تبليغاتX
سرای کورش و داریوش... ایران سرای کورش و داریوش... ایران

سرای کورش و داریوش... ایران

صفحه ی اصلی- تماس با ما - فرم تماس با ما

عكس تصادفي





Powered by WebGozar

موضوعات

پولهاي قديمي تاريخ صنعت هاي ايران سلسله هاي چين پادشاهان ايراني تاریخ سینما تاریخ علم تاریخ باستان تاریخ ایران مصر باستان تاریخ کلاسیک المان تاریخ شهر های ایران جشن های ایران باستان اسطوره های تاریخی بزرگان علم و پژوهش جنگ های ایرانیان بزرگان موسیقی نامهای اصیل ایرانی گالری عکسهای تاریخی خواندنی های جالب تاریخ روزشمار تاریخ مطالب متفرقه از تاریخ منبع سایت امريكا لينكستان(جديد و بهترين) ضرب المثل ها اخبار داخلي ايران(جديد) دانلود و معرفی کتاب معرفي كتاب مکان های باستانی و قدیمی زرتشت تاريخ كشور هاي جهان تاريخ كشور هاي خاورميانه پادشاهان افقانستان تاریخ نگاران تاریخ کلی اروپا امكانات فراوان وبلاگ بزرگان صورتگری ایران مشکلات و سالهای 1000 تا 1387 ارتش از ...تا ... زنان واپسین خبر ها معماری رجال سیاسی ایران خلیج فارس تبلیغات تاریخ تهران شخصیت های معروف نجوم<جدید> اولین ها (جدید) نقشه کامل ایران ِشعر های کاربران سلسله های ایران ایا میدانید؟ متفرقه history europ

لینک دوستان

ارسال ایمیل و نظرات به مدیر سایت
سراي كورش و داريوش...ايران
فتوبلاگ تخصصی وبلاگ
دامنه وبلاگ1
دامنه وبلاگ 2
نقشه انلاین
وبلاگ سرای کورش و داریوش...ایران 2
عضویت در وبلاگ
دانلود تولبار اختصاصی وبلاگ
شاهانه
سایت سرای کورش و داریوش...ایران
وطن پرست
بخش خاندان بزرگ نقی گنجی
سرزمین جاوید من
دانلود تولبار سرای کورش و داریوش...ایران
سدره
جاوید ایران
بهترین سایت شعر و شاعران
اهنگسازان.صدای اهورا
عكس هاي جنجالي
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آرشيو

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

نويسنده

نوید نقی گنجی

آمار سايت

»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن ! به مدير وبلاگ ايميل بزنيد ! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها! لينک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati

لوگوي دوستان

كد جاوا


تبليغات


محل قرار گيري تبليغات رايگان شما..... www.melaak.com......

داستان خيار و سر امير حشمت

نويسنده : نوید نقی گنجی

داستان خيار و سر امير حشمت

 

معروف است كه آخرين پادشاه مستبد و بيدادگر ايران محمد عليشاه قاجار بود كه مي خواست سلطنتش مطلق العنان باشد و در كارهاي ناروايش كسي چون و چرا نكند .
براي همين مقصود بود كه مجلس را به توپ بست و دشمنان عقيدتي خود را تا آنجا كه دست يافت ، از بين برد و بر مسند استبداد و خودكامگي نشست . با اينكه محمد عليشاه در اين جنگ فتح كرد ولي فتحش كامل نبود . زيرا نتوانست تمام دشمنان ، خلاصه دونفر از ايشان را به چنگ بياورد و از اين حيث ، سخت دلتنگ بود.
اين دونفر يكي مرحوم تقي زاده و دومي امير حشمت ( ابوالحسن نيساري ) بودند .
محمد عليشاه تقي زاده را يكي از موسسين مشروطيت ايران ، خلاصه انقلاب هاي آذربايجان مي دانست . اما عدوات و كينه اش نسبت به امير حشمت بدين جهت بود كه آن مرحوم روزگاري چه در تبريز و چه در تهران يكي از روساي كشيك خانه محمد عليشاه بود كه پس از مشاهده كارهاي نارواني شاه از درباره روي گردان شده و به مشروطه طلبان گرويد بود . روز بمباران مجلس هم خود و كسانش تا آخرين فشنگ جنگ كرده و عاقبت هم به چنگ دولتيان نيفتاده بودند .
محمد عليشاه پس از غلبه به مشروطه خواهان همواره در نهان و آشكار افسوس مي خورد كه نتوانست به اين دشمن ( امير حشمت ) دست يابد و كارش را بسازد . گويي آرزويي جز سر امير حشمت و تقي زاده نداشت . يكي از خلوتيان محمد عليشاه تعريف مي كرد كه شاه حتي در مجالس بزم و عيش هم از فكر اين دو تن غافل نبوده .....!
گاهي اوقات كه خود وخلوتيانش همه از باده ناب بر سر نشاط مي آمدند ، ناگهان شاه به ياد اين دو دشمن ديرين مي افتاد و چون دستش به آن ها نمي رسيد از راه دور انتقام مضحكي مي كشيد (!) بدين صورت كه خياري به يك دشت و كاري به دست ديگر مي گرفت ، بعد يكي از نديمان را صدا كرده مي گفت : فلاني ببين . اين سر تقي زاده است و با گفتن اين سخن سر خيار را به يك ضريب ، قطع مي كرد و به دور مي انداخت !
سپس خيار ديگري به دست گرفته همان كار را تكرار مي كرد و مي گفت : (( اين هم سر امير حشمت ! ))

لينک ثابت |جمعه 16 مرداد1388| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


داستان شناسنامه و ورقه هويت ملي

نويسنده : نوید نقی گنجی

داستان شناسنامه و ورقه هويت ملي



تا واپسین ماههای عمر سلطنت قاجارها مردم ایران از اقشار و گروههای مختلف دارای ورقه هویت و یا شناسنامه رسمی و قانونی نبودند و اساساً مرکزی رسمی و دولتی هم برای ثبت اسامی و هویت اتباع کشور وجود نداشت و به تبع آن مبنا و معیاری قابل وثوق دربارۀ جامعه آماری مردم ایران نیز در نظام حکومتی و مدیریتی کشورمحل چندانی از اعراب نداشت و اساساً آمارها و برآوردهای جمعیتی کشور مبتنی بر میزان علمی و دقیق نبود. نخستین بار در 14 خرداد 1304 بود که مجلس شورای ملی دوره پنجم قانونی در چهار فصل و سی و پنج ماده به تصویب رسانید که « قانون سجل احوال » نام گرفت که مقرر می داشت حداکثر تا یک سال آتی آحاد مردم ایران لزوماً باید دارای ورقۀ هویت و یا همان شناسنامه شوند. ماده چهارم این قانون مردم کشور را موظف می ساخت برای هر فرد شناسنامه ای مجزا صادر کرده و سند آن را در دفاتر حکومتی ثبت و ضبط کنند. در ورقه هویت محل هایی برای ثبت تولد، فوت، ازدواج و اطلاق پیش بینی شده بود.


قانون کلیه مأمورین دولتی و حکومتی را در اقصی نقاط کشور ملزم می کرد، از آن پس فقط در قبال ارائه ورقه هویت (شناسنامه) پاسخگوی ارباب رجوع باشند. قانون برای کسانی که در موعد مقرر شده از دریافت شناسنامه اجتناب کنند و یا به جعل ورقه هویت مبادرت ورزند، مجازات و تنبیهاتی نیز پیش بینی کرده بود.


در 20 مرداد 1307 مجلس شورای ملی دروه ششم « قانون سجل احوال » دیگری را در 16 ماده تصویب کرده و تصریح نمود که تمام مواد قانونی مصوبه قبلی (14 مرداد 1304) که مغایر با محتوای مصوبه جدید باشند، ملغی خواهند بود. این قانون جدید کلیه افراد ذکور بالای 17 سال را ملزم می کرد شخصاً برای تهیه ورقه هویت (شناسنامه) به دفاتر سجل احوال محل زندگی خود مراجعه کنند. زنها نیز می توانستند شخصاً و یا با وکلای « ثابت الوکاله » برای اخذ شناسنامه اقدام کنند. دارندگان ورقه های هویت ملزم بودند حداکثر پس از ده روز از وقوع تولد، ازدواج و طلاقِ فرزندان، بستگان و افراد تحت تکفل را به مراکز سجل احوال اطلاع دهند تا در شناسنامه های آنان ثبت شود. این زمان برای فوت حداکثر 48 ساعت تعیین شده بود.


ماده سیزدهم این قانون « اداره کل احصائیه و سجل احوال مملکتی » را متولی سرشماری و آمارگیری از مردم کشور دانسته و آن را ملزم می کرد « هر ده سال یک مرتبه » مردم ایران در سراسر کشور را سرشماری کند. سرشماری اتباع ایران ساکن خارج از کشور نیز بر عهده وزارت امور خارجه نهاده شده بود.

لينک ثابت |جمعه 22 خرداد1388| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


حقوق احمد شاه

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

 

 

محسن فروغی پسر ذکاء الملک فروغی تعریف می کرد : یک روز تلفن منزلمان زنگ زد . ( پدرم در آن تاریخ در کابینه مشیرالدوله ، وزیر مالیه بود . ) من گوشی را برداشتم . از آن طرف سیم شخصی فرمودند : اسم شما چیست ؟ من عرض کردم : محسن پسر ذکاء الملک هستم .
فرمودند : من احمدشاه ( قاجار ) هستم . به پدرت از قول من بگو به دکتر میلسپو (مستشار تام الاختیار وزارت مالیه)
دستور بدهد که حقوق مرا زود پرداخت کند چون عازم اروپا هستم . روزی که احمد شاه این تلفن را می کرد بیست و ششم یا بیست و هفتم برج بود . موقعی که پیغام شاه را به پدرم رساندم خیلی عصبانی شد و گفت : بهتر بود اعلیحضرت مرا پای تلفن احضار و منظور خود را بیان فرمودند ، نه اینکه آن را توسط بچه ای خردسال ( ولو اینکه آن بچه پسر خودم باشد ) به من ابلاغ کند !
سپس خودش آمد پای تلفن و با شاه صحبت کرد و قهرا همین تقاضا را دوباره شنید . موقعی که خواسته شاه به اطلاع میلسپو رسید ، با کمال خونسردی جواب داد : بهتر است اعلیحضرت صبر کنند ، یکی دو روز بیشتر به آخر برج نمانده و هر وقت حقوق کارمندان دولت پرداخت شد ، حقوق ایشان نیز پرداخت می شود .
دو هفته بعد، یعنی در یازدهم آبان ماه 1302 ، احمد شاه به اروپا رفت و این سومین سفر او به اروپا بود که تقدیر    ( انگلستان ) چنین خواسته بود دیگر بازگشتی به ایران نداشته باشد .
باید توجه داشت که انگلیسی ها آشکارا چند بار پادشاهان ایران رااز کشور بیرون کردند که یکبار همین اخراج احمدشاه و یکبار هم بیرون کردن رضا شاه پهلوی بود .

لينک ثابت |شنبه 19 اردیبهشت1388| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


مجموعه خواندنیهای تاریخ

نويسنده : نوید نقی گنجی

گورستان سياستمداران

  

در هاید پارک لندن ،کورستانی است به نام گورستان وزراء که در آنجا نخست وزیران و وزراء و دیگر شخصیتهای سیاسی از این دست را دفن می کنند . می گویند چرچیل نخست وزیر سال های جنگ جهانی دوم انگلستان ، نخست وزیر بعد از خود را برای قدم زدن و صحبت به این پارک دعوت کرد و چون به کنار گورستان وزراء رسیدند ، چرچیل به او گفت :  
آقای نخست وزیر ! در این گورستان نخست وزیران ، وزراء ، دولتمردان و شخصیت های سیاسی زیادی مدفون هستند که هر کدام وقتی بر سرکار بودند چنین تصور می کردند که اگر روزی از دنیا بروند ، همان روز انگلستان سقوط خواهد کرد و نابود خواهد شد ! و می بینی که امروز همه آن ها درزیر این خاک های سرد دفن شده اند و انگلستان هم با قوت و قدرت سرجای خود ایستاده است !
این اظهارات چرچیل انسان را به یاد تذکر حکیمانه شیخ سعدی علیه الرحمه می اندازد که فرمود : « هر کسی پنج روزه نوبت اوست!»
کسانی که راس قدرت هستند باید از این فرصت برای خدمت به همنوعان خود استفاده کنند و حواسشان باشد که باید بزودی ،نوبت را به دیگری واگذار نمایند و د معرض قضاوت تاریخ قرار بگیرند ! و قضاوت تاریخ بسیار بیرحمانه است .
در حکمت اگر ارسطو و جمهوری      **                        در قدرت اگر اسکندر و فغفوری **
می نوش زجام و کم ز جم یاد آور    **                         گر بهرامی ، که عاقبت در گوری !


شير مردان يا شيره اي مردان

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

در رژيم گذشته باشگاه مخصوصي در تهران فعاليت مي كرد كه وابسته به «لاينز» بين الملي بود و اعضاي آن را اصطلاحا ((شير مرد !)) مي ناميدند كه عموما عده اي رجال دولتي ، وزرا و وكلا و سرمايه سالاران و دزدان بيت المال بودند .
در باشگاه «لاينز» رجال و دواتي ها ضمن انجام وظايفي كه داشتند ، گاهي اوقات كه جلسات طول مي كشيد و نمي توانستند به موقع خود را پاي ((منقل)) برسانند همانجا يك پشت ناخن ترياك را در چاي حل كرده و براي جلوگيري ار آبريزش بيني ! لاجرعه سر مي كشيدند !
در حقيقت جمع اين افراد كه خود را ((شير مرد)) مي ناميدند و عضو لاينز بين المللي بودند ، از عده اي «شيره اي» تشكيل مي شد و بهتر بود به جاي ((شير مرد!))آنها را شيره اي مرد مي ناميدند !

مردكي مردني كه پنهاني *
                                                مي زند فور و چهره اش زرد است *
لقبش «شير مرد» مي باشد  *
                                               چون با « لاينز» روي آوردست *
دوستي گفت اين لقب ما را *
                                               پاك از خنده روده بركردست *
                   چون كسي «شيرمرد» دارد نام *
                   كه به تحقيق «شيره اي مر » است !!

 



 

اوج تملق در دربار فتحعليشاه قاجار

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

در جريان جنگ دوم ايران و روس ، هنگامي كه قواي روسيه وارد تبريز شدند و فرماندهان قشون روس تصميم گرفتند به سوي ميانه پيشروي و تمام منطقه آذربايجان را به تصرف خود در آورند .
در اين وضعيت كه روس ها منزل به منزل پيشروي مي كردند دولت ايران مجبور شد شرايط صلحي را كه دولت روسيه تحميل ميكرد كاملا بپذيرد .
فتحعلي شاه قاجار ، براي خاتمه جنگ و انعقاد پيمان صلح ، روز معيني رامشخص و به بزرگان و اكابر و اعاظم قوم و درباريان و اشراف و نمايندگان اقشار مختلف مردم بارعام داد .
براي اينكه مراسم « روز سلام » به خير و خوشي برگزار گردد قبلا تعهداتي انديشيدند و دستوراتي صادر گرديد راجع به اينكه در مقابل هر جمله از فرمايشات شاه چه پاسخي بايد داده شود !
در وقت مقرر و ساعت معهود ، شاه آمد و بر تخت سلطنتي جلوس كرد و فرمود : « اگر ما امر كنيم كه ايالات جنوب و ايالات شمال همراهي كنند و يك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين اقوام بي ايمان در بياورند ، چه پيش خواهد آمد ؟ مخاطبان تعظيم سجده مانندي كرده و گفتند : بدا به حال روس ! بد به حال روس ! شاه مجددا گفت : اگر فرمان قضا ،‌شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكي شود و توامان به اين گروه بي دين و ملحد حمله كنند چه خواهد شد ؟ جملگي عرض كردند : بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
فتحعلي شاه مجددا پرسيد اگر توپچي هاي خمسه را به كمك توپچي هاي مراغه بفرستيم تا با توپ خود تمام دار و ندار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد ؟ باز جواب آمد كه : بدا به حال روس ! بدا به حال روس !  
خلاصه چندين فقره از اين قماش ، اگرهاي ديگر ردو بدل شد و جواب آمد: بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
شاه كه تا اين لحظه بر روي تخت نشسته و پشت به دو عدد متكاي مرواريد دوزي شده الماس نشان داده بود از اظهارات چاپلوسانه مشتي درباري ونزديكان مافنگي خود به هيجان آمده، ناگهان روي دوزانو بلند شد ، شمشير خود را به كمر بسته بود به قدر يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين شعر را با صداي بلند خواند :
كشم شمشير مينايي كه شير از بيشه بگريزد **********
                                                                زنم بر فرق «پاسكويچ» كه دود از «پطر» برخيزد !
دو نفر از درباريان متملق كه در سمت چپ و راست شاه ايستاده بودن خود را به روي پاي قبل عالم انداخته گفتند :
قربان ! مكش ! مكش ! كه عالم زير و زبر خواهد شد ! شاه قاجار پس از لحظه اي سكوت ، گفت : حالا كه اين طور صلاح مي دانيد ما هم دستوري مي دهيم بااين قوم بي ايمان كار را به مسالمت ختم كنند و مجددا شمشير را غلاف كر د !
باز اين حضرات به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف بني نوع انسان كه اعليحضرت بر آنها رحم آورده و تيغ خود را از نيام بيرون نكشيدند ، تقديم خاكپاي قبله عالم كردند !



كمك فوري براي نادرشاه افشار

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

معروف است كه نادر شاه افشار پس از شكست از عثماني به ميرزا مهدي خان منشي خود گفت : از سركردگان ولايت كمك بخواه تا فورا به ياري ما بشتابند ، او هم همان طوري كه رسم منشيان متملق آن روزگار بود ، در نامه اي اشاره كردكه : « به اردوي كيوان شكوه چشم زخمي وارد آمده ! الي آخر .......
وقتي نامه را براي نادر خواندن سخت عصباني شد و فرياد زد :
(( اين حرف ها چيست ؟ بردار بنويس : « فلان ...... خواهر و مادرتان را پاره كردند، هر چه ممكن است زودتر خودتان را برسانيد !!))



 

هوش آغامحمد خان قاجار

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

مي گويند آغا محمد خان قاجار معمولا نصف مرغ بريان را موقع ناهار و نصفه ديگر را شام مي خورد . تصادفا يك روز عصر نصفه ديگر مرغ بريان را گربه خورد . آشپز بيچاره از ترس غضب سلطان اخته! مرغ ديگري را با پول خود خريداري كرد و نصفه آن را موقع شام به حضور آغامحمد خان برد تا متوجه مطلب نشود .
آغامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمي هم به آشپز انداخته گفت : « نصفه ديگر را فردا ناهار بياور !»
آشپز يكه خورد و عرض كرد : قربان ! نصفه اولي را امروز ناهار ميل كرديد . ديگر چيزي باقي نمانده است !
آغامحمدخان با عصبانيت گفت : « فضولي موقوف ! نصفه اي كه امروز آوردي قسمت راست مرغ بود اين نصف هم قسمت راست آن است . معلوم مي شود جرياني رخ داده كه مرغ ديگري خريداري كرده اي !
آشپز را فراست و تيز هوشي آغامحمدخان چنان مبهوت كرد كه تا مدتي دهانش باز و چشمانش خيره مانده بود !

لينک ثابت |سه شنبه 1 اردیبهشت1388| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


فتح نامه - خاطره اي خواندني از ارفع الدوله

نويسنده : نوید نقی گنجی


 

فتح نامه - خاطره اي خواندني از ارفع الدوله

 

شخص نشسته روي صندلي سمت چپ ارفع الدوله مي باشد

 

از خواص حكومت هاي جابر و ديكتاتوري ، يكي هم پرورش و توسعه رياكاري ، نفاق و دروغ است . به طوري كه كم كم در اينگونه حكومت ها همه مسئولين ريز و درشت به هم دروغ مي گويند و حقايق را وارونه جلوه مي دهند ! با آنكه همه از اين واقعيت مطلع هستند اما به روي همديگر نمي آورند و دروغ يكديگر را راست مي انگارند ! ارفع الدوله كه در روزگار پنج پادشاه زيسته و مناصب حكومتي داشته است ضمن بيان خاطرات خود از يك جنگ موهوم و پيروزي كذايي چنين مي نويسد : « ... سيصد تومان فوق العاده براي تهيه اين سفر به ما دادند ، مواجب من هم مثل سايرين ماهي شصت تومان بود .» از طرف صاحب اختيار به ما حكم شد بايد شب حركت كنيم و به همه گفتند كه راه لطف آباد و قوچان را پيش خواهيم گرفت . صاحب اختيار امر داد كه راه كلات نادري را پيش برويم . در اول سفر همه مانديم مات و متحير كه چه اتفاق افتاده كه راه را عوض كرده اند . تا صبخ رانديم و حوالي ظهر رسيديم به كلات نادري . از مشهد تا آنجا من لباس آجوداني و ايعهد را پوشيده بودم . شب ديگر بعد شام ، آدم صاحب اختيار آمد و گفت صاحب اختيار فرمودند بيائيد آن جا « مجلس مشورت عسگري » خواهد بود ، رفتم ديدم تمام سران لشكري آنجا هستند . با سرتيپ فوج وارد شدم ، گفتند از سرخس به مشهد قاصد فرستاده و نوشته بودند كه يك نفر سيد سياه پوش كه نقاب سياه دارد در مرو پيدا شده و سي هزار نفر از تركمن ها را دور خود جمع كرده و خيال تسخير خراسان را دارد و گفته من امام زمان هستم كه آمده ام ! و از اين عده نصفش را به طرف مشهد خواهد فرستاد و شانزده هزار هم به طرف كلات و قوچان دره گز كه يكبار كار خراسان را تمام كنند . تكليف شما اين است كه الساعه با سوارها كه حاضرند بايد شبانه حركت كرده برويد در آنجا در حصار منتظر دستورالعمل باشيد . راه افتاديم . تا صبح رانديم ، فردا قدري به ظهر مانده زير تپه يكي از چاووش ها با عجله آمد و گفت : سوارهاي سيد از دورنمايان است ! رفتيم بالاي تپه ، ديدم واقعا از دور گرد و خاك بلنده شده ، آن وقت چاووش ها و مشرف ها جمع شدند دور من ، گفتند مادويست نفر كه نمي توانيم با هزارها نفر بجنگيم ، اجازه بدهيد فرار كنيم . من گفتم : اولا اجازه نمي دهم وانگهي اگر اجازه هم بدهم اسب ها به كلي خسته اند و نمي توانيم فرار كنيم ! همه مصمم شدند كه سنگر بندي كنند . در مدت كمي آنقدر سنگ جمع كردند كه توانستند همگي پشت آن بنشينند ، يك «رولور» دست من بود و يك « رولور» دست عسگر بيك و تفنگ دست عين علي ، به سوارها سرمشق شديم . سوارها كه دستشان به چاتمه بود مهيا شدند ، اغلب اين تفنگها گلوله نداشت ، پنبه و باروت بود ! بعد از مدتها انتظار ديديم سيصد شتر با بار كه تماما آرد و گندم بود با وكيل خرج قزاق هاي روس كه از « مرو» خريده اند به عشق آباد مي روند . اين وضع را كه ديدند آمدند پرسيدند اينجا چرا نشسته ايد ؟ سوارهاي ما گفتند كه منتظر سيد سياهپوش كذاب هستيم كه شنيديم سي هزار قشون جمع كرده ! خيلي خنديدند، گفتند مگر نمي دانيد كه « مرو » و اين صفخات تماما تركمن هستند و ‍ژنرال سكوبولف آن ها را داخل مملكت روس كرده ، كي اجازه مي دهد كه سيد سياهپوش آنجا لشكر بگيرد ؟ بعد از آنكه اين اطلاعات را شنيدم و شتربان ها رفتند ، من گفتم اسب ها را بياورند سوار شديم برويم حصار . مشرف ها و چاووش ها متفقا گفتند كه كجا برويم ؟! بعد از اين فتح بزرگ كه ما كرديم تا « فتح نامه » به كلات نفرستيم نخواهيم رفت ! خنديدم و گفتم بابا كدام فتح را شما كرديد ؟ كدام فتحنامه ؟ گفتند معلوم مي شود وضع حاكم اين سراحدترانمي دانيد ، وقتي كه اين ها يك امتيازي و يا لقب نشاني تهران بگيرند سوار مي شوند مي روند در صحراي تركمن ، يك چوپان فقير كه مي بينند ، سر او رامي برند و با يك فتح نامه به تهران مي فرستند و هر چه مي خواهند بدين وسيله از دولت مي گيرند . در اين حيص و بيص مي فرستند و مهر كرد و آورد كه من هم امضا ومهر كنم . خواندم ، ديدم نوشته ام كه : « امروز حوالي ظهر همين كه از درو ديديم سوارهاي سيد سياه پوش به طرف حصار مي آيند از اسب ها پياده شده اسب ها را به بوته ها بستيم ، تقريبا چهار پنج هزار نفر بودند ، در يك شليك چندين نفر را به خاك انداختيم ، كشته هاي خود را برداشته فرار كردند ... باقي بسته به مراحم اولياي دولت است!» گفتيم امضا نمي كنم . خنديد و گفتند معلوم مي شود كه شما از فرنگ آمده ايد و از اين طرف هيچ خبر نداريد . براي سكوت آن ها فقط آن را پرت را مهر كردم و يقين داشتم كه صاحب منصبان بزرگ و سرتيپ ها اين قضيه را تحقيق خواهند كرد . فتح نامه رافرستادند به كلات به شوراي نظامي . بعدا ديدم آن سوار كه فرستاده بوديم برگشت به سه سوار ديگر و يك كاغذ مهر و موم شده . در آن كاغذ خيلي تمجيد از اين جسارت و فتح كرده ونوشته بودند : « سيصد تومان به رسم انعام فرستاديم .ميان همه به طور عادلانه تقسيم كنيد !» از قراري كه شنيديم و يقين شد ، شوراي نظامي اين فتح نامه را به تهران فرستاده و از تهران دو قبضه شمشير مرصع و مذهب امير توماني و پنج هزار تومان انعام گرفته بودند ...»

لينک ثابت |چهارشنبه 12 فروردین1388| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


حقوق احمد شاه قاجار

نويسنده : نوید نقی گنجی

حقوق احمد شاه قاجار

 

 

محسن فروغی پسر ذکاء الملک فروغی تعریف می کرد : یک روز تلفن منزلمان زنگ زد . ( پدرم در آن تاریخ در کابینه مشیرالدوله ، وزیر مالیه بود . ) من گوشی را برداشتم . از آن طرف سیم شخصی فرمودند : اسم شما چیست ؟ من عرض کردم : محسن پسر ذکاء الملک هستم . فرمودند : من احمدشاه ( قاجار ) هستم . به پدرت از قول من بگو به دکتر میلسپو (مستشار تام الاختیار وزارت مالیه) دستور بدهد که حقوق مرا زود پرداخت کند چون عازم اروپا هستم . روزی که احمد شاه این تلفن را می کرد بیست و ششم یا بیست و هفتم برج بود . موقعی که پیغام شاه را به پدرم رساندم خیلی عصبانی شد و گفت : بهتر بود اعلیحضرت مرا پای تلفن احضار و منظور خود را بیان فرمودند ، نه اینکه آن را توسط بچه ای خردسال ( ولو اینکه آن بچه پسر خودم باشد ) به من ابلاغ کند ! سپس خودش آمد پای تلفن و با شاه صحبت کرد و قهرا همین تقاضا را دوباره شنید . موقعی که خواسته شاه به اطلاع میلسپو رسید ، با کمال خونسردی جواب داد : بهتر است اعلیحضرت صبر کنند ، یکی دو روز بیشتر به آخر برج نمانده و هر وقت حقوق کارمندان دولت پرداخت شد ، حقوق ایشان نیز پرداخت می شود . دو هفته بعد، یعنی در یازدهم آبان ماه 1302 ، احمد شاه به اروپا رفت و این سومین سفر او به اروپا بود که تقدیر ( انگلستان ) چنین خواسته بود دیگر بازگشتی به ایران نداشته باشد . باید توجه داشت که انگلیسی ها آشکارا چند بار پادشاهان ایران رااز کشور بیرون کردند که یکبار همین اخراج احمدشاه و یکبار هم بیرون کردن رضا شاه پهلوی بود

لينک ثابت |شنبه 24 اسفند1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


حيله براي طلاق دختر كريه المنظر اقتدارالسلطنه

نويسنده : نوید نقی گنجی

حيله براي طلاق دختر كريه المنظر اقتدارالسلطنه

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

اقتدار السلطنه عموي با نفوذ ناصرالدين شاه دختري زشت و كريه المنظر داشت . اين دختر بد گل ، خود را ونوس زمانه مي دانست و تن به ازدواج نمي داد . به همين سبب تا 48 سالگي تر شيده ماند . شاهزاده بداقبالي به نام فخيم الدوله در سوداي رسيدن به پول پدر ، با اين دختر بد گل ازدواج كرد؛ اما خست پدر از سويي و بدخلقي و افاده دختر از سوي ديگر جان فخيم الدوله را به لبش رساند ، تا جائيكه به فكر طلاق زن افتاد . اما جگرش را نداشت و از ناصرالدين شاه مي ترسيد ! فخيم الدوله اسبي داشت كه تنها مايه دلخوشي اش بود . از قضاي روزگار اين اسب هم در موقع شكار ، پايش آسيب ديد و لنگ شد و او ماند با اسبي لنگ و زني زشت و ترشرو كه ديو را هم زهره ترك مي كرد ! شاهزاده فخيم الدوله كه مردد بود چه كند ( چه خاكي بر سرش بريزد !) دست به دامان كريم شيره اي دلقك بي چاك و دهن ناصرالدين شاه شد . كريم كه خود درد كشيده بود ، به فخيم الدوله پيشنهاد كرد عرض حالي بنويسيد تااو به اطلاع شاه مستبد قاجار برساند . فخيم الدوله پيشنهاد كريم را اجرا كرد و شرح حال مفصلي نوشت . كريم شيره اي چند روز بعد در باغ « دوشان تپه» در حضور شاه و بلند پايگان اجازه خواست تا نامه را بخواند . و خواند ..... چون عرض حال فخيم الدوله با آب و تاب و سوز خوانده شد و به پايان رسيد كريم اين شعر را هم بدان افزود : خداوندا سه درد آمد به يكبار ** زن پيرو خرلنگ و طلبكار خداوندا زن پير را تو بوستان ** خودم دانم خر لنگ و طلبكار ! اقتدار السلطنه عموي شاه و پدر زن شاهزاده فخيم الدوله به خشم آمد ؛ اما ديگران – از جمله ناصرالدين شاه – چنان خنديد كه چند نفرشان پس افتادند ! ناصرالدين شاه در حاليكه از خنده ريسه مي رفت ، به فخيم الدوله اجازه داد تا همسرش را طلاق گويد .

لينک ثابت |پنجشنبه 15 اسفند1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


ناسیونالیسم ایرانی یا پان ژرمنیسم؟

نويسنده : نوید نقی گنجی

خسروپرویز ساسانی – قسمت دوم.

شیرویه فرزند خسروپرویز - که از مریم همسر رومی اش بود - و  تنی چند از آرامش طلبان بزدل که از ادامه ی جنگ می ترسیدند،پس از از آن کودتای ننگین خسروپرویز را به محاکمه کشاندند. شرح این محاکمه که در تواریخ معتبر ثبت شده، به خوبی وسعت فکر شاهنشاه را آشکار می سازد و هر میهن پرستی را در خشم و غم فرو می برد، غم از دست دادن چنین شخص بزرگی در آن دوران بحرانی و وخیم و خشم از تازیانی که مدام این شاهنشاه را مورد توهین قرار داده  و تلاش بر مخدوش کردن چهره ی او نموده اند.

این تازی گرایان مدام از زن بارگی و شهوت رانی و نیرنگ بازی خسرو سخن رانده اند و تلاش نموده اند او را مردی جاه طلب، بی رحم ، هوس ران و مال دوست... بنمایانند.

ولی آیا شخصی با چنین خصوصیاتی زحمت یک جنگ بسیار سنگین را بر دوش خود می افکند؟ و یا در حرمسرای خود به عشق بازی با معشوقگان سرگرم می گردد؟  چه شد که خسرو به روم تاخت؟ دلیلی جز میهن پرستی و بیگانه ستیزی او و بازپس گیری سرزمین های ایرانی می توان یافت؟ برخی با اشتباهی عمدی مدام این شاهنشاه نیرومند را با شاه سلطان حسین صفوی مقایسه می کنند.

مدارک و اسنادی که پیش روست، خلاف این اتهامات را نشان می دهد، از جمله آشکار است که خسروپرویز در حین جنگاوری و بیگانه ستیزی خود، فردی هنردوست و سازنده بوده. در دوران خسروپرویز بود که موسیقی ایران به اوج شکوفایی رسید و موسیقیدانان بزرگی چون باربد و نکیسا به دربار ساسانی راه یافتند و هنر ساسانی به اوج شکوفایی رسیده و تکامل یافت.

تازیان، مسلمانان و تازی پرستان مدام از زن بارگی خسروپرویز سخن رانده اند و اغراق را تا جایی پیش برده اند که گفته اند خسروپرویز 12000 زن و دختر در حرمسرای خود نگاه می داشته است،  برای اثبات چرند بودن این سخن همین بس بگویم که خسروپرویز از سال 590 تا 628 میلادی پادشاهی کرد که جمعا می شود 38 سال که حدودا 13900 روز می شود. چه کسی باور می کند که خسروپرویز 38 سال از پادشاهی خود را هر روز به یافتن یک زن و ازدواج با او گذرانده باشد؟ آن هم با وجود دردسرهایی بزرگ چون جنگ با بهرام چوبین، نبردی 27 ساله با امپراتوری روم و جنگیدن با یاغیان شرق امپراتوری و نبرد با ترکان و اعراب حیره.

آن طور که ایران ستیزان و میهن فروشان می گویند، هیچ زن زیبایی در امپراتوری ساسانیان در امان نبود و هر آن ممکن بود توسط عوامل خسروپرویز ربوده شده و به کاخ پادشاهی تیسپون برده شود.

تجربه، عقل و منطق به ما می گوید اگر مردی با این کارها بر کشور حکم براند، به زودی منفور توده های مردم خواهد شد. ولی ملت ایران نه تنها از شاهنشاه نفرتی نداشتند، بلکه او را چون پدری می نگریستند و 27 سال به فرمان او با دشمن دیرین ایران جنگیدند و به آن فتوحات گسترده دست یافتند. وقتی جنگجویان و مردم یک کشور ناراضی باشند، آن پیشرفت های بزرگ نظامی، اقتصادی و فرهنگی به بار نمی آید.

 در روزگار پارت ها و ساسانیان امپراتوری روم در خاور هرگاه فرصتی می یافت، به مرزهای ایران می تاخت و چند شهر را به تصرف در می آورد، می توان گفت در تمام اوقات ایرانیان به نبرد رومیان شتافته و مناطق تسخیرشده را  گاه با زور و گاه با دیپلماسی باز می ستاندند و روم را وادار به پرداخت غرامتی سنگین می نمودند، در چنین مواقعی سازشی میان طرفین حاصل می گشت و روم متعهد می شد که به این صلح وفادار بماند و مرزهای جدید را به رسمیت بشناسد. ولی گویا وفای به عهد در خون رومیان نبود. چرا که به محض یافتن فرصتی دوباره به مرزهای ایران می تاختند و به سرنوشت پیش دچار می گشتند.

خسروپرویز که مردی خردمند با آرزوی های جسورانه و اهداف بلندپروازانه بود، افق های دوری را می نگریست، او بر آن بود این حکومت خیانت پیشه را برای همیشه منقرض سازد و مرزهای ایران را به پیش از هجوم اسکندر گجسته برساند. شاه شاهان  تقریبا در رسیدن به این هدف بزرگ و دشوار نزدیک بود و چیزی هم نمانده بود کنستانتینا - تختگاه روم باختری - را بتسخیر کند ،ولی افسوس بدشانسی بزرگی گریبانگیر ایرانیان شد و نه تنها سرنوشت ایران، بلکه سرنوشت جهان را دگرگون ساخت و تمدن بشری را قرن ها از غافله ی پیشرفت بشری به عقب انداخت. 

 

در نوشته هایی که تلاش بر این بوده که دولت ساسانی را وحشی و سفاک بنمایانند، گفته های خودشان با هم متناقض است و این به خوبی این مسئله را روشن می کند که هدف آنها از کوبیدن ساسانیان، توجیه هجوم وحشیانه ی تازیان می باشد تا دم از نجات ایرانیان از یک حکومت ستمگر بزنند و اعراب را ناجی نام گذارند. این ها برای بسط دادن سخنان خود چرندیاتی گفته اند و شایعاتی بافته اند که توسط مردم ناآگاه چون وحی مطلق پذیرفته شده، بی آنکه پیرامون درستی یا نادرستی آن کنکاش کنند.

یکی از شایعات بزرگ و دروغ های حیرت آور این می باشد که در حکومت ساسانیان فقط طبقه ی موبدان و دبیران حق فرا گرفتن خواندن و نوشتن داشته اند. در ایرانشهر خط اوستایی اینگونه بود، یعنی فقط موبدان حق فراگیری آن را داشتند؛ افزون بر این کسی را به طبقه ی دبیران راه نبود. همین مسئله باعث شده امثال کریستین سن و دیگر بیگانگان به گسترش این شایعه دامن زنند و ملت ایران را مردمی بی سواد و بی فرهنگ نشان دهند. درصورتی که خطوطی جز دین دبیره برای عموم آزاد بود.  تا مردم یک کشور باسواد و با شعور نباشند، پیشرفت های فرهنگی و علمی پدید نخواهد آمد. مورخان عرب و مسلمان هم در بسط این دروغ بزرگ بی تاثیر نبودند و به احتمال بسیار می خواسته اند چهره ای وحتنشاک و ستمگر از دولت ساسانی ترسیم کنند تا بگویند اعراب ایرانیان را از بی سوادی رهانیدند. وقتی ما به تاریخ می نگریم، خواهیم دید که فلاسفه ی یونانی از تنگ نظری امپراتوران روم به ایران می گریختند تا در دانشکده ی بزرگ "گندی شاپور" به تحصیل بپردازند. چه در ایران بود که یونانیان، از بیزانس به ایران می گریختند؟ امروزه فرار مغزها به سوی کدام کشورها صورت می گیرد؟ یک محقق آلمانی می رود در عربستان تحصیل کند؟ بر کسی پوشیده نیست که تازیان بس از تسخیر تیسپون تختگاه ایران، کتابخانه ی بزرگ ایران را به آتش کشیدند و همین نکته به خوبی دانش ستیز بودن اعراب را آشکار می سازد.

کریستین سن در جایی پیرامون خسروپرویز چنین می نویسد: «از همه ی پادشاهان در دلیری و نفاذ رای و احتیاط پیش بود. بنابر آنچه روایت کرده اند در نیرو و شهامت و کامیابی و جهانگشایی و گردآوردن خواسته و گنج و یاری بخت و مساعدت آن روزگار کار او به جایی رسید که هیچ پادشاهی نرسیده بود...»

هرچند منابعی چون طبری در کتاب او اثراتی منفی گذاشته، ولی تعصب او در بسیاری از جاها آشکار است که سعی در برتر جلوه دادن تمدن روم و پست نشان دادن ایرانیان دارد و دروغ هایی شاخدار بر زبان جاری کرده است.

 در این که طبری یک مسلمان دو آتشه بود شکی نیست، این شخص با بی شرمی تمام، شاهنشاه بزرگ ایران را به یک بهشت و دوزخ می فروشد و از ترس آخرت و کور تعصبی اش صفاتی عجیب را به خسرو پرویز نسبت می دهد. البته چون به گمان آنها خسروپرویز نامه ی پیامبر اسلام را پاره کرده بود، از او کینه داشتند. ورنه این کار خسروپرویز - اگر هم صورت گرفته باشد -، یکی از افتخارات اوست و نشان دهنده ی حس بیگانه ستیزی و میهن پرستی او می باشد. مسلمین و تازی گرایان چنین خواهانند که خسرو به محض خواندن نامه ی پیامبر می بایست سر به فرمان می آورد و مسلمان می شد و جهاد اسلامی را هم در ایران به اجرا در می آورد . هرچند جمعی بر آنند که این موضوع جعل مسلمین می باشد و اصلا سفیری از تازیان به دربار خسرو پرویز پای ننهاده است که خسرو نامه ی پیامبر اسلام را پاره کند.  این ها همه سبب کینه ی مسلمین از اوست و کار تاجایی پیش رفته که شخصی چون ثعالبی مورخ مسلمان چنین می نویسد:

« خسرو را گفتند که فلان حکمران را به درگاه خواندیم و تعلل ورزید، پادشاه توفیع فرمود که :اگر  برای او دشوار است که به تمام بدن نزد ما آید، ما به جزیی از تن او اکتفا می کنیم، تا کار سفر بر او آسان تر شود، بگویید سر او را به درگاه ما بفرستند » (!!)

اینگونه کارهای هزال گونه و بی وقاری ها مدام از خلفای بنی امیه و عباسی سر می زد، ولی در تاریخ ایران این گونه کارها مرسوم نبود. حال جلعی بودن این روایت بدون منبع ثعالبی، از عباراتی چون "فلان حکمران" به خوبی آشکار است، ضمن آنکه درباریان را چندان قدرتی نبود که بتوانند حکم شاهنشاه را صادر کرده و حاکمی را به دربار بخوانند.  به خوبی نمایان می شود که این شاه نیرومند چه هراسی در دل مسلمین افکنده بود که اینگونه از او کینه بر دل دارند و مدام در تخریب او کوشیده اند و می کوشند. 

برخی از هم میهنان ناآگاه  پا در جاپای مسلمین نهاده اند و این پادشاه بزرگ را موررد توهین قرار می دهند، به راستی اگر کوروش پس از فتح بابل در نبردی کشته می شد و شیرازه ی امپراتوری هخامنشی با هجوم اقوامی دیگر از هم می گسیخت، این نادانان اکنون کوروش را هم به همین چوب می زدند و چنین می گفتند که با جنگی که به ضرر کشور بوده، زمینه ی نابودی ایران را فراهم کرده است.

ولی تاریخ همواره پاسخی به میهن فروشان تازی گرا و خائن می باشد و روزی فرا خواهد رسید که ناسیونالیسم ایرانی با خون مردم ایران خواهد آمیخت و آنگاه ایران دیگر جایی برای خائنان خود فروش نخواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط بهرام آريانژاد  |  51 نظر

 

بهرام چوبين كه يكي از ژنرال هاي بزرگ هرمزد بود، پس از اهانتي كه هرمزد به او كرد بر او شوريد و بر آن شد تاج و تخت ساساني را به چنگ آورد، هرمزد در اين حال به دست دو دايي خسروپرويز بندوي و بستام به قتل رسيد و آنها خسرو را به شاهي برگزيدند.  عده اي بر اين گمانند كه خسرو پيش از قتل پدرش از اين کار آگاهي داشته است و با دايي هايش همكاري كرده است ولي چنين نبوده است ، چرا كه پس از رسيدن به قدرت به سختي دايي هايش را مجازات كرد و خدمت هاي بندوي و بستام به او باعث نشد خون پدرش را فراموش كند.

بهرام چوبين سردار بزرگي بود كه 300 هزار نفر از سپايهان مهاجم ترك را تار و مار كرده بود ، ولي افسوس كه طمع دست يابي به تاج و تخت ايران او را از وفاداري به شاهنشاه جديد بازداشت، او از هرمزد كينه ي شخصي داشت و هرمز ديگر وجود نداشت، پس بهتر آن بود كه به فرمان خسروپرويز درآيد.  او ارتشي نيرومند زير فرمان داشت و از آنجا كه بين سربازانش از محبوبيت بسياري برخوردار بود، ياغيگري او سبب گريختن عده اي بسيار از نيروهايش نمي شد، ضمن آنكه نيروها به نبوغ نظامي او آگاه بودند و مي دانستند كه بيهوده سربازان را به كشتن نخواهد داد. نسب او هم به خاندان بزرگ و نيرومند مهران مي رسيد.

خسروپرويز با ارتش  خود براي مقابله با آن سردار سركش به سوي او شتافت و دو رقيب تاج و تخت در نهروان به يك ديگر برخوردند،  جنگجوياني كه در سپاه بهرام بودند، از روحيه اي بسيار قوي برخوردار بودند، زيرا به پيروزي هاي نظامي بسياري دست يافته بودند و قائده اين است كه وقتي سربازي در چند جنگ شركت كند و زنده بماند، داراي اعتماد به نفسي بسيار بالا خواهد شد و همين او را پيروز خواهد نمود. اين نكته در مورد سرداران هم صادق است.

ارتش خسرو كه از نظر تعداد نفرات هم كمتر بود، نتواست در مقابل هجوم نيروهاي بهرام تاب بياورد ، چندي هم كه از جنگ مي گذشت جمعي از نيروهاي خسرو به سپاه بهرام پيوستند و خسرو به ناچار با باقي مانده ي نيروهايش به سوي تيسپون عقب نشست.

 ارتش بهرام به شهر نزديك شد و خسرو كه توان مقابله با او را در خود نمي ديد، براي نجات تاج و تخت ايران و جلوگيري از اسارت به ناچار به سوي آنتيوخ ( انطاكيه كنوني ) شتافت. امپراتور روم "موريس" پس از اينكه دختر خود "مريم" را به خسرو داد، ارتشي در اختيار او گذاشت تا به ايران بازگردد و تاج و تخت خود را باز پس گيرد. خسرو پرويز در راه ارتشي را كه از سوي بهرام فرستاده شده بود در هم كوبيد و با پيشروي به سوي تيسفون بهرام را وادار به گريز به سوي خاقان كاشغر كرد.

خسرو پرويز به شهر در آمد و تاج شاهي را مجددا بر سر نهاد. امپراتور روم شرقي از روي مهرباني و مردانگي اين ارتش را در اختيار خسرو قرار نداد، بلكه مي شود گفت ارمنستان ، و بعضي شهر هاي مسيحي نشين ميانرودان چون حران (كاره)، آميدا و نصيبين را در يافت نمود.  خسروپرويز از اين پيشامد ناراحت بود و در پي فرصتي ميگشت تا اين مناطق را به ايران باز گرداند. ولي شرف او اجازه ي خيانت به ياري رسان خويش را نمي داد.

انوشيروان پس از درهم كوبيدن تركان با آنها پيمان صلي امضا كرده بود و آنها خيال تازش به ايران را نداشتند، ضمن آنكه از شكست هاي دوران انوشيروان به وحشت افتاده بودند، ازدواج خسرو و دختر امپراتور روم شرقي هم امكان درگيري ايران و روم را تقريبا از ميان برده بود و انتظار حمله اي از سوي روم نمي رفت.. خسرو  از اين صلح دائمي بهره برد و امور كشور را سازمان داد و وضعيت جاده ها، زمين هاي كشاورزي را بهبود بخشيد. بازرگاني بيش از هر دوره اي رونق گرفت، دهكانان با خيالي آسوده تر به زندگي پرداختند، قدرت فئودال ها كاسته شد و همين موجب كينه ي آنها از شاهنشاه و محبوبيت او ميان اقشار پايين جامعه گشت.

- آغاز جنگ

سال 602 ميلادي كه فرا رسيد، امپراتور وقت بيزانس "موريس" در يك كودتايي به دست يكي از افسرانش به نام "فوكاس" كشته شد و تمام اعضاي خاندان موريس هم كشته شدند. به دنبال اين واقعه برخي از افسران موريس از ايران درخواست كمك كردند، يكي از پسران موريس كه گويا از كشتار فوكاس گريخته بود، به ايران پناهنده شد تا از خسروپرويز كمك بگيرد .

خسرو پرويز شاهين را با لشگري نيرومند مامور تصرف ميانرودان شمالي، ارمنستان، گرجستان و هجوم به سوي آسياي كوچك نمود، سردار ديگر شهربراز  مامور شد در سوريه به پيشروي در خاك روم بپردازد.

وسعت ديد شاهنشاه و نبوغ او اينجا آشكار مي گردد، او مرد بسيار بلندپروازي بود كه اهداف بسيار بزرگي داشت و به افق هاي بسيار دوري مي نگريست، در اين خيال بود كه به مرزهاي هخامنشيان برسد.

شهربراز با قدم نهادن در خاك ميانرودان شهرهاي مستحكمي چون دارا، نصيبين، حران و ادس را گشود و پس از اين كاميابي ها به ادامه ي پيشروي در شمال ، ديگر شهرهاي آن منطقه را تسخير كرد. هجوم برق آساي ارتش ايران به كل روميان را در وحشت فرو برده بود. پس از اين كاميابي هاي بزرگ ارتش ايران با گذر از فرات به سوريه درآمد و ايرانيان آنتوخ "انتاكيه" را مورد هجوم قرار داده و به سرعت آنجا را تسخير كردند، تصرف اين شهر فاجعه اي بزرگ براي امپراتوري روم محسوب مي شد، چون راه ايرانيان را به سوي جنوب سوريه و مصر هموار مي ساخت و در آنجا ارتش جنگ ديده اي كه بتواند در مقابل ارتش ايران پايداري كند وجود نداشت. در پيشروي در شام در چند جا شهربراز با رومي ها مواجه شد، ولي تمام اين نيروها شكست خوردند . شهربراز كه فرماندهي متهور بود، پس از فتح اورشليم و گذر از  صحراي سينا به مصر قدم گذاشت و اسكندريه را با سختي هاي بسيار تصرف كرد، پس از آن ارتش ايران در مصر دو قسمت شد و از دو سو يكي به غرب و يكي به جنوب حركت در آمد و وسعت خاك ايران را از غرب به ليبي و از جنوب به شمال سودان رسانيد.

هم زمان با اين يورش بسيار بزرگ  شاهين  در سال 605 ميلادي شهر بسيار مستحكم "آمد" را محاصره كرد،  جنگ هاي بسياري در اين شهر بين ايرانيان و روميان در گرفته بود، از جمله شاپور دوم كه اين شهر را از روميان باز پس گرفت. قباد ساساني و انوشيروان و چند شاه ديگر بر سر اين شهر با روميان جنگيدته بودند، وضعيت استراتژيكي اين شهر به طوري بود كه با تصرف آن راه ورود به ارمنستان هموار مي گشت.  ارتش ايران به فرماندهي شاهين و سمبات باگراتوني شهر را مورد هجوم قرار دادند ولي برج و باروي مستحكم و حصار سطبر نتوانست جلوي هجوم هايي مكرر ايرانيان را بگيرد و عاقبت با وجود دلاوري روميان شهر به تصرف قواي ايران در آمد. دروازه ي ورود به ارمنستان گشوده شد. شاهين به ارمنستان وارد شد و  ارمنستان و گرجستان را يكي پس از ديگري به تصرف در آورد. پس از فتح اين سرزمين هاي مهم، شاهين به سوي آسياي صغير شتافت. كيليكا، پونتوس، مازاكا، كاپادوكيه،  نتوانستند در مقابل حملات ارتش ايران پايداري كنند و يكي پس از ديگري سقوط كردند. ارتش ايران به گالاتيا رسيد. ايرانيان با هجومي منظم به ايالات غربي آسياي كوچك  آنها را يكي پس از ديگري گشودند و به كالسدون رسيدند و پس از فتح آنجا در آن حوالي اردو زدند. ديگر راهي تا كنستانتينوپل پايتخت روم شرقي وجود نداشت. ولي ديوار بسيار بلند و سطبر و خندقي عميق و پرآب كه شهر را احاطه مي كرد، همينطور وجود منجنيق هاي آتشين به روي برج ها اين شهر را به صورت دژي تسخير ناپذير در آورده بود. 

گفته شده در دوران همين فتوحات تركان در مرزهاي شمال شرقي به سختي در هم كوبيده شدند. امپراتوري روم به راستي فلج شده بود. شاهرگهاي اقتصادي و تجارتي شام در دست ايرانيان بودند، مصر هم كه گندم متصرفاتش را تامين مي كرد به تصرف ايرانيان در آمده بود. مستعمرات يهودي نشين اورشليم كه كمك كوروش را فراموش نكرده بودند از فتح ايرانيان بسيار خرسند بودند. همچنين مردم شام و مناطق شرقي آسياي كوچك.

اين فتوحات درخشان قلمرو ايران را تا اين حد وسعت داد :

پيش از جنگ :

اوج گسترش فتوحات :

در جريان اين فتوحات هراكليوس بر ضد  فوكاس كودتايي ترتيب داد و پس از خلع و كشتنش خود را امپراتور خواند.

در اين بين هراكليوس به نزد شاهين رفت و تقاضاي صلح نمود، شاهين به خسرو اطلاع داد، ولي چون شرط پيمان صلح تخليه ي سرزمين هاي تصرف شده بود پاسخي به آن داده نشد و حتي خشم شاهنشاه را بر برانگيخت.  عده اي از حرامزادگان وطني كه به دليل يك تازي  مدام خسروپرويز را مي كوبند، در انتقاد از او مدام اين نكته را ياد آور مي شوند كه خسرو در اوج فتوحات به درخواست صلح امپراتور روم شرقي پاسخ منفي داده است، در صورتي در خواست صلح بدين صورت بود كه نيروهاي ايران همگي به آن سوي دجله بازگردند و در اين درخواست حتي نامي از سرزمين هايي چون ارمنستان و شمال ميانرودان برده نشده بود كه گفته شود همچنان در تصرف ايران باقي بمانند.  كدام انسان عاقلي چنين پينشنهاد گستاخانه اي را مي پذيرد؟ مگر آن سرزمين ها با خون جنگجويان ايران فتح نشده بود؟ از نظر تاريخي همواره مرز ايران و روم چه در دوره ي پارت و چه در دوره ي ساسانيان رود فرات بوده است، گاه روميان از فرات مي گذشتند و شهر هاي آن سوي فرات را به تصرف در مي آورند، ولي ديري نمي گذشت كه به دست ايرانيان شكست مي خوردند و ايرانيان معمولا به سوريه و آسياي كوچك مي تاختند. 

شاهين در آسياي كوچك مصمم بود "كنستانتينا" ( قسطنتنيه -‍ ‍‍Constantinople  ) را مورد تهاجم قرار دهد. ايرانيان با قبايل آوار پيماني بستند، آنها مشتركا كنستانتينوپل را مورد تهاجم قرار دادند، ولي خندق پر آب و حصار بسيار  سطبر قسطنتنيه به راحتي حملات ايرانيان و متحدانشان را بي اثر مي ساخت. ايرانيان به ناچار آن شهر را رها كرده و عقب نشستند...

بي شك بزرگي شاهنشاه و رفتار خوب او با مردمان فتح شده و ظلم روميان، در پيشرفت سريع ارتش ايران در خاك روم بي اثر نبود، ولي هراكليوس كه باكودتايي جاي "فوكاس" را گرفت، شايعه اي را بر سر زبان ها انداخت. اين شايعه از اين قرار بود كه ايرانيان پس از فتح اورشليم صليب عيسي مسيح را مورد بي احترامي قرار داده اند. همين شايعه در آسياي صغير و سرزمين هاي مسيحي فتح شده توسط عوامل هراكليوس پخش شد و زبان به زبان پيچيد و توده هاي مسيحي شوريده و متعصب را واداشت تا دسته دسته به هراكليوس بپيوندند و سپاه او را تقويت كنند، هراكليوس بر آن بود كه از راه گرجستان ايران را مورد تهاجم قرار دهد، مردمان مسيحي گرجستان در آن منطقه سپاه روم را  بيش از پيش تقويت كردند. روميان از ارمنستان گذشتند. سپاه بزرگ ايران در سرزمين هاي تسخير شده پراكنده بود و قسمتي بزرگ از نيروهاي ارتش دائمي ايران در سه منطقه ي آسياي كوچك، شام و مصر تمركز يافته بود. توده هاي مسيحي بي آنكه از ساختگي بودن شايعه ي مزبور آگاه باشند سپاه هراكليوس را قوي تر مي ساختند. با گذر از گرجستان قبايل خزر و ترك نژاد به طمع غارت به سپاه هراكليوس پيوستند و او را بيش از پيش نيرومند ساختند.

ارتشي كه بتواند جلوي او را بگيرد وجود نداشت. خسروپرويز هرگز گمان نمي كرد گرجستان و ارمنستان به اين سادگي تسليم شوند و از اين روي ارتش نيرومندي را در اختيار نداشت. خسرو به ناچار با افراد گارد جاويد و نيروهايي كه بسيج ساخته بود به مقابله ي او شتاقت. ايرانيان مي دانستند كه هدف امپراتور روم شهر "گنجك" مي باشد. اين كه به دليل كمي قوا جلوتر از شهر اردو زده و منتظر رسيدن نيروهاي روم شدند.  عاقبت روميان به حوالي گنجك رسيدند، شمار سپاهيان ايران به زحمت به 40 هزار تن مي رسيد. در حالي كه روميان بيش از 110 هزار نيروي جنگي در اختيار داشتند كه از اين ميان بايد چند ده هزار نيروي خزري را هم به اين تعداد افزود. اين براي ارتش ايران در دشت باز آنجا يك فاجعه بود، زيرا روميان و خزر ها به دليل تعداد زياد جبهه ي جنگ را گسترده بودند و تنها راه باقي مانده براي ارتش ايران اين بود  كه آنها هم طول جبهه ي جنگ را به اندازه ي جبهه ي روم بگسترانند‌ (براي جلوگيري از خطر محاصره) و اين خود يك ايراد داشت، چرا كه از قدرت صفوف واحد هاي ايران به شدت مي كاست و ديگر تاب مقابله با سواران رومي و خزري را نداشتند.

دلاوران ايران بدون ترس از شمار زياد نيروهاي دشمن كه بيش از 3 برابر آنها بود در آن دشت باز صف بستند.  سواران رومي و خزري كه در جناحين ارتش روم بودند به سرعت جدا شده و از ارتش فاصله گرفتند، پيادگان به سوي ايرانيان به حركت در آمدند، هدف روميان هجوم سواران به جناحين ايران بود تا پس از متلاشي ساختن دو جناح غربي و شرقي از پشت ايرانيان سر بر آورند و از آنجا ارتش ايران را مورد هجوم قرار دهند و چون هم زمان پيادگان از روبرو صفوف ايرانيان را به شدت مورد حمله قرار داده بودند، شكست نيروي ايران حتمي بود و حتي بيم آن مي رفت كه شاهنشاه به اسارت نيروهاي روم در آيد. پس از اينكه چندي از جنگ گذشت و جناحين ايران مورد حمله قرار گرفت، خسروپرويز براي جلوگيري از تلفات بيشتر و محاصره ي ارتش فرمان به عقب نشيني منظم نيروهاي ايران داد تا در محيطي بسته تر به مقابله با ارتش روم بپردازند. عده اي از ايرانيان با فدا كردن جان خود مدتي ارتش روم را معطل كردند تا هم وطنان آنها بتوانند به راحتي عقب نشيني كنند.

روميان به شهر آباد گنجك (گنزك) تاختند و پس از فتح آنجا مردمان شهر را قتل عام كردند و آتشكده ي بزرگ آنجا را مورد تاراج قرار داده و ويران كردند. به راستي جاي تاسف است كه دانشگاه هاي غربي طوري از روم سخن مي گويند كه تو گويي مهد تمدن جهان بوده و ديگر نقاط جهان در وحشي گري مي زيسته اند. ولي چهره ي راستين اين خونخوار در لابلاي صفحات تاريخ به خوبي آشكار مي گردد.

 روميان آن شهر را رها كرده و به سوي آلباني رفتند تا زمستان را در آنجا بگذرانند. اين كار ارتش روم ،بيش از يك چپاول و گريختن محسوب نمي شد.ارتش ايران با بستن معابر كوهستاني، آن منطقه را محاصره نمود و منتظر رسيدن نيروهاي كمكي شد، ولي افسوس پيش از آنكه نيروهاي كمكي بتوانند به يكديگر ملحق شوند يكي پس از ديگري به طور جداگانه به دام روميان افتادند و  از بين رفتند.  شهربراز كه يكي از همين ستون هاي كمكي را فرماندهي مي نمود  با 20 هزار سوار و پياده به آنجا تاخت و هراكليوس دست به عقب نشيني ظاهري زد.  هنگامي كه به غرب آلباني رسيد دست از عقب نشيني بازداشت و به سوي ايرانيان كه او را تعقيب مي كردند به حركت در آمد. هدف هراكليوس كشاندن جنگ به آن منطقه ي باز بود تا بتواند به صورت هم زمان تمام ارتش پر شمار خود را وارد جنگ كند و از آنها بهره گيرد. روميان 4 برار ايرانيان بودند و در يك ميدان باز مي توانستند ايرانيان را به راحتي محاصره نمايند. نبردي سخت ميان ايرانيان و روميان در گرفت، با پايداري مردانه ي نيرو هاي ايراني ، ارتش ايران توانست تا فرا رسيدن شب پايداري كند.ايرانيان  پس از آن از تاريكي هوا بهره برده و  به سمت جنوب عقب نشستند.  هراكليوس ارتش ايران را تعقيب كرد و پس از رسيدن به آمد آن شهر را مورد حمله قرار داده و گشود.

نبرد دليرانه ي ساراس

  شهربراز همچنان به جنوب مي رفت و در راه هرجا كه توانست مرداني را توانايي جنگ داشتند وارد ارتش خود كرد. ارتش امپراتور روم پس از گشودن "آمد" از تعقيب شهربراز دست برداشت و بر آن بود در امتداد فرات به غرب برود و قدم به كيليكا بگذارد و از آنجا به آسياي كوچك برود. شهربراز هم با وجود كم تعداد بودن نيروهايش بي آنكه روميان پي ببرند، به آهستگي ارتش روم را تعقيب نمود تا هر جا كه شرايط مهيا بود ضربه اي به او بزند. او سرداري بود بسيار دلير كه تهور عجيبي داشت و همين تهور باعث شد بدون ترسي قدم در مصر بگذارد و آن سرزمين را تصرف كند.  روميان در يك منطقه اردو زدند تا شب را در آنجا بگذرانند، سوار نظام 6 هزار نفري ايران  كه از نظر تعداد قابل مقايسه باقواي روم نبود، به فرماندهي شهربراز بر آن بود كه شبانه  اردوي روم را مورد تهاجم قرار دهد.

6 هزار سوار زره پوش ايراني شبانه به اردوي روم تاختند و نخست براي ايجاد رعب و وحشت در سپاه روم قسمتي از چادرها را به  آتش كشيدند، روميان بسيار وحشت زده شدند، آنها گمان نمي كردند يك ارتش 6 هزار نفره آن ارتش بزرگ را مورد هجوم قرار داده باشد و گمان مي كردند مورد تهاجم نيرويي بزرگ هستند.  لحظاتي چند پس از درگيري ، شاپورگشنسب و فرخ هرمزد ( پدر رستم فرخ زاد ) به قواي مهاجم ايران ملحق شدند و به روميان آشفته تاختند و آنها را بيش از پيش هراسان ساختند. ايرانيان به دليل غارت و كشتار گنجك از روميان بسيار كينه داشتند ، شهربراز از شدت خشم بي آنكه از مرگ بيمي داشته باشد، خود به صفوف روميان تاخته بود و چون شيري كه گوسپندان را بدرد، روميان را كشتار مي كرد..  پس از كشتاري بزرگ از نيروهاي رومي ايرانيان كه ضربه ي خود زده بودند، به صورت منظم عقب نشيني كردند. ارتش روم چنان ضربه اي از ايرانيان خورده بود كه جرات تعقيب ايرانيان را نداشت. اين نبرد گرچه بي نتيجه ماند و هيچ يك از طرفين فاتح نشدند، ولي چنان ضربه اي بر پيكره ي قوام روم فرود آورد كه تا مدتي نتوانستند نقشه ي خود را مبني بر باز پس گيري آسياي كوچك به اجرا بگذارند.

 وضعيت شايعه ي مزبور روز به روز وخيم تر مي گشت و حتي سربازان مسيحي ارتش ايران كه از مناطق آرامي نشين بودند مي گريختند.كشيش هاي مسيح مدام مي گفتند كه خسروپرويز قصد دارد مسيحيت را نابود نماييد و اين بحث ها توده هاي شوريده را شوريده تر مي ساخت. همن مسيحيان كه در زمان شاپور اول ساساني از دربار روم به ايران مي گريختند تا در پناه شاهنشاه ايران باشند، اكنون به ستون پنجم روم در كشور تبديل شده بودند.

در چنين دوران وخيمي شورشي همگاني شهرهاي مسيحي نشين ميانرودان را فرا گرفت. فئودال ها همگي بر خسرو شوريده بودند، چرا كه خسرو به طبقات محرو م جامعه امتيازاتي داده بود و به شدت از قدرت آنها كاسته بود. در چنين دوران بحراني خسروپرويز شاهنشاه ايران زمين كه 28 سال از عمرش را براي دفاع از شرف آريايي با روميان جنگيد،‌ به دست فرزند رومي زاده اش (شيرويه فرزند مريم دخترامپراتور روم ) كه ولي عهد هم نبود، با كودتايي بركنار شد.

 شيرويه برادرانش را يكي پس از ديگري كشت  و خسرو را زنداني كرد.  پس از چندين جلسه اي محاكمه اي ترتيب دادند تا خسرو را اعدام كنند و دستي دستي گور ايران را بكنند...

لينک ثابت |یکشنبه 11 اسفند1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


شاه عباس و شاعر

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

شاه عباس و شاعر

 

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

روزي شاه عباس به تماشاي خزينه جواهرات سلطنتي رفته بود . شاعري كه شاني تخلص مي كرد، قصيده اي با اين مطلع در مدح شاه عباس خواند : اگر دشمن خورده باده و گر دوست ***** به طاق ابروي مردانه اوست! شاه عباس خيلي خوشش آمد و دستور داد مقدار قابل توجهي زر مسكوك به او صله دادند . شاعر ديگري به محض شنيدن حاتم بخشي شاه عباس ، مديحه اي سراپا چاپلوسي ساخت و به حضور شه عباس كه تصادفا در اصطبل همايوني بود ، شتافت و شعرش را خواند . شاه امر كرد : سه مقابل وزن اين مرد به او سرگين اسب بدهند! شاعر عرض كرد : قربانت شوم . چرا شاني را زر مسكوك و مرا سرگين اسب ؟! شاه عباس پاسخ داد : « اين توفير (خزينه) و (طويله) است و الا شما را فرقي نمي گذارم .

لينک ثابت |چهارشنبه 9 بهمن1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


هخامنشيان و استفاده از سوخت بدون دود

نويسنده : نوید نقی گنجی



نبود دوده‌های ناشی از سوخت روشنایی‌ها روی بخش‌های سنگی، اشیای باستانی و تزیینات به دست آمده از تخت جمشید حکایت از آن دارد که دو هزار و 500 سال پیش برای تامین روشنایی از مواد سوختی بدون آلاینده استفاده می‌شده است.
 مجموعه تخت جمشید مجموعه‌ای كامل از سازه‌ها و بقایای مربوط به دوره هخامنشی است كه در زمان داریوش اول و در سال 518 پیش از میلاد ساخته شده است. این مجموعه از كاخ‌ها، حصارها، بخش‌های خدماتی و نظام‌های مختلفی تشكیل شده است.
«حسن راهساز»، سرپرست گروه مرمت مجموعه تخت جمشید، گفت: «با توجه به این كه تخت جمشید در دو هزار و 500 سال پیش دارای تزیینات رنگی و پارچه‌ای بوده، هخامنشیان برای جلوگیری از كثیف شدن این تزیینات و نشستن دوده روی آنها، از مواد روشنایی پالایش شده استفاده می‌كرده‌اند.»
وی با اشاره به این كه در طی سال‌های گذشته در بررسی‌های اشیا و آثار سنگی به جای مانده از تخت جمشید هیچ گونه آثار دوده دیده نشده است، گفت: «با توجه به این كه مجموعه تخت جمشید بیش از 125 هزار متر مربع وسعت دارد كه بخش‌های زیادی از آن سرپوشیده بود و برای روشن كردن آنها مطمئنا از مقدار زیادی مشعل و مواد روشنایی استفاده می‌شد كه در صورت عدم استفاده از روشنایی‌های پالایش شده هم اكنون با میزان زیادی از دوده روی سازه‌ها و اشیا برخورد می‌كردیم.»
كارشناسان هخامنشی همچنین علاوه بر پالایش مواد روشنایی برای خوشبو كردن فضای كاخ از عطر نیز استفاده می‌كرده‌اند.
راهساز در این باره گفت: «در بررسی‌های نقش برجسته‌های تخت جمشید شواهدی وجود دارد كه نشان می‌دهد در سطح كاخ‌های این مجموعه دو هزار و 500 سال پیش از گیاهان مختلفی نظیر اسفند برای خوشبو كردن كاخ‌ها استفاده می‌شده است.»

لينک ثابت |دوشنبه 23 اردیبهشت1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


داستان شناسنامه و ورقه هويت ملي

نويسنده : نوید نقی گنجی

داستان شناسنامه و ورقه هويت ملي

 

تا واپسین ماههای عمر سلطنت قاجارها مردم ایران از اقشار و گروههای مختلف دارای ورقه هویت و یا شناسنامه رسمی و قانونی نبودند و اساساً مرکزی رسمی و دولتی هم برای ثبت اسامی و هویت اتباع کشور وجود نداشت و به تبع آن مبنا و معیاری قابل وثوق دربارۀ جامعه آماری مردم ایران نیز در نظام حکومتی و مدیریتی کشورمحل چندانی از اعراب نداشت و اساساً آمارها و برآوردهای جمعیتی کشور مبتنی بر میزان علمی و دقیق نبود. نخستین بار در 14 خرداد 1304 بود که مجلس شورای ملی دوره پنجم قانونی در چهار فصل و سی و پنج ماده به تصویب رسانید که « قانون سجل احوال » نام گرفت که مقرر می داشت حداکثر تا یک سال آتی آحاد مردم ایران لزوماً باید دارای ورقۀ هویت و یا همان شناسنامه شوند. ماده چهارم این قانون مردم کشور را موظف می ساخت برای هر فرد شناسنامه ای مجزا صادر کرده و سند آن را در دفاتر حکومتی ثبت و ضبط کنند. در ورقه هویت محل هایی برای ثبت تولد، فوت، ازدواج و اطلاق پیش بینی شده بود. قانون کلیه مأمورین دولتی و حکومتی را در اقصی نقاط کشور ملزم می کرد، از آن پس فقط در قبال ارائه ورقه هویت (شناسنامه) پاسخگوی ارباب رجوع باشند. قانون برای کسانی که در موعد مقرر شده از دریافت شناسنامه اجتناب کنند و یا به جعل ورقه هویت مبادرت ورزند، مجازات و تنبیهاتی نیز پیش بینی کرده بود. در 20 مرداد 1307 مجلس شورای ملی دروه ششم « قانون سجل احوال » دیگری را در 16 ماده تصویب کرده و تصریح نمود که تمام مواد قانونی مصوبه قبلی (14 مرداد 1304) که مغایر با محتوای مصوبه جدید باشند، ملغی خواهند بود. این قانون جدید کلیه افراد ذکور بالای 17 سال را ملزم می کرد شخصاً برای تهیه ورقه هویت (شناسنامه) به دفاتر سجل احوال محل زندگی خود مراجعه کنند. زنها نیز می توانستند شخصاً و یا با وکلای « ثابت الوکاله » برای اخذ شناسنامه اقدام کنند. دارندگان ورقه های هویت ملزم بودند حداکثر پس از ده روز از وقوع تولد، ازدواج و طلاقِ فرزندان، بستگان و افراد تحت تکفل را به مراکز سجل احوال اطلاع دهند تا در شناسنامه های آنان ثبت شود. این زمان برای فوت حداکثر 48 ساعت تعیین شده بود. ماده سیزدهم این قانون « اداره کل احصائیه و سجل احوال مملکتی » را متولی سرشماری و آمارگیری از مردم کشور دانسته و آن را ملزم می کرد « هر ده سال یک مرتبه » مردم ایران در سراسر کشور را سرشماری کند. سرشماری اتباع ایران ساکن خارج از کشور نیز بر عهده وزارت امور خارجه نهاده شده بود.

لينک ثابت |چهارشنبه 11 اردیبهشت1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


قدغن كردن قلیان در زمان شاه ‏عباس

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

شاه ‏عباس با تنباكو و قلیان مخالف بود و سعى فراوان كرد كه این عادت تازه را از ایران براندازد. تنباكو را از بغداد و كردستان مى‏آوردند و تجّار انگلیسى نیز از اروپا و آمریكاى شمالى آن ‏را وارد ایران مى‏كردند و در اصفهان دكانهاى تنباكو فروشى، از كیسه‏ هاى توتون و تنباكو انباشته بود. در اواخر پادشاهى شاه‏ عباس، كشیدن قلیان و چپق به‏ قدرى مرسوم شده بود كه اعیان و سران دولت، حتى در سوارى و سفر و گردش، قلیان همراه مى‏بردند و همچنان سواره مى‏كشیدند.

    نوشته‏ اند كه شاه‏ عباس یك‏روز كه جمعى از سران كشور در مجلسى مهمان وى بودند، دستور داد تا همه سرقلیان‏ ها را از «پِهنِ» خشك و كوبیده اسب چاق كردند و براى سرداران و میهمانانى كه قلیان مى‏كشیدند، به مجلس آوردند، سپس رو به ایشان كرد و گفت: «بینید كه این تنباكو چطور است. آن‏را وزیر همدان براى من فرستاده و مدعیست كه بهترین تنباكوى دنیاست . همه كشیدند و تعریف كردند و به سلیقه وزیر همدان آفرین گفتند، آنگاه شاه رو به قورچى‏باشى كرد و گفت: میل دارم عقیده خود را بى‏تعارف بگوئى. قورچى‏باشى گفت: «به سر مقدس قبله عالم كه از هزار گُل خوش‏بوتر است.» شاه نظرى به تحقیر بر او افكند و گفت: «مرده شوى چیزى را ببرد كه نمى‏توان آن را از پِهن تشخیص داد!»

    عاقبت نیز كشیدن تنباكو و توتون را قدغن كرد و به حكم او اگر كسى چپق مى‏كشید، بینى و لبانش را مى‏بریدند. با اینهمه پس از مرگ شاه ‏عباس، بار دیگر كشیدن توتون و تنباكو رواج گرفت و بسیارى از مردم ایران به این عادت، كه هنوز هم باقى است، گرفتار شدند.

لينک ثابت |جمعه 6 اردیبهشت1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


داستان خيار و سر امير حشمت

نويسنده : نوید نقی گنجی

 


 

داستان خيار و سر امير حشمت

 

معروف است كه آخرين پادشاه مستبد و بيدادگر ايران محمد عليشاه قاجار بود كه مي خواست سلطنتش مطلق العنان باشد و در كارهاي ناروايش كسي چون و چرا نكند . براي همين مقصود بود كه مجلس را به توپ بست و دشمنان عقيدتي خود را تا آنجا كه دست يافت ، از بين برد و بر مسند استبداد و خودكامگي نشست . با اينكه محمد عليشاه در اين جنگ فتح كرد ولي فتحش كامل نبود . زيرا نتوانست تمام دشمنان ، خلاصه دونفر از ايشان را به چنگ بياورد و از اين حيث ، سخت دلتنگ بود. اين دونفر يكي مرحوم تقي زاده و دومي امير حشمت ( ابوالحسن نيساري ) بودند . محمد عليشاه تقي زاده را يكي از موسسين مشروطيت ايران ، خلاصه انقلاب هاي آذربايجان مي دانست . اما عدوات و كينه اش نسبت به امير حشمت بدين جهت بود كه آن مرحوم روزگاري چه در تبريز و چه در تهران يكي از روساي كشيك خانه محمد عليشاه بود كه پس از مشاهده كارهاي نارواني شاه از درباره روي گردان شده و به مشروطه طلبان گرويد بود . روز بمباران مجلس هم خود و كسانش تا آخرين فشنگ جنگ كرده و عاقبت هم به چنگ دولتيان نيفتاده بودند . محمد عليشاه پس از غلبه به مشروطه خواهان همواره در نهان و آشكار افسوس مي خورد كه نتوانست به اين دشمن ( امير حشمت ) دست يابد و كارش را بسازد . گويي آرزويي جز سر امير حشمت و تقي زاده نداشت . يكي از خلوتيان محمد عليشاه تعريف مي كرد كه شاه حتي در مجالس بزم و عيش هم از فكر اين دو تن غافل نبوده .....! گاهي اوقات كه خود وخلوتيانش همه از باده ناب بر سر نشاط مي آمدند ، ناگهان شاه به ياد اين دو دشمن ديرين مي افتاد و چون دستش به آن ها نمي رسيد از راه دور انتقام مضحكي مي كشيد (!) بدين صورت كه خياري به يك دشت و كاري به دست ديگر مي گرفت ، بعد يكي از نديمان را صدا كرده مي گفت : فلاني ببين . اين سر تقي زاده است و با گفتن اين سخن سر خيار را به يك ضريب ، قطع مي كرد و به دور مي انداخت ! سپس خيار ديگري به دست گرفته همان كار را تكرار مي كرد و مي گفت : (( اين هم سر امير حشمت ! ))

لينک ثابت |پنجشنبه 29 فروردین1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


عاقبت گلاب گير متملق

نويسنده : نوید نقی گنجی

عاقبت گلاب گير متملق

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

مظالم و فجايع اعمال شاهزادگان قاجار وحكام و بزرگان آن روزگار به قدري زياد است كه كه گفتني نيست . مرحوم سيد محمد علي جمال زاده در خصوص فجايع آن دوراخ خاطره اي خواندني و عبرت اموز دارد : جمال زاده مي گويد : « خوب به خاطر دارم كه پدر با ملك المتكلمين از عهد جواني در اصفهان با هم دوست و همكار صميمي بودند ( پدرم او را ميرزا نصرالله مي خواند و او پدرم را سيد جمال خطاب مي كرد . )بعدها هنگامی كه با هم در تهران صاحب شهرت شده بودند ، روزي در يك مجلس خصوصي پدرم او را مخاطب ساخته گفته :« ميرزا نصرالله تو تا همين اواخر با شاهزاده سالارالدوله (پسر مظفر الدين شاه قاجار) دوست شده بودي و در دستگاه او در واقع نديم او بودي و از قرار معلوم طرف توجه و الطاف او بودي ، چه شد كه ناگهان از او جدا شدي و به تهران آمدي ؟ »ملك المتكلمين در جواب گفت كه درست است كه شاهزاده نسبت به من محبت و علاقه ابراز مي داشت ، ولي يك روز كه در باغ او (گويا ملك المتكلمين فرمود در لرستان يا كردستان و درست در خاطرم باقي نمانده است )با چند نفر ديگر مشغول گردش بوديم به يك باغبان پيري رسيديم كه ديگ بزرگي را روي آتش گذاشته و به كارش مشغول بود . همين كه چشمش به شاهزاده قاجار افتاد جلو دويد و تعظيم غرايي كرد و بناي دعا و ثنا و چاپلوسي را گذاشت كه قربانت بروم ، جام خدم و فرزندانم به قربانت ! شاهزاده پرسيد مشغول چه كاري هستي ؟ گفت قربانت گردم . دارم گلاب مي گيرم ، جانم به فدايت والخ .....شاهزاده با حالت تعرض و تغير گفت : اي پير مرد چرا اين همه دروغ به هم مي بافي و اين همه تملق مي گويي ؟ پير مرد گفت : خدا گواه است كه هرچه مي گوييم عين راستي است . شاهزاده گفت : پس هرچه بگويم اطاعت مي كني ؟ گفت : با جان و دل اطاعت مي كنم . شاهزاده گفت : دو دستت را همين الان تا مرفق در اين ديگ جوشان داخل كن و از اين گلاب سوزان به صورتت بزن !! پيرمرد خيال كرد شاهزاده خيال شوخي دارد .ولي چون ديد كه شاهزاده اصرار دارد و مي گويد اگر فورا اطاعت نكني مي گويم مير غضب بيايد و همين جا سرت را از بدنت جدا كند ، از راه اضطرار دو دستش را در ديگ فرو برد و فريادش به آسمان بلند شد و از هوش رفت وما به چشم خودمان ديديم كه گوشت و پوست هر دو دستش لهيده و حلوا شده و از استخوان جدا گرديده بود!» ملك المتكلمين فرمود ديگر دلم گواهي نداد كه با چنين آدمي زندگي كنم و از او جدا شدم .

لينک ثابت |پنجشنبه 29 فروردین1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


خاطره قاضي

نويسنده : نوید نقی گنجی

خاطره قاضي

 

مرحوم لطفي ( وزير سابق دادگستري )از سالهاي طولاني كار و قضاوت در محاكم دادگستري خاطرات جالبي را براي نگارنده نقل كرده است . آن مرحوم مي گفت : روزي يكي دزد جوان و در عين حال دست و پا چلفتي را كه در اولين سرقت خود ، به دام ماموران شهرباني افتاده بود براي محاكمه پيش من آوردند . دزد به محض آنكه جلوي من ايستاد شروع به عجز و لابه كرد و گفت : - آقاي قاضي ! به پدر و مادرم رحم كنيد . گفتم آن وقت كه به خاطر دزدي وارد خانه مردم شده بودي هيچ فكر پدر و ماردت بودي ؟ و دزد جواب داد : - بله آقاي قاضي . ولي هرچه گشتم چيزي كه درد آنها بخورد پيدا نكردم .

لينک ثابت |پنجشنبه 29 فروردین1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


نهايت چاپلوسي در دوران قاجار

نويسنده : نوید نقی گنجی

نهايت چاپلوسي در دوران قاجار

 

در زمان صدارت ميزا آقا خان نوري ، شخصي يك كره جغرافيايي با خودش به ايران مي آورد و به حضور صدراعظم مي برد . ميرزا آقاخان مي پرسد اين چيست ؟ مردك مي گويد : اين كره جغرافيايي است و نقاط مختلف جهان را نشان مي دهد ، ميرزا آقا خان مي گويد : حالا ايران كجاي اين كره است ؟ و مردك چاپلوس هم به عادت ژنتيكي بعضي از هموطنانش كه انجام هر كاري را منوط به خواست و اجازه بزرگترها مي دانند مي گويد : - هر كجا كه حضر تعالي امر بفرمائيد !

لينک ثابت |پنجشنبه 29 فروردین1387| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


لباس پارسیان باستان ( هخامنشی )

نويسنده : نوید نقی گنجی

                  لباس پارسیان باستان ( هخامنشی ) :

 

پو شاك مردان پارسي

بطور كلي لباس پارسيان عبارت بود از يك بالا پوش شبيه شنل يك دامن پرچين كه بالا پوش و دامن در محل كمر داراي يك كمربند چرمي بوده است.

بالا پوش:

بالا پوش پوششي مانند شنل است در بعضي ها جلوي آن باز و بعضي بسته است.بالاپوش جلو بسته كه از سرپوشيده مي شده داراي يقه ايست كه از نقطه چال گردن دور گردن قرار ميگرد.

                   
بلندي بالا پوش به اندازه بالا تنه است. ودرمحل كمر ختم مي شود در اين قسمت كمر به شكل ليفه تمام چينهاي پشت بالا پوش جلو باز روي چال گردن بوسيله دكمه اي بهم وصل مي شود.
 

 

 دامن پار سيان بر دو نوع است:

نوع اول يك راسته چين و دومي داراي دوراسته چين.

 

 

 

 

 

 

1- دامنيك راسته چين در جلوي دامن داراي چينهائي است كه از دو طرف چپ و راست به صورت منحني هائي افتاده و به پشت دامن مي رود. درو سر اين چينهاي جلو به پهلوهاي دامن دوخته شده است.دامن در كمر داراي حاشيه ياليف كمر مي باشد.

 

 

 

 

 

 

 

2-دامن دو راسته چين از پهلوها وپشت ماننددامن يك راسته چين است ولي در جلو بجاي يك راسته چين داراي دو راسته چين است كه از يكديگر بوسيله يك پارچه يا چين- هاي افقي به بلندي دامن فاصله دارند.
در مواقعيكه دامن و بالاپوش برتن مي باشد،كمر ليف اين دو بر روي هم منطبق است.
وهريك جداگانه بوسيله بند ليف محكم شده اند.روي هر دويك كمربندچرمي(به منظور نگهداري سلاح)بسته مي شده.

پارسيان لباس خودرا ازپارچه هاي نقش ونگاردار با رنگهاي گيرا وپرشكوه تهيه مي- كرده اند.

 كلاه پارسيان:

 

 

 

كلاه پارسي از جنس نَمد بوده است.(مگر كلاه هاي جنگي كه از آهن و مُفرُغ ساخته مي شده است)

 كفش پارسي:

 

 

 

 

يك نوع كفشي است كه از لحاظ شكل خيلي ساده مي باشد و چون جوراب به پا كشيده مي شود و به نظر مي رسد كه براي دوخته شدن درز را از راه پشت پاشنه و رويه كفش مي دادند.

دور دهانه كفش پادشاهان هخامنشي و ماد زركوب بوده است.

نوع ديگر كفش در زير خود تخت اضافه نداشته و پاشنه از بيرون ندارد و مانند كفش مادي (نوع اول) پاشنه آن از داخل كار گذاشته شده است زبانه بلندي در جلو در زير محل بند كفش دارد كه بوسيله سه بند و گل چرمي كه از سوراخهاي مقابل خود رد مي شوند روبه كفش بر روي هم جمع مي شود كفشها اغلب برنگهاي زرد حنائي و ار غواني تهيه مي شده است.

پو شاك زنان پارسي

 

 

 

 

 

 

 


اصولا لباس زنان اين دوره ممكن است كه اختلافي با لباس مردانشان نداشته يا لباس مردان با اندكي اختلاف مورد استفاده زنان نيز قرار مي گرفته است و فقط اختلافي كه دارد تزئينات پيش سينه و شكل آن است.

كفشهايشان نيز همان است كه مردان پارسي به پا مي كردند.

در چند مورد لباس زنان بومي عبارت بود از پوششي ساده بلند يا داراي راسته چين و آستين گوتاه كه در پائين دامن از زانو به پائين شرابه هائي تا مچ مي رسيده برتن ميكرده اند.

نوع ديگر پوشش چادري بوده مستطيل كه بر سر مي افكندند در زير آن يك پيراهن دامن بلند در زير اين پيراهن پيراهني بلندتر كه تا مچ مي رسيده بر تن مي كردنده اند.

نوع1-پوشش ساده راسته چين دار و آستين كوتاه ، دامن از زانو به پائين شرابه هايي تا مچ پا آويزان است.

نوع2-چادر مستطيلي كه بر سر مي اداخته اند ودر زير آن يك پيراهن دامن بلند و در زير اين پيراهن يك پيراهن ديگر بلندتر كه تا مچ پا مي رسيد بر تن مي كردند.

پو شاك جنگي پارسي

 

 

 

 

 

 

پوشاك جنگي پارسيان و پو شاك جنگي هخامنشيان بدين شكل بوده و از سلاح هائي شامل( تير ، سپر ، شمشير ، قمه ، زره ، جوشن و كلاه خود با پر) استفاده مي كرده اند.

 

لينک ثابت |چهارشنبه 26 دی1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


فروهر

نويسنده : نوید نقی گنجی

فروهر

ایرانیان از دیرباز نمادی بسیار زیبا ، شگفت انگیز و سرشار از دانش و فرهنگ داشته اند. نام این نشان زیبا "فره وشی" یا "فروهر" می باشد که قدمتی بیش از 4000 سال برای آن تخمین زده اند. تک تک اجزا این نماد دارای مفهوم و دانشی خاص می باشد که آن را مورد بررسی قرار می دهیم:

1-     قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخصی نیکوکار و یکتاپرست دارد که رفتار و ظاهر مرتب و پسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند.

2-     دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش "دادار هستی اورمزد" خدای یکتای ایرانیان دارد که زردشت در 4000 سال پیش آن را به جهان هدیه نمود.

3-     چنبره ای (حلقه ای) در دست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته می شود و انسان باید خدای یکتا را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند. مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره دانسته و آن را یک سنت ایرانی می دانند که به جهان صادر شده است.زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره(حلقه) به یکدیگر، پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند.

4-     بال های کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسان ها و در نهایت امر رسیدن به اورمزد، دادار هستی خدای یکتای ایرانیان است.

5-     سه قسمتی که روی بال ها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته اند اشاره به دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زردشت" دارد که بی شک می توان گفت تا میلیون ها سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجا و همیشگی و الگو و راهنمای مردم جهان است. این سه فرمان که روی بال های فروهر نقش بسته شده همان پندار نیک- گفتار نیک- کردار نیک ایرانیان است.

6-     در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره(حلقه) بزرگ قرار گرفته شده که اشاره به "دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این پنجره روزگار، روشی را برای زندگی برگزینندکه پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد.

7-     دو رشته از چنبره(حلقه) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد. یکی سوی راست و دیگری سوی چپ. نخست "سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچک ترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد.

8-     انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایرانی که قدمتی بیش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به پندار نیک- گفتار نیک- کردار نیک دارد. پس تنها و زیباترین راه و روش زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زردشت همین سه فرمان است که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زردشت بوده برای خود برگزیده  و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است.

 

لينک ثابت |دوشنبه 24 دی1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


مقاله ی معروف مـنـم مـهـرداد سـربـاز سـورن

نويسنده : نوید نقی گنجی

مـنـم مـهـرداد سـربـاز سـورن  ( داستان تاریخی )

 

 

من مهرداد، يك پارتي ام و در سپاه فرماندة بزرگ " سورن" خدمت مي كنم. سورن، فرماندة ما مرد بزرگي است و يك جنگجوي فداكار . او سپهسالار ارتش ايران است. بدستور شاه "ارد" براي دفع تجاوز به كراسوس ، سردار رومي به طرف سوريه در حركتيم. آنطور كه خبرگيران مي گويند "كراسوس"  خيال حمله به ايران را دارد و اندیشه كودكانه خویش ، خود را امپراطور ايران ميداند. روميان بارها به سرزمینهای ما تجاوز نموده اند ولي هميشه از ما شكست خورده و با خفت بازگشته اند ولي هيچگاه درس عبرتي برايشان نشده است . شاهنشاه "ارد" اشك سيزدهم خود براي دفع شورش حاكم ارمنستان با پياده نظام به آنجا لشكر كشيده است و "سورن " با سواره نظام كه من نيز جزو آن هستم به استقبال كراسوس مي رويم تا خوش آمد گويي در خور تحسين از او بعمل آوريم. از قديم و از زمان امپراطور بزرگ هخامنشيان، دودمان ما در جنگ ها از روش جنگ و گريز استفاده ميكردند و همگي تيراندازان ماهري بودند. به امر "سورن" در رويارويي با كراسوس از همين روش استفاده مي كنيم. لشكر 50 هزار نفري ما به امر "سورن" براي استراحتي كوتاه اطراق مي كند. اگر اينگونه حركت كنيم ، كمتر از 2 روز ديگر به لشكر كراسوس برخورد مي كنيم . به گفته خبرگيران، كراسوس به هر شهري كه وارد مي شود آنجا را غارت كرده و مردم بيگناه را به اسيري و بردگي ميبرد. ما حتماً انتقام اين گناه نابخشودني را از او خواهيم گرفت. در حال استراحت بودم كه سواري از دور پديدار شد كه به تاخت بطرف لشكر ما در حركت بود. آه، چه مي بينيم او يك پارتي است و مثل اينكه تير خورده است. با چند سوار به طرفش حركت كرديم، به ناگاه از اسب فرو افتاد.

- هان ، اي مرد ، تو كيستي؟

- من از سربازان شاه بزرگ اشك هستم و مرزبان شام مي باشم. مرا به نزد "سورن" ببريد. خبر مهمي براي او دارم.

سريعاً و با زحمت زياد او را سوار ارابه اي كرديم و به نزد "سورن" برديم.

- بگو اي جوانمرد! چه خبرداري؟

- سرورم ، پيشقراولان سپاه كراسوس در اين حوالي كمين كرده اند.

- دقيقاً بگو كجايند؟

- كمتر از يك فرسنگ از اينجا از طرف شام.

- اسم تو چيست اي نيكمرد؟

- من اسفنديار هستم،‌ سرورم. در موقع فرار تير خوردم.

- بنام ايران زمين، درود مرا بپذير. زود باشيد او را به داخل اردو ببريد و تيمار كنيد. او فرزند ايران زمين است. بايد زنده بماند. نيكوكاري تو را اي مرد به گوش اشك بزرگ مي رسانم.

- ممنونم سرورم. سپاسگزارم. اين كوچكترين كاري بود كه مي توانستم براي وطنم انجام دهم.

- مهرداد، با من بيا.

 

سريعاً به دنبال "سورن" حركت كردم. او، من و "مهر آذر" را كه هر دو فرمانده يك گروه هزار نفري هستيم، به پيش خود فرا خواند و مأموريت داد تا هرچه سريعتر به سمت پيشقراولان سپاه كراسوس بتازيم. امر فرمود يا بايد كشته شوند و يا دست بسته به خدمت او بيايند. به دستور من و "مهر آذر" سپاه ما آماده شد و قرار بر اين شد كه از دو طرف به سمت آنها بتازيم.

- حركت كنيد. همه به حالت آماده باش.

اين فرمان من بود كه به هزار سرباز خود ابلاغ كردم. به تاخت بطرف شام حركت كرديم، چيزي نگذشته بود كه درفش هاي روميان پديدار گشت و من سريعاً پيكي به سوي "سورن" فرستادم تا اين خبر را به او بدهد. جلوتر رفتيم تا آنها به وضوح ما را ببينند.

- سربازان من ، خود را براي دفاع از وطن آماده كنيد. تيرهاي ما بايستي قلب اين متجاوزان را پاره پاره كند. سربازان همگي سر جاهاي خود قرار گرفتند. رسم ما اينگونه استكه رو به طرف خورشيد ايستاده و اسلحة خود را طوري مي گيريم كه نور آن در چشم دشمن منعكس شود. به امر من سربازان، شمشير و سپر خود را بهم كوبيدند و شروع به عربده كشيدن كردند. طبال ها، با تمام نيرو بر طبل ها مي كوبيدند. لشكر "مهرآذر" نيز از پشت سر اين كار را مي كرد. صداي مهيبي دشت را فرا گرفت. من بوضوح ترس و ترديد را در صورت روميها مي ديدم. لژيونرهاي رومي در جنگ تن به تن بي مانندند ولي ما به هيچ عنوان با آنها تن به تن پيكار نمي كنيم. من منتظر بودم تا حركتي از طرف آنها صورت گيرد و اين انتظار خيلي طول نكشيد چون، فرماندة آنها دستور حمله را صادر كرد و آنها بي محابا به سمت ما هجوم آورند. كمي كه به ما نزديكتر شدند به امر من شيپورچي، ‌مارش عقب نشيني را نواخت.

- عقب نشيني، عقب نشيني

با اين فرمان،‌ همگي به صورت نامنظم بناي فرار و عقب نشيني گذاشتيم. اما طوري
مي رفتيم كه آنها ما را تعقيب كنند. سربازان رومي با هلهله  و شادي ما را تعقيب
مي كردند. اما به ناگاه و با فرياد من ، سواران، شمشيرها را در نيام كردند و كمانها را بركشيدند. هر كس كه تيري در كمان ميگذاشت به ناگاه برميگشت از روي اسب و يكي از سربازان رومي را هدف گرفته، تير را رها مي كرد. من به وضوح هنر تيراندازان خود را مي ديدم و ميديدم، چگونه تيرهاي آنان قلب روميها را سوراخ مي كند و آنها يكي يكي روي زمين مي افتند. دشت پر بود از ضجه هاي دلخراش سربازان تيرخورده كه با دردي جانكاه، در حال مرگ بودند. آنها به اميد اينكه تيرهاي ما تمام شود به تعقيب خود ادامه دادند ولي نمي دانستند كه در پشت جبهه ما شترهايي داريم پر از تير و هيچگاه تيرهايمان تمام نمي شود. تعداد بسيار زيادي از روميها كشته شده بودند كه من ديدم قصد بازگشت رادارند. به فرمان من و مارش شيپورچي،‌ كمانها را بر عقب اسب گذارده و سپاهيان شمشيرهاي خود را كشيده و ناگهان برگشتند و به طرف باقيمانده روميها يورش بردند. جدال سختي بود. از آنها تقريباً چيزي زنده نماند تا اين خبر را براي "كراسوس" ببرد. من شادمان پيكي به سمت "سورن" گسيل كردم تا خبر اين ظفر را براي او ببرد. هنوز آفتاب غروب نكرده بودكه كار ما تمام شد. از سوي ديگر سپاهيان "مهرآذر" را ديدم كه به سمت ما در حركت هستند و خود اوكه پيشاپيش لشكرش خندان به طرفم مي آمد.

- سلام بر دوست ديرين مهرداد.

- درود بر تو اي مهر آذر.

- مي بينم كه تو نيز سپاهيان روم را تباه كردي.

- و تو هم.

- به لطف اهورامزدا و زردتشت پاك اين گونه شد. به اردو برگرديم و خبر اين مهم را به "سورن" برسانيم.

از سپاه من و "مهرآذر" روي هم 94 نفر كشته شده بود ولي از روميها 2200 نفر هلاك شده بودند.

به تاخت به طرف اردوگاه تاختيم و همزمان با غروب آفتاب  وارد لشگر شديم. من و "مهرآذر" پس از آن كه آبی به سر و صورت خود زديم، به سرعت به طرف خيمة "سورن" حركت كرديم و بعد از كسب اجازه وارد خيمه شديم.

- درود بر فرماندة ‌بزرگ "سورن".

- درود بر سرداران شجاع من "مهرداد" و "مهرآذر" بگوئيد با اين روميان چه كرديد؟

- سرورم من و "مهرداد" از دو سو به پيشقراولان سپاه "كراسوس" كه تعدادشان كمي بيش از "5000" تن بود،‌تاختيم و هنگام حمله آنها بنا به روش قديم مان، عقب نشيني كرديم. سپاه آنها دو دسته شد، دسته اي كه به طرف ما حركت كرد و ما را تعقيب
مي كرد و دسته اي همانجا ماند. در حين عقب نشيني، سربازان ما با تيرهاي دلدوز خود شمار زيادي از آنها را به خاك و خون كشيد. وقتي كه از تعقيب كنندگان شمار زيادي كشته شد و فاصلة آنها با سپاه خود بيشتر گشت به ناگاه بازگشته و با شمشير و نيزه و زوبين، همگي آنها را به هلاكت رسانديم.

- درود بر شما فرزندان ايران. اهورامزداي پاك شما را حفظ كند. برويد  و استراحت كنيد. فردا كار بزرگي در پيش داريم. بايد كار كراسوس و لشكرش را تمام كنيم. خبر اين ظفرمندي شمارا به شاهنشاه "ارشك" مي رسانم.

- سپاس، سپهسالار "سورن" . پاينده ايران زمين.

 

به طرف سپاه خود رفتم و دستور آزاد باش صادر كردم و فرمان دادم تا زخمي ها را تيمار كنند.

آنقدر خسته ام كه ناي خوردن شام ندارم ولي گرسنه ام. برايم گوشت گوسفند، نان گندم، ‌شراب انگور و مقداري ميوه آوردند. به سرعت شام را با "مهرآذر" خوردم و از او خداحافظي كرده و به خيمه خود رفتم. آنقدر خسته ام كه خوابم نميبرد. به فكر همسرم روناك و پسرم فرناك مي افتم. چند ماهي است كه آنها را نديده ام. اميدوارم كه سالم و سلامت باشند. ياد زماني كه اولين بار روناك را ديدم بخير. 10 سال پيش. آن موقع من جواني 20 ساله و او دختري 18 ساله بود. مراسم ازدواجمان چه ساده و بي ريا بود. حال كه فكر مي كنم ، هيچ چيز را در دنيا به اندازه او و پسرم دوست نميدارم. چه روياي شيريني.

صداي شيپورچي مرا به خود آورد. صبح شده و من با رؤياهاي خود در خواب ديشب گذرانيده ام.

بسرعت برخاستم و بعد از پوشيدن لباس رزم از خيمه بيرون زدم ، كه ناگاه صداي شيپورچي و طبال بلند مي شود. مارش آماده باش مي نوازند.

- هان "مهران " چه شده!

- سرورم. سپاه "كراسوس" پشت آن گدار آماده رزم مي شود.

- "سورن" كجاست؟

-  فرمان آماده باش صادر كرده است.

- پس زود به دسته ملحق شو و آنها را آماده كن. من نيز از پي شما مي آيم.

- چشم ، سرورم.

"مهران" مشاور من است. سالهاست كه با او در جنگهاي زيادي شركت كرده ام و به او اطمينان كامل دارم. "مهران" دوباره باز مي گردد و مي گويد كه "سورن"  مرا احضار  كرده. به تاخت خود را به خيمة او مي رسانم.

در آنجا "مهرآذر" ،  "گشتاسب"،  "دارا"،  "آذرنوش"،  و  "فرهاد"  هم هستند كه همگي مثل من فرماندة سپاه سورن هستند. من نيز به آنها مي پيوندم و سلام مي كنم.

- فرماندهان سپاه من. امروز بايد كار كراسوس را تمام كنيم. بايد كاري كنيم كه فكر تسخير ايران زمين در سرهاي پرباد آنها براي هميشه بيرون رود. من "سورن" سپه سالار ارتش ايران،‌ به نام "ارشك ارد" شاه ايران زمين فرمان مي دهم با تمام قوا سپاه كراسوس را نابود كنيد. از او و يارانش چيزي نماند.

همه با هم فرياد زديم: به ياري اهورامزدا.

سریعاً از خیمه بیرون زدیم و به سر پست خودمان رفتیم . به امر "سورن" من، "گشتاسب" ، "مهرآذر" و "دارا" در قلب سپاه جای گرفتیم. "آذرنوش" و "فرهاد" در دو طرف راست و چپ مستقر شدند. خود "سورن" نیز جلوتر از ما در رأس لشگر قرار گرفت. به دستور او به حال آماده باش به جلو رفتیم تا کاملاً رودرروی کراسوس قرار گرفتیم. خود او را دیدیم که در سپاهش، با کبکبه و دبدبه خاصی که مختص بزرگان روم است، بر روی اسب در نوک سپاهش قرار گرفته و آماده است. "مهر آذر" می گفت که دیشب بعد از رفتن ما "کراسوس" پیکی فرستاده و خواسته که "سورن" خود را تسلیم کند ولی او پیک را با تنفر بازگردانیده و گفته که تمامی آنها را خواهد کشت. صدای طبل ها بالا رفت و سپاه اسلحه خود را به هم کوبیدند. واقعاً صدای مهیبی دشت را فرا گرفته بود. باز نقشة خود را عملی ساختمی و عقب نشینی کردیم. سپاهیان "کراسوس" گیج شده بودند و نمی دانستند کدام قسمت را تعقیب کنند. به همین علت بینشان جدایی افتاد و هر دسته بدنبال گروهی از ما تاختند. ما هم که درس خود را خوب بلد بودیم با کمان و تیرهای خود از آنها پذیرایی میکردیم. تمامی دشت پر بود از اجساد و کشتگان رومی و یا سربازانی که زخمی شده بودند و فریادهای فغان آمیز می کشیدند و از درد به خود می پیچیدند. دسته من بعد از اینکه تعداد بسیاری از رومیها را اینگونه از پای درآوردند به امر من ناگهان بازگشتند و با شمشیر و نیزه به طرف رومیها رفتند. جدال سختی بود. کشته ها بسیار بوند و بعد از مدتی شکاف در گروه رومی افتاد و آنها پا به فرار گذاشتند. با فریاد من از جنگ دست کشیدیم و شروع به جمع آوری زخمی ها نمودیم. پیکی از جانب "دارا" به سمت من آمد و گفت که پسر "کراسوس" بدست او کشته شده و جناح او نیز پیروز گشته. من نیز با درود فراوان به او و تبریک این ظفر خبر نابود شدن لشگر دشمن در این جناح را نیز برای او باز فرستادم. بیش از نیمی از سپاهیان "کراسوس" نابود شده بود و خود او نیز در محاصرة سربازان ما قرار داشت. "سورن" پیکی به سمت او فرستاد و امر کرد تا تسلیم شود. او نیز پذیرفت ولی در هنگام تسلیم شدن، زد و خوردی در گرفت و او نیز کشته شد و از سپاهیان او چیزی باقی نماند. لشکر ما با غنایم بسیار و درفشهای سلطنتی رومی که برای آنها فوق العاده اهمیت داشت بازگشتند و بقیه آنها نیز پا به فرار گذاشتند. از آن سپاه صدهزار نفری تعداد معدودی به روم بازگشت و خبر این ننگ را برای "سنا " برد. شاه "ارد" هم ارمنستان را بدون خونریزی تصرف کرد. ما تمامی "نصیبین" و شام و حلب و انطاکیه و ارمنستان و قلعه "آمد" را تصرف کردیم و رومیها تا مدتها به متصرفات ما نزدیک نشدند. "سورن" به آنچه می خواست رسید و بعد از "اشک شاه" نفر دوم کشور شد. ما و سپاهیان هم به امر شاهنشاه به مرخصی طولانی مدت رفتیم و خود او شخصاً من و دیگر فرماندهان را خلغت بسیار بخشید و سپاهیان هر یک آنقدر پاداش گرفتند که چندی زندگی خود را در آسایش بگذرانند. من نیز مدتها در کنار روناک و فرناک در آسایش زیستم و خود را وقف آندو کردم. باشد که ایران ما همیشه پاینده و جاوید بماند...................

 

لينک ثابت |سه شنبه 11 دی1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


زير هرسنگ قبر ، يك تايخ كامل خفته است

نويسنده : نوید نقی گنجی

 


زير هرسنگ قبر ، يك تايخ كامل خفته است

 

توجه به تاريخ ، انسانيت ما را به سوي راز انسان بودن رهبري مي كند . اين واقعيت كه ما آدميان تاريخ دارم و به واسطه تاريخ ، آن شده ايم كه هستيم و اينكه تاريخ تا امروز ، زمان بسيار كوتاهي را گذرانده است ، پرسشي را پيش مي آورد كه تارخ از كجا مي آيد ؟ به كجا مي رود ؟ و چه معنايي دارد ؟ بسياري از برجستگان جوامع بشري كوشيده اند پاسخي براي اين سوالات بيابند اما به نظر مي رسد : بهترين پاسخ را لئوتولستوي نويسنده بزرگ روس داده است كه مي گويد : زير هر قبر ، يك تاريخ كامل خفته است !

لينک ثابت |چهارشنبه 5 دی1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس
( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین


به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

 

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر

(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب

 

 

پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب

 

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.


به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

 

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر  و او را به عربی عبادت نمایند . پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

 

(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

ایوان مداین کاخ شاهان ساسانی

 

لينک ثابت |چهارشنبه 7 آذر1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


پيش بيني احمد شاه

نويسنده : نوید نقی گنجی

 


پيش بيني احمد شاه

 

زماني كه بلشويك ها در اوايل انقلاب كبير اكتبر 1917 به داخل مرزهاي ايران آمده بودند ، احمد شاه قاجار هفت هزار نفر قزاق را به فرماندهي يك روس ضد انقلاب مامور مي كند تا جلوي روس هاي بلشويك را بگيرند . ژنرال « استراسلسكي» فرمانده كل قزاق خانه كه از روس هاي سفيد ( منشويك ) بود و مدت ها در ايران سر برده بود ، به احمد شاه مي گويد : جنگ كردن ما با بلشويك هاي روسي كه هموطن و همخون ما هستند صورت خوشي ندارد و با وضع فعلي كه انگليسي ها نيز بامن و قزاق خانه من مخالف هستند و به ما فشار مي آورند كه از ايران خارج شويم ، تكليف ما چه خواهد شد ؟ اگر با روس ها جنگ كنيم و هموطنان خود را بكشيم بعدها با چه روئي مي توانيم به كشور خود برگرديم ؟ احمدشاه به استراسلسكي اطمينان مي دهد كه من هميشه از شما حمايت خواهم كرد و هرگز نخواهم گذاشت كه به روسيه برگردي . در اين حيص و بيص انگليسي ها عده اي را براي جلوگيري از نفوذ بلشويك ها به جنگ آن ها مي فرستند و تا چند كيلومتري قفقاز هم پيشروي مي كنند . اما استراسلسكي حاضر به همكاري با انگليسي ها نمي شود و بلشويك ها شكست سختي به نيروهاي انگليسي وارد مي آورند . انگليسي ها كه از عدم استراسلسكي خشمگين بودند با گماردن رضا خان مير پنج در راس قزاق خانه ،به استراسلسكي فشار مي آوردند كه قزوين ، يعني مقر اقامت قزاق ها ، ترك گفته از ايران خارج شود. « استراسلسكي » با احوال پريشان به تهران مي آيد تا با احمد شاه قاجار ملاقات كند و وعده هايي كه راجع به حمايت او و ساير افسران روسي به او داده شده بود را به شاه يادآوري كند . در آن هنگام احمد شاه در جاجرود بود و موقعي كه استراسلسكي به ملاقات او رفت احمد شاه در ميان چادر سلطنتي ايستاده بود و همانطور ايستاده به پذيرايي وي پرداخت و پس از گوش دادن به گله و شكايت هاي او آهي كشيد و گفت : (( قصه نخور آقاي استراسلسكي! انگليسي ها امروز شما را بيرون مي كنند ، فردا مرا بيرون خواهند كرد ! ))

لينک ثابت |سه شنبه 8 آبان1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


كم عقلي مظفرالدين شاه

نويسنده : نوید نقی گنجی

                                               

كم عقلي مظفرالدين شاه

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

در خصوص عقل كم مظفرالدين شاه ، حمايت زيادي وجود دارد . از جمله اينكه يك روز استادش دي مظفرالدين ميرزاي وليعهد كتاب را جلوي خود گرفته و مطالعه مي كند ، اما يك گوشش را با پنبه پر كرده است ! معلم علت را پرسيد ، گفت : براي آنكه درس در مغزم باقي بماند ! چون شما هميشه مي گوئيد درس از يك گوش تو داخل مي شود و از گوش ديگرت خارج ! « تاريك خاطران همه در ناز و نعمتند ***** اي روشني عقل ، تو بر ما بلا شدي !

لينک ثابت |پنجشنبه 3 آبان1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


فيدل كاسترو پس از به قدرت رسيدن

نويسنده : نوید نقی گنجی

 


فيدل كاسترو پس از به قدرت رسيدن

 

**(( فيدل كاسترو )) پس از پيروزي انقلاب مقام هاي دولتي را ميان همرزمانش كه تجربه و شايستگي اين مقام را نداشتند تقسيم نكرد ، كار را به كاردانش سپرد و هم رزم نزديك خود را (( پدرو گروك لاژل )) را سمت راننده آمبولانس بيمارستان داد . زيرا تجربه و تحصيلات لازم را براي احراز مقام دولتي نداشت . يكي از رازهاي ماندگاري و بقاي انقلاب كوبا ، عليرغم همه توطئه هاي شيطان بزرگ ( آمريكاي جنايتكار ) همين است ................. بقول معروف : (( ما كجائيم در اين بحر تفكر تو كجا؟!))

لينک ثابت |چهارشنبه 2 آبان1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


ارزش و احترام آب نزد پارسيان

نويسنده : نوید نقی گنجی

ارزش و احترام آب نزد پارسيان

 

آب و آبياري در ايران پيشينه اي ديرينه و فراتر از تاريخ مدون دارد.

بر خلاف بسياري از مناطق دنيا, وضعيت جغرافيائي و آب وهوائي در ايران به گونه اي نبوده است كه آب در محل زندگي مردم مهيا و در دسترس باشد به اين سبب ايرانيان در طول تاريخ همواره كوشيده اند كه آب را در كنار خود قرار دهند.

 

ايران به عنوان متمدنترين كشور دنيا در زمينه كشاورزي و تامين و بهره برداري پايدار از منابع آب تجربه هاي گرانقدري دارد چنانكه قدمت كاريزها را به پيشداديان نسبت ميدهند و آمده است كه منوچهر شاه نخستين كسي بود كه كاريز كند و آب را از زمين با انديشه كردن بيرون اورد.

 

روشهائي از آبياري مانند استفاده از كوزههاي سفالي (كه هنوز هم در نواحي حاشيهء كوير ايران متداول است.) گواه اين است كه ابتكار آبياري به اصطلاح قطره اي به نياكان ما تعلق دارد و آنان با انتخاب گياهان و ارقام مناسب و شيوههاي حفظ رطوبت خاك و استفاده از سيلاب به شيوه بند سازي , به شيوه اي مناسب از منابع آب استفاده ميكردند , شيوه اي كه امروز با نام "اسپيت" سامانهء نوين و پايدار آبي معرفي ميشود.؟

 

نياكان ما ساليان دراز با استفاده از آب و خاك شور به توليد محصول پرداخته و با اين شيوه آشنا بوده اند.

 

دانش بومي آنها در بهره برداري از آب و خاك شور از گنجينه هاي علمي با ارزش دنياست كه امروزه توجه جهانيان را به خود جلب كرده است.

 

مهمتر از همه اينكه آب در آيين زرتشت و در بين پارسيان بسيار مقدس بوده و هست قداست آب و حفاظت از آن تا آنجا با فرهنگ و كيش و آيين ما در آميخته است كه حتي امروزه سوگند خوردن به آب در ميان روستاييان متداول است.

 

 در گذشته نيز اگر فردي قصد عهد بستن داشت مايعي را به علامت درستي گفتار خود مينوشيد كه اين مايع تشكيل شده از آب و گوگرد بود به عبارتي درست تر كه آبي كه در آن مقداري گوگرد نيز وجود داشت به نام "سوگند" ناميده ميشد كه بعدها در زمان اعراب به هر عملي كه منتهي به بستن عهدي آسماني ميشد سوگند خوردن اطلاق ميكردند.

 

جالبتر آنكه فعل خوردن نيز از روي آن حذف نشده است و در اين زمان نيز "ميگوئيم سوگند ميخورم" در حاليكه بايد گفته شود "سوگند ياد ميكنم" پس ما هنوز هم ما بدون آنكه خود بدانيم از نياكانمان و آيين زرتشتي پيروي ميكنيم.

 

اكنون هم هيچ مراسم كيشي را نميتوان يافت كه در ان از آب به عنوان يك ماده مقدس نامي به ميان نيامده باشد.

 

بر فرض شستن قبر نياكانمان از اينروست كه در گذشته اگر آب و يا نوشيدني ديگري را مينوشيدند مقداري از ان را به پاس احترام به روح نياكان بر زمين ميريختند و اكنون با كمي تغيير نا محسوس ما قبر آنان را پاك ميشوئيم.

 

تاريخ نويسان تمدن پارسيان را "تمدن هيدروليكي"و اخلاق آنان را "اخلاق آبي" بيان ميكنند.

 

مردم ما تلف كردن آب را گناهي بزرگ و حفاظت از آنرا كرداري نيك ميدانستند.

نياكان ما در مهار كردن و انتقال آبهاي سطحي نيز از دانش و فناوري بسيار قوي برخوردار بودند.

 

بنا نهادن سدهاي بلند قوسي و انتقال بين حوضه اي و مجاري زير زميني (كه گاهي عمق آنها بالغ بر 300 متر است) نمونه اي از دانش و فناوري منحصر بفرد آنهاست.

 

بيش از 1000/هزار سال قبل كه اروپائيان حتي چرخهء آبها را نميشناختند نياكان ما در زمينهء شناخت و چرخهء آبها كتابهائي را به چاپ رسانده اند.

 

 كه نشان دهنده ان است كه هيچ كشوري در دنيا به اندازهء نياكان ما در مديريت و توزيع و استفاده از آب مهارت نداشته است.

 

 جالب آنكه روستاهاي ايران و موقعيت و محل آنها و نيز فاصله و قلمرو و حتي الگوي كشاورزي و غذائي مردم بر اساس موجوديت و مهيائي آب شكل گرفته است.

 

روستائيان از نگهباني و حفاظت آب دريغ نميكردند باور كيشي و فرهنگي آنها اين بود كه آب زنده است و اگر تنها بماند تلف ميشود.

 هنوز برخي روستائيان خراسان همراهان آب را به ياد دارند اينها افرادي بودند كه هميشه با آب حركت وآنرا به اصطلاح همراهي ميكردند تا از هرز رفتن آن جلوگيري كنند.

 

در آخر براي كاملتر توضيح دادن قدرت علمي نياكانمان در زمينهء مهار و استفاده بهينه از آب نمونه اي تاريخي براي شما عزيزان مياورم:

 

خشايار شاه در جريان لشگر كشي خود به اروپا, براي تسهيل عبور كشتيهاي نظامي ايران از يك سوي شبه جزيره به سوي ديگر آن آبراهي را ساخته بود كه به مرور زمان در زير خاك پنهان شده بود.

در 8 ماه مي سال2001 برابر با 18 ارديبهشت2560 شاهنشاهي (4سال قبل)يك گروه باستان شناس يوناني وايتاليائي وانگليسي اعلام كردند كه اين آبراه را كه خشايار شاه در سال 480 پيش از ميلاد برابر با 79 شاهنشاهي ساخته بود يافته اند.

 

باستان شناساني كه آبراه را كشف كرده اند گفته اند كه مهارت مهندسان ايراني سازندهء رود خانه به اندازهء مهندسان امروزي بوده است كه اين خود نمايانگر اعجاب انگيز بودن پيشرفت علمي ايران در آن زمان دارد آنها گفته اند كه عرض رود خانه در قسمت زيرين كمتر از بالا بوده و دو كشتي براحتي از كنار هم ميتوانستند عبور كنند طول اين آبراه 1600 متر و عرض آن در بالا 34 متر بوده است.

درود بر ایرانی

 

لينک ثابت |چهارشنبه 4 مهر1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


روش دفن کردن مردگان در قديم (دخمه)

نويسنده : نوید نقی گنجی

   

روش دفن کردن مردگان در قديم (دخمه)

 

 

آناهيتا كياني

 

تا نزديك شصت سال پيش زرتشتيان ايران در شهرهای کرمان، يزد، تهران و ديگر شهرهای زرتشتي نشين برای از بين بردن تن در گذشتگان خود از دخمه يا برج خاموشان بهره مي‌بردند که برخی از اين دخمه ها قديمی و کهنه مي‌باشد و برخی ديگر نوتر که به وسيله آقای مانکجی ليمجی هاتريا که حدود 1233 خورشيدی از سوی پارسيان بمبءي برای بهبود وضع اجتماعی و دينی زرتشتيان ايران به ايران آمده ساخته شد که مدتی هم مورد استفاده بودند. پس از آن در تهران از ميانه دهه 1310 و در کرمان پس از دهه 1320 ودر يزد پس از دهه 1340 دخمه ها تبديل به آرامگاه‌ها شدند.

                                            
دخمه ديوار دايره ای ضخميمی به شکل برج است که بر بالای صخره ها و کوههای نه چندان بلند از خشت و گل ساخته شده است و پلکانی زمين هموار را به درب دخمه متصل مي کرده است.
دخمه دارای چندين اتاق و احتمالا 2 طبقه بوده است و يکی از اين اتاقها ويژهای به آتش سوزها بوده. فاصله دخمه از اتاق آتش سوزها حدود 150 تا 200 متر بود. کار آتش سوزها که معمولا 2 نفر بودند عبارت از اين بود که از روزی که تن در گذشته را به‌داخل دخمه مي سپرند شب‌ها تا 3 شب در آن اتاق که يک پنجره مستقيما" رو به دخمه داشت از سر شب تا بامداد آتش بسوزانند.
به درستی اين آيين از آنجا سرچشمه ميگيرد که چون بنا بر باور زرنشتيان روان در گذشته تا 3 شبانه روز در اطراف و بالای سر تن در گذشته در پرواز است تا پس از شب سوم به آسمانه پرواز کند در اين مدت 3 شب نخست پس از مرگ از تاريکی و تنهايي نترسد.
پژوهش ها نشان ميدهد که برج‌های مکعبی شکل به بلندای تقريبی 10 تا 12 متر در نقش رستم شيراز روبروی آرامگاه‌های شاهان هخامنشی به نام کعبه زرتشت و ديگری که در پاسارگاد روبروی آرامگاه کوروش مي باشد برای انجام همين آيين بوده که برخی از مستشرقين و پژوهشگران خارجی آنها را محل نگهداری آتش مقدس به وسيله مغان تصور کرده‌اند در حالي‌که اين 3 ساختمان بايستی جايگاه آتش سوزی سه شب اول مرگ و برای برگزاری مراسم بعد از به خاک سپاری در گذشتگان شاهان هخامنشی بوده باشد. شايد پرسش شود که چرا يکی از اين ساختمانهای محل آتش سوزی سه شب اول مرگ روبروی آرامگاههای تخت جمشيد ساخته نشده که برای اين منظور استفاده شود. پاسخ اين است که ساختمانهايي که برای اين کار ساخته مي شده دارای يک نقشه و اشل و مصالح مصرفی مشخص و معين نبوده که در همه آرامگاه‌های خاص و عام يکنواخت ساخته شود، در هر جايي آرامگاه بنا به چگونگی اوضاع محل و وضعيت مردم آن منطقه و امکانات ساختمانی موجود ساخته مي شده است و شايد کافی بود که برای يک آرامگاه بزرگ تنها از يک اتاق 3*2 خشت و گلی استفاده شود.
سطح دايره داخل دخمه به چهار بخش تقسيم بندی شده است بخش ويژه مردها، زنها، کودکان و در پايان بخش چهارم که در مرکز دايره قرار داشته به چاه استودان نامدار است. استودان، چاهی است که در مرکز دخمه کنده شده که پس از پاک شدن استخوانهای تن در گذشته از گوشت، پوست و غيره (به وسيله مرغان لاشخور)، استخوانها را در آن چاه مي ريخته اند.
گيرشمن در کتاب ايران از آغاز تا اسلام به اين نکته اشاره مي کند که پيشينيان مرده را نمي بايست به خاک بسپارند يا بسوزانند و يا در آب غرق کنند زيرا بيم داشتند که بدين وسيله سه آخشيج مقدس زمين، آتش و آب را آلوده سازند پس مي توان عنوان کرد که عرضه تن مردگان به پرندگان در دخمه از زمانهای خيلی دور شايد از زمان مادها در سرزمين ايران رايج شده است و هدف پاکيزه ماندن خاک، آتش و آب بوده است.

ياري نامه: روش تدفين در ايران باستان، فريدون شير مرد فرهمند، موسسه انتشاراتی فروهر 1377
 

 

لينک ثابت |چهارشنبه 4 مهر1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


ضرب المثل هاي ايراني

نويسنده : نوید نقی گنجی

ضرب لامثل هاي ايزالني

 

 

بى خبرى , خوش خبرى
No news is Best news

 
شتر ديدى , نديدى
You see nothing, You hear nothing

 
عجله كار شيطان است
Haste is from the Devil

 کاچى به از هيچى

Somthing is better than nothing

 گذشتها گذشته

Let bygones be bygones

 مستى و راستى

There is truth in wine

 نوکه اومدبه بازار كهنه شد دل آزار

Out with the old,in with the new

 هر فرازى را نشيبى است

High places have their precipices

 هرکه ترسید مرد ,هركه نترسيد برد

Nothing venture , nothing have

 همه کاره و هیچكاره

Jack of all trades and master of none

 ارزان خرى , انبان خرى

Dont buy everything that is cheap

 آشپز كه دوتاشدآش يا شورميشه يا بينمك

Too many cooks spoil the broth

 انگار آسمون به زمين افتاده

It is not as if the sky is falling

 اندكى جمال به از بسيارى مال

Beauty opens locked doors

 آدم عجول كار را دوباره ميكنه

Hasty work, Double work

 آدم دانا به نشتر نزند مشت

A wise man avoids edged tools

 آدم زنده زندگى مى خواد

Live and let live

 آدم ترسو هزار بار مى ميره

Cowards die Many times Before Their Death

 كس نخاردپشت من جزناخن انگشت من

you want a thing done,do it yourself

 آب رفته به جوى باز نمى گردد

What is done can not be undone

 آب از سرش گذشته

It is all up with him

 آب ريخته جمع شدنى نيست

Dont cry over the spilled milk

 آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم

we seek water in the sea

 آدم دانا به نشتر نزند مشت

A wise man avoids edged tools

 آدم زنده زندگى مى خواد

Live and let live

 آدم ترسو هزار بار مى ميره
Cowards die Many times Before Their Death

 كس نخاردپشت من جزناخن انگشت من

you want a thing done,do it yourself

 آب رفته به جوى باز نمى گردد

What is done can not be undone

 آب از سرش گذشته

It is all up with him

 آب ريخته جمع شدنى نيست

Dont cry over the spilled milk

 آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم

we seek water in the sea

 

 

لينک ثابت |دوشنبه 12 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


خلاصه اي از تاريخ عالم در سه كلمه

نويسنده : نوید نقی گنجی

خلاصه اي از تاريخ عالم در سه كلمه

جواني سعادتمند به قدرت رسيد و چون بي اندازه شوق داشت كه به تاريخ دنيا و گذشت كار جهان آشنا بشود از مردي پر تجربه خواست كه خلاصه اي از تاريخ عالم را براي او تدوين كند تا هر وقت فراغتي دارد آن را مطالعه نمايد مرد مورخ ، اطاعت كرد و بعد از 10 سال با يك قطار شتركه بر پشت هر يك از آنها ده ها جلد كتاب قطور و سنگين بود به حضور شاه رسيد و گفت اين مجلدات خلاصه از تاريخ جهان است و از اين خلاصه تر كردن آن ميسر نبود . شاه از ديدن آن همه كتاب بزرگ به وحشت امان آمد وگفت من با اين مشغله هايي ، كه در كار سلطنت دارم هرگز به خواندن آنها موفق نخواهم شد ، ولي چون تشنه دانستن خلاصه تاريخ دنيا هستم تقاضا دارم كه باز هم آن را خلاصه كني و از آن چيزي ترتيب دهي كه وقت من به خواندن آن وفا كند و معرفتي كه طالب آنم ، مرا حاصل آيد . دانشمند كه جز فرمانبرداري چاره اي نداشت به خانه بازگشت و بعد از چندين سال در حالي كه قدش چون كمان خميده و برف پيري بر سر و رويش نشته بود با دو جلد كتاب متوسط الحجم به خدمت پادشاه رسيد و آنها را تقديم كرد . شاه كه بر اثر مشغله زياد و ملالت روزگار ف نشاط گذشته خود را از دسته داده بود و بر لب بام بودن آفتاب عمر خود را احساس مي كرد به پيره مرد گفت ، كه ديگر ايام حيات من معدود است و اميد آنكه به مطالعه اين دو جلد كتاب هم برسم ، در پيش نيست و افسوس مي خورم كه مي ميرم و از دانستن خلاصه تاريخ جهان محروم مي مانم ؛ اگر عنايت و لطفي شود كه ازاين خلاصه تر چيزي در دسترس من بگذاري آبي بر آتش سوزان درون من ريخته اي و نفسي را در اين ايام آخر حيات ، آسوده خاطر ساخته اي . پيرمرد مورخ ، باز اطاعت كرد و بعد از 1 سال عصا زنتن و افتان و خيزان خود را به خدمت شه رساند و يك جلد كتاب كوچك كه آخرين خلاصه تاريخ عالم بود به حضور شاه آورد در حالي كه شاه به علت بيماري گوناگون و لاعلاج بر بالين اختضار بود . شاه محتضر به زحمت چشم باز كرد و پير مرد و كتاب كوچك او راديد و گفت : افسوس كه ديگر دقايق آخر عمر من است و مجال آنكه حتي چشمم بر يك صفحه بيفتد فراهم نيست ، اي پير مرد روشن ضمير جاي هزار دريغ است كه مردم و بلاخره خلاصه سرگذشت ابناي بشر را ندانستم ! آيا اين شرگذشت را نمي شود در چند كلمه خلاصه كني تا من از دار دنيا بي نصيب نرفته باشم ؟ پير مرد مورخ ، كه شاه را در ان حال ديد و تضرع و تمناي اور ار مشاهده كرد گفت : حال كه اصراري در اين باب هست ، تاريخ نوع بشر را در يك جمله مختصر مي كنم : « آمدند و رنج بردند و مردند

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


فتح نامه - خاطره اي خواندني از ارفع الدوله

نويسنده : نوید نقی گنجی

فتح نامه - خاطره اي خواندني از ارفع الدوله

شخص نشسته روي صندلي سمت چپ ارفع الدوله مي باشد

 

از خواص حكومت هاي جابر و ديكتاتوري ، يكي هم پرورش و توسعه رياكاري ، نفاق و دروغ است . به طوري كه كم كم در اينگونه حكومت ها همه مسئولين ريز و درشت به هم دروغ مي گويند و حقايق را وارونه جلوه مي دهند ! با آنكه همه از اين واقعيت مطلع هستند اما به روي همديگر نمي آورند و دروغ يكديگر را راست مي انگارند ! ارفع الدوله كه در روزگار پنج پادشاه زيسته و مناصب حكومتي داشته است ضمن بيان خاطرات خود از يك جنگ موهوم و پيروزي كذايي چنين مي نويسد : « ... سيصد تومان فوق العاده براي تهيه اين سفر به ما دادند ، مواجب من هم مثل سايرين ماهي شصت تومان بود .» از طرف صاحب اختيار به ما حكم شد بايد شب حركت كنيم و به همه گفتند كه راه لطف آباد و قوچان را پيش خواهيم گرفت . صاحب اختيار امر داد كه راه كلات نادري را پيش برويم . در اول سفر همه مانديم مات و متحير كه چه اتفاق افتاده كه راه را عوض كرده اند . تا صبخ رانديم و حوالي ظهر رسيديم به كلات نادري . از مشهد تا آنجا من لباس آجوداني و ايعهد را پوشيده بودم . شب ديگر بعد شام ، آدم صاحب اختيار آمد و گفت صاحب اختيار فرمودند بيائيد آن جا « مجلس مشورت عسگري » خواهد بود ، رفتم ديدم تمام سران لشكري آنجا هستند . با سرتيپ فوج وارد شدم ، گفتند از سرخس به مشهد قاصد فرستاده و نوشته بودند كه يك نفر سيد سياه پوش كه نقاب سياه دارد در مرو پيدا شده و سي هزار نفر از تركمن ها را دور خود جمع كرده و خيال تسخير خراسان را دارد و گفته من امام زمان هستم كه آمده ام ! و از اين عده نصفش را به طرف مشهد خواهد فرستاد و شانزده هزار هم به طرف كلات و قوچان دره گز كه يكبار كار خراسان را تمام كنند . تكليف شما اين است كه الساعه با سوارها كه حاضرند بايد شبانه حركت كرده برويد در آنجا در حصار منتظر دستورالعمل باشيد . راه افتاديم . تا صبح رانديم ، فردا قدري به ظهر مانده زير تپه يكي از چاووش ها با عجله آمد و گفت : سوارهاي سيد از دورنمايان است ! رفتيم بالاي تپه ، ديدم واقعا از دور گرد و خاك بلنده شده ، آن وقت چاووش ها و مشرف ها جمع شدند دور من ، گفتند مادويست نفر كه نمي توانيم با هزارها نفر بجنگيم ، اجازه بدهيد فرار كنيم . من گفتم : اولا اجازه نمي دهم وانگهي اگر اجازه هم بدهم اسب ها به كلي خسته اند و نمي توانيم فرار كنيم ! همه مصمم شدند كه سنگر بندي كنند . در مدت كمي آنقدر سنگ جمع كردند كه توانستند همگي پشت آن بنشينند ، يك «رولور» دست من بود و يك « رولور» دست عسگر بيك و تفنگ دست عين علي ، به سوارها سرمشق شديم . سوارها كه دستشان به چاتمه بود مهيا شدند ، اغلب اين تفنگها گلوله نداشت ، پنبه و باروت بود ! بعد از مدتها انتظار ديديم سيصد شتر با بار كه تماما آرد و گندم بود با وكيل خرج قزاق هاي روس كه از « مرو» خريده اند به عشق آباد مي روند . اين وضع را كه ديدند آمدند پرسيدند اينجا چرا نشسته ايد ؟ سوارهاي ما گفتند كه منتظر سيد سياهپوش كذاب هستيم كه شنيديم سي هزار قشون جمع كرده ! خيلي خنديدند، گفتند مگر نمي دانيد كه « مرو » و اين صفخات تماما تركمن هستند و ‍ژنرال سكوبولف آن ها را داخل مملكت روس كرده ، كي اجازه مي دهد كه سيد سياهپوش آنجا لشكر بگيرد ؟ بعد از آنكه اين اطلاعات را شنيدم و شتربان ها رفتند ، من گفتم اسب ها را بياورند سوار شديم برويم حصار . مشرف ها و چاووش ها متفقا گفتند كه كجا برويم ؟! بعد از اين فتح بزرگ كه ما كرديم تا « فتح نامه » به كلات نفرستيم نخواهيم رفت ! خنديدم و گفتم بابا كدام فتح را شما كرديد ؟ كدام فتحنامه ؟ گفتند معلوم مي شود وضع حاكم اين سراحدترانمي دانيد ، وقتي كه اين ها يك امتيازي و يا لقب نشاني تهران بگيرند سوار مي شوند مي روند در صحراي تركمن ، يك چوپان فقير كه مي بينند ، سر او رامي برند و با يك فتح نامه به تهران مي فرستند و هر چه مي خواهند بدين وسيله از دولت مي گيرند . در اين حيص و بيص مي فرستند و مهر كرد و آورد كه من هم امضا ومهر كنم . خواندم ، ديدم نوشته ام كه : « امروز حوالي ظهر همين كه از درو ديديم سوارهاي سيد سياه پوش به طرف حصار مي آيند از اسب ها پياده شده اسب ها را به بوته ها بستيم ، تقريبا چهار پنج هزار نفر بودند ، در يك شليك چندين نفر را به خاك انداختيم ، كشته هاي خود را برداشته فرار كردند ... باقي بسته به مراحم اولياي دولت است!» گفتيم امضا نمي كنم . خنديد و گفتند معلوم مي شود كه شما از فرنگ آمده ايد و از اين طرف هيچ خبر نداريد . براي سكوت آن ها فقط آن را پرت را مهر كردم و يقين داشتم كه صاحب منصبان بزرگ و سرتيپ ها اين قضيه را تحقيق خواهند كرد . فتح نامه رافرستادند به كلات به شوراي نظامي . بعدا ديدم آن سوار كه فرستاده بوديم برگشت به سه سوار ديگر و يك كاغذ مهر و موم شده . در آن كاغذ خيلي تمجيد از اين جسارت و فتح كرده ونوشته بودند : « سيصد تومان به رسم انعام فرستاديم .ميان همه به طور عادلانه تقسيم كنيد !» از قراري كه شنيديم و يقين شد ، شوراي نظامي اين فتح نامه را به تهران فرستاده و از تهران دو قبضه شمشير مرصع و مذهب امير توماني و پنج هزار تومان انعام گرفته بودند ...»

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


ناصرالدين شاه و كريم شيره اي و ابلهان تهران

نويسنده : نوید نقی گنجی

ناصرالدين شاه و كريم شيره اي و ابلهان تهران

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

ناصرالدين شاه به كريم شيره اي گفت نام ابلهان عمده تهران را بنويس ! كريم گفت به شرط آنكه نام هر كسي را بنويسم عصباني نشوي و دستور قتل مرا صادر نكني ! شاه به كريم شيره اي قول داد . كريم در اول ليست اسم ناصرالدين شاه را نوشت ! ناصرالدين شاه عصباني شد و خطاب به كريم گفت : اگر ابلهي و حماقت مرا ثابت نكني مير غضب را احضار مي كنم تا گردنت را بزند ! كريم گفت : مگر تو براتي پنجاه هزار توماني به پرنس ملكم خان نداده اي كه برود در پاريس آن را نقد كند و بياورد؟! ناصرالدين شاه گفت : بلي همين طور است . كريم گفت : من تحقيق كرده ام ، پرنس همه املاك و اموال خود را در اين مملكت نقد كرده و زن و فرزند و دلبستگي هم در اين ديار ندارد ،‌اگر آن وجه را به دست آورد و ديگر به مملكت برنگردد و تو نتواني به او دست يابي چه مي گويي!؟ ناصرالدين شاه گفت : « اگر او اين كار را نكرده و آن پول را پس از بياورد تو چه خواهي گفت ؟» كريم شيره اي گفت : « آن وقت نام شما را پاك مي كنم و نام او را در اول ليست مي نويسم !!»

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


پيغام ظل السطان

نويسنده : نوید نقی گنجی

پيغام ظل السطان

« ظل السلطان » حاكم مقتدر اصفهان در عهد ناصري ، روزي در سرماي سخت زمستان دركالسكه مجهز و محصور از شيشه خود نشسته بودو گردش مي كرد . در راه ناگهان ابرها بهم برآمد و كولاك و توفان شديدي توام با ريزش برف سنگيني دست به حمله و يورش بيرحمانه زد ! ظل السلطان كه مي خواست نشان دهد حتي از قدرت طبيعت هم بيمي ندارد و از آن والاتر و قدرتمندتر است ، در حاليكه شيشه كالسكه محل جلوس وي ، امكان رخنه سرما و برف و كولاك را نمي داد و در جايگاه خود آسوده لميده بود ، كمي شيشه كالسكه را پائين كشيد و به سورچي نگون بخت كه سرپناهي نداشت و ضربه هاي كولاك و توفان را نوش جان كرد، گفت : « از قول من به اين كولاك و بوران ، پر قدرت بگو كه زحمت بيهوده اي مي كشي ، ما درجاي گرم و نر مي نشسته ايم و شما قادر به هيچ كاري در باب ناراحت كردن و تشويش خاطر ما نيستي ! » چند لحظه بعد ، سورچي بيچاره كه از شدت سرما بر خود مي لرزيد سربرگداند و خطاب به ظل السلطان گفت : « قربان ! پيغامتان را به كولاك و توفان رساندم ، آن ها در جواب فرمودند كه به حضرت والا بگو كه درست است اما زورمان به حضرت ايشان نمي رسد ، ولي پدر پدرسوخته سورچي ايشان را در مي آوريم و حقش را كف دستش مي گذاريم ومي دانيم چه بلايي بر سر او بياوريم ! »

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


چلوكباب زكي خان

نويسنده : نوید نقی گنجی

چلوكباب زكي خان

چلوكباب انواع مختلف دارد كه حتما شما هم يكي دو نوع آن را بارها امتحان كرده ايد . از نوع : چلوكباب مخصوص ، كوبيده ، برگ، زعفراني ، لقمه اي و غيره و ذالك ... اما چلوكباب زكي خان داستان شيريني دارد و اگر نصيب شود مسلما خوشمزه تر و گواراتر خواهد بود . به مال مفت رسیدي هلاك كن خود را كه اين معامله كم اتفاق مي افتد ! مرحوم حاج ميزا زكي خان ( كه در زمان رضا شاه، زندگي مي كردم ) ، با كليه رجال مشاهير و معاريف ، شوخي و مزاح داشت . روزي به چلوكبابي نايب در سبزه ميدان تلفن كرد كه اينجا منزل امير اسعد ( پسر سپهدار تنكابني ) است . چون آقا امروز تعداد زيادي مهمان دارند خواهشمنديم 50 ظرف چلوكباب خوب و ما كول سر ظهر ياوريد . حاجي نايب خدا بيامرز هم چون طرف را مردي متشخص ديد ، ديگر كنجكاوي بيشتري نكرد و به آشپزان دستور داد غذاي سفارشي را با بهترين كيفيت آماده كنند . ساعت 12 ظهر بود كه خانم سردار اسعد ديد در مي زنند . چون در باز كرده مشاهده كرد كرد مرتبا ظرف چلوكباب است كه به داخل مي آورند ، نوكر و كلفت پرسیدند : خانم ! مگر امروز ميهمان داريم ؟ خانم به تصوير اينكه امير اسعد امروز عده اي را براي ناهار وعده گرفته و دعوت كرده است سفارش غذا داده و آورن چلوكباب ها به اين منظور است ! لذا دستور داد غذا ها را ببرند در مهمانخانه و مرتب روي ميز بچينند ......... چند لحضه بعد سردار اسعد هم رسيد و از ماجراي چلوكباب ها متعجب شد و گفت :« من كسي را ميهمان نكرده ام و اولا چلوكباب سفارش نداده ام. در اين حيص و بيص كه زن و شوهر جر و بحث مي كردند و دنبال يافتن علت آمدن چلوكباب ها بودند ، ناگهان صداي در بلند شد . نوكرها دويدند در را باز كردند ، ديدند حاج ميرزا زكي خان و 49 نفر گداي گرسنه پشت سر هم ياالله يا الله گويان وارد شدند ! امير اسعد از مشاهده چنين وضعيتي ، مدتی مات و مبهوت شدودهانش از تعجب باز مانده بود ، با اين حال برخود مسلط شد و پرسيد : حاجي ميرزا زكي خان ! اين چه مسخره بازي است كه در آوردي ؟ ميرزا زكي خان گفت : قربان ! شام و ناهار شما را كه همه اش نبايد رجال و اعيان بخورند ، آخر اين بدبخت ها هم حقي دارند !! ديگر معطل نشدو گداها را به مهمانخانه راهنمايي كرد و هر كدام يك دست خوراك چلوكباب مفصل را با مخلفات آن خوردند و دعا به جان سردار اسعد كردند و رفتند

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


عاقبت چاه كن

نويسنده : نوید نقی گنجی

عاقبت چاه كن

سرتیپ محمد خان درگاهی رئیس شهربانی رضا شاه با وضعی دلخراش ، زمینه پرونده سازی و دستگیری و تبعید شادروان مدرس رافراهم آورد و از بازی های عجیب روزگار اینکه خود او دو روز پس از گشایش زندان قصر ، جزو اولین سرشناسان دولتی بود ، که به دستور رضا شاه دستگیر و زندانی گردید . مغضوب شدن وی بدین سبب بود که برخی از تصمیمات بعدی رضا شاه را علیه رجال دولتی ، که با وی درمیان نهاده بود ، افشاء کرده بود . ازجمله اینکه عبدالحسین تیمورتاش وزیر دربار در جریان مراسم افتتاح زندان قصر به شاه می گوید : « رئیس نظمیه گفته است که این محبس خوابگاه ابدی داور و تیمورتاش خواهد بود . اگر منظور مبارک چنین است . با کمال طیب خاطر ، غلام حاضر است که از اینجا خارج نشده و در انجام میل مبارک تسریع نموده باشیم ! می گویند این بیان تاثیر شدیدی به شاه کرد و مفهوم عبارت به او فهماند که رئیس نظمیه افشای راز نموده و به وی خیانت کردهاست . دو روز بعد سرتیپ محمد درگاهی مغضوب و گرفتار شد .

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


نويسنده : نوید نقی گنجی

چرچیل انگلیسی ها

 

 

تصور می کنم چرچیل، سیاستمدار معروف انگلیسی و نخست وزیر زمان جنگ آنقدر شناخته شده ومعروف حضور خوانندگان گرامی است که نیازی به معرفی ندارد . در تمام انگلیسی ها را به مثابه آدم هایی موذی و مکار وحیله گر می شناسند که روباه در برابر آنها لنگ انداخته است ! با این اوصاف چرچیل را موذی ترین آدم انگلیسی می شناسند! ( حالا قیاس فرمائید چرچیل چگونه موجودی بوده است ! ) در ظاهر ، روباهی و در باطن ، گرگی آمیخته ای با هم ، صد بوالعجبی را ! و این هم چند خاطره از وینستون چرچیل سمبل سیاستمداران مکار انکلیسی

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


كشف 56 قبر فراهخامنشي درپشت سد سلمان فارسي

نويسنده : نوید نقی گنجی


كشف 56 قبر فراهخامنشي درپشت سد سلمان فارسي



۱۲ تیر ماه ۱۳۸۶    ساعت : ۵۵ , ۰۲
خبرگزاري انتخاب :

نخستين فصل كاوش هاي باستان شناسي در شهر ساساني مدفون در محدوده درياچه سد سلمان فارسي، با بازگشايي 56 قبر فراهخامنشي تا دوره ساساني و كشف مراكز صنعتي ساسانيان در بخش شرقي شهر، به كار خود پايان داد.


سرپرست هيات كاوشهاي باستان شناسي پشت سد سلمان فارسي در اين خصوص به خبرنگار ما گفت: در زمان كاوشهاي باستان شناسي تعدادي گور كه البته قبلاً غارت شده شناسايي و باز شد. البته تعدادي از  آنها هم به زماني مربوط مي  شود كه ساخت سد سلمان فارسي آغاز شده بود كه گويا بوميان منطقه به آن  ها دستبرد زده  اند.«عليرضا جعفري»، اشياي باقي  مانده از اين قبور را دليلي بر ارتباط زياد اين منطقه از استان فارس با خليج فارس عنوان كرد.
وي گفت: تعداد بي  شماري گردنبندهاي تزئيني با صدفهاي ساحل خليج فارس در برخي از اين گورها به دست آمده است وبر روي يكي از صدفها نقش چهره انساني وجود دارد كه متعلق به دوره فراهخامنشي است.


جعفري افزود: البته نمونه  اي از اين صدف در سالهاي دهه 60 يا 70 ميلادي در محوطه باستاني «شمي» در خوزستان به دست آمده است.


وي گفت: همه اين قبرها كم عمق بوده و به صورت صخره  اي حفر شده  اند. شيوه تدفين در اين 56 قبر به اين صورت بوده كه اول حفره اي در صخره ايجاد مي كردند وپيش از دفن جسد در حفره، كمي گچ در سطح حفره مي  ريختند و جسد را روي آن قرار مي  دادند و حفره را از سنگ پر مي  كردند وبعد با گذاشتن سنگهاي كوچك و بزرگ، محل قبر را مشخص مي  كردند.


اين كارشناس افزود: بيشتر غارتهاي انجام شده در اين گورستان مربوط به 10 تا 12 سال اخير بوده است. سرپرست هيأت كاوشهاي باستان  شناسي پشت سد سلمان فارسي گفت: با ادامه كاوشها در اين منطقه ما با كارگاه  هاي صنعتي ذوب فلز و پخت سفال مواجه شديم .همچنين، سه كوره پخت سفال و ذوب فلز كشف كرديم كه ساختمانهاي منظم و راهروهاي شيب داري دارند و براي عبور آب ازآنها استفاده مي  شده است.با پايان يافتن اولين فصل كاوشهاي باستان  شناسي در پشت سد سلمان فارسي، قرار است در شهريور ماه سال جاري كاوش  در شهر مدفون ساساني ادامه يابد.

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


شراب خواري ناصرالدين شاه

نويسنده : نوید نقی گنجی

شراب خواري ناصرالدين شاه

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

شخصي زهد فروش ، به ناصرالدين شاه كه در جواني عادت داشت شراب بنوشد گفت : - « ديشب پيامبر خدا را در خواب ديدم كه به من فرمود ، برو به ناصرالدين شاه بگو كه يك قدري كمتر شراب بخورد» ناصرالدين شاه با شنيدن اين سخن دستور داد شخص زهد فروش را شلاق بزنند و هنگامي كه طرف علت را پرسيد ، ناصرالدين شاه گفت : « پر معلوم است كه دروغ مي گويي ! چون پيامبر (ص) شراب خواري را از اساس منع مي كند نه اينكه بگويد كمتر بخور !!

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


لطفي و راهزن

نويسنده : نوید نقی گنجی

لطفي و راهزن

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

 

لطفي قاضي دادگستري ( كه در دوره مصدق وزير دادگستري شد ) در زندگي و كار اداري بسيار خشك ، جدي و سختگير بود و بخصوص كمترين ارفاقي درباره مجرمين قائل نمي شد . يك روز راهزني را دستگير كردند و براي محاكمه به شعبه اي كه لطفي قاضي آن بود ،‌آوردند . از اتفاق اسم آن راهزن و دزد « ماجراجو » بود . مرحوم لطفي ضمن محاكمه به او گفت : « اصلا تو ماجراجو و ناراحت خلق شده اي و نامت حكايت از احوالت مي كند !» مرد راهزن در جواب گفت : معمولا اسم اشخاص بر خلاف باطنشان تعيين مي كردد ! مثلا اسم شما لطفي است در حاليكه كوچكترين اثري از لطف و محبت و گذشت در وجود شما نيست ! گويا براي اولين مرتبه به علت اين لطيفه ، تبسمي بر چهره لطفي نشست و تخفيف كوچكي براي مرد خلاف كار قائل شد .

لينک ثابت |یکشنبه 4 شهریور1386| موضوع: خواندنی های جالب تاریخ |


آخرين مطالب

جنگ گاوگاملا دفاع مردانه ژنرال آريو برزن در برابر سپاه اسكندر
ابونصر فارابي
افتتاح سايت ملاك:الحاقي سراي كورش و داريوش...ايران
داستان خيار و سر امير حشمت
گزارش با 15000 تومان
شيخ محمد المُقتدى كارندهى مشهور به پير پالان دوز

محمدرضا شجريان
فروش سایت سرای کورش و داریوش...ایران

Reza Shah Pahlavi

داستان شناسنامه و ورقه هويت ملي
سلطان محمود غزنوي
جنگ اچمازين دومين جنگ عباس ميرزا با روسيه
ابوالوفاي بوزجاني
بهاء الدين محمد عامِلى معروف به شيخ بهايى
در نظر سنجی دهمین انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنید.
اطلاعاتی درباره منتخبان انتخابات ریاست جمهوری
انقلاب مشروطه
نقشه کشی به تمام معناکمترین قیمت در کمترین مهلت
ارامگاه فردوسی
مازیار
حقوق احمد شاه
غلامحسين بنان


درباره ما

اين وبلاگ درباره ي تاريخ ايران و بقيه ي نقاط جهان است اگر ميخواهيد برايتان عكس ارسال كنيم در خبرنامه عضو شويد متشکرم و خواهشمند هستم قبل از رفتن نظر بدهيد و حتما به امکانات جدید و نایاب وبلاگ ما سری بزید .و اگر مایل به نویسندگی در وبلاگ هستید به من خبر دهید و حتما به بخش زیرمجموعه های وبلاگ سربزنید (www.big-iran-.tk)
welcome to my blog لطفا نظر دهید
نوید نقی گنجی...09355289608

پيوند روزانه

کورش کبیر
پایگاه امرداد
کد پستی از شماره تلفن
سرزمین پارسیان
ایران ما
سرزمین جاوید من
لینکدونی عمران و معماری
سرزمین جاوید
رادیو جوان
محمد رضا شاه از تولد تا وفات 3
محمد رضا شاه از تولد تا وفات 2
محمد رضا شاه از تولد تا وفات 1
گوشه هایی از تاریخ ایران
ایران
پارس
تاریخ معماری
dotcomiran
تبلیغات
homestead
تاریخ ایران
لوگو
سایت شرکت اینتل
فروشگاه وبلاگ
سایت فایل های بلاگ
تالار گفتگو وبلاگ
براي حمايت ازما كليك كنيد
بزرگترین سایت تبیلغات و کیب در امد در ایران
بهترین و توپ ترین سایت موجود در دجهان
سرای کورش و داریوش...ایران
سایت بلاگفا
بانك ملي ايران
سایت بانک مسکن
شركت ارتباطات سيار
سازمان نظام مهندسي معدن ايران
سازمان بهزيستي كشور
سازمان بازرسي كشور
سازمان فضايي كشور
سازمان امور عشاير ايران
سايت ارسال SMS به خارج
سايت وزارت نيرو
وزارت امور اقتصادي و دارايي
وزارت بهداشت و درمان كشور
وزارت نفت ايران
وزارت فرهنگ و ارشاد
همه چيز درباره ي خوانندگان
سايت خبري bbc

نشاني اين سايت3
نشاني اين سايت2
نشاني اين سايت1

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام: سرای کورش و داریوش... ایران در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد

جستجو

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

لولگوي دوستان

<--- لوگوي شما --->

موزيك


Copyright © 2008

Powered by: BLOGFA|designer: TakTemp.com