رساني مراكز علمي در استان ها بيان و اضافه كرد : اين مراكز شناخته شده نيست و فعاليت آنان براي مردم معرفي نشده است .

وي علاوه بر طرح هواپيماي بدون سرنشين با سوخت بهينه سازي شده ماده هوش بري بدون عوارض را نيز ساخته كه اين اختراع نيز در مسابقات بين المللي انگلستان رتبه سوم را كسب كرده است .

لينک ثابت |جمعه 6 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


نامه عمر به يزد گزد سوم سا سانی و پاسخ يزد گرد به آن يك....

نويسنده : نوید نقی گنجی

نامه عمر به يزد گزد سوم سا سانی و پاسخ يزد گرد به آن يك

 سند تاريخی ايران ما - آنچه برای آگاهی هموطننان ارجمند

 ايرانی در ذيل می آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به

 یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد.

نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود.

 زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از

 جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار

ماه به طول انجاميد از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به

یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد، من آینده روشنی برای

 تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری

و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی

 ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست

خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی

 را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی. شروع کن به

پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که

همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام

 او را آورده ایم، او که خدای راستین است. از پرستش

 آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که

 آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند،

بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است

 و خالق جهان. الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه

 رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و

 اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان. با این کار

 زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر.

اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها

( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال)

 انجام دهی با من بیعت کن. الله اکبر

خلیفه مسلمین عمربن الخطاب

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار،

 شاه آریایی ها و غیر آریایی ها،

 شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی

 پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان

 ( لقبی که پارسیان به عربهامی دهند به معنی سگ شکاری )

  به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات

نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه

خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی

داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم. این بسیار

 شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت

غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان

اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای

 عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

 مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم

 در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان

خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز

 می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و

 هنر این رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم

مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم

 پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک

 را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند

 سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید. شما

تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی

قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی

را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده

 به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید،

دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم

را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ

ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام

می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام

 می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

 تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم،

ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید

 و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید

و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان

برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک

می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را

 در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست

 و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف

کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما

در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ،

 ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم،

ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج

 می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش

رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی

 زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به

 سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته

 قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید

 و ترس و تهی دستی به راه می اندازید،

شمااعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید.

چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟ آیا الله به شما

 دستور داده قتل

کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان

 الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت

 شمشیرهایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای

وحشی می خواهید به ملت متمدنی

 مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ

و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری،

 وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها

 یاد داده ای؟ چه دانش وعلمی را به مسلمانان یاد داده ای

 که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟

چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون

 می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟ افسوس و

 ای افسوس...که ارتش پارسیان ما ازارتش شما شکست

خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این

بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند

 ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی

نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من

 پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی

 که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید.

آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی

 آفتاب از گرما بسوزند، به همان

 زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر

 نوشیدنها. من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های

 دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد

ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

 این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند،

زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان

 را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله

انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده. آریایها بخشنده،

خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند

تخم دوستی، عشق، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین

 آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات

 نخواهند کرد. من از تو می خواهم که با الله اکبرت در

 همان بیابانهای عربستان بمانی و به

شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت

 و بخاطر خوی وحشی گریت. یزدگرد سوم ساسانی

 

     

لينک ثابت |پنجشنبه 5 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


معروفترین بلاگر جهان یك بازیگر زن چینی است

نويسنده : نوید نقی گنجی

معروفترین بلاگر جهان یك بازیگر زن چینی است

نوشته‌های متفكرانه یك بازیگر زن چینی به نام “ژو جینگلی” او را به یكی از معروف‌ترین بلاگرها (وبلاگ نویسان) جهان بدل كرده است .

ژوجینگلی از زمان راه‌اندازی وبلاگ خود تاكنون،آمار مخاطبانش در كمتر از دو سال به ‪ ۱۰۰‬میلیون نفر رسیده است.

وبلاگ‌ها صفحات اینترنتی هستند كه به‌سادگی از طریق پایگاه‌های اینترنتی مجانی راه‌اندازی می‌شوند و هرشخص درمورد علایق و افكارخود درصفحه راه‌اندازی شده مطالبی را به صورت یادداشت‌های روزانه می‌نویسد.وبلاگ‌های معروف از راه تبلیغات درآمدهای خوبی دارند و اكنون برخی از افراد در كشورهای دیگر دنیا حرفه‌شان تنها وبلاگ نویسی است .

این گزارش می‌افزاید:تنها برای نمونه كافی است به آمار ارایه شده توسط موتور جستجوی بسیار معتبر “تكنوراتی” (‪ (Technorati‬آمریكا استناد كرد كه وبلاگ این بازیگر را در صدر فهرست خود رده بندی كرده است .

تحلیل گران موفقیت درخشان وبلاگ این بازیگر را به گسترش روزافزون كاربرد اینترنت در چین مربوط می‌دانند.

اگرچه فقط بخش كوچكی از جمعیت یك میلیارد و سیصد میلیون نفری چین اكنون از اینترنت استفاده می‌كنند، اما دولت این كشور زمینه لازم را نیز برای استفاده روزافزون كاربران اینترنتی فراهم كرده است.

تعداد كاربران اینترنتی چین در سال گذشته ‪ ۱۳۲‬میلیون نفر بود.دولت از گسترش اینترنت برای تسهیل در امر آموزش و تجارت حمایت می‌كند اما به شدت این رسانه را تحت بررسی‌های نظارتی قرار داده است و محتوای آن را كنترل می‌كند.

ژو جیلینگ بازیگر چینی ‪ ۳۳‬سال دارد و به عنوان یك بازیگر و كارگردان چینی روشنفكر مطرح است . او در وبلاگ خود كه نگارش آن را از اكتبر ‪۲۰۰۵‬ آغاز كرد، علاوه بر وقایع نگاری زندگی روزانه به نگارش تاملات فلسفی و نا امیدی‌های زندگی‌اش نیز پرداخت.

بعد از یك سفربه نیویورك برای فراگیری زبان انگلیسی، او مشكلاتی را كه در مورد یادگیری زبان با آن روبرو بود در وبلاگ خود منعكس كرد .

وبلاگ این بازیگر اكنون در رتبه بندی بین ‪ ۷۵‬میلیون وبلاگ جهان در فهرست ‪ ۵۰‬وبلاگ نخست جهان قرار دارد .

این بازیگر اكنون توانسته است با وبلاگ خود به شهرتی بیش از فعالیت‌های سینمایی‌اش دست یابد.

لينک ثابت |پنجشنبه 5 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


بزرگترین استخر جهان

نويسنده : نوید نقی گنجی

نوشته شده توسط Administrator   

Image

Image

Image

Image

لينک ثابت |چهارشنبه 4 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


نگاهي گذرا به سير کاپيتولاسيون در ايران ‌

نويسنده : نوید نقی گنجی

نگاهي گذرا به سير کاپيتولاسيون در ايران ‌ 

 

کاپيتولاسيون عبارت است از معاهده اي که به موجب آن بيگانگان حق اقامت در کشور ديگري را براي خود تحصيل مي کنند و از برخي حقوق و مزاياي "اختصاصي" بهره مند مي شوند. در ايران اين موضوع براي اولين بار در عصر صفوي مطرح شد، ولي هيچ وقت تحقق نيافت. در دوره قاجار و در پي شکست ايران در جنگ با روسيه قرارداد ترکمانچاي به ايران تحميل شد. در اين قرارداد و به موجب فصول 7 و 8 آن، قانون مصونيت قضايي مستشاران روسي به ايران تحميل و پس از آن دولتهاي انگليس و فرانسه نيز کاپيتولاسيون را به ايران تحميل نمودند. تا بالاخره در سال ۱۳۰۶ش. اين قانون در ايران لغو گرديد.

مورخين ايتاليايي معتقدند، اولين مرتبه در سال ۱۴۵۳ م پس از فتح قسطنطنيه بيگانگان توانستند کاپيتولاسيون را به نفع اتباع کشور خود از دولت عثماني بگيرند. در حقيقت بايد منشأ کاپيتولاسيون را از سال ۱۵۳۵م. دانست زيرا در آن زمان فرانسواي دوم پادشاه فرانسه موفق شد با پادشاهي عثماني يعني سليمان پاشا معاهده اي منعقد کند که آن معاهده بعداً به وسيله سلاطين ديگر تکميل شد و به موجب آن معاهدات، خارجيان مخصوصاً فرانسويان موفق شدند خود را از قضاوت محاکم ترک معاف نموده و در داخل کشور عثماني به محاکم فرانسوي که به اين منظور تشکيل شده بود مراجعه نمايند. 1

کاپيتولاسيون

در تاريخ ۱۷۱۵م. رضابيگ معاهده اي را که در سال ۱۷۰۸م. نماينده فرانسه در ايران به امضا رسانيده بود تکميل و امضا کرد. چون اين معاهده در ورساي پايتخت فرانسه به امضاء رسيد به معاهده ورساي معروف شد. در اين معاهده تمام مواد کاپيتولاسيون مطرح است ولي بايد دانست که شخص مذکور به هيچ وجه ماموريت امضاي چنين معاهده اي را نداشت. ثانياً معاهده مزبور مورد تصويب پادشاه ايران قرار نگرفت.

در سال ۱۷۲۳م. کنسول فرانسه در شيراز در زماني که شاه سلطان حسين صفوي دچار فتنه افغان شده بود توانست اين معاهده را بر شاه تحميل کرده و آن را به امضاي شاه سلطان حسين برساند. ثالثاً از همه مهمتر آنکه خود دولت فرانسه هم به هيچ وجه از اين قرارداد استفاده نکرد، زيرا فرانسويان در نتيجه انقلابات داخلي مجبور شدند براي مدت مديدي خاک ايران را ترک نمايند. و اين موضوع به خوبي از قانون سال ۱۸۳۶م. که مربوط به اجراي احکام صادره از ممالکي که رژيم کاپيتولاسيون در آن برقرار است واضح و آشکار مي شود زيرا در آن قانون به هيچ عنوان نامي از ايران برده نشده است و ذکري از معاهدات 1708، 1715 و ۱۷۲۲ به ميان نيامده است.2

باري منشأ رژيم کاپيتولاسيوني در ايران را به طور قطع بايد معاهده ترکمانچاي مورخ 10 فوريه ۱۸۲۸ دانست.

پس از مرگ نادرشاه افشار و ضعف دولت ايران ، روسيه تزاري در تعقيب سياست توسعه طلبانه خويش شروع به دست اندازي به خاک ايران ، خصوصاً ايالات شمالي کرد. دوره اول جنگهاي ايران و روس به شکست نظامي ايران منتهي شد و موجب انعقاد عهدنامه صلح گلستان در سال ۱۸۱۳ شد . دولت ايران که در موضع ضعف و ناتواني قرار داشت در صدد جلب حمايت فرانسه برآمد لکن عهدنامه صلح تيلسيت بين ناپلئون و تزار روس، اميدهاي ايران را در جهت حمايت فرانسه در مواقع ضروري به يأس مبدل ساخت. دوره دوم جنگهاي ايران و روس شروع و اين بار نيز به شکست دولت و نظاميان ايران انجاميد و منجر به انعقاد عهدنامه 1828 ترکمانچاي شد. به موجب اين قرارداد، قسمتهاي مهمي از ايالات شمالي ايران به روسيه تزاري واگذار گرديد. در بندهاي ديگر اين عهدنامه حق قضاوت کنسولي براي اولين بار به صورت يکجانبه به يک مملکت مستقل تحميل شد. فصول 7 و 8 اين معاهده نامه به طور صريح به موضوع اعطاي حق قضاوت کنسولي (کاپيتولاسيون) به دولت روسيه مربوط مي شود که به لحاظ اهميت موضوع عين فصول در ذيل مي آيد.

 

فصل 7: تمام امور متنازع فيه و مرافعاتي که بين اتباع روس به وقوع مي رسد موافق قوانين و رسوم دولت روسيه، فقط به رسيدگي و حکم سفير و دعاوي حاصله مابين اتباع روس حل و فصل مي شود و همچنين است اختلافات و دعاوي حاصله مابين اتباع روس و اتباع مملکت ديگر در صورتي که طرفين به حکومت مشاراليه تراضي نمايند، اختلافات و مرافعاتي که مابين اتباع ايران و اتباع روسيه به ظهور مي رسد مراجعه به محاکم ايران شده، رسيدگي و صدور حکم آن بايد در حضور مترجم سفارت يا کنسولگري به عمل آمده به اين قبيل دعاوي که بروفق قانون ختم شده است، مجدداً رسيدگي نمي شود. اگر تجديد نظر لزوماً اقتضاء نمود بايد به استحضار وزير مختار يا "شارژ دافر" يا کنسول روس در حضور مترجم سفارت يا کنسولگري در يکي از دفترهاي اعليحضرت شاهنشاه ايران که در تبريز يا تهران منعقد است تجديد رسيدگي به عمل آمده حکم داده شود.

فصل 8: هرگاه شخصي از اتباع روس به اتباع مملکت ديگر متهم به جرمي گردد، مورد تعرض و مزاحمت واقع نخواهد گرديد مگر در صورتي که شرکت او در جرم مدلل و ثابت شود و در اين صورت نيز در صورتي که تبعه روس بشخصه به جرم متهم شود محاکم مملکتي نبايد بدون حضور مأموري از طرف سفارت يا کنسولگري به جرم مزبور رسيدگي و حکم دهند و هرگاه در محل وقوع جرم، سفارت يا کنسولگري وجود ندارد، کارگزاران آن جا مجرم را به محلي اعزام خواهند داشت که در آن جا کنسولي با مأموري از طرف دولت روسيه برقرار شده باشد. حاکم و يا قاضي محل استشهاداتي که بر عليه وله شخص مظنون است تحميل کرده و امضا مي نمايد. اين دوکه بدين ترتيب نوشته شده و به محل محاکمه فرستاده مي شود، نوشته معتبر دعوي محسوب خواهد بود مگر اينکه شخص مقصر خلاف و عدم صحت آن را به طور واضح ثابت نمايد. پس از اينکه کماهو حقه تقصير شخص مجرم به ثبوت رسيد و حکم صادر شد مشاراليه به وزير مختار يا کاردار يا کنسول روس تسليم خواهد شد که به روسيه فرستاده شود و در آن جا موافق قوانين، سياست شود. 3

پيامدهاي کاپيتولاسيون در ايران

حمايت کنسولهاي خارجي از منافع اتباع خود در رژيم کاپيتولاسيون بسيار وسيع و قدرت اجرايي آن نيز قابل ملاحظه بود. کنسولهاي خارجي به تدريج حمايت خود را از اتباع دولت خود به اتباع داخلي نيز سرايت دادند . ابتدا مترجم کنسول و کارمندان و خدمه اي که تبعه داخلي بودند، سپس بعضي از اتباع ديگر داخلي به دليل هم مذهب بودن، يا طرف معامله بودن، يا انجام ساير امور کنسولي مورد حمايت کنسول واقع شده و بهره مند مي شدند. بعضي موارد نيز در مقابل پرداخت پول و يا به هرکس از اتباع داخلي که تقاضا مي کردند با شرايط سهل و آسان نامه مي دادند، بدون اين که رضايت و موافقت دولت محل مأموريت کسب شود. اين امر باعث شد تا رجال سياسي به سوي بيگانگان سوق داده شوند و بعضي علناً تابعيت کشور خارجي را بپذيرند تا از مزاياي بيشتري برخوردار باشند. عدم اقتدار حکومت مرکزي باعث مي شود که بين کنسولگريهاي کشورهاي مختلف در کشور درگيري و اختلافات پيش آيد. يکي از مداخلات ديگر که بر اثر قانون کاپيتولاسيون جزء وظايف روسها شناخته شد و خود را در آن مختار مي دانستند "رسيدگي به امور تبعه روس و رسيدگي به امور اشخاص تحت الحمايه اداره قونسولي و ... بود" بنابراين با توجه به مداخلات روز افزون نمايندگان سياسي و کنسولي به اين نتيجه مي رسيم که حکومت واقعي ايران در دست سفرا و نمايندگان عاليرتبه کشورهاي خارجي بود.

الغاي کاپيتولاسيون در کشورهاي جهان

رژيم کاپيتولاسيون در کشورهاي مختلف جهان در اواخر قرن نوزدهم ميلادي و اوائل قرن بيستم به صورت هاي گوناگون از بين رفت. اولين کشوري که با امضاي قراردادي کاپيتولاسيون را در کشور خود منسوخ کرد کشور ژاپن بود که در سال ۱۸۹۹به اين امر مهم دست يافت. کشور يونان در سال ۱۹۱۴، کشور مراکش در سال ۱۹۲۰؛ کشور ترکيه به طور نهايي در سال ۱۹۲۳م. کشور تايلند (سيام) در سال ۱۹۲۷، و ايران در سال ۱۹۲۸ توانستند به مقابله با کاپيتولاسيون پرداخته و آن را لغو نمايند.

الغاي کاپيتولاسيون در ايران

آن زمان که مردم عليه استبداد داخلي قيام کردند و خواهان مشروطيت بودند، دولت عثماني رژيم کاپيتولاسيون را بدون رضايت بيگانگان و به طور يک جانبه لغو نمود. حذف کاپيتولاسيون در ايران به يکي از مواد مهم مرامنامه هاي احزاب ايران تبديل شد و هر حزب و گروهي خواهان لغو اين امتياز شدند. در سال ۱۲۹۷ش . تصويب نامه اي در دولت صمصام السلطنه صادر شد که در آن آمده بود، معاهدات، مقاولات و امتيازاتي که از يکصد سال به اين طرف دولت استبدادي روس و اتباع آن از ايران گرفته اند تماماً تحت فشار و جبر و زور و يا به وسيله عوامل غير مشروعه از قبيل تهديد و تطميع بر خلاف صلاح و صرفه مملکت و ملت ايران شده است و با استناد به قانون اساسي و حق مالکيت ايران الغا مي گردد. 4 تزلزل پايه کاپيتولاسيون در ايران را بايد در عهدنامه مودت ايران و شوروي در سال ۱۹۲۱م جست و جو کرد. کليه امتيازات از جمله کاپيتولاسيون که دولت روسيه تزاري از ايران گرفته بود در اين عهدنامه لغو گرديد. در پي لغو کاپيتولاسيون مصدق السلطنه حاکم آذربايجان در سال ۱۳۰۱ش به رئيس الوزراء چنين مي نويسد:" مقام منيع رياست جليله وزراء عظام دامت عظمته؛ با دولتين روس و ارمنستان که کاپيتولاسيون ملغي شده در موقع جلب اتباع دولتين مزبور آيا لازم است به قونسولگري مربوطه اطلاع داده شود يا خير، تا امروز مستقيماً اقدام و اين مسئله مورد گلة قونسول روس شده، اظهار مي دارد در روسيه موقع احضار اتباع ايراني به استحضار قونسولها اقدام مي شود. مستدعي است دستور لازم صادر فرماييد"5. بدين ترتيب در مي يابيم که پس از مصوبه دولت صمصام السلطنه و عهدنامه مودت 1921هنوز مقامات حکومتي ايران در خصوص نحوة برخورد با اتباع شوروي به يک هماهنگي واحد و نظر قاطعي  نرسيده اند. پس از روي کار آمدن رضاخان و انقراض سلسله قاجار، انگليسيها که خيالشان از بابت ايجاد يک حکومت قوي ضد کمونيستي در ايران راحت شده بود مانعي در جهت تسهيل الغاي کاپيتولاسيون و بعضي امتيازات ديگر نمي ديدند تا بتوانند بر اعتبار خود نزد دولت و پادشاه جديد بيفزايند. جنگ جهاني اول، تأسيس جامعه ملل، الغاي کاپيتولاسيون در ترکيه، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسيه و الغاي عهدنامه ترکمانچاي، صدور تصويب نامه کابينه صمصام السلطنه بختياري و کودتاي سوم اسفند ۱۲۹۹ ش. از عوامل مهمي بودند که نقش اصلي را در سرعت بخشيدن به الغاي قطعي و کامل کاپيتولاسيون در ايران داشتند.

احياي مجدد کاپيتولاسيون در ايران

با درگير شدن آمريکا در جنگ دوم جهاني، نيروهاي اين کشور در اروپا و آسيا مستقر شدند و حضور قابل توجهي در خارج آمريکا پيدا کردند. براي مستشاران نظامي آمريکا که در استخدام دولت ايران بودند يک قرارداد دفاعي دو جانبه امضا شد. پنج ماه بعد دولت آمريکا در خصوص وضعيت حقوقي نيروهاي خود مذاکراتي را با مقامات ايران آغاز کردند. چون مقامات آمريکايي از سابقه کاپيتولاسيون در ايران آگاه بودند تمايل داشتند که موضوع کاپيتولاسيون را بدون سر و صدا و با کمترين هزينه و در حقيقت با موافقت شخص شاه به انجام برسانند. از طرفي به علت ناتواني محمدرضا پهلوي دراجراي برنامه اصلاحات ارضي، دولت جان . اف کندي مجبور شد تا چهره مورد نظر آمريکا يعني علي اميني را به نخست وزيري منصوب کند دکتر علي اميني يک مأموريت اصلي بر عهده داشت، آن هم اجراي اصلاحات ارضي بود . لايحه اصلاحات ارضي در بيستم دي ماه ۱۳۴۰ به تصويب هيئت دولت رسيد. دولت آمريکا پس از دو ماه که از تصويب اصلاحات ارضي گذشته بود طرح درخواست اعطاي مصونيت مستشاران نظامي خود را مطرح کرد. آنان مي پنداشتند چون دولت اميني با فشار مستقيم آمريکاييان روي کارآمده است لذا به سرعت با درخواست آنها موافقت خواهد کرد. ولي اين سياستمدار کهنه کار و شاهزاده قاجاري که به خوبي از سابقه کاپيتولاسيون آگاه بود همواره در مقابل درخواست آمريکا طفره رفت تا سرانجام جاي خود را در سال ۱۳۴۱ به اسداله علم داد. دولت اسداله علم نيز موقعيت طرح و اجراي طرح آمريکايي کاپيتولاسيون را به دست نياورد تا در 17 اسفند ۱۳۴۲ جاي خود را به دولت حسنعلي منصور سپرد. در تيرماه ۱۳۴۳ محمدرضا شاه به آمريکا رفت و مورد استقبال گرم مقامات آمريکايي قرار گرفت. در مسائلي که مورد بحث و تبادل نظر طرفين قرار گرفت اعطاي کمک هاي نظامي آمريکا، منوط به وضع مقررات قضايي و مصونيت نظاميان آمريکا شد. پس از بازگشت شاه از آمريکا ، لايحه مزبور در مجلس سنا طرح شد. در سوم مرداد 1343 مجلس سنا جلسه فوق العاده اي تشکيل داد تا به بررسي چند لايحه بپردازد. اين جلسه تا نيمه شب ادامه پيدا کرد و بعد از طرح لوايح مختلف، مقارن نيمه شب، لايحه کاپيتولاسيون که متن آن بدين قرار بود مطرح شد : مادة واحده : با توجه به لايحه شماره ۱۸-۲۲۹۱-۲۱۵۷-۱۱۲۵/۱۳۴۲ ش. دولت و ضمائم آن در تاريخ 21/11/42 به مجلس سنا تقديم شده به دولت اجازه داده مي شود که رئيس و اعظاي هيئتهاي مستشاري نظامي ايالات متحده آمريکا در ايران که به موجب موافقت نامه مربوط در استخدام دولت شاهنشاهي باشند از مصونيت هايي که شامل کارمندان اداري و فني موصوف در بند (و) ماده اول قرارداد وين که در تاريخ هيجدهم آوريل ۱۹۶۱م. (29 فروردين 1340) به امضا رسيده است برخوردار نمايد.

نکته قابل توجه اينکه حسنعلي منصور با تحريف حقايق سعي در بي اهميت جلوه دادن اين لايحه داشت. روز سه شنبه 21/7/1342 مجلس شوراي ملي بررسي لايحه مزبور را آغاز کرد سرانجام رأي گيري در ساعت پنج بعد ازظهر انجام و از 136 نماينده حاضر در جلسه، لايحه مذکور با 74 رأي موافق در مقابل 61 رأي مخالف به تصويب رسيد.

واکنش امام خميني (ره ) در برابر کاپيتولاسيون

بدون شک موضعگيري امام خميني (ره) در برابر مصوبه مجلس (کاپيتولاسيون) و در پي آن تبعيد ايشان، نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران مي باشد. رژيم شاهنشاهي که از سخنرانيها و افشاگريهاي معظم له مي هراسيد، نماينده اي به شهرستان قم اعزام کرد و اين پيام را براي امام فرستاد: « ... آمريکا به منظور کسب وجهه در ميان مردم ايران با تمام قدرت فعاليت مي کند پول مي ريزد و از نظر قدرت در موقعيتي است که هرگونه حمله به آن ، به مراتب خطرناک تر از حمله به شخص اول مملکت است. آيت الله خميني اگر بنا دارند نطقي ايراد کنند بايد خيلي مواظب باشند که به دولت آمريکا برخوردي نداشته باشد که خيلي خطرناک است و با عکس العمل تند و شديد آنان مواجه خواهد شد ديگر هرچه بگويند حتي حمله به شاه چندان مهم نيست.

به رغم پيام مؤکدي که براي امام خميني (ره) ارسال شد ايشان نطقي تاريخي در چهارم آبان 1343 ايراد کردند که به بخشي از آن مي پردازيم: "اگر يک خادم آمريکايي، اگر يک آشپز آمريکايي، مرجع تقليد شما را وسط بازار ترور کند... دادگاههاي ايران حق محاکمه ندارند... اگر شاه ايران يک سگ آمريکايي را زير بگيرد بازخواست خواهد شد...".6

اين افشاگريها و سخنرانيها باعث گرديد رژيم ستمشاهي که از آمريکا و ايادي آن دستـــــور مي گرفت امام را از ايران تبعيد نمايد. بذري که ايشان طي سالهاي 3-1342 به زمين پاشيدند بالاخره در سال 1357 شکوفه داد و با پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل شوراي انقلاب، لايحه کاپيتولاسيون براي هميشه ملغي شد.

لينک ثابت |سه شنبه 3 اردیبهشت1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


سلمان فارسی

نويسنده : نوید نقی گنجی

سلمان فارسی

محل دفن

تاریخ  درگذشت

تاریخ تولد

مدائن

36 هجري قمري

بیوگرافی و زندگینامه

زادگاهش قريه دشت ارژن فارس (هفت فرسنگي شيراز) بود و قبيله اش در كازرون احترام فوق العاده داشتند و حتي پس از آن كه كازرون به دست مسلمين افتاد، اين طايفه از پرداخت جزيه معاف شدند. از رجال برجسته قبيله سلمان، يكي شيخ ابواسحق ابراهيم بن شهريار بن مهريار كازروني است كه در مدت عمر خود صدقات سلمان فارسي را از بيت المال خلفاي عباسي مي گرفت و بين افراد عشيره تقسيم مي نمود. نامش پيش از اسلام روزبه بن وخشودان بود. سلمان هنگامي كه مژده ظهور پيغمبر را شنيد عازم تهامه شد. اما در بين راه اسير گرديد و او را به يك يهودي فروختند. يهودي نيز سلمان را به زني از طايفه بني سليم فروخت. پيغمبر هنگام عبور، مهمان خداوند سلمان شد و او را كه ايمان آورده بود خريده آزاد كرد. وي چنان مورد علاقه رسول ا... قرار گرفت كه سلمان محمديش ناميد. سلمان از حواريين حضرت رسول و در شمار اهل بيت عصمت و طهارت مي بود كه زهد و تقوي و وفور عقل و عملش مورد تأييد پيغمبر و بزرگان اسلام بود. سلمان در زمان خلافت عمر، والي مدائن شد. در آن هنگام به كاخ والي نرفت بلكه در دكاني مي نشست و به امور مردم رسيدگي مي نمود. سلمان داراي چنان مقامي بود كه پس از مرگ، حضرت علي با دست خود او را غسل داد. درباره سلمان در كتب متعدد قلمفرسايي زيادي شده كه جامع ترين آنها در كتاب نفس الرحمن اثر علامه نوري حاج ميرزا حسن و اواخر جلد ششم و جلد هشتم بحارالانوار مجلسي آمده است . برخى از مورخان وفات سلمان فارسي (صحابه معروف و بلند آوازه رسول خدا (ص) كه عمري دراز و توان فرسا داشت) را هشتم صفر دانسته اند. اگر منظورشان صفر سال 35 قمرى باشد، معلو م مي گردد كه وفات وي در آخرين سال خلافت عثمان بن عفان روى داده است. ولى اگر مرادشان صفر سال 36 قمرى باشد، دانسته مى شود كه وى در اوائل خلافت حضرت على عليه السّلام زنده بود و حكومت مدائن را هم چون گذشته بر عهده داشت و پس از قريب به پنجاه روز از خلافت آن حضرت، در مدائن وفات يافت. حضرت على عليه السّلام آن هنگام در مدينه ساكن بود و هنوز به كوفه مهاجرت نكرده بود. آن حضرت، در عالم غيب از مدينه به مدائن رفت و بر جنازه سلمان نماز خواند و وى را در همان مكان دفن نمود. سلمان فارسى چه آن هنگامى كه در مدينه ساكن بود و چه آن هنگامى كه به كوفه هجرت كرد و چه آن هنگامى كه از سوى عمربن خطاب به حكومت مدائن منصوب شد، لحظه اى از محبت و دوستى حضرت على عليه السّلام و خاندان آن حضرت غافل نشد. او از ياران نزديك رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امام على عليه السّلام و از شيعيان نخستين و راستين صدر اسلام است. وى در مدائن وفات يافت و حضرت على عليه السّلام در عالم معنى و غيب، خود را به مدائن رسانيد و او را غسل و كفن كرد و بر جنازه اش نماز خواند و در همان جا دفن نمود. .

لينک ثابت |جمعه 23 فروردین1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


نجفقلي خان صمصام‌السلطنه

نويسنده : نوید نقی گنجی

نجفقلي خان صمصام‌السلطنه

محل دفن

تاریخ  درگذشت

تاریخ تولد

اصفهان

1309 شمسی

1267 هجری قمری

بیوگرافی و زندگینامه

نجفقلي خان بختياري فرزند حسينقلي خان ايلخان بختياري در 1267هـ .ق. متولد شد و پس از مرگ پدر در 1320هـ .ق. از سوي مظفرالدين شاه لقب صمصام‌السلطنه و ايلخاني گرفت. صمصام‌السلطنه در دوره حكومت محمدعلي شاه به مخالفان پيوست و با برادرخود عليقلي خان سردار اسعد همراه شد. او به همراه سواران مسلح بختياري اصفهان را تصرف كرد و حكومت اصفهان را در 1326 عهده‌دار شد. در 29 رجب 1329 به رياست‌الوزرايي رسيد و تا صفر 1331 در اين منصب باقي بود. در دوره نخست‌وزيري وي مسئله اولتيماتوم روسها براي اخراج شوستر امريكايي مستشار ماليه صورت گرفت او از موافقان پذيرش تقاضاي روسها بود و مجلس مخالف اين مسئله بود. نتيجه درگيري، انحلال مجلس دوم شوراي ملي و اخراج شوستر از ايران بود. او بار ديگر در سال 1337ق/ 1296ش به مدت چهار ماه به نخست‌وزيري منصوب شد و زماني كه احمدشاه فرمان عزل او را صادر كرد براي مدتي حاضر به پذيرفتن اين فرمان نبود و خود را نخست‌وزير مي‌دانست. در انتخابات دوره چهارم مجلس شوراي ملي به نمايندگي تهران انتخاب شد و به مجلس راه يافت. در سال 1300ش حكومت خراسان به وي واگذار شد كه خود از پذيرفتن آن سرباز زد و در 1308 نيز براي مدتي كوتاه به فرمانداري چهارمحال منصوب و به حل اختلافات در اين منطقه مأمور شد. او در سال 1309 در اصفهان درگذشت. نجفقليخان صمصام‌السلطنه فراماسونر و از اعضاي لژ بيداري بود

لينک ثابت |پنجشنبه 22 فروردین1387| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


نشان راز آمیز

نويسنده : نوید نقی گنجی

نشان راز آمیز

 

 فرهنگ ما آن درخت تنومند و بالنده ای است که ریشه در ژرفای زمین و زمان دارد و در برابر توفان ها ایستاده و خم نشده است. ایران با این درخت گشن و بارآور خود بارها دچار خیره سری ها و ویرانگری ها شده و آفرینش های هنری و فرهنگی گرانمایه ما به دست فرومایگانی به آوار «غارت» رفته است. ملتی که بر سر دانشگاه گندی شاپور در 1700 سال پیش از این می نویسند :«شمشیرهای ما مرزها را می گشاید و دانش و فرهنگ ما دل ها و اندیشه ها»، چگونه می تواند فرهنگ و روش زندگی خود را به دست فراموشی سپارد؟ گزافه نیست که ایران را سرزمین چلیپا بنامیم.

در هر جای این سرزمین مقدس می توان آن را دید. هیچکس یک سویه حق ندارد آن را از آن خود و خاستگاه آن را در سرزمین خویش بداند، آریاها سزاوارترند و در میان آنان ایرانیان و هندیان در رده نخست قرار دارند.

اگر این نشانواره دربردارنده کیفیات آسمانی نبود، اینچنین در دل نمی نشست. این نشانواره با اعتقاد و ایمان دینی سرشته،به معبد و مسجد راه یافته و جاودانه بر مهرابه نشسته و آنها را آراسته است.

نقشی که گاه مظهر الوهیت، نماد خورشید، فروغ بی پایان، نظم هستی، آتش، فراوانی، آذرخش و جاودانگی است.

نگاره ای که آریاییان، مصریان، آشوریان کهن، بومیان آمریکا، بوداییان و مسیحیان به کار برده اند اما صاحب راستین آن آریاییان هستند.

چلیپا نگاره ای است بسیار کهنسال و چون نزد پیشینیان گونه ای نماد نیروهای نهفته در طبیعت و نیروهای آسمانی به شمار آمده در بیشتر سرزمین های که تمدن باستانی را در بستر خود پرورش داده است یافت می شود. پیشینه آن را در ایران تا هزاره پنجم پیش از میلاد مسیح (7000 سال پیش) در دست داریم.

آنچه در این نوشتار مورد بررسی قرار می گیرد، پژوهشی است درباره چلیپا Ê و چلیپای شکسته  .

میان چلیپا و چلیپای شکسته با نگاره † که «صلیب» یا «دار» است، تفاوت وجود دارد. دو نگاره نخست ریشه در پیش از تاریخ دارند، اما صلیب یا دار مربوط به دوران های نزدیک به اکنون هستند. در نگاره † که رومیان به آن آدمیان را می آویختند و به چهار میخ می آویختند و به چهار میخ می کشیدند و می کشتند، تنها تنها دو پهلو برابر است و همانند انسانی است که ایستاده و دست ها را گشوده است.

نماد چلیپا به اینگونه  نخستین بار در سرزمین خوزستان یافت شده و زمان آن نیز به 5000 سال پیش از میلاد مسیح می رسد و آشکار می سازد که ریشه ای کهن در ایران زمین دارد.

چلیپا در بسیاری از نقاط ایران دیده شده است:

در مرودشت دو کیلومتری جنوب تخت جمشید ظرف های سفالین منقوش به نگاره چلیپا به چندین گونه بسیار دیدنی یافت شده است. در میان ابزارهای یافت شده در کاوش های لرستان، ابزارهای مفرغینی است که بیشتر وابسته به زین و برگ، لگام و افزارهای جنگی است که پیکره چلیپا بر آنها دیده می شود. در تپه «گیان» در جنوب نهاوند، در «گلیان» فسا در استان فارس، در تپه «سیلک» کاشان، تپه «باکون» تخت جمشید، در دیلمان، شوش، موسیان، در تپه «حصار» دامغان، در شهر سوخته سیستان، در کلاردشت، در تپه «حسنلو» در جنوب غربی دریاچه چیچست«ارومیه»، در ایلام، رودبار گیلان، در «گرمی»Germi دشت مغان، در کرمانشاه، در «جوین» گیلان، در کوه خواجه سیستان، در بیشاپور، در ویرانه های «قلعه یزدگرد» در کنار مرز کنونی ایران و عراق در نزدیکی قصر شیرین در گچ بری های کاخ تیسفون...

پس از پیدایش دین اسلام، نماد چلیپا و چلیپا های شکسته که هم از زیبایی برخوردار بود و هم رنگ دینی داشت و مقدس بود، فراموش نشد. چلیپا در دوره اسلامی نیز کاربرد و زندگانی دیگری آغاز کرد. ایرانیان خوش ذوق نام بزرگان دین را با آرایه های دلنشین بر کاشیکاری های مساجد، استوار و ماندنی ساختند.

چلیپا در هنر اسلامی، عنصری کلیدی بوده و رابط و پیوند دهنده نگاره های پیچیده به شمار آمده است، از جمله در مسجد جامع اصفهان که مربوط به سده اول هجری بوده و بر روی یک آتشکده باستانی پایه گذاری شده است. بر همه جای مسجد جامع اصفهان، نگاره های گوناگون و خوش ساخت از چلیپا دیده می شود، در آرامگاه «میرنشانه» در بازار کاشان که گنبدی مخروطی دارد، نام مقدس «علی» به گونه چلیپا نقش شده است.

گنبد قدمگاه نیشابور نیز کاشیکاری های مزین به نگاره چلیپا را بر خود دارند. نقش چلیپا بر گنبد علویان در شهر همدان خیابان باباطاهر که روزگاری دبیرستان علوی بوده است، نیز دیده می شود. در گچبری های مسجد جامع نایین، در مسجد کبود و در قسمت گنبد آن که تماما کاشیکاری بوده نقش علی (ع) رویت می شود و در فضای هر ردیف کاشی، نقش چلیپا با رنگ زرد بارها تکرار شده است.

در موزه «قم» کاشی های ستاره ای و چلیپایی که از امامزاده علی بن جعفر قم به دست آمده نگهداری می شود. در زیر نگاره یکی از کاشی ها، چلیپایی که تاریخ 656 هجری دارد دیده می شود.

رفته رفته این نگاره که خود نماد یک رشته باورهای کهن آریایی بود در دوره اسلامی با تلقی ویژه ایرانیان از خاندان پیامبر (ص) و به خصوص علی (ع) بستگی پیدا کرده، درآمیخت.

 آنگاه هنرمندان و سازندگان و کاشیکاران ایرانی این نگاره را بر درها و بر کاشی های مساجد و نیایشگاه ها به اینگونه درآوردند:

چلیپا نشانگر نمودها و چهره های گوناگون پرتو خداوند است. همچنانکه خورشید تیرگی ها را می زداید، نمودهای گوناگون و پرشمار خداوند روشنی بخش چهارسوی جهان و جهان درون انسان است.

در ایران پیش ار «اشوزردشت» تیره های آریایی عناصر چهارگانه : باد، خاک،آب و آتش را گرامی دانسته و آن را به وجود آورنده گیتی و گرداننده نظام هستی می شمرده اند و با اعتقاد به اینکه از نزدیکی و ترکیب این عناصر به نسبت معین، هستی شکل گرفته است. هر شاخه این نشانه را جایگاه یکی از عناصر چهارگانه می دانستند. عناصر چهارگانه هستی بخش، بر روی هم و با گردش و چرخش خود چرخ آفرینش را آهنگ می دهد و نظام پر شکوه طبیعت را نگاهبانی می کند.

 در بهار، سبزه و شکوفه و گل و در پایان تابستان، میوه و فرآورده های نیروبخش می دهد.در خزان و زمستان، آب فراوان به تن شوخته زمین می افشاند و از سوز سرما همه را نوید آتش می دهد بارها تکرار می شود و این تکرارها زندگی را می سازد و مرگ می آفریند، نه تنها در انسان، بلکه در کل کائنات.

این نگاره در بسیاری از فرهنگ ها و نقاط جهان دیده شده است: آشور کهن، مصر باستان، هند، یونان، چین، رم، جزیره کرت، آزتک ها، این کارها،...

  • هندوها چلیپا را نمادی مقدس می دانستند و آن را « سواستیکا - Suvastika » می نامند. سواستیکا واژه ای است سانسکریت به معنای «هستی نیک».

  • سواستیکا یکی از قدیمی ترین و پیچیده ترین سمبل هاست. این سمبل ماقبل تاریخ در آسیا و نیز پیش از آریاها در تمدن دره ایندوس «شبه قاره هند و پاکستان» به وفور یافت شده است.

  • گفته شده که سواستیکا یک شکل قراردادی «انسان» است با دو دست و دو پا، اتحاد اصولی نر و ماده و مظهر حرکت و سکون، تعادل و هماهنگی، نیروی گریز از مرکز، خروج و بازگشت به مرکز و آغاز و پایان...

  • چینی ها، سواستیکا (چلیپای شکسته) را تجمع علائم خوش اقبالی با ده هزار تاثیر، نماد باروری و مظهر باران می دانند. نزد آنان، سواستیکای آبی موید فضایل و برکات آسمانی، سواستیکای قرمز نشان برکت قلب مقدس بودا، سواستیکای سبز برکت ابدی در کشاورزی، سواستیکای زرد نماد نیک فرجامی و سعادت ابدی، سواستیکای راست گردان معرف YANG  «یانگ» و چپ گردان معرف YIN «یین» است.

  • نزد مسلمانان، سواستیکا به چهار جهت اصلی دلالت داشت. زیر نظر داشتن فصول به وسیله فرشته ها که هر کدام در یک رأس چلیپا قرار دارند: در جنوب «فرشته مرگ»، در شمال «فرشته زندگی»، در مغرب «فرشته ای که سرنوشت را ثبت می کند» و در مشرق «فرشته منادی».

  • در «رم» سواستیکا سمبل «ژوپیتر» Jupiter و «پلوویوس» Pluvius است.

  • نزد نژاد «سامی» سواستیکا همراه با دیگر مظاهر خورشید به کار می رفته است، همچنین در نظر آنان مظهر تولید مثل و نیروی باروری زنان به شمار آمده است.

  • در «ژاپن» مظهر قلب بودا، خوش اقبالی و آرزوهای خوب است.

  • در «لیتوانی» این سمبل طلسم گونه بوده و مظهر خوش شانسی است و نام سانسکریتی آن را به کار می برند.

  • نزد «یونانیان» نمودار «زئوس» الهه آسمان و «هلییوس» الهه خورشید است و در پیکر تراشی های کوه «المپ» بر جامه «آپولون» نشانواره چلیپا دیده شده است.

  • در جزیره «کرت» KRETE که از مراکز مهم تماس فرهنگی شرق و غرب است، علامت چلیپا بر پیشانی گاو و ران الهه ها و روی مهرها نگاشته می شد.

صلیب سرخ:

اندیشه به وجود آوردن صلیب سرخ در 24 ژوئن 1859 میلادی در نبرد «سول فرینو» در مغز مردی به نام «هانری دونان» راه یافت. در این نبرد که میان فرانسه و اتریش رخ داد روی هم چهل هزار کشته و زخمی بر جای ماند. هانری دونان پس از پایان تیراندازی ها به پهنه نبرد پای گذاشت. از هر سواستیکا ناله بلند بود و زخمی ها کمک می خواستند. او اندیشید اگر نمی توانیم جنگ را از روی زمین برداریم، اما می توانیم نیروی خود را را در راه کاهش درد و رنج ناشی از آن به کار بریم. پس «سازمان کمک به مجروحین» را پایه گذاری کرد. مردم به یاری او شتافتند، انجمنی شامل یک حقوقدان، یک تیمسار، دو پزشک و خودش تشکیل شد. این انجمن پایه کمیته بین المللی صلیب سرخ شد.

در سال 1863 نمایندگان 16 کشور اروپایی در ژنو گرد هم آمدند. در این گردهمایی، پرچم و نشانه سازمان صلیب سرخ انتخاب شد و مقرر گردید این نشانه به صورت پرچمی باشد که در هر کجا افراشته شد، آنجا بی طرف و مورد احترام باشد.از آنجا که کشور سوئیس در تشکیل این گردهمایی پیشگام بود، نمایندگان حاضر در کمیته، پرچم سوئیس را در نظر گرفتند چون پرچم سوئیس یک صلیب سفید روی پارچه سرخ بود، وارونه آن، یعنی صلیب سرخ روی پارچه سفید را برای پرچم این بنیاد پذیرفتند و بدین گونه پرچم صلیب سرخ پیدا شد. بار دیگر نماد راه های نیک و سرچشمه نیکوکاری و راندن درد و رنج و غم از زندگانی انسان شد.

آدولف هیتلر:

هیتلر که به برتری نژاد آریا باور داشت و آریاییان را می ستود، این نماد آریایی را به کار برد. هیتلر در جوانی به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان پیوست. با قدرتمندتر شدن حزب، میهن دوستان آلمانی برآن شدند تا پرچمی برای حزب شان آماده کنند. هیتلر مسئول انتخاب پرچم شد. او پارچه سرخی را که در میان آن دایره ای سفیدرنگ و درون دایره، چلیپای شکسته ای به رنگ سیاه بود را به عنوان پرچم پیشنهاد کرد. با توانمندتر شدن نازی ها، هیتلر به صدارت اعظمی و سپس به پیشوایی رسید. «روزنبرگ» Rosenberg نظریه پرداز حزب نازی می گفت : «...هنگامی که نماد بیداری، پرچمی با علامت زندگی که همان صلیب شکسته است، یگانه مذهب حاکم بر رایش ژرمنی شود، ساعت سعد آلمان فرا رسیده است» یکی از جراید آلمان در همان سال ها نوشت: «این علامت خوشبختی را از ایران و هندوستان به آلمان برده اند.»

چلیپا چند هزار سال پیش از مسیح نماد مقدسی در کشورهای جهان به ویژه نزذ آریاییان بوده است.

شاهان آشور آن را به عنوان یک نماد دینی بر سینه می آویختند و شاهان هخامنشی آرامگاه خود را چلیپا گونه می ساختند.

این نشانواره، نماد افزایش و فراوانی و دارای بار مغناطیسی مثبت است. مسیحیت که پاره ای از دستورات دینی خود را از «آیین مهر» گرفته، چلیپا را نیز از آریاییان به وام گرفته است. نسل نو مسیحی نمی داند که در روزگاران کهن، آریاها به هنگام نیایش پروردگار، رو به خورشید چلیپا را روبروی خود می نهادند و نماد چرخ هستی اش می دانستند.

لينک ثابت |شنبه 25 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


نيروهاي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطيت‌ ايران‌

نويسنده : نوید نقی گنجی

نيروهاي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطيت‌ ايران‌ 
 

انقلاب‌ مشروطيت‌ حرکتي‌ بزرگ‌ در تاريخ‌ معاصر ايران‌ بود که‌ قشرها و طيفهاي‌ مختلفي‌ در آن‌ مشارکت‌ داشتند، هر چند سهم‌ هر يک‌ از آنان‌ به‌ يک‌ اندازه‌ نبود و اهداف‌ آنان‌ نيز با هم‌ تفاوت‌ داشت‌. اما به‌ طور مشخص‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ فعال‌ در انقلاب‌ مشروطه‌ را مي‌توانيم‌ به‌ شش‌ طيف‌ تقسيم‌ کنيم‌:

 

توده‌ مردم‌

اوّل‌، آن‌ بخش‌ از جامعه‌ است‌ که‌ بدنه‌ و بستر عمومي‌ انقلاب‌ مشروطه‌ را تشکيل‌ مي‌داد و از آن‌ مي‌توانيم‌ با عنوان‌ «توده‌ مردم‌» ياد کنيم‌. اين‌ توده‌ مردم‌ به‌طور عمده‌ شامل‌ طبقات‌ متوسط‌ و فقير شهري‌ مي‌شد و مهم‌ترين‌ و فعال‌ترين‌ بخش‌ آن‌ را کسبه‌ و بازاريان‌ و  اهل‌ حرف‌ و صنعت‌ تشکيل‌ مي‌دادند. البته‌ در برخي‌ مناطق‌ روستايي‌، مانند گيلان‌، تلاطمهايي‌ رخ‌ داد ولي‌ محور اصلي‌ حرکت‌ مشروطه‌ را طبقه‌ متوسط‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ شکل‌ مي‌داد. اين‌ مردم‌ به‌طور عمده‌ به‌ وسيلة‌ رؤسا و ريش‌سفيدان‌ و کدخدايان‌ محلات‌ و اصناف‌ و کلانتران‌ و کدخدايان‌ روستاها و ايلات‌ و طوايف‌ هدايت‌ مي‌شدند که‌ تا آن‌ زمان‌ نقش‌ مؤثري‌ در ساختار اجتماعي‌ ايران‌ داشتند. يعني‌ توده‌ مردم‌ شهري‌ و روستايي‌ و عشايري‌ به‌ شکل‌ آحاد منفرد و انبوهه‌  (mob)  کمتر فعال‌ بودند و مشارکت‌ مردم‌ از طريق‌ ساختارهاي‌ مدني‌ صورت‌ مي‌گرفت‌. تجلي‌ اين‌ ساختار را در فرمان‌ مشروطه‌ مي‌يابيم‌ آنجا که‌ به‌ طبقات‌ معين‌، يعني‌ شاهزادگان‌ و علما و اعيان‌ و ملاکين‌ و تجار و اصناف‌، اجازه‌ داده‌ مي‌شود که‌ نمايندگان‌ منتخب‌ خود را براي‌ عضويت‌ در مجلس‌ برگزينند.

 

علما، وعاظ‌ و طلاب‌

دومين‌ گروه‌ اجتماعي‌ علما و وعاظ‌ و طلاب‌ هستند که‌ با توده‌ مردم‌ و کسبه‌ و بازاريان‌ پيوند نزديک‌ داشتند و نقش‌ مهمي‌ در برانگيختن‌ توده‌ مردم‌ ايفا نمودند. در آن‌ دوران‌ علما به‌ عنوان‌ سخنگوي‌ مردم‌ در برابر حکومت‌ شناخته‌ مي‌شدند و اصطلاح‌ «علماي‌ ملت‌» در مقابل‌ «اولياي‌ دولت‌» کاربرد فراوان‌ داشت‌. در ميان‌ علما، نقش‌ مراجع‌ ثلاث‌ مقيم‌ عتبات‌ (آخوند ملا محمدکاظم‌ خراساني‌، شيخ‌ عبدالله‌ مازندراني‌ و ميرزا خليل‌ تهراني‌) بسيار مؤثر بود و وعاظ‌ بزرگي‌ چون‌ شيخ‌ مهدي‌ سلطان‌المتکلمين‌ و شيخ‌ محمد سلطان‌المحققين‌ نقش‌ مهمي‌ در برانگيختن‌ مردم‌ داشتند. يکي‌ از انتقاداتي‌ که‌ به‌ تاريخنگاري‌ مشروطه‌ مي‌توان‌ وارد کرد، عدم‌ توجه‌ کافي‌ به‌ جايگاه‌ مراجع‌ ثلاث‌ است‌. در حالي‌ که‌ اين‌ جايگاه‌، به‌ ويژه‌ نقش‌ آخوند خراساني‌، بسيار بزرگ‌ است‌ در حدي‌ که‌ از آخوند خراساني‌ مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ رهبر انقلاب‌ مشروطه‌ ياد کرد. اگر علماي‌ تهران‌ در جهت‌ مشروطه‌ حرکت‌ مي‌کردند و اين‌ حرکت‌ از حمايت‌ مردم‌ برخوردار مي‌شد همه‌ به‌ اعتبار نقش‌ مراجع‌ ثلاث‌ و به‌ ويژه‌ آخوند خراساني‌ بود.

             

البته‌ يکي‌ ديگر از مراجع‌ تقليد آن‌ عصر، آقاسيد محمدکاظم‌ طباطبايي‌ يزدي‌ (صاحب‌ عروة‌الوثقي‌)، در ماجراي‌ مشروطه‌ رويه‌ بيطرفي‌ در پيش‌ گرفت‌. در مورد ايشان‌ نيز بايد متذکر شوم‌ که‌ عدم‌ مشارکت‌ وي‌ در انقلاب‌ مشروطه‌ به‌ دليل‌ بدبيني‌ نسبت‌ به‌ حوادث‌ ايران‌ و ماهيت‌ حرکت‌ مشروطه‌ بود نه‌ به‌ دليل‌ غيرسياسي‌ بودن‌ و پرهيز از دخالت‌ در امور سياسي‌. ايشان‌ اندکي‌ قبل‌ از فوت‌ آخوندخراساني‌ فتواي‌ تاريخي‌ خود را صادر کرد و مسلمانان‌ را به‌ جهاد عليه‌ اشغالگران‌ ايتاليايي‌ در ليبي‌ و انگليسي‌ و روسي‌ در ايران‌ فراخواند و اين‌ هجوم‌ استعمار اروپايي‌ را «جنگ‌ صليبي‌» ناميد. آيت‌الله‌ يزدي‌ هفت‌ سال‌ پس‌ از آخوند خراساني‌ زندگي‌ کرد و در اين‌ سالها در نجف‌ اشرف‌ مرجعيت‌ مطلق‌ داشت‌ و زماني‌ که‌ قواي‌ انگليس‌ بين‌النهرين‌ (عراِ) را اشغال‌ کردند فتواي‌ جهاد صادر کرد و فرزند ارشد ايشان‌، آقاسيد محمديزدي‌، از رهبران‌ جهاد 1920 عراِق بود.

 

بعد از پيروزي‌ مشروطه‌ اوّل‌، و در جريان‌ مبارزه‌ جديدي‌ که‌ عليه‌ محمدعلي‌ شاه‌ آغاز شد، علماي‌ فعال‌ در مشروطه‌ نيز به‌ دو گروه‌ اصلي‌ تقسيم‌ شدند. يک‌ گروه‌ از خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ دفاع‌ مي‌کرد و گروه‌ ديگر خطر اصلي‌ را از جانب‌ غرب‌گرايان‌ افراطي‌ مي‌ديد و نه‌ تنها دليلي‌ براي‌ مبارزه‌ و خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ نمي‌يافت‌ بلکه‌ حتي‌ حفظ‌ او را ضرور مي‌دانست‌. معروف‌ترين‌ چهره‌ گروه‌ اخير شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌ است‌ که‌ يکي‌ از علماي‌ درجه‌ اوّل‌ تهران‌ بود و برخلاف‌ تبليغات‌ شديدي‌ که‌ در آن‌ زمان‌ و بعدها عليه‌ او صورت‌ گرفت‌ در ميان‌ مردم‌ محبوب‌ و خوشنام‌ بود. توجه‌ کنيم‌ که‌ کلنل‌ پيکوت‌، وابستة‌ نظامي‌ سفارت‌ انگليس‌، در گزارش‌ بيوگرافيکي‌ که‌ در سال‌ 1316ِ به‌ لندن‌ ارسال‌ کرده‌، شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌ را چنين‌ توصيف‌ مي‌ک‌ند: «بسيار باسواد است‌. زندگي‌ منزه‌ و فقيرانه‌اي‌ دارد. بسيار مورد احترام‌ است‌.»

             

در ميان‌ علما، کمتر، و وعاظ‌ و طلاب‌، بيشتر، گروهي‌ نيز وجود داشت‌ که‌ بايد از ساير اقشار روحانيت‌ تفکيک‌ شود. اين‌ گروه‌ شامل‌ افرادي‌ است‌ که‌ در کسوت‌ روحانيت‌ بودند ولي‌ يا از نظر فکري‌ در صف‌ تجددگرايان‌ غرب‌گرا جاي‌ داشتند و يا با اين‌ گروه‌ همکاري‌ مي‌کردند و عملکرد ايشان‌ عليه‌ کل‌ روحانيت‌ بود. از اين‌ افراد در کسوت‌ علما بايد به‌ سيد اسدالله‌ خرقاني‌ و شيخ‌ ابراهيم‌ زنجاني‌ اشاره‌ کرد. خرقاني‌ مدتها در بيت‌ آخوند خراساني‌ از نفوذ فراوان‌ برخوردار بود و از اين‌ طريق‌ تأثير بزرگي‌ بر تحولات‌ مشروطه‌ نهاد. زنجاني‌ در دوران‌ مشروطه‌ اوّل‌ شخصيت‌ مهمي‌ نبود و در زنجان‌ اقامت‌ داشت‌. او به‌ عنوان‌ نمايندة‌ مجلس‌ اوّل‌ وارد حوادث‌ مشروطه‌ شد و از آن‌ پس‌ به‌ يکي‌ از شخصيتهاي‌ مؤثر فکري‌ و سياسي‌ تجددگرايان‌ غرب‌گرا بدل‌ شد. در ميان‌ وعاظ‌ ملک‌المتکلمين‌ و سيد جمال‌ واعظ‌ از اين‌ گروه‌ بودند و در ميان‌ طلاب‌ افراد سرشناس‌ متعددي‌ به‌ اين‌ طيف‌ تعلق‌ داشتند که‌ شاخص‌ترين‌ آنها سيد حسن‌ تقي‌زاده‌ است‌.

             

نکتة‌ مهم‌، پيوند عميق‌ اين‌ گروه‌ است‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا و تجار بزرگ‌ کمپرادور، يعني‌ دو گروه‌ اجتماعي‌ عمده‌اي‌ که‌ دربارة‌ آنها توضيح‌ خواهيم‌ داد؛ و نيز با انجمنهاي‌ سري‌ فعال‌ در مشروطه‌ و پس‌ از آن‌. براي‌ مثال‌، زنجاني‌ را حسينقلي‌خان‌ نظام‌السلطنه‌ مافي‌، از دولتمردان‌ سرشناس‌ عهد قاجار، کشف‌ کرد و برکشيد و اولين‌ رسالة‌ زنجاني‌ به‌ کمک‌ نظام‌السلطنه‌ تکثير شد. برخي‌ محققين‌ اين‌ رساله‌ را، که‌  بستان‌الحق‌ نام‌ دارد، مهم‌ترين‌ رساله‌ سياسي‌ دوران‌ مشروطه‌ مي‌دانند. ارتباطات‌ نزديک‌ زنجاني‌ با ميرزا مهدي‌خان‌ غفاري‌کاشاني‌ (وزير همايون‌)، در دوران‌ حکومت‌ وزير همايون‌ بر زنجان‌، سبب‌ شد که‌ زنجاني‌ به‌ مجلس‌ اوّل‌ راه‌ يابد. ملک‌المتکلمين‌ نيز پيوند نزديک‌ با اين‌ گروه‌ داشت‌ و اولين‌ رساله‌ او به‌ نام‌  من‌الخلق‌ الي‌الحق‌  در زمان‌ اقامت‌ دو ساله‌ وي‌ در بمبئي‌ با پول‌ تجار بزرگ‌ زرتشتي‌ اين‌ شهر چاپ‌ شد که‌ اعتراض‌ شديد مسلمانان‌ بمبئي‌ را برانگيخت‌ و به‌ دليل‌ اين‌ اعتراضات‌ ملک‌المتکلمين‌ مجبور به‌ ترک‌ هند و بازگشت‌ به‌ ايران‌ شد.

 

آیت الله آخوند خراسانی

 

 

 

 

 شیخ ابراهیم زنجانی

 

ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا

سومين‌ گروه‌ اجتماعي‌ که‌ در انقلاب‌ مشروطه‌ شرکت‌ فعال‌ دارد، بخشي‌ از کارگزاران‌ دولتي‌ هستند که‌ آنها را «ديوان‌ سالاران‌ غرب‌گرا» مي‌نامم‌. هستة‌ اصلي‌ اين‌ بخش‌ از رجال‌ و دولتمردان‌ را کساني‌ تشکيل‌ مي‌دادند که‌ در وزارت‌ خارجه‌ شاغل‌ بودند و يا با اروپاي‌ غربي‌ آشنايي‌ داشتند. اصولاً تأثير کارمندان‌ وزارت‌ خارجه‌ بر تحولات‌ فکري‌ قرن‌ نوزدهم‌ هم‌ در ايران‌ و هم‌ در عثماني‌ بسيار بزرگ‌ است‌. اين‌ طبقه‌ جديد ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا در عثماني‌ از اوايل‌ قرن‌ نوزدهم‌ و در دوران‌ سلطنت‌ محمود دوّم‌ انسجام‌ يافت‌ و در ايران‌ کمي‌ ديرتر و از دهة‌ 1870 ميلادي‌ و صعود ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار به‌ صدارت‌. به‌ اين‌ ترتيب‌، در جامعه‌ ايران‌، مانند عثماني‌، گروه‌ جديدي‌ پيدا شد که‌ خود را «اهل‌ قلم‌» مي‌ناميد. اين‌ واژه‌ در گذشته‌ هم‌ علماي‌ ديني‌ را در برمي‌گرفت‌ و هم‌ ديوانيان‌ را و به‌طور کلي‌ شامل‌ همة‌ فضلا و نخبگان‌ مي‌شد. ولي‌ در معناي‌ جديد، منظور از «ارباب‌ قلم‌» يا «اهل‌ قلم‌» کارگزاران‌ دولتي‌ و ديوان‌سالاران‌ عالي‌رتبه‌ غيرروحاني‌ بود.

             

اين‌ گروه‌ اولين‌ مناديان‌ تجددگرايي‌ به‌ سبک‌ غربي‌ در ايران‌ بودند و به‌ عبارت‌ ديگر استخوان‌بندي‌ اصلي‌ و اوليه‌ جرياني‌ را تشکيل‌ مي‌دادند که‌ غرب‌گرايي‌ مي‌ناميم‌. از عهد ناصري‌ وزارت‌ خارجه‌ تا حدودي‌ از يک‌ ساختار اليگارشيک‌ برخوردار شد يعني‌ در انحصار يک‌ شبکه‌ بسته‌ و خويشاوند قرار گرفت‌. اعضاي‌ خانواده‌هاي‌ معيني‌ طي‌ چند نسل‌ مناصب‌ حساس‌ اين‌ دستگاه‌ را به‌ دست‌ داشتند و از درون‌ همين‌ خاندانها بود که‌ کارگزاران‌ غرب‌گراي‌ عهد قاجار بيرون‌ آمدند و مقامات‌ مهمي‌ را در سطح‌ ملّي‌ اشغال‌ کردند. اين‌ طبقه‌ جديد کارگزاران‌ دولتي‌ «سرشت‌ دوزيستي‌» داشتند يعني‌ هم‌ در حکومت‌ بودند و از مزاياي‌ مادي‌ و اقتدار سياسي‌ ناشي‌ از تصدّي‌ مناصب‌ حکومتي‌ بهره‌ مي‌بردند و داراي‌ جايگاه‌ خاصي‌ در ساختار سياسي‌ اجتماعي‌ ايران‌ بودند و تحول‌ اين‌ جامعه‌ به‌ سوي‌ يک‌ الگوي‌ مطلوب‌ و خاص‌ را جستجو مي‌کردند. اين‌ الگو آرماني‌ و اتوپيک‌ نبود بلکه‌ همان‌ الگوي‌ موجودي‌ بود که‌ در اروپاي‌ غربي‌ وجود داشت‌. دوزيستي‌ و ذوحياتين‌ بودن‌ به‌ اين‌ طبقه‌ جديد امکانات‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ فراواني‌ اعطا مي‌کرد و به‌ ايشان‌ اين‌ قدرت‌ را داد که‌ بر فرايند انقلاب‌ مشروطه‌ به‌ شدت‌ تأثير بگذارند و در نهايت‌ به‌ عنوان‌ مديران‌ حکومت‌ جديد مشروطه‌ قدرت‌ را به‌ دست‌ گيرند. به‌ عبارت‌ ديگر، اين‌ «نخبگان‌ دوزيستي‌» هم‌ از الطاف‌ ناصرالدين‌ شاه‌ و مظفرالدين‌ شاه‌ و محمدعلي‌ شاه‌ و احمدشاه‌ برخوردار بودند؛ به‌ مناصب‌ مهم‌ دولتي‌ دست‌ مي‌يافتند و براي‌ انجام‌ مأموريتهاي‌ مهم‌ به‌ خارجه‌ اعزام‌ مي‌شدند، و از طريق‌ اهرمها و رانتهاي‌ حکومتي‌ و با اخذ رشوه‌ به‌ ثروتهاي‌ هنگفت‌ دست‌ مي‌يافتند، و هم‌ از موضع‌ اپوزيسيون‌ در جهت‌ تخريب‌ وضع‌ موجود مي‌کوشيدند و از اين‌ طريق‌ «وجيه‌المله‌» مي‌شدند. بخش‌ مهمي‌ از مسائلي‌ را که‌ ما به‌ عنوان‌ سير تحول‌ فکري‌ در مشروطه‌ مورد مطالعه‌ قرار مي‌دهيم‌ در واقع‌ بازتاب‌ سير تحول‌ نظري‌ در اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ متنفذ و بسيار مؤثر است‌. پس‌ از خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌، تحول‌ نظري‌ در درون‌ اين‌ گروه‌ پايه‌هاي‌ استقرار ديکتاتوري‌ پهلوي‌ را بنا نهاد و در دوران‌ پهلوي‌ اوّل‌ يک‌ اليگارشي‌ حکومتگر پديد آورد که‌ اقتدار آنها تا پايان‌ سلطنت‌ پهلوي‌ دوّم‌ تداوم‌ يافت‌.

 

میرزا ملکم خان

 

سرمايه‌داري‌ وابسته‌

چهارمين‌ گروه‌ اجتماعي‌ فعال‌ در مشروطه‌ گروهي‌ است‌ که‌ بهترين‌ واژه‌ براي‌ طبقه‌بندي‌ آن‌ «کمپرادور» است‌. کمپرادور واژة‌ پرتغالي‌ و به‌ معني‌ واسطه‌ است‌. کمپرادوريسم‌ يا نظام‌ کمپرادوري‌ را استعمار پرتغال‌ در قرن‌ شانزدهم‌ در شرِ رواج‌ داد و کمپرادور به‌ واسطه‌ ميان‌ پرتعاليها و مردم‌ بومي‌ اطلاِ مي‌شد. اين‌ اصطلاح‌ در اوايل‌ قرن‌ نوزدهم‌ در بنادر چين‌ رواج‌ گسترده‌ يافت‌ و به‌ چينيهايي‌ اطلاِ مي‌شد که‌ به‌ عنوان‌ راهنما و مترجم‌ تجار اروپايي‌ و آمريکايي‌ ترياک‌ عمل‌ مي‌کردند. تقريباً هر تاجر اروپايي‌ و آمريکايي‌ يک‌ کمپاردور چيني‌ در کنار خود داشت‌. به‌ تدريج‌، اين‌ سيستم‌ در سراسر آسياي‌ جنوب‌ شرقي‌ و شبه‌قاره‌ هند رواج‌ يافت‌ و طبقه‌اي‌ بسيار ثروتمند شکل‌ گرفت‌ که‌ کارکرد واسطگي‌ و دلالي‌ کمپانيهاي‌ غربي‌ را در سرزمين‌ خود به‌ دست‌ داشتند.

             

در ايران‌ اين‌ نظام‌ کمپرادوري‌ در دورة‌ قاجاريه‌ تکوين‌ يافت‌ و گروه‌ اجتماعي‌ مقتدري‌ از تجار بزرگ‌ ايجاد کرد. اين‌ گروه‌ را از کسبه‌ و بازاريان‌ تفکيک‌ مي‌کنم‌ زيرا تجار بزرگ‌ کمپرادور هم‌ از نظر پيوند با کانونهاي‌ استعماري‌ غرب‌ و هم‌ از نظر بافت‌ فرهنگي‌ و اهداف‌ سياسي‌ با تودة‌ کسبه‌ و بازاريان‌ تفاوت‌ ماهوي‌ داشتند. در واقع‌، کسبه‌ و بازاريان‌ مهم‌ترين‌ بخش‌ طبقه‌ متوسط‌ را تشکيل‌ مي‌دادند ولي‌ تجار بزرگ‌ کمپرادور از پيوند نزديک‌ و همدلي‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا برخوردار بودند. اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ از حوالي‌ نيمه‌ قرن‌ نوزدهم‌ و در دوران‌ محمدشاه‌ قاجار و اوايل‌ عهد ناصري‌ در ايران‌ شکل‌ گرفت‌. در آن‌ زمان‌ براي‌ اولين‌ بار بازارهاي‌ ايران‌ مورد هجوم‌ گسترده‌ کالاهاي‌ انگليسي‌، به‌ ويژه‌ منسوجات‌ پنبه‌اي‌، قرار گرفت‌ و اين‌ موج‌ به‌ ورشکستگي‌ صنعت‌گران‌ و تجار ايراني‌ انجاميد. براي‌ مثال‌، در دهة‌ 1840 بارون‌ دوبد از ورشکستگي‌ صنايع‌ نساجي‌ خوزستان‌ خبر مي‌دهد.  هجوم‌ کالاهاي‌ غربي‌ به‌ بازار ايران‌ با واسطة‌ تجار بزرگي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ که‌ منافع‌ آنها به‌ کلي‌ با منافع‌ بازاريان‌ و تجار متوسط‌ و کسبه‌ تفاوت‌ داشت‌. اين‌ گروه‌ هم‌ از نظر جايگاه‌ و نقش‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و هم‌ از نظر روانشناسي‌ و فرهنگ‌ کاملاً مشابه‌ با کمپرادورهاي‌ جنوب‌ شرقي‌ آسيا و هند بودند. بزرگ‌ترين‌ تجار ايران‌ در آن‌ زمان‌ در زمره‌ اين‌ کمپرادورها بودند مانند حاج‌ معين‌التجار بوشهري‌ و حاج‌ محمدحسن‌ امين‌الضرب‌ و ارباب‌ کيخسرو جهانيان‌ و ارباب‌ جمشيد جمشيديان‌. عملکرد کمپرادورهاي‌ ايراني‌ فقط‌ به‌ حوزة‌ تجارت‌ محدود نبود و امور ماليه‌ را نيز در برمي‌گرفت‌ و به‌ دليل‌ پيوند با دستگاه‌ حکومتي‌ و ارتباط‌ نزديک‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا نقش‌ مهمي‌ در تحولات‌ مشروطه‌ و سوِ دادن‌ آن‌ به‌ سمت‌ اهداف‌ و منافع‌ خود ايفا نمودند. براي‌ مثال‌، مي‌دانيم‌ که‌ دو تجارتخانه‌ جمشيديان‌ و جهانيان‌ در زمان‌ فعاليت‌ براي‌ خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ مخفيانه‌ مقادير فراواني‌ اسلحه‌ وارد ايران‌ کردند.

             

تاريخچه‌ خاندان‌ امين‌الضرب‌ نمونة‌ شاخصي‌ از چگونگي‌ تکوين‌ و عملکرد اقتصادي‌ و سياسي‌ اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ است‌. برخلاف‌ برخي‌ اظهارنظرها، خاندان‌ فوِ را به‌ هيچ‌وجه‌ نمي‌توان‌ در زمرة‌ بنيانگذاران‌ سرمايه‌داري‌ ملّي‌ در ايران‌ جاي‌ داد بلکه‌ به‌ عکس‌ عملکرد آن‌ مصداِ بارز نظام‌ کمپرادوري‌ است‌. قهرمان‌ ميرزا سالور (عين‌السلطنه‌) در خاطرات‌ خود، که‌ از منابع‌ مهم‌ و تازه‌ انتشار يافته‌ تاريخ‌ معاصر ايران‌ است‌، شرح‌ مختصري‌ از زندگي‌ حاج‌ محمدحسن‌ امين‌الضرب‌ به‌ دست‌ داده‌ که‌ مورد تأييد ساير اسناد و مدارک‌ تاريخي‌ است‌. او مي‌نويسد: «حاج‌ محمدحسن‌ از اصفهان‌ به‌ تهران‌ آمد. ابتدا دوره‌گردي‌ مي‌کرد و سوزن‌ و سنجاِ مي‌فروخت‌. سپس‌ دکاني‌ باز کرد و به‌ واردات‌ پارچه‌هاي‌ زري‌ تقلبي‌ از فرنگ‌ مشغول‌ شد. «به‌ شکل‌ زريهاي‌ اصل‌ ايران‌... به‌ قيمت‌ اصل‌ فروخت‌ و خيلي‌ منفعت‌ کرد که‌ جزو تجار معتبر شد و تا مدتها اين‌ زريها را به‌ قيمت‌ اصل‌ خريدند.» در زمان‌ آقاابراهيم‌ امين‌السلطان‌، پدر اتابک‌، وارد کارهاي‌ دولتي‌ و مدير ضرابخانه‌ شد. اين‌ دو در شراکت‌ با هم‌ «تقلب‌ زياد در سکه‌ دولت‌ کردند.» در زمان‌ علي‌اصغرخان‌ امين‌السلطان‌ (اتابک‌) ضرابخانه‌ را اجاره‌ کرد و ضرب‌ سکه‌هاي‌ سياه‌ را گسترش‌ داد و از طريق‌ تقلب‌ در ضرب‌ مسکوکات‌ هيجده‌ کرور ثروت‌ براي‌ پسرش‌، حاجي‌ حسين‌ امين‌الضرب‌، به‌ ارث‌ گذاشت‌.

             

اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ پيوند نزديک‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا داشت‌ در حدي‌ که‌ گاه‌ خاندانهاي‌ کمپرادور و ديوان‌سالار يکي‌ مي‌شدند. نمونه‌ بارز، خاندان‌ فروغي‌ است‌. نياي‌ اين‌ خاندان‌ به‌ نام‌ آقا محمدمهدي‌ ارباب‌اصفهاني‌ کار خود را به‌ عنوان‌ کارگزار کمپانيهاي‌ جهان‌وطن‌ ترياک‌، از جمله‌ کمپاني‌ ساسون‌ بمبئي‌، شروع‌ کرد و فرزندان‌ او به‌ رجال‌ درجة‌ اوّل‌ دوران‌ مشروطه‌ بدل‌ شدند و از نظر سياسي‌ و فکري‌ تأثيرات‌ بزرگ‌ بر جاي‌ نهادند.

 

مظفرالدین شاه، امین السلطان و میرزا ملکم خان در فرنگستان

 
ايلات‌ و عشاير

پنجمين‌ گروه‌ اجتماعي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطه‌ سران‌ ايلات‌ و عشاير هستند. اين‌ گروه‌ که‌ تقريباً تمامي‌ توده‌ مردم‌ عشاير نيز از آنها پيروي‌ مي‌کردند. نقش‌ مهمي‌ در حوادث‌ مشروطه‌ داشت‌. توجه‌ کنيم‌ که‌ در آن‌ زمان‌ ايلات‌ و عشاير حدود 5/2 ميليون‌ نفر از جمعيت‌ ده‌ ميليوني‌ ايران‌ را در برمي‌گرفتند يعني‌ حدود 25 درصد کل‌ جمعيت‌. اين‌ گروه‌ به‌ دليل‌ وضع‌ خاص‌ شيوة‌ زيست‌ عشايري‌ مهم‌ترين‌ نيروي‌ نظامي‌ مؤثر در جامعه‌ به‌شمار مي‌رفت‌ و تنها با مشارکت‌ آن‌ بود که‌ پيروزي‌ مشروطه‌خواهان‌ مي‌توانست‌ تحقق‌ يابد. از نظر موضع‌گيري‌ سياسي‌ اين‌ گروه‌ را يکدست‌ نمي‌توان‌ دانست‌. در دوران‌ مبارزه‌ با محمدعلي‌ شاه‌ برخي‌ مخالف‌ شاه‌ بودند و برخي‌ هوادار او. مهم‌ترين‌ ايلات‌ هوادار مشروطه‌ قشقاييها و بختياريها بودند. ولي‌ حتي‌ سران‌ ايل‌ بختياري‌ را که‌ نقش‌ اصلي‌ را در خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ ايفا کردند، در يک‌ صف‌ سياسي‌ واحد نمي‌توان‌ جاي‌ داد. در همان‌ زمان‌ که‌ حاج‌ نجفقلي‌خان‌ صمصام‌السلطنه‌ ايلخاني‌ و حاج‌ عليقلي‌خان‌ سردار اسعد بختياري‌ عازم‌ فتح‌ تهران‌ بودند، سردار جنگ‌ بختياري‌ در تبريز عليه‌ مشروطه‌خواهان‌ مي‌جنگيد، اميرمفخم‌ در تهران‌ از محمدعلي‌ شاه‌ حمايت‌ مي‌کرد و حاجي‌ خسروخان‌ سردار ظفر از طرف‌ شاه‌ مأمور شد که‌ به‌ اصفهان‌ برود و با صمصام‌السلطنه‌ بجنگد. شيخ‌ خزعل‌، رئيس‌ عشاير عرب‌ محمره‌ که‌ در آن‌ زمان‌ مقتدرترين‌ شيخ‌ سراسر مناطق‌ شمالي‌ و جنوبي‌ خليج‌فارس‌ به‌شمار مي‌رفت‌، نيز از هواداران‌ مشروطه‌ بود.

 روشنفکران‌

             

ششمين‌ گروه‌ اجتماعي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطه‌ روشنفکران‌ هستند. البته‌ روشنفکران‌ جديد به‌ عنوان‌ يک‌ گروه‌ اجتماعي‌ قابل‌ اعتنا در زمان‌ مشروطه‌ هنوز در جامعة‌ ايران‌ پديد نيامده‌ بود. ظهور اين‌ گروه‌ اجتماعي‌، يعني‌ کساني‌ که‌ از طريق‌ حرفه‌هاي‌ جديد فکري‌ ارتزاِ مي‌کنند، در جامعة‌ ايراني‌ بيشتر متعلق‌ به‌ تحولات‌ دهة‌ 1340 شمسي‌ و گسترش‌ شهرنشيني‌ و پيدايش‌ امکان‌ اشتغال‌ در حرفه‌هاي‌ جديد روشنفکري‌ (مانند روزنامه‌نگاري‌ و نويسندگي‌ و پژوهش‌ علمي‌ و غيره‌) است‌. منظور من‌ حلقه‌هاي‌ اولية‌ روشنفکري‌ ايران‌ است‌ که‌ هنوز وزن‌ و اهميت‌ اجتماعي‌ قابل‌ اعتنا نداشت‌. فضلا و نويسندگان‌ و کساني‌ را که‌ در پيرامون‌ مطبوعات‌ و محافل‌ فکري‌ عصر مشروطه‌ گرد آمدند مي‌توان‌ در قالب‌ اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ تقسيم‌بندي‌ کرد. البته‌ اين‌ تقسيم‌بندي‌ با معيارهاي‌ مختلف‌ مي‌تواند بي‌اعتبار شود. مثلاً، علما و ساير صنوف‌ روحاني‌ و نيز کارگزاران‌ دولتي‌ را نيز طبق‌ يک‌ تعريف‌ بايد در قالب‌ گروه‌ اجتماعي‌ روشنفکران‌ طبقه‌بندي‌ کرد زيرا کارکرد همه‌ اين‌ گروهها مبتني‌ بر کار فکري‌ است‌. مفهوم‌ روشنفکري‌ در واژگان‌ سياسي‌ ايران‌ بسيار مبهم‌ است‌. معمولاً زماني‌ که‌ از تحولات‌ مشروطه‌ سخن‌ مي‌رود، واژه‌ روشنفکر براي‌ اطلاِ به‌ نيروهاي‌ سياسي‌ تجددگرا يا غرب‌گرا به‌ کار مي‌رود. اين‌ تعريف‌ از روشنفکر به‌ نظر من‌ نادرست‌ است‌.

             

متأسفانه‌، در انديشة‌ سياسي‌ معاصر ايران‌ مفهوم‌ «روشنفکران‌» معنايي‌ خاص‌ يافته‌ است‌. در اين‌ تعريف‌ از واژة‌ «روشنفکر» منظور نخبگان‌ فکري‌ جامعه‌، به‌ عنوان‌ افراد و گروههاي‌ اجتماعي‌ شاغل‌ در حرفه‌هاي‌ توليد فکري‌ صرف‌نظر از تعلقات‌ و گرايشهاي‌ نظري‌ و سياسي‌ و اجتماعي‌ آنان‌، نيست‌. آنچه‌ از مفهوم‌ «روشنفکر» فهميده‌ مي‌شود نه‌ توليدکنندگان‌ فکري‌ و فرهنگي‌ بلکه‌ نوعي‌ «اپوزيسيون‌» سياسي‌ و فکري‌ در درون‌ جامعه‌ است‌. در اين‌ تعريف‌ آنچه‌ فراموش‌ شده‌ کارکرد اصلي‌ اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ است‌ که‌ «علت‌ وجودي‌» آن‌ را مي‌سازد يعني‌ توليد و آفرينش‌ نظري‌ و فرهنگي‌. و در اين‌ معناي‌ خاص‌ است‌ که‌ مي‌توان‌ صرفاً به‌ اعتبار تعارض‌ با وضع‌ موجود «روشنفکر» بود بي‌آنکه‌ به‌ حرفة‌ فکري‌ اشتغال‌ داشت‌ يا حتي‌ از دانش‌ و آگاهي‌ حداقل‌ در اين‌ قلمرو برخوردار بود.


لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران

نويسنده : نوید نقی گنجی

قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران 

 

 

ايران سرزمين کهن که از ديرباز در پهنۀ جهان به خوبي درخشيده بود و ساليان سال پس از تهاجمات و غارتگريهاي اقوام همچنان سرافراز ايستاده بود، مقارن با قرن 20 در ميدان رقابت و کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني که در شمال ايران و مرزهاي جنوبي صاحب نفوذ بودند، قرار گرفت. اين کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني گرچه سالها قبل از مشروطه به دليل بروز رقباي تازه وارد در صحنۀ بين المللي، جهت حفظ منافع استعماري منجر به تجديد نظر در استراتژيشان شده بود در سال 1907 منتج به قرداد جديدي شد تا دو قدرت بزرگ روس و انگليس در مقابل رقيب تازه نفس خود، آلمان مقاومت کنند. توسعه نفوذ آلمان در شرق در اواخر قرن نوزدهم به ويژه طرح راه آهن برلين ـ بغداد، زنگ خطري براي دو رقيب نيرومندش به صدا درآورد. اين قرارداد در کليۀ زمينه‌هاي اجتماعي، سياسي کشور ايران تأثير گذارد و گرچه ايران هيچگاه مستعمره نبود و همواره استقلال خود را حتي به صورت کمرنگ حفظ کرده بود، پس از انعقاد اين قرارداد به تدريج به حالت نيمه مستعمرگي کشيده شد. در اين ميان ايران به دليل جايگاه ويژه جغرافيايي خود مي‌توانست معبري خطرناک به سوي هندوستان باشد.

 

هندوستان در آن زمان عامل مهم برتري اقتصادي و سياسي و نظامي انگليس در جهان به حساب مي‌آمد و رگ اصلي و شريان حياتي اقتصادي اين امپراتور پير بود. بديهي است که انگلستان از هر وسيله‌اي براي حفظ هندوستان و دست اندازي رقباي سياسي خويش بدان استفاده مي‌نمود.

 

از سوي ديگر روسيه اين استعمارگر پير که پس از وصيتنامه پطر کبير خواهان دستيابي به آبهاي گرم خليج فارس و درياي عمان بود، توسعه طلبي خود را از چندي قبل از طريق جنگهاي ايران و روس در مناطق قفقاز و ارمنستان و آذربايجان ايران پي گرفته بود. امري که بعدها به سرتاسر نواحي درياي خزر و نواحي شرقي مرو و سرخس تا مرز هرات که کليد فتح هندوستان لقب گرفته بود کشيده شد و زنگ خطر جدي براي انگليس گشت، به طوري که انگلستان خواهان محدود کردن روسيه در نواحي شمالي و مرکزي فلات ايران شد تا بتواند ضمن حمايت از تجاوز و تجارت خود، به منافع نفتي تازه‌اي که کشف کرده بود دسترسي داشته باشد. امري که در اين قضيه مي‌بايست بدان توجه کرد اين است که امپراتوري بريتانيا بر خلاف روسيه تزاري در آن مقطع تاريخي هرگز خواستار توسعه ارضي در ايران نبود و همواره هدف اقتصادي خود را دنبال مي‌کرد. شايان ذکر است که رشد و گسترش آلمان در منطقه خاورميانه چالشي بود که هر دو قدرت را براي حفظ منافع خود در منطقه فرا خواند. بنابراين دو قدرت به يکديگر نزديک شدند و اختلافات را کنار نهادند.1 به ويژه آنکه شکست دولت روسيه از ژاپن 6 ـ 1905 و وقوع انقلاب 1905 آن را از درون دچار اغتشاشاتي کرد و زمينه را براي نرمش آن کشور در سياست خارجي پديدار ساخت.

 

فرانسه، رقيب آلمان در اروپا که در سال 1892 با روسيه قرارداد اتحاد بسته بود در 1904 ميلادي معاهده مودت و دوستي با انگلستان امضا کرد و به عنوان يک کشور مهد دموکراسي چاره بقاي خويش را در مجادلات اروپا نزديکي به حکومت استبدادي مي‌ديد تا از قدرت او براي مقابله با آلمان استفاده کند.2 فرانسه سعي نمود که با نزديک کردن دول روسيه و انگليس جايگاه خود را در اروپا تحکيم بخشد. بنابراين مهمترين مسئله کنار گذاردن اختلافات آنها در خاورميانه بود. اين قرارداد مي‌توانست به نحوي انگلستان را جهت حفظ منافع خود در خاورميانه ياري کند، چرا که انگلستان خواستار سد کردن نفوذ روسيه و توسعه روز افزون او به سمت جنوب ايران بود و اين قرارداد مي‌توانست حداقل، نفوذ روسها را در جنوب محدود سازد. فرانسه داور مناقشات روسيه و انگلستان بر سر کسب قدرت در ايران شد. نتايج حاصله از قرارداد براي فرانسه تحکيم موقعيت سياسي او در اروپا و مقابله با دشمن غدارش آلمان بود که در نهايت به شرکت در اتفاق مثلث انجاميد.3

 

سرانجام در روز 31 اوت 1907 برابر با 8 شهريور 1286 در شهر سن پترزبورگ پايتخت روسيه قراردادي به امضا رسيد. مفاد اين قرارداد شامل سه بخش بود: يک بخش مربوط به ايران و دو بخش ديگر مربوط به افغانستان و تبت. طبق اين قرارداد افغانستان و تبت تحت نفوذ انگلستان قرار گرفت و ايران ضمن تأکيد هر دو دولت بر استقلال و تماميت ارضي، به دو منطقه نفوذ شمالي و جنوبي و يک منطقۀ حائل و بي طرف مرکزي تقسيم شد. منطقه نفوذ روسيه در خطي از قصر شيرين آغاز مي‌شد و از اصفهان و يزد و خواف مي‌گذشت . به مرز روسيه و افغانستان منتهي مي‌شد؛ و منطقۀ تحت نفوذ انگليس نيز خطي بود که از ناحيه گزيک در مرز افغانستان آغاز مي‌شد و با گذر از بيرجند و کرمان به بندرعباس ختم مي‌گشت. بر اساس اين قرارداد هر دو کشور متعهد مي‌شدند که در مناطق تحت نفوذ يکديگر براي خود و اتباعشان هرگونه امتيازي را طلب و تحميل نکنند و به مخالفت با امتيازات مورد درخواست دولتين در مناطق نفوذ خود در نيايند. دربارۀ منطقۀ بي‌طرف نيز متعهد شدند که بدون موافقت قبلي با يکديگر با امتيازاتي که به هر يک از دول و اتباعشان واگذار مي‌شود مخالفت نکنند. درعين حال عايدات گمرکي، شيلات، پست و تلگراف در مناطق يادشده گرو و محل پرداخت اقساط وامهاي ايران بود.4

 

خبر عقد قرارداد چهار روز بعد از امضاي آن درتاريخ 12 شهريور 1286 / 4 سپتامبر 1907 از سوي سفارت انگليس درتهران به وزارت خارجه ايران ابلاغ شد و اين در حالي بود که يک سال و يک ماه از انقلاب مشروطيت ايران مي‌گذشت. واکنش دولت ايران و مجلس تازه تأسيس شوراي ملي نسبت به اين قرارداد به دليل درگيري در بحرانهاي داخلي و ترور امين‌السلطان (اتابک اعظم) صدراعظم وقت در جلوي مجلس چندان دقيق و مشخص نبود اما به طور قطع اثرات غير قابل تصوري بر سرنوشت انقلاب مشروطه باقي گذارد.

 

سياست انگليس که تا قبل از آن در حمايت ضمني از مشروطه خواهان بود، دچار دگرگوني شد و در کنار روسيه در مقابل مشروطه خواهان ايستاد. بمباران مجلس اول، استبداد صغير، اولتيماتوم روسيه به ايران، اخراج مورگان شوستر از ايران، تعطيلي مجلس دوم، ورود نيروهاي روسيه به ايران به بهانه حفظ جهان و مال اتباع کشور خود در تبريز و آذربايجان، تصرف تبريز و قتل و غارت و کشتار عظيم آزادي خواهان در منطقه در سال 1911 از پيامدهاي جبران ناپذير اين قرارداد بود.5

 

بازتاب وسيع اين قرارداد درايران به تنفر بيش ازحد ايرانيان از دو کشور روس و انگليس و حمايت از دولت آلمان در جنگ جهاني اول انجاميد. انقلاب اکتبر 1917 و واگذاري کليه امتيازات و اختيارات دولت روسيه فرصت خوبي براي ايران بود، اگر چه جامعه ايران به مسائل ديگري از جمله قرار 1919 و تفوق انگليس بر ايران و کودتاي سوم حوت 1299 ش مبتلا شد و پيامدهاي بعدي رقابت دول در ايران را پديد آورد که به شکلي نوين و به صورت جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم پديدار شد.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران

نويسنده : نوید نقی گنجی

قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران 

 

 

ايران سرزمين کهن که از ديرباز در پهنۀ جهان به خوبي درخشيده بود و ساليان سال پس از تهاجمات و غارتگريهاي اقوام همچنان سرافراز ايستاده بود، مقارن با قرن 20 در ميدان رقابت و کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني که در شمال ايران و مرزهاي جنوبي صاحب نفوذ بودند، قرار گرفت. اين کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني گرچه سالها قبل از مشروطه به دليل بروز رقباي تازه وارد در صحنۀ بين المللي، جهت حفظ منافع استعماري منجر به تجديد نظر در استراتژيشان شده بود در سال 1907 منتج به قرداد جديدي شد تا دو قدرت بزرگ روس و انگليس در مقابل رقيب تازه نفس خود، آلمان مقاومت کنند. توسعه نفوذ آلمان در شرق در اواخر قرن نوزدهم به ويژه طرح راه آهن برلين ـ بغداد، زنگ خطري براي دو رقيب نيرومندش به صدا درآورد. اين قرارداد در کليۀ زمينه‌هاي اجتماعي، سياسي کشور ايران تأثير گذارد و گرچه ايران هيچگاه مستعمره نبود و همواره استقلال خود را حتي به صورت کمرنگ حفظ کرده بود، پس از انعقاد اين قرارداد به تدريج به حالت نيمه مستعمرگي کشيده شد. در اين ميان ايران به دليل جايگاه ويژه جغرافيايي خود مي‌توانست معبري خطرناک به سوي هندوستان باشد.

 

هندوستان در آن زمان عامل مهم برتري اقتصادي و سياسي و نظامي انگليس در جهان به حساب مي‌آمد و رگ اصلي و شريان حياتي اقتصادي اين امپراتور پير بود. بديهي است که انگلستان از هر وسيله‌اي براي حفظ هندوستان و دست اندازي رقباي سياسي خويش بدان استفاده مي‌نمود.

 

از سوي ديگر روسيه اين استعمارگر پير که پس از وصيتنامه پطر کبير خواهان دستيابي به آبهاي گرم خليج فارس و درياي عمان بود، توسعه طلبي خود را از چندي قبل از طريق جنگهاي ايران و روس در مناطق قفقاز و ارمنستان و آذربايجان ايران پي گرفته بود. امري که بعدها به سرتاسر نواحي درياي خزر و نواحي شرقي مرو و سرخس تا مرز هرات که کليد فتح هندوستان لقب گرفته بود کشيده شد و زنگ خطر جدي براي انگليس گشت، به طوري که انگلستان خواهان محدود کردن روسيه در نواحي شمالي و مرکزي فلات ايران شد تا بتواند ضمن حمايت از تجاوز و تجارت خود، به منافع نفتي تازه‌اي که کشف کرده بود دسترسي داشته باشد. امري که در اين قضيه مي‌بايست بدان توجه کرد اين است که امپراتوري بريتانيا بر خلاف روسيه تزاري در آن مقطع تاريخي هرگز خواستار توسعه ارضي در ايران نبود و همواره هدف اقتصادي خود را دنبال مي‌کرد. شايان ذکر است که رشد و گسترش آلمان در منطقه خاورميانه چالشي بود که هر دو قدرت را براي حفظ منافع خود در منطقه فرا خواند. بنابراين دو قدرت به يکديگر نزديک شدند و اختلافات را کنار نهادند.1 به ويژه آنکه شکست دولت روسيه از ژاپن 6 ـ 1905 و وقوع انقلاب 1905 آن را از درون دچار اغتشاشاتي کرد و زمينه را براي نرمش آن کشور در سياست خارجي پديدار ساخت.

 

فرانسه، رقيب آلمان در اروپا که در سال 1892 با روسيه قرارداد اتحاد بسته بود در 1904 ميلادي معاهده مودت و دوستي با انگلستان امضا کرد و به عنوان يک کشور مهد دموکراسي چاره بقاي خويش را در مجادلات اروپا نزديکي به حکومت استبدادي مي‌ديد تا از قدرت او براي مقابله با آلمان استفاده کند.2 فرانسه سعي نمود که با نزديک کردن دول روسيه و انگليس جايگاه خود را در اروپا تحکيم بخشد. بنابراين مهمترين مسئله کنار گذاردن اختلافات آنها در خاورميانه بود. اين قرارداد مي‌توانست به نحوي انگلستان را جهت حفظ منافع خود در خاورميانه ياري کند، چرا که انگلستان خواستار سد کردن نفوذ روسيه و توسعه روز افزون او به سمت جنوب ايران بود و اين قرارداد مي‌توانست حداقل، نفوذ روسها را در جنوب محدود سازد. فرانسه داور مناقشات روسيه و انگلستان بر سر کسب قدرت در ايران شد. نتايج حاصله از قرارداد براي فرانسه تحکيم موقعيت سياسي او در اروپا و مقابله با دشمن غدارش آلمان بود که در نهايت به شرکت در اتفاق مثلث انجاميد.3

 

سرانجام در روز 31 اوت 1907 برابر با 8 شهريور 1286 در شهر سن پترزبورگ پايتخت روسيه قراردادي به امضا رسيد. مفاد اين قرارداد شامل سه بخش بود: يک بخش مربوط به ايران و دو بخش ديگر مربوط به افغانستان و تبت. طبق اين قرارداد افغانستان و تبت تحت نفوذ انگلستان قرار گرفت و ايران ضمن تأکيد هر دو دولت بر استقلال و تماميت ارضي، به دو منطقه نفوذ شمالي و جنوبي و يک منطقۀ حائل و بي طرف مرکزي تقسيم شد. منطقه نفوذ روسيه در خطي از قصر شيرين آغاز مي‌شد و از اصفهان و يزد و خواف مي‌گذشت . به مرز روسيه و افغانستان منتهي مي‌شد؛ و منطقۀ تحت نفوذ انگليس نيز خطي بود که از ناحيه گزيک در مرز افغانستان آغاز مي‌شد و با گذر از بيرجند و کرمان به بندرعباس ختم مي‌گشت. بر اساس اين قرارداد هر دو کشور متعهد مي‌شدند که در مناطق تحت نفوذ يکديگر براي خود و اتباعشان هرگونه امتيازي را طلب و تحميل نکنند و به مخالفت با امتيازات مورد درخواست دولتين در مناطق نفوذ خود در نيايند. دربارۀ منطقۀ بي‌طرف نيز متعهد شدند که بدون موافقت قبلي با يکديگر با امتيازاتي که به هر يک از دول و اتباعشان واگذار مي‌شود مخالفت نکنند. درعين حال عايدات گمرکي، شيلات، پست و تلگراف در مناطق يادشده گرو و محل پرداخت اقساط وامهاي ايران بود.4

 

خبر عقد قرارداد چهار روز بعد از امضاي آن درتاريخ 12 شهريور 1286 / 4 سپتامبر 1907 از سوي سفارت انگليس درتهران به وزارت خارجه ايران ابلاغ شد و اين در حالي بود که يک سال و يک ماه از انقلاب مشروطيت ايران مي‌گذشت. واکنش دولت ايران و مجلس تازه تأسيس شوراي ملي نسبت به اين قرارداد به دليل درگيري در بحرانهاي داخلي و ترور امين‌السلطان (اتابک اعظم) صدراعظم وقت در جلوي مجلس چندان دقيق و مشخص نبود اما به طور قطع اثرات غير قابل تصوري بر سرنوشت انقلاب مشروطه باقي گذارد.

 

سياست انگليس که تا قبل از آن در حمايت ضمني از مشروطه خواهان بود، دچار دگرگوني شد و در کنار روسيه در مقابل مشروطه خواهان ايستاد. بمباران مجلس اول، استبداد صغير، اولتيماتوم روسيه به ايران، اخراج مورگان شوستر از ايران، تعطيلي مجلس دوم، ورود نيروهاي روسيه به ايران به بهانه حفظ جهان و مال اتباع کشور خود در تبريز و آذربايجان، تصرف تبريز و قتل و غارت و کشتار عظيم آزادي خواهان در منطقه در سال 1911 از پيامدهاي جبران ناپذير اين قرارداد بود.5

 

بازتاب وسيع اين قرارداد درايران به تنفر بيش ازحد ايرانيان از دو کشور روس و انگليس و حمايت از دولت آلمان در جنگ جهاني اول انجاميد. انقلاب اکتبر 1917 و واگذاري کليه امتيازات و اختيارات دولت روسيه فرصت خوبي براي ايران بود، اگر چه جامعه ايران به مسائل ديگري از جمله قرار 1919 و تفوق انگليس بر ايران و کودتاي سوم حوت 1299 ش مبتلا شد و پيامدهاي بعدي رقابت دول در ايران را پديد آورد که به شکلي نوين و به صورت جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم پديدار شد.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


آموزشگاههاي نظامي در دورۀ قاجار

نويسنده : نوید نقی گنجی

آموزشگاههاي نظامي در دورۀ قاجار 
 
 

آموزش نظامي و افزايش کارايي نيروهاي نظامي و انتظامي، امري ضروري است و همواره مورد توجه حکومتها بوده است. در اوايل دورۀ قاجار، در جريان جنگهاي ايران و روسيه، دولتمردان ايران به ضعفهاي سازمان نظامي بيش از پيش پی بردند و درصدد چاره جويي برآمدند. بدين منظور عباس ميرزا چند تن از ايرانيان را براي فراگيري علوم و فنون جديد به اروپا اعزام کرد و افزون بر آن از مستشاران خارجي، از جمله ژنرال گاردان فرانسوي، براي آموزش نظاميان ايران دعوت به عمل آورد. در اقدامي بنيادين‌تر، ميرزا تقي خان اميرکبير، نخستين صدراعظم ناصرالدين شاه، تاسيس "مدرسه دارالفنون" را در سال 1266 ه.ق براي تربيت نيروي انساني متخصص مورد نياز کشور آغاز کرد. کامران ميرزا، نايب‌السلطنه و فرزند دوم ناصرالدين شاه، که وزارت جنگ ايران را به عهده داشت، درسال 1303 هـ.ق "مدرسه نظام" ديگري، مانند دارالفنون، بنا نهاد.اين مدرسه تا اوايل انقلاب مشروطيت فعال بود و سرانجام به مدرسه "کادت" تبديل شد.1

 

در دوره مظفرالدين شاه، هنگامي که سرهنگ چرنوزوبوف فرماندهي بريگاد قزاق رابه عهده داشت، درسال 1282 هـ.ش مدرسه‌اي براي فرزندان افسران آن تشکيل شد که پس از تبديل بريگاد قزاق به ديويزيون قزاق، اين آموزشگاه به نام مدرسۀ ديويزيون قزاق ناميده شد. اين مدرسه ابتدا پنج کلاس داشت ولي در سالهاي 1293و 1294 هـ.ش، کلاسهاي ششم و هفتم نيز به آن افزوده شد. مدرسۀ يادشده به دو شعبه تقسيم شد؛ شعبۀ بالا براي فرزندان افسران و شعبۀ پايين براي فرزندان درجه‌داران اختصاص يافت. در سال 1289 هـ.ش، ژنرال وادبولسکي مدرسۀ ديگري به نام "مدرسۀ افراد" براي فرزندان قزاقها تاسيس کرد. فارغ‌التحصيلان اين آموزشگاه با درجۀ گروهباني در پادگانها در قسمت "صف"خدمت مي‌کردند. در سازمان قزاق آموزشگاه ديگري تاسيس شد به نام "اوچينيي کامان" که افزون بر فرزندان قزاقها، افرادي را که مختصر سوادي داشتند در آن پذيرفته و آموزش مي‌دادند. دوره ها ي تخصصي آن عبارت بودند از دورۀ ابتدايي، دورۀ متوسطه و دورۀ نظامي. تدريس دروس در مدارس قزاقخانه به طور عمده به زبان روسي بود. دانش‌آموختگان آن - بستگي به مدت دوره‌هایي که مي‌ديدند  - با درجه هاي گروهباني، استواري يا ستوان سومي فارغ‌التحصيل شده به صف انتقال مي‌يافتند. 2

 

ژاندارمري نيز پس از تاسيس، به منظور تربيت افسر و درجه‌دار ژاندارم، ايجاد آموزشگاههاي نظامي را در دستور کار خود قرار داد. نخستين آموزشگاه ژاندارمري "کانديدا افيسيه" نام داشت که در 13 آبان 1290 گشايش يافت. در اولين دوره، از بين افسران ژاندارمري و نظميه که داوطلب خدمت در ژاندارمري شده بودند، 30 نفر از طريق آزمون پذيرفته شدند. اين آموزشگاه شبانه‌روزي بوده و دورۀ آموزشي آن 4 ماه تعيين شده بود. استادان خارجي و ايراني درآن تدريس مي‌کردند. مواد درسي آن شامل شرح وظايف ژاندارم به عنوان ضابطين دادگستري، چگونگي رسيدگي به شکايات و تنظيم پرونده هاي مربوطه در پاسگاهها، خدمات صحرايي، سواري و اسب‌شناسي، شمشيربازي، رياضيات، ادبيات و تاريخ و جغرافيا بود. پس از مدتي، دورۀ آموزشي آن 6 ماه تعيين شد و نام آن به "مدرسۀ صاحب منصبان ژاندارمري" تغيير يافت. داوطلبان هنگام ورود به مدرسه با درجۀ آسپيراني (استواري) پذيرفته مي‌شدند و در پايان دوره با درجه نايب دوم (ستوان دوم) يا نايب اول (ستوان يکم) يا سلطان (سروان) به محل خدمت خود منتقل مي شدند. فرماندهان سوئدي ژاندارمري، افزون بر مدارس فوق، مدرسۀ ديگري مانند مدرسۀ صاحب منصبان ژاندارمري تاسيس کردند با اين تفاوت که دورۀ آموزشي اين مدرسه 8 ماه بوده يک واحد درسي به نام "آموزش پليس مخفي" به برنامۀ دروس آن افزوده و تعدادي از افسران تحصيل‌کردۀ صف را نيز آموزش مي‌داد. فرماندهان سوئدي براي تربيت درجه‌داران ژاندارم، در سال 1291 هـ.ش، آموزشگاههايي با نام "سوزافيسيه" در شهرهاي شيراز، قزوين، اصفهان و مشهد تاسيس کردند. در سال 1293 مدارس کانديدا افيسيه و سوزافيسيه منحل شدند ولي درسال 1298 هـ.ش مدرسۀ صاحب منصبان ژاندارمري دوباره با چهل دانشجو کار خود را آغاز کرد. در سال 1291 هـ.ش، همچنين مدرسه‌اي به نام "آنتاندانس" يا مدرسۀ مباشرت و کارپردازي تاسيس شد که مدت دررۀ آن 2 ماه بود و دو کلاس کارپردازي و انبارداري داير کرد. در همين سال مدرسه‌اي براي آموزش"نعلبندي" تاسيس شد که مدت دوره آموزشي آن 3 ماه تعيين شده بود. در سال 1292هـ.ش اولين مدرسۀ "بيطاري" (دامپزشکي) به رياست افسران سوئدي تاسيس شد. پس از جنگ جهاني اول نيز مدرسه‌اي با همين نام با رياست افسران ايراني تاسيس شد. آموزشگاه گروهباني ديگري به نام "مدرسۀ وکيلي" در همين سالها تاسيس شد.

 

ميرزا کوچک خان جنگلي براي تربيت نيروهاي خود يک دانشکدۀ نظام ايجاد کرد. شوکت‌الملک علم که در قاينات حکمراني مي کرد، آموزشگاهي به نام "مدرسۀ نظام شوکتيه" بنا نهاد. در بريگارد مرکزي هم يک "آموزشگاه درجه داري" تشکيل شد ولي بيش از يک دوره دوام نيافت. 3

 

ميرزا حسن خان مشيرالدوله هنگامي که در سال 1293 هـ.ش وزارت جنگ را به عهده داشت، تصميم گرفت نمونه‌اي از مدرسۀ نظام"سن سير" فرانسه را در ايران ايجاد کند. به دليل نداشتن بودجه، هيئت دولت تصويب کرد که از هر مخابرۀ تلگراف، مبلغي (به ازاي هر يک تومان، ده دينار) اضافه دريافت شود و آن مبلغ براي تاسيس مدرسۀ نظام مورد استفاده قرار بگيرد. به هر صورت، در اين سال مدرسۀ ياد شده گشايش يافت و ابتدا به نام احمدشاه، "مدرسه نظام احمدي" ناميده شد ولي به تدريج به مدرسۀ نظام مشيرالدوله شهرت يافت. در ساختمان اين مدرسه اتاقهاي لازم براي کلاسهاي درس، سالن نهارخوري به گنجايش صد نفر، نمازخانه، آبدارخانه، زندان، استراحتگاه و چهار اتاق براي رئيس، معاون، فرماندۀ گروهان و پزشک مدرسه در نظر گرفته شده بود. اين مدرسه شرط ورود را داشتن کارنامه قبولي پنجم متوسطه يا ديپلم و قبول شدن در آزمون ورودي قرار داد. در آزمون ورودي نيز دقت و سخت گيري لازم به کار گرفته مي‌شد و بر حسن اخلاق و حسن شهرت داوطلب و خانواده او نيز توجه مي‌شد. مسئولان و استادان اين مدرسه را افراد ايراني به عهده داشتند و در مهرماه 1299، دانشجويان سال سوم اولين دوره آن با درجۀ نايب دومي (ستوان دوم) فارغ التحصيل شدند.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


اوضاع سياسي ـ اجتماعي ايران مقارن با انتخابات مجلس چهاردهم

نويسنده : نوید نقی گنجی

اوضاع سياسي ـ اجتماعي ايران مقارن با انتخابات مجلس چهاردهم 

 
 
با برکناري قوام السلطنه از مسند صدارت مقارن 1321 ش، شاه جوان محمدرضا پهلوي در پي يافتن نخست وزيري برآمد تا بتواند او را به عنوان پادشاهي که تا حدي قدرت و حکومت را در دست دارد بپذيرد. بديهي بود که در آن زمان پس از اشغال ايران و فروپاشي ديکتاتوري رضاشاه، رجال فرهيخته و دانشمند در پي برقراري دموکراسي بودند که ساليان سال در طول حکومت و ديکتاتوري نظامي از آنها دريغ شده بود. بدين ترتيب کليه توجهات به مجلس و انتخابات آن دوخته شد. مجلس چهاردهم اولين مجلس پس از سقوط رضاشاه و اشغال ايران توسط متفقين به حساب مي‌آمد و مي‌توانست نقشي مؤثر در سرنوشت ايران بازي کند. بدين ترتيب محمدرضا شاه از يک سو خود را در رقابت با رجال مستقل و قدرتمند چون قوام و مصدق مي‌ديد و از سوي ديگر از وجود رجالي چون مستوفي الممالک و فروغي محروم بود بنابراين چشم اميد به سهيلي دوخت. سهيلي مي‌توانست با حالت اطاعت خود دست کم در ظاهر مقام پادشاهي را ارج نهد.

 

بنابراين با انديشيدن تمهيداتي پس از برکناري قوام، فراکسيونهاي عدالت و ميهن براي برگرداندن سهيلي با فراکسيون اتحاد ملي که به دربار نزديک بود متحد شدند و سهيلي پس از کسب اکثريت عمدۀ مجلس با جلب رضايت نيروهاي گوناگون موفقيت خود را تقويت کرد و بار ديگر به مسند صدارت چنگ انداخت.1

 

اولين واقعه مهم سياسي و اجتماعي که در کابينه دوم سهيلي روي داد و وضعيت او را دچار بحران نمود شيوع بيماري تيفوس در شهر تهران و شهرهاي شرقي ايران بود. تلاش بيش از حد وزارت بهداري به جايي نرسيد و عدۀ بسياري از مردم جان خود را از دست دادند. مجلس شوراي ملي دوره سيزدهم در آخرين روزهاي عمر خود قانون اعتبار پنج ميليون ريالي براي مبارزه با بيماري تيفوس را تصويب کرد تا بتواند از پيشروي بيماري جلوگيري کند.2

 

سهيلي به منظور بهبود اوضاع مالي اختيارات ميلسپو را افزايش داد ولي اين امر موجب کناره گيري اللهيار صالح وزير دارايي و مخالفت کسبه بازار و تجار گشت، به طوري که دست به تظاهرات زدند و مخالفت خود را اعلام نمودند. اندکي بعد استادان دانشگاهها و مهندسين نيز به علت کسري حقوق اعتصاب کردند. کلاسها تعطيل و کارهاي ساختماني متوقف گرديد،3 حتي شاه نيز به دليل کاستن بودجه ارتش در مخالفت با دولت برخاست.4 مشکلات عمده سهيلي در نوبت دوم نخست وزيري خود شامل چند دسته مي‌گرديد، اما نخستين و مهم ترين مشکل سهيلي برگزاري انتخابات مجلس چهاردهم بود.

 

بديهي بود که شاه و درباريان خواستار مداخله پنهان در انتخابات بودند. سهيلي در اصول با قدرت يافتن شاه و مسلط شدن بر ارتش مخالفتي نداشت اما مراکز ديگر قدرت با اين روند موافق نبودند.5

 

جبهه سوم و مهمترين جبهه پيش روي سهيلي متفقين بودند و عمده‌ترين خواسته آنان اصلاحات بود، چرا که عمده مردم، مشکلات ناشي از جنگ را (چون فقر، قحطي، گرسنگي، تورم و بيماري) به دليل حضور متفقين مي‌دانستند در حالي که آنها خود اعتقاد داشتند اين امور از فساد و رشوه‌خواري و ضعف و بي لياقتي مسئولان ايراني نشئت مي‌گيرد و چون از نارضايتي عامه مردم نگران بودند و اين نارضايتي را دليل گرويدن عده‌اي به عقايد چپي و کمونيستي و حزب توده مي‌دانستند به سهيلي فشار مي‌آوردند که با استخدام مستشاران خارجي در کليه شئون هر چه سريعتر به رفع نابسامانيها دست زند.6

 

بزرگترين مشکلي که دولت سهيلي تا زمان برگزاري انتخابات مجلس چهاردهم با آن رو به رو شد واقعه شورش عشاير فارس و بختياري به رهبري ناصرخان قشقايي بود. ناصرخان فرزند صولت الدوله قشقايي از سران ايل قشقايي بود که توسط رضاخان به قتل رسيده بود و فرزندش به حالت تبعيد در تهران به سر مي‌برد. او پس از اينکه از ورود متفقين به ايران مطلع شد تهران را به سمت بختياري ترک کرد و سران ايلات و عشاير را به سوي خود خواند و آنان را با يکديگر متحد نمود. اين قبايل در اواسط تير 1322 ش عملاً بر ضد قواي مرکزي شوريدند. علت اين امر به دليل خريد گندم فارس توسط دولت و تحويل آن به متفقين بود. ناصرخان قشقايي به منظور جلوگيري از قحطي در فارس از فرستادن گندم از شيراز به تهران جلوگيري کرد و به دنبال درخواست فرستاده دولت فرمانده سرهنگ شاه بختي از حضور خود بيرون از ايل خودداري کرد و بدين ترتيب به دولت مرکزي اعلان جنگ داد. اندکي بعد افراد او در سميرم که مرکز ييلاقي ايل قشقاييها بود بر نيروهاي دولتي رجحان يافتند و پادگاني با 700 تن سرباز و فرماندهي سرهنگ حسنعلي شقاني تحت تصرف خود در آوردند. ظرف مدت کوتاهي اکثريت سربازان و درجه داران قلعه به قتل رسيدند و قلعه سميرم واقع در منطقه کوهستاني بختياري و ارتفاعات کهکيلويه به دست آنها افتاد.7 شاه سپهبد امير احمدي را مأمور رسيدگي به امور قلعه سميرم کرد و در نهايت سرلشکر جهانباني با کليه اختيارات به فارس اعزام شد و طي تماسها و گفتگوهاي متعدد با ناصرخان توانست بر اوضاع مسلط شود و توجه دولت را به خواستهاي عشاير معطوف سازد.

 

با وجود تمامي مشکلات، دولت سهيلي در اول تير 1322 ش فرمان شروع انتخابات مجلس چهاردهم را صادر نمود. او در يک مصاحبه مطبوعاتي اعلام کرد که: «من به اين نتيجه رسيده‌ام که بايد انتخابات کاملاً آزاد باشد تا ملت به حق مسلم و قانوني خود برسد و مردم از حق خود استفاده کنند. دولت دو موضوع را در انتخابات مد نظر دارد: يکي برقراري آرامش و امنيت کامل، ديگري جلوگيري از دسيسه بازي اشخاص.8

 

در نهايت انتخابات مجلس چهاردهم پنج ماه بعد در اول آذر 1322 ش آغاز و در اسفند 1322 ش رسميت يافت، اما باز هم انتخابات از دخالت و دسيسه‌بازي افراد و جناحهاي مختلف محروم نماند و فقط عده‌اي معدود آن هم از شهرستانهاي بزرگ و شهر تهران به طور واقعي از سوي مردم برگزيده شدند و در بقيه نواحي همان سيستم قديمي و سنتي بر نحوه انتخابات نمايندگان تأثير گذاشت.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


مهم ×مهم×مهم×مهم×توجه×توجه×توجه

نويسنده : نوید نقی گنجی

با سلام خدمت شما بازدیدکنندگان عزیز چهت هرگونه همکاری من یعنی نوید نقی گنجی مدیر وبلاگ در رابطه با اشتراک در نوشتار در وبلاگ و تبادل نظر برای ارتقاء این وبلاگ از راه های زیر میتوانید با من ارتیاط برقرار کنید

شماره ی تماس:۰۹۳۵۵۲۸۹۶۰۸

نظرات همین پست

ایمیل مدیر وبلاگ :navidganjii@yahoo.com

 

لينک ثابت |پنجشنبه 20 دی1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


اولين هاي طهران - اولين كارخانه طهران

نويسنده : نوید نقی گنجی

اولين هاي طهران - اولين كارخانه طهران

كارخانه چراغ گاز اولين كارخانه ‌اي بود كه در طهران تاسيس شد و بعدها، خياباني كه كارخانه مزبور در آن قرار داشت نيز بدان نام، ناميده شد.

 

اين كارخانه به منظور تامين روشنايي اندرون شاهي تاسيس شده بود. ناصرالدين شاه، اين كارخانه را پس از اولين سفرش به اروپا، به عنوان ارمغان سفر به ايران آورده بود. در اين كارخانه، ديگ‌هاي بزرگي قرار داشت كه حامل گاز "كاربيت" بودند. اين ديگ‌ها به وسيله لوله‌هايي به اندروني متصل شده وحتي به خيابان‌هاي ناصريه و ارك نيز گازرساني مي‌كردند.

بعدها، به دليل خرابكاري مردم، روشنايي اين خيابان‌ها از بين رفت. اندروني شاهي تا سال‌ها از اين روشنايي بهره مي‌برد و تنها منبع روشنايي اين خيابان و دارالخلافه، از اين كارخانه تامين مي‌گرديد. خيابان چراغ گاز كه از خيابان‌هاي پرتردد شهر طهران محسوب مي‌شد، همواره به دليل وجود اين كارخانه و نزديكي آن به محل استقرار شاه، داراي اهميت بود.

بعدها، اين خيابان به خيابان چراغ برق تغيير نام داد. دليل آن هم، اين بود كه مظفرالدين شاه هنگامي كه به روسيه سفر كرد يك كارخانه تامين برق خريداري كرد كه در مكان كارخانه چراغ گاز نصب شد.بعدها، اين خيابان و ميدان آن، يكي از مهم ترين اماكن طهران قلمداد شد.



لينک ثابت |سه شنبه 13 آذر1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


فهرست شهرداران کاخ در اوسترازیا

نويسنده : نوید نقی گنجی