محل قرار گيري تبليغات رايگان شما.....
www.melaak.com......
فريدون مشيري
نويسنده : نوید نقی گنجی
فريدون مشيري
فريدون مشيري در سي ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جدپدري اش به واسطه ماموريت ادراي به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادرشاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمد در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه مندان به شعر بود و در خانواده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چندسال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت. به گفته خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ايران دچار آشفتگي هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينکه در همه دوران کودکي ام به دليل اينکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي کارمندي پرهيز داشتم ولي مشکلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و اين کار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم و با عنوان عمر ويران». مادرش اعظم السطنه ملقي به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه مند بوده و گاهي شعر ميگفته، و پدر و مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن الممالک نيز شعر ميگفته و نجم تخلص ميکرده و ديوان شعري دارد که چاپ نشده است. مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي در گذشت که اثر عميقي در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به کار مي پرداخت و شبها به تحصيل ادامه مي داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه ها و مجلات کارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما کار اداري از يک سو و کارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشکلاتي ايجاد ميکرد، اما او کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مئسول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. اين صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد کتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر ميپرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحه معرفي شدند. مشيري در سالهاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را برعهده داشت. فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار (متول ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشکده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل کرده اند. مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريبا از پانزده سالگي شروع کرد. سروده هاي نوجواني او تحت تأثير شاهنامه خواني هاي پدرش شکل گرفته که از آن جمله اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست: چرا کشور ما شده زير دست چرا رشته ملک از هم گسست چرا هر که آيد زبيگانگان پي قتل ايران ببندد ميان چرا جان ايرانيان شد عزيز چرا بر ندارد کسي تيغ تيز برانيد دشمن ز ايران زمين که دنيا بود حلقه، ايران نگين چو از خاتکي اين نگين کم شود همه ديده ها پر زشبنم شود انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او درباره اين مجموعه ميگويد: «چهارپاره هايي بود که گاهي سه مصرع مساوي با يک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا، آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج(سايه)، سياوش کسرايي، اخوان ثالث و محمدزهري بودند که به همين سبک شهر ميگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته بي اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه کامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودکي، فردووسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث ميکرديم و بر آن تکيه ميکرديم.» مشيري توجه خاصي به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طي سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. علاقه به موسيقي در مشيري به گونه اي بوده است که هر بار سازي نواخته مي شده مايه آن را ميگفته، مايه شناسي اش را ميدانسته، بلکه ميگفته از چه رديفي است و چه گوشه اي، و آن گوشه را بسط ميداده و بارها شنيده شده که تشخيص او در مورد برجسته ترين قطعات موسيقي ايران کاملا درست و همراه با دقت تخصصي ويژه اي همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي و تئاتر ايران مربوط بود است. فضل الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميکرد و منزل او در خيابان لاله زار (کوچه اي که تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و در آن سالهايي که از مشهد به تهران مي آمدند هر شب شب موسيقي گوش ميکردند. مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه تار يا ويولون ميپرداختند، و ميشري که در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي داد و فريدون مشيري در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمريکا سفر کرد و مراسم شعرخواني او در شهرهاي کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت آمريکا از جمله در دانشگاه هاي برکلي و نيوجرسي به طور بي سابقه اي مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طي سفري به سوئد در مراسم شعر خواني در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
ميرزا عبدالحسين خان معروف به ميرزا آقاخان کرماني،از نويسندگان و آزاديخواهان معروف ايران در زمان ناصرالدين شاه.تولدش به سال 1270ق. پدرش عبدالرحيم خان از خوانين برد سير کرمان بوده،ميرزا آقاخان تحصيلات خود را در کرمان به پايان رسانيد،حکمت الهي و طبيعي را آموخت،به اصفهان و تهران سفر کرد. با شيخ احمد روحي به استانبول رفت و در آنجا با سيد جمال الدين اسد آبادي ملاقات کرد و مدت ده سال در آن شهر اقامت داشت.زبان ترکي و فرانسوي را فرا گرفت. در تاريخ و فلسفه و ادبيات مطالعات بسيار به عمل آورد.در روزنامه اختر مقالاتي مي نوشت و ضمناً در مدرسه ايرانيان به تدريس زبان فارسي و عربي اشتغال داشت. کتابهايي هم به نام هشت بهشت،قهوه خانه،نامه سخن،تاريخ ايران موسوم به آيينه اسکندري،انشاءالله ماشاءالله و کتابي به نام رضوان به سبک گلستان سعدي تأليف کرد و اين کتاب را به نام سلطان حميد خان ثاني پادشاه عثماني کرد و سلطان براي او مستمري برقرار ساخت. عاقبت دولت عثماني او را با خبيرالملک و شيخ احمد روحي به ايران برگردانيد و به واسطه مخالفت شديدي که با دربار و رجال مستبد داشت در ماه صفر سال 1314ق در تبريز به امر محمد علي ميرزا وليعهد مظفرالدين شاه کشته شد.
سيداحمد كسروي تبريزي در سال 1269 شمسي در شهر تبريز، در يك خانواده روحاني به دنيا آمد. اجدادش عنوان ملايي و پيشوايي داشتن؛ اما پدرش حاجي ميرقاسم، از ملايي دوري گزيده و به بازرگاني پرداخته بود. سيداحمد فارسي و قرآن و مقدمات عربي را در مكتب آموخت؛ و دوازده ساله بود كه پدرش به سال 1281 شمسي درگذشت و او خاه ناخواه مكتب و درس را ترك گفت و چندي به كار قاليبافي پرداخت و بعد، از آن كار دست كشيد و باز به مكتب رفت و در مدرسه طالبيه، نخست بار با شيخ محمد خياباني، كه درس هيئت قديم ميداد، آشنا شد. در سال 1285 كه مشروطه پديد آمد، سيداحمد بدان دل بست و شيفته دلبريهاي ستارخان و ديگر قهرمانان آزادي شد، تا مشروطهخواهان غالب آمدند و بساط استبداد و ”انجمن اسلاميه“ برچيده شد. دوباره تحصيل را دنبال كرد و به پايگاه ملايي رسيد. از سال 1298 شمسي به بعد كه محمدعلي ميرزا به ايران بازگشت و بار ديگر در ايران و تبريز جنگها برخاست، سيداحمد كه گوشه گرفته و از اين جريانات به دور بود، از راه مطالعه مجله المقتطف و كتابهاي عربي و تاليفات طالبوف به دانشهاي اروپايي راه يافت. در اولتيماتوم روس به ايران و جنگ مجاهدان تبريز با روسهاي تزاري، شبها از بالاي منبر به شورانيدن مردم ميپرداخت و از آن ببعد در شمار آزاديخواهان درآمد. در ايامي كه وحشيگريها به كار افتاده بود و صمدخان شجاعالدوله و روسها هر چند روز يكبار مردم آزاده را به دار ميآويختند، سيداحمد كتابي به دست آورده در خانه ميخواند و ميانديشيد. مخصوصاً سياحت نامه ابراهيم بيگ تكان سختي در او پديد آورد و باد به آتش درونش زد. تا رفته رفته با آزاديخواهان آذربايجان آشنا شد. در تابستان 1293، جنگ جهانگير اروپا آغاز گرديد و آذربايجان ميدان جنگ شد. سيداحمد براي اينكه زبان انگليسي ياد گيرد، سال بعد به آموزگاري زبان عربي وارد مدرسه آمريكايي شد، و در همان مدرسه، براي ياد دادن عربي به شاگردان، كتاب النجمهالدريه را در دو جلد نوشت كه سالها در دبيرستانهاي تبريز از روي آن درس ميخواندند و هم در آن مدرسه بود كه زبان انگليسي و اسپرانتو را فراگرفت. در تيرماه 1295، براي اينكه، به گفته خود، از شر معاندان برهد و در يكي از شهرهاي قفقاز به كار پردازد، به روسيه رفت، اما چون در قفقاز كار به دست نياورد از راه عشقآباد به مشهد رفت و از مشهد به باكو و تفليس بازگشت و در تفليس به وسيله اسماعيل حقي با آزاديخواهان قفقاز آشنا شد و بعد به تبريز آمد و باز در مدرسه آمريكايي مشغول تعليم و تعلم شد. در اين هنگام بود كه خياباني و ساير آزاديخواهان تبريز به كار و كوشش برخاسته بودند. سيداحمد نيز به جمع دموكراتها پيوسته و در جلسات ”تجدد“ حضور مييافت؛ و ضمناً در مدرسه متوسطه تبريز، كه تازه گشايش يافته بود، درس عربي ميداد. سال 1297 فرا رسيد. عثمانيان، كه به تبريز راه يافته بودند، خياباني و نوبري و چند تن ديگر از آزاديخواهان تبريز را دستگير و تبعيد كردند و حزب اتحاد اسلام و روزنامه تركي پديد آوردند. ولي، چون جنگ به شكست آلمان و همدستان او پايان يافت و عثمانيان از تبريز رفتند، سيداحمد با سيدجليل اردبيلي حزب دموكرات و جلسات تجدد را برپا كرد. در اين ميان، خياباني از تبعيد بازگشت و انتخابات مجلس چهارم آغاز شد (تيرماه 1298)، و كار كسروي و ياران او با خياباني به دودستگي كشيد و كسروي و همراهان او به ”انتقاديون“ معروف شدند. روز سه شنبه 17 فروردين 1299، دموكراتها در تبريز قيام كردند و سيداحمد ناچار به تهران آمد. در تهران، چندي در دبيرستان ثروت درس عربي ميداد، تا قيام تبريز برافتاد و خياباني به دست مخبرالسلطنه هدايت كشته شد. سيداحمد، در تهران، از يكسو با اسپرانتيستها آشنا درآميخت، و از سوي ديگر با سران بهايي آشنايي يافت و با آنان به گفتگو پرداخت. كسروي در دي ماه 1299 به عضويت استيناف تبريز منصوب و روانه آذربايجان شد. اما در عدليه تبريز بيش از سه هفته نماند، زيرا در آن روزها كودتاي سيدضياءالدين در تهران پيش آمد، و روز 23 اسفند به دستور او درهاي عدليه بسته شد. دولت سيدضياء برافتاد و قوامالسلطنه روي كار آمد؛ ولي درهاي عدليه همچنان بسته ماند. و چون باز شد، پست او را به ديگري داده بودند. پس روز 29 شهريور 1300 به تهران حركت كرد، و در 26 آبان به عنوان عضو استيناف به مازندران رفت، و چهارماه در ساري بود كه استيناف آنجا برچيده شد و او به تهران آمد و چندي مأمور دماوند شد. در مهرماه 1301، او را براي امتحان به تهران خواستند. امتحان داد و نمره اول گرفت. در دي ماه مأمور عدليه زنجان شد و در آنجا، تاريخ حوادث آذربايجان را، كه در دماوند به زبان عربي نوشته بود، اصلاح كرد و براي مجله العرفان صيدا (از شهرهاي سوريه) فرستاد؛ كه بعدها اصل آن از سال 1313، به نام تاريخ هجده سالة آذربايجان، به ضميمه مهنامه پيمان، چاپ شد... پس از آن كه کابينه قوامالسلطنه افتاد و سردار سپه، وزير جنگ، به نخست وزيري رسيد، سيداحمد به رياست عدليه خوزستان مأمور شد. او در شوشتر زبانهاي شوشتري و دزفولي را آموخت و به تحرير تاريخ خوزستان پرداخت. خوزستان به دست سردار سپه فتح شد، و كسروي عدليه را به ناصريه (اهواز) برد و چون فرماندار نظامي با اين عمل مخالفت كرد و كار به سختي كشيد، مرخصي خواست و روز سوم فروردين 1304 سفري به عراق كرد و به شوشتر بازگشت، تا او را از مركز خواستند، و روز 22 ارديبهشت به تهران عزيمت كرد. كسروي چندي در تهران به بيكاري و خواندن و نوشتن گذرانيد و مطالعات خود را راجع به تاريخ خوزستان دنبال كرد. دفتر آذري يا زبان باستان آذربايجان را به چاپ رسانيد؛ و از اينجا همبستگي او با انجمنهاي دانشي جهان آغاز گرديد. ابتدا به عضويت انجمن آسيايي همايوني و انجمن جغرافيايي آسيايي و دو انجمن در آمريكا، و، پس از همه، به عضويت آكادمي آمريكا برگزيده شد. در همان هنگام، تاريخ پانصدساله خوزستان را به پايان رسانيد و كوتاه شده آن را در مجله آينده چاپ كرد. و مقالهاي درباره تبار صوفيه در آينده نوشت كه اهميت تاريخي فوقالعاده داشت و آوازهاش به همه جا رسيد؛ و نيز در اين ايام، تحقيقات خود را درباره نيمزبانها دنبال كرد و به آگاهيهاي ژرفي درباره زبان فارسي رسيد. پادشاهي خاندان قاجار پايان پذيرفت و رضاشاه به روي كار آمد. كسروي، در آغاز سال 1305، سمت بازرسي و رياست يكي از محكمههاي جديدالتأسيس انتظامي را داشت كه داور وزير عدليه شد و عدليه را منحل كرد. باز كسروي بيكار ماند و فرصت مطالعه يافت. در اين هنگام، گفتارها در مهنامه آينده مينوشت؛ و درباره تاريخچه شير و خورشيد آگاهيهايي به دست آورد. در اوايل سال 1306، پروفسور هرتسفلد كلاسي براي آموختن خط و زبان پهلوي بنياد كرد و كسروي، كه اندك اطلاعي در اين رشته داشت، با دلخوشي به آن كلاس رفت و بهره بسيار از آن برد. در تشكيلات داور، به سفارش تيمورتاش، وزير دربار، دادستان تهران شد ولي با روشي كه در كار پيش گرفته بود، نتوانست ديري در آن سمت بماند و بيست روز از گشايش عدليه نگذشته بود كه او را مأمور خراسان كردند؛ و چون غرض تبعيد او بود و اجازه مرخصي نميدادند، پنجمين تلگراف را چنين نوشت: ”وزارت جليله عدليه بي اجازه حركت كردم“. پس از ورود به تهران، چون با داور نتوانست كار كند، كنارهجويي كرد و پروانه وكالت گرفت. در آن روزها بود كه به خواندن و فراگرفتن زبان ارمني كهن (گراپار) و زبان ارمني نو (آشخاپار) پرداخت. كسروي براي تحقيق در رشته تاريخ و زبانشناسي، بويژه تاريخ و زبان آذربايجان كه از هر باره بستگي به تاريخ و زبان ارمنستان داشت، خود را به اين زبان نيازمند ميديد و باز، در همان روزها، "كارنامه اردشير بابكان" را از پهلوي به فارسي درآورد. كسروي در پائيز سال 1307، به دادگاه جنايي دعوت و مشغول كار شد؛ در 29 دي ماه همان سال به رياست كل محاكم بدايت منصوب گرديد. در همان روزها بود كه به نوشتن كتاب شهرياران گمنام پرداخت و بخش يكم و دوم آن را به چاپ رسانيد. در زمستان سال 1308 ، جزو هيئت بازرسي كشور به اراك و همدان و پيرامونها سفر كرد؛ و در همدان با عارف قزويني، كه در تبعيدگاه ميزيست، آشنا شد. در اين سفر، هشت هزار نام از نامهاي ديهها و آباديها را از همدان و كرمانشاهان و ديگر جاها گرد آورد، و از سنجيدن آنها به نتيجههاي سودمندي رسيد و كتابهايي نوشت. سال 1308 به پايان ميرفت كه منتظر خدمتش كردند. كسروي در تمام مراحل خدمت خود در عدليه، به واسطه صراحت رأي و بي پروايي و نرفتن زير بار توصيه و نفوذ، سختيها و آزارها ديد تا آنجا كه در زمستان سال 1311، كه از عدليه پا كشيده و وكالت مي كرد، بر اثر كينهجوييها و بويژه به علت نامهاي كه مستقيماً به شاه نوشته و در آن عدليه را دستگاه بيهوده و دكاني براي سودجويي داور و دوستان او خوانده و قانونها را بيخردانه ناميده بود، از دادگاه انتظامي به سه رتبه تنزل محكوم شد، ولي حكم اجرا نگرديد و با حقوق رتبه هشت بازنشسته شد. كسروي، در يك سخنراني كه در يكم آذر 1323 ايراد كرده و به صورت كتاب مستقلي به نام "چرا از عدليه بيرون آمدم؟" چاپ شده است، ميگويد: ”جاي بسيار خشنودي است كه در اين كشوري كه رشوهخواري و نادرستي از در و ديوارش ميبارد، من، كه در عدليه در كانون رشوهخواري ميبودهام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در اين كشوري كه چاپلوسي و پستي گريبانگير خرد و بزرگ ميباشد، من، با همه آميزش كه با چاپلوسان و پستنهادان، آلوده خوي آنان نگرديدهام. تا اينجا كار و كوشش كسروي بيشتر تحقيق و مطالعه در تاريخ و زبانشناسي بود، و چنان كه ذكر شد، در اين دورشته، مقالات و رسالات بسيار نفيسي به وجود آورد. اما، از سال 1312 به بعد، تغيير كلي در ديد و دريافت او پديد آمد. او ديگر يك مورخ و محقق و دانشمند زبانشناس نبود، بلكه داعيه اصلاح جامعه و، به قول خود، برانداختن ”پندارها“ را در سر داشت. در همين سال دو جلد كتاب آيين را منتشر كرد و با انتشار اين كتاب شهرت فوقالعاده يافت و در تهران و شهرستانها پيرواني پيدا كرد. و هم در آن سال، ماهنامه پيمان را بنياد نهاد. و در آن ماهنامه، انديشههاي خود را در هر رشته از امور ديني و اجتماعي، با بيان خاص خود و از راههاي گوناگون، روشن كرد. بعد از حوادث شهريور 1320، به جاي مجله پيمان، روزنامه پرچم را، كه بيشتر جنبه سياسي داشت، انتشار داد. روزنامه پرچم يكي از جرايد اصولي كشور و، به نوشته صاحبش، ”از هر آلودگي و ناپاكي مبرا بود“. اما پس از چندي، پرچم يوميه را هم تعطيل و پرچم ماهانه را، كه در واقع جانشين ماهنامه پيمان بود، منتشر كرد. پس از رفتن رضاشاه، از ايران، كساني مانند سرپاس مختاري و پزشك احمدي، به جرم اعمالي كه در گذشته انجام داده بودند به محاكمه كشيده شدند. كسروي وكالت تسخيري مختاري را پذيرفت و از عهده آن به خوبي برآمد، و مطالبي در دادگاه عنوان كرد كه بسيار ارزنده و حتي در آن دوره تند و جسورانه بود. انتقاد بي پرده و بي پرواي كسروي از برخي عقايد سياسي و مذهبي و برخي از رسالات كوبنده او درباره ادبيات و انديشههاي عرفاني، جمعي را در پيرامون او گرد آورد و گروهي را با وي دشمن كرد. بارها تهديد شد، و در سال 1324 قصد جانش را كردند ولي او از راهي كه در پيش گرفته بود برنگشت و اگرچه اين دفعه از خطر مرگ رست، اما همچنان بي پروا مينمود. ادوار زندگاني و كار و كوشش كسروي را ميتوان چنين خلاصه كرد: 1 ـ از جواني تا آمدن تهران ـ در اين دوره به كسب علوم و مطالعه ادب عرب پرداخته و با مبلغين مسيحي مباحثه ميكند؛ و در صرف و نحو عربي كتاب مينويسد؛ به مطبوعات عربي مقاله ميفرستد؛ از اسپرانتو ترجمه ميكند و به قيام خياباني خرده ميگيرد. 2 ـ از آمدن تهران تا تأسيس مجله پيمان، در اين دوره به تحقيق تتبع ميپردازد؛ كتب عربي و زبانهاي ديگر را مي كاود؛ زبان ارمني و پهلوي را فراميگيرد؛ از ايران و مفاخر ايراني سخن ميراند؛ سه جلد شهرياران گمنام را، كه از بهترين آثار اوست، و نيز رساله بيمانندي درباره زبان باستان آذربايجان به وجود ميآورد؛ در اسامي شهرها و ديهها و در تبار سلسله صفوي تحقيق ميكند، تا جايي كه توجه علما و فضلا و خاورشناسان را به خود جلب مينمايد. 3 ـ از تأسيس پيمان تا پايان زندگي ـ در اين مرحله، به موضوعهاي ديني و اجتماعي و سياسي و اخلاقي، و به قول خود او، به ”آيين زندگي“ ميپردازد؛ مجله پيمان و روزنامه پرچم و مجله پرچم را پياپي بنياد مينهد. در كتاب آيين و بعد در ورجاوند بنياد، به تمدن نوين اروپايي و فلسفه ماديگري و ماشينيسم مي تازد و مفاسد آنها را يكايك برميشمارد؛ بر ضد خرافات و تعصبات بيجا و بيهوده و به اختلافات مذهبي از صوفيگري و بهائيگري و همچنين به برخي معتقدات شيعي ميتازد؛ بر فرهنگستان و لغتسازان ايراد ميگيرد و خود، زبان و لغت خاصي به نام ”زبان پاك“ به كا ميبرد؛ با شعر و شاعري، به معناي متعارف آن، مخالفت ميورزد، رماننويسي و داستانسرايي را كار بيهوده و نابخردانه ميخواند؛ فلسفه و عرفان را به باد انتقاد ميگيرد، و اغلب احاديث را مجعول ميداند؛ و در همه اين كوششها، كه سرانجام به قيمت جانش تمام شد، آنچه را ميگويد و مي كند به راست ميدارد. كسروي از پركارترين دانشمندان ايران در عهد اخير بود. دورههاي ماهنامه پيمان و پرچم مملو از يك رشته انتقاداتي است از اوضاع زندگي و طرز معاشرت و آداب اجتماعي، كه همه مطالب آنها را خود او مينوشت. او كسي است كه خيلي چيزها را نخست بار عنوان كرده و راه تحقيق را براي ديگران گشوده است. كوشش كسروي در نمودن معني درست حكومت مردم بر مردم و زنده كردن نام مجاهدان و فدائيان و شهداي مشروطيت و گرد آوردن كارهاي اين گردان و رادمردان كوششي ارجمند بود.
به ياد دكتر اصغر مهدوى (به قلم دکتر ایرج افشار ) بامداد بيست و دوم ارديبهشت 1383 دوست والامنش بزرگوار دانشمندم دكتر اصغر مهدوى درگذشت و غم جاودانه مرگ او بهدرون وجودم خانه كرد. او هشتاد و نه سال زندگى كرد و من نزديك پنجاه سال با او بودم و از نعمت مصاحبت دلپذير او بهرهور. درسفرهاى كوتاه و بلند، در سراسر خاك ايران و بيرون از وطن بارها با هم بوديم. در شادمانيها و مهمانيهاى دوستانه كنار هم بوديم. درجلسههاى تشخيص و تقويم نسخههاى خطى مربوط به كتابخانههاى مجلس، سنا، ملى، سازمان اسناد ملى و مخصوصاً كتابخانهمركزى دانشگاه با هم مىبوديم و هميشه تقريباً هم نگرش بوديم. در چند كنگره و مجمع علمى مربوط به نسخ خطى و ايرانشناسى، همبا هم بوديم. بسيار روزها با هم بوديم و در هفتهها از هم بىخبر نبوديم. سه كتاب با هم چاپ كرده بوديم. اكنون هم با هميم زيرا كه بايادش «بوديم»هاى گذشته را به ياد مىآورم. او فرزند حسين امين الضرب مهدوى بود. امين الضرب از بازرگانان متنفذ و از مروجين اصول مشروطيت بود. پدر امين الضربموسوم به حاج محمد حسن و ملقب به امين دارالضرب در دو سوم از عصر ناصرالدين شاه تاجرى معتبر و خيّرى به نام و يكى از رجالمهم مردمشناس در شمار بود. او مدتها مسؤول امور ضرابخانه و از ياران نزديك اتابك امين السلطان بود. دكتر اصغر مهدوى پس از گذراندن دوران تحصيل در خانه و در دبستان وارد به دبيرستان دارالفنون شد و پس از آن تحصيلات خود رادر دانشسراى عالى آغاز كرد. تا اينكه براى ادامه تحصيلات دانشگاهى به فرانسه رفت و در رشته اقتصاد درجه دكترى گرفت. موضوعرساله دكتريش ديوان محاسبات ايران بود. ايامى كه در فرانسه درس مىخواند مصادف با دوران جنگ جهانى دوم بود. ناچار چندى بعداز آن در فرانسه ماند تا راهها باز شد و توانست به ايران باز گردد (حدود سال 1327). جمعاً در روزگار جنگ سختى بسيار ديده بود. پس از مدّتى اقامت در وطن ناگزير از سفر ديگرى به فرانسه شد كه منجر به سالى ماندن در آن كشور شد. در بازگشت چون دانشكدهحقوق و علوم سياسى و اقتصاد در جستجوى دانشياران جديد برآمد او يكى از برگزيدگان براى براى رشته اقتصاد بود. پس به عضويتدر هيأت علمى آنجا در آمد و چون شعبه اقتصاد به دانشكده اقتصاد تبديل وضع پيدا كرد اصغر مهدوى در دانشكده جديد سمت استادىيافت و چندى گروه اقتصاد سياسى آنجا را تصدى مىكرد. البته به مؤسسه تحقيقات اقتصادى - كه وابسته به آن دانشكده بود - همپيوستگى علمى داشت. مهدوى هيچ گاه در پى دست يافتن به مقام و منصب سياسى و دولتى نبود. او به مناسبت آنكه شخصيت متين وموقرى داشت خود بهخود ترتيب و آدابى را پيش گرفته بود كه اصحاب منصب و قدرت نمىتوانستند تصدى مقامى را به او پيشنهادكنند. در دانشكده اقتصاد هم قبول تصدى گروه اقتصاد سياسى، براى آن نبود كه از «حق رياست» بهرهور شود. او در طول مدت خدمتحقوق دانشگاهى خود را از زمان عضويت در دانشگاه به پيروى از برادر نامدارش (دكتر يحيى مهدوى) صرف چاپ مجموعه كتابهايىكرد از قبيل ترجمه قديم فارسى از النهايه شيخ طوسى (شماره سوم در سه مجلد) به كوشش محمدتقى دانشپژوه و رجال برقى بهكوشش جلال الدين محدث و تحقيق عباس اقبال در سرگذشت ميرزا تقى خان اميركبير و «مجموعه اسناد و مدارك چاپ نشده دربارهسيدجمال مشهور به افغانى» (شماره 2) كه او و من با هم گردآورى كرديم. به هر اندازه كه از ورود در كارهاى ادارى و رسمى دورى مىجست در مواردى كه مربوط بهقلمرو نشر كتابهاى جدّى و خريد نسخههاى خطى بود و او مىتوانست همكارى داشته باشد ازقبول خدمت خوددارى نداشت. سالهاى دراز عضو شوراى كتابخانه مجلس بود و جز آن در گروهتشخيص و تقويم نسخههاى خطى آن كتابخانه شركت مؤثر داشت. همزمان، كتابخانههاىمجلس سنا و مركزى دانشگاه تهران در همين زمينه از اطلاعات بسيط و دانش تخصصى او بهرهياب مىبودند. كتابخانههاى ملى و ملك هم در موارد خاص نظر او را خواستار مىشدند. او بهاى نسخه را باعنايت و نگرش علمى و رعايت جوانب ديگر مشخص مىكرد. گاهى كه صورت مجلس براىامضا حاضر شده بود مىگفت حق اين است كه فلان قدر بر مبلغى كه نوشته شده است افزودهشود. مبادا صاحب كتاب آن را نفروشد و كتاب از دست برود. يا اينكه ناراضى باشد و به اضطرارمجبور بشود كه به تقويم ما تن بدهد. ضمناً بايد بگويم كه هيچ گاه از بابت ساعاتى كه مصروفاين خدمت مىكرد دينارى نپذيرفت، يعنى به رايگانى خدمتگزار بود. در رشته شناخت نسخههاى خطى از تيزبينان و نادرهشناسان بود. خودش از دوره بازگشت بهايران به خريدارى نسخههاى خطى علاقهمندى پيدا كرده بود. چون درين زمينه ذوقى پختهداشت بسيار كارآمد در كهنهجويى عاشقانه در پى يافتن خطوط خوشنويسان بود و به تدريج برزير و بم نسخهشناسى و ضوابط و قواعد خاص و پيچيده آن وقوف پيدا كرد و در همنشينى بانسخهشناسانى چون جعفر سلطانالقرايى و دكتر مهدى بيانى توانست در آن رشته به خبرويّتمسلّم برسد. نسخه را كه باز مىكرد به يك نگاه حكمى كارشناسانه درباره آن مىكرد. اغلبدرست و قاطع بود. در تقويم كردن نسخهها مآل انديش و دلسوز بود. قدر نسخه خطى رامىشناخت و هميشه نيّتش بر آن بود كه نسخه خريدارى شود تا در كتابخانههاى كشور بماند.ضمناً مىگفت فروشنده نسخه خطى حتماً بايد به حق خودش برسد زيرا خودش يا اسلافش آنرا نگاه دارى كردهاند و مىگفت شك نداشته باشيد اگر امروز فروشنده شده است اغلب بهمناسبت آن است كه نيازمند شده است. فهرست نسخههاى خطى از مجموعه گرانبهاى او تا سال 1340 به كوشش دوست فقيدمانمحمدتقى دانش پژوه تهيه و در نشريه نسخههاى خطى (دفتر دوم - 1341) چاپ شد. پس ازآن مهدوى باز نسخههايى چند خريدارى كرد و تعداد آنها از هزار در گذشت. درين چند سال اخيربا همكارى فاضل گرامى اشك شيرين به فهرستنويسى تازهاى از مجموعه خود پرداخته بود كهبه تدريج آماده چاپ مىشد. براى نشان دادن ميزان علاقهمندى او به نسخه خطى مىتوانم ياد كنم از روزهاى بسيارى راكه شخصاً صرف وصّالى اوراق پريشيده قرآن كهنه اوراق شدهاى كرد. مىگفت اگر به دستوصال بدهم با اين دقت و دلسوزى نمىتواند نسخه را چنانكه شايسته است آماده تجليد كند.چون آماده شد آن را به دوستمان مهندس محمدحسين اسلام پناه مقيم كرمان سپرد تا جلدىمناسب براى آن فراهم سازد. بُخل وضنّتى نداشت كه از نسخههاى پر ارزش او عكسبردارى بشود. به همين ملاحظهاجازه داده بود تا عكاس كتابخانه مركزى دانشگاه تهران از نسخههايى كه كتابخانه علاقهمند بهآنها مىبود عكس تهيه كند. اخيراً هم ديديم كه دو مجموعه كهنه از كتابخانه او به نامهاى «جنگمهدوى» (مورخ 753) و ديگرى به نام «مجموعه فلسفى مراغه» (مورخ 596) توسط مركز نشردانشگاهى به همّت دكتر نصرالله پورجوادى و فهرستنگارى مهدى قمىنژاد به چاپ عكسىرسيد و فايدت مندرجات آنها عام شد. اين دو مجموعه در برگيرنده رسالههاى فلسفى و حكمىو عرفانى و از شمار نوادر مخطوطات است. اگر مهدوى به مانند اكثر مجموعهداران طمعكار يابخيل كردار، جسم نسخه را از آن خود مىدانست هرگز رضايت نمىداد كه چاپ نسخه برگردان ازآنها به دسترس دانشى مردان برسد، به تصور موهوم آنكه ممكن است از بهاى پولى آن كاستهشود. او خود را نگاهبان نسخه مىدانست ولى بمانند كتابدارى رفتار مىكرد كه مسؤوليتش بهاصطلاح امروز اطلاعرسانى و دستياب كردن مراجع و منابع پژوهشى است. او عاشقانه ولى بااين خصيصه به نسخه نگاه مىكرد. البته به حق در حفاظت و ماندگارى آنها پاىبندى داشت. مهدوى از دوستان نزديك مجتبى مينوى بود و مينوى او را يكى از چهار عضو هيئت امناىكتابخانه اهدايى خود بر بنياد شاهنامه فردوسى قرار داده بود. درين سى سال كه از درگذشت مينوى گذشته است هماره با شور و شوق در جلسات هيأتامنا شركت مىكرد و چون كليد صندوق نسخههاى خطى و اسناد و مدارك نوشتهاى و عكسىآن كتابخانه به تقاضاى ديگر اعضا به مهدوى سپرده شده بود ايشان، به دلخواهى و بىكراهتى اين زحمت را پذيرفته بود كه هر بار براى آنها كه مىخواستند نسخه خطى ببينند از خانه دورافتاده خود به دلپذيرى به كتابخانه مىرفت و نسخه را براى ديدن مراجعه كننده در اختيار كتابدارمىگذارد. ايشان آقاى دكتر مصطفى محقق داماد را به جاى خود برگزيده است. ايشان در شوراى توليت موقوفات دكتر محمود اشار هم عضويت داشت و قضيه چنين بودكه چون استاد دانشمند آقاى دكتر منوچهر مرتضوى (جانشين منصوص از جانب دكتر يحيىمهدوى) خود را از اجراى وظيفه توليت معاف داشتند شورا دكتر اصغر مهدوى را برگزيد تاهمسانى مرتبت كه مورد نظر واقف بود رعايت شده و از نكتهبينى و دقت نظر و امانتدارى دكتراصغر برخوردار باشد. بايد دانست كه ايشان دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى را به جانشينىمنصوص خود انتخاب كرد. امانتدارى و كردار دلسوزانهاى كه ايشان در كارها بر خود واجبمىدانست موجب شد كه حسينعلى سودآور بنيادگذار مؤسسه فرهنگى غيرانتفاعى «دانش گستر»هم دكتر اصغر مهدوى را يكى از اعضاى شوراى امور خود قرار داده بود. براى آنكه از علاقهورزى مهدوى به گسترش كتابخانه مجتبى مينوى آگاهى بيشترى به دستافتد ناچارم قضيهاى را كه در اولين سال درگذشت دكتر يحيى مهدوى پيش آمد بنويسم. دكتراصغر و همسر بزرگوارشان شهين خانم مقدمات برگزارى مراسم سال را فراهم كرده و در صددبودند كه به دعوت دوستان بپردازند و در محلى شايسته و به شيوه مرسوم مجلسى آراسته را بهياد دكتر يحيى مهدوى ترتيب بدهند. من در سفر كوهستانها بودم. روزى كه بازگشتم فرزند فقيدمبابك گفت غروبى اصغر آقا و سركار خانم و مژده و جناب دكتر حسين صديقى براى صحبتدرباره نحوه برگزارى آن مجلس پيش ما خواهند آمد. تشريف آوردند و صحبت به آنجا كشيد كهسخنانى هم بايد درباره دكتر يحيى خان گفته شود. نظر دكتر مهدوى و شهين خانم آن بود كه منسخنگو باشم. طبعاً براى من وظيفه دوستى و افتخارى بايسته مىبود ولى در يك لحظه به يادمآمد كه دكتر يحيى خان مطلقاً به اين گونه تشريفات پاى بندى نداشت و كليه درآمدهايى كه ازحق التأليف كتابهايش عايد مىشد همه را صرف خريد كتاب براى اهدا كردن به كتابخانه مجتبىمينوى مىكرد. بىملاحظهاى گفتم تصور نمىكنم دكتر يحيى خان راضى باشد كه به جاى اجراىكارى فرهنگى مراسمى از آن گونه ترتيب يابد كه پيشبينى شده است. پيشنهادم اين است كهمخارج برگزارى آن مجلس براى خريدن كتاب در اختيار هيأت امناى كتابخانه گذاشته شود. اصغرآقا فوراً و بىچون و چرا پذيرفت و گفت همين كار اصلح و موجب شادمانى برادرم خواهد بود.پس معادل دو ميليون تومان چك نوشت و با نامهاى به پژوهشگاه علوم انسانى فرستاد كهكتابخانه مينوى بدان جا وابسته است. اگر اصغر مهدوى كتابدوست و دلبسته به كتابخانه مينوىنبود آن پيشنهاد را نمىپذيرفت و تن به مجلس آرايى و پذيرايى دو سه ساعته مىداد. دكتر اصغر مهدوى به مراكز فرهنگى ديگر هم كمك مىكرد. از جمله كمك مالى براىساختن مدرسه در محلهاى از اصفهان كرد كه نيايش ايام جوانى خود در آنجا زيسته بود. يا اهداكردن قالى قديمى به موزه فرش و دستگاههاى عكاسى عصر ناصرى به «عكاسخانه شهر»وابسته به شهردارى. بازگرديم به نسخههاى خطى و علاقههاى مهدوى بدين رشته. موقعى كه در بهار 1357پيشبينى شده بود كه نمايشگاهى از هنر جلدسازى و صحافى سنتى در كتابخانه مركزى و مركزاسناد دانشگاه تهران در مهر ماه ترتيب داده شود دكتر اصغر مهدوى با شور و حال خاصى بهانتخاب جلدها و بازشناسى آنها يارى مؤثر كرد. در جلسههاى مشورتى كه از متخصصان مانندجعفر سلطان القرايى، محمدتقى دانش پژوه يحيى ذكاء و ديگران تشكيل مىشد شركت مىكرد.همان طور كه در اين چهار سال اخير از ارشاد و حمايت و دلسوزى در مورد «نامه بهارستان»(مجله مطالعات و تحقيقات نسخههاى خطى) از انتشارات كتابخانه مجلس كوتاهى نداشت ويكى از مشاوران علمى آن نشريه بود و مىدانم كه آقاى نادر مطلبى كاشانى (سردبير مجله) گاه بهگاه براى شور با ايشان به خدمتشان مىرفت و مهدوى با حوصله و از سر دلسوزى آنچه بايدگفت مىگفت. به شركت در كنگرههاى تخصصى نسخهشناسى علاقه داشت. من سعادت داشتم كه با هم بهمجمع علمى مربوط به ضوابط و قواعد نسخهشناسى يك بار به بولونيا (ايتاليا) و بار ديگر به استانبول (برگزار شده توسط مركز باستانشناسى آلمان در تركيه و لبنان) رفتيم و او در هر دومجمع فيضرسان بود و متخصصان از و استفاده مىكردند و از نفايس مجموعهاش پرسانمىشدند. نيز دعوت شده بود كه در مجمع علمى مربوط به «سفينه تبريز» كه در اواسط ماه خردادامسال در ليدن (هلند) تشكيل مىشود شركت نمايد ولى فرا رسيدن مرگ، شركت كنندگان را ازدريافت آگاهيهايى كه او مىتوانست در آن مجمع ابراز كند محروم ساخت. در زمينه معرفى نسخههاى خطى، يكى از كارهاى ارجمند او فهرستنگارى مندرجاتجنگ اسكندر ميرزاى تيمورى است كه نسخهاش در كتابخانه بريتانيا نگاه دارى مىشود. اينمعرفى نامه در جلد بيست و ششم فرهنگ ايران زمين (1365) چاپ شده است. ديگر تنظيمجدول تطبيقى است از اختلاف ضبط در نسخههاى خطى مهم ديوان حافظ (هجده نسخه) كه درنامواره دكتر محمود افشار جلد نهم (1375) چاپ شده است. جدولهايى كه براى نماياندنتفاوتها ترتيب داده است حكايت مىكند ازين كه با چه دقت و حوصلهاى هر كلمهاى را در هجدهنسخه ديده بود و يكى را با ديگرى به مقايسه كشانيده است. بخشى از دوران زندگى پژوهشى مهدوى به بازبينى و ترتيب اسناد و مدارك تجارى و مالىگذشت كه از دستگاه حاج محمدحسن امين دارالضرب و حاج حسين آقا امين الضرب بر جاىمانده است و صندوقهاى مخزون بدانها سالهاى دراز در زيرزمينهاى خانه پدرى گرد و خاكمىخورد. دكتر اصغر پس از اينكه از اروپا بازگشت و متوطن در خانه پدرى شد يك يكصندوقها (يخدان) را باز مىكرد و اسناد اوراق گذشته را به دقت از يكديگر جدا مىساخت و نوعبه نوع در پاكتها و جزوهدانها قرار مىداد و براى آنها فهرست و راهنما تهيه مىكرد. درين كارمدتى دكتر حسين محبوبى اردكانى و مهدى قمى نژاد او را يارى مىدادند. مخصوصاً قمىنژاد بامداومت اين كار را به علاقهمندى پيش مىبرد. همين جا به يادم افتاد كه بايد از همكارى مفيد دكتر مهدوى با دكتر حسين محبوبى اردكانىدر كار ديگرى ياد كنم و آن تهيه فهرست و شناساندن اشخاص در عكسهاى قديمى بود كهكتابخانه مركزى توانسته بود اصل آنها را ازين گوشه و آن گوشه خريدارى كند. آن قدر كه ياد دارممدت دو سالى اين كار دوام داشت و هفتهاى يك روز آن دو دانشمند تهيه آن فهرست را دنبالمىكردند. مجموعه آرشيوى پدرى مهدوى اهميت بيش بهايى دارد، ازين روى كه دستگاه تجارىامينالضربها به مدّت بيش از هفتاد سال بر جاى بود و طرف مراجعه مملكتى بودند و اغلبرجال كشور مانند واليان، حاكمان با آن دستگاه خصوصى مطالبات و مراودات و معاملات ومكاتبات داشتهاند. مهدوى مقالهاى مهم و اساسى در معرفى اين مجموعه به دو زبان فارسى وفرانسه نوشته و از روى متن فرانسه ترجمه به انگليسى شده و انتشار يافته است. جمعى از دوستان و همكاران گرامى مهدوى مانند دكتر هوشنگ ساعدلو، دكتر منوچهر آگاه،دكتر ناصر پاكدامن، پرويز خزيمه علم در سالهاى دهه پنجاه در صدد آن برآمدند تا مقدارى از ايناسناد را كه براى روشن شدن تاريخ تجارى، مالى و وضع پولى و اقتصادى مملكت تا عصرپهلوى مفيد است به صورت كتابهايى سندى منتشر كنند. از جمله مكتوبهاى مربوط بهتجارت در سال قحطى 1288 مورد نظرشان قرار گرفت. ولى با پيش آمدن حوادث سال 1357آن نيّت بلند متوقف ماند. ولى بعدها دكتر اصغر مهدوى همّت كرد و اجازت فرمود كه آنمجموعه به نام «اسناد تجارت ايران در سال 1288« به چاپ برسد و رسيد. يكى ديگر از كارهاى برجسته و نمونه كه براساس اسناد موجود نزد خود انجام داد استخراجو جداسازى نامههاى مربوط به تجارت يزد و ملك دارى حاج محمدحسن در اين شهر بود.مهدوى نخست گزارشى از اين اسناد را به صورت مقاله نوشت و افتخار نشرش را به نامواره دكترمحمود افشار داد. سپس به استدعاى من به استخراج مواد مهم مندرج در نامهها پرداخت و چونآن كار پايان گرفت توانستيم مطالب را موضوعبندى كنيم. حاصل آن همكارى كتابى است كه بانام «يزد در اسناد امين الضرب» نشر شده است و قطعاً يكى از اهم منابع براى آشنا شدن باخصائص تجارت يزد و منضمّات بدان است. ترديد نيست كه نمونه خوبى است از آنچه مىتواندرباره شهرهاى ديگر، از جمله كرمان، مشهد، اصفهان و تبريز براساس آن مجموعه بيش بها انجام داد. مرحوم اصغر آقا درين سه چهار سال اخير گاه به گاه به خواندن نامههاى كرمانيانمىپرداخت و يادداشت بردارى از آنها را با كمك خانم نرگس نفر - با مجموعه اسناد آشنايى پيداكرده است - آغاز كرده بود. آن قدر كه به ياد دارم در يكى از دورههاى كنگره تحقيقات ايرانى هم توصيف شايستهاى ازاين مجموعه بىنظير ارائه كرد. مهدوى به شركت در اين كنگره دلبستگى داشت و در اغلبمجامع آن حضور مىيافت مگر آن مواقعى كه در ايران نمىبود. ايرانشناسى از علاقههاى دلپسنداو بود و مىكوشيد كه از دريافت اطلاعات مربوط بدان دور نماند. يك بار هم كه به كنفرانس اوضاع اقتصادى ايران در عصر قاجار برگزار شده در مؤسسهخاورميانه دانشگاه آكسفورد رفته بوديم، به خواهش شركت كنندگان درباره اين مجموعه گزارشموشكافانه ديگرى ارائه كرد. ديگر از كنگرههايى كه حضور او ارزشمند افتاد در مجمعى بود كه مؤسسه «ايلكس» وابستهبه دانشگاه هاروارد در همان دانشگاه برقرار كرد و من مىديدم فضلاى شركت كننده با او چهگونهمباحثاتى و مفاوضائى را دنبال مىكنند. از آنجا خود را به لوس آنجلس كشيديم و به خواستارىاو سر زديم به موزه هنرهاى آن شهر كه نمايشگاهى راجع به آثار هنرى عصر تيمور به نمايشگذاشته شده بود و موزه داران جوان از اطلاعات مهدوى نسبت به نسخههاى خطى كسب نظرمىكردند. ايشان در كنگره كتابآرايى در تمدن اسلامى (مشهد) هم شركت كرد و چون روزىگذشت گفت وقت آن است كه سرى به كلات و سرخس بزنيم تا در كرانگى خاوران، شهرهاىتاريخى را ديده باشيم. سخن از مجموعه اسناد در ميان بود. پس بايد بنويسم كه صندوقهايى حاوى كتابها و اسناد ومدارك سيد جمالالدين اسدآبادى مشهور به افغانى در خانه امين دارالضرب بر جاى مانده بود(در سال 1308 قمرى كه سيد را از ايران باز گردانيدند.) مهدوى چون دريافت كه كتابها و اسناد از آن سيدجمال بوده است قاصد بر آن شد كه آنها رابه يكى از كتابخانههاى مملكت بدهد و جزو كتابخانه خود نگاهدارى نكند. امّا پيش از اين كهچنان نيتى را عملى سازد به من پيشنهاد كرد كه مشتركاً فهرستى از اسناد تهيه كنيم. اين كاروقتگير در مدّت دو سالى انجام شد و به صورت كتابى از محل حقوق دانشيارى او در سلسلهانتشارات دانشگاه تهران در سال 1342 به چاپ رسيد با نام «مجموعه اسناد و مدارك چاپنشده درباره سيدجمالالدين مشهور به افغانى.» مهدوى تاريخ قاجارى را - مخصوصاً در عصر ناصرى و مظفرى به بعد - از حيث اجتماعىو رجالى و اقتصادى - خوب مىشناخت. قسمتى از اين آگاهى را از مطاوى اوراق و اسنادتجارى خاندان خود حاصل كرده بود. قسمتى هم دانستنىهايى بود كه از پدرش و اقران او - چهدر ايران و چه اروپا - شنيده بود. مقاله «روزگار يك اهل قلم در دوره قاجار» مندرج در راهنماىكتاب (1354) 18 راجع به بدايع نگار طهرانى كه با همكارى دكتر هما ناطق به رشته نگارش درآمده و نيز «چند نامه مربوط به ايران» كه در كتاب «هفتاد مقاله» جشن نامه دكتر غلامحسينصديقى نشر شده (1371) يادگارى است از دلبستگى او به شناساندن منابع آن دوره و سرگذشتايرانيان. تاريخ آن دوران در ذهن اصغر مهدوى مجسم و بىسايه بود. به خوبى مىدانست كهدوام و قوام جامعه در آن روزگاران متكى به چه نوع عوامل اقتصادى و مالى بوده و طبقاتمختلف چگونه و با چه مؤونهاى روز خود را به شام مىرسانيدهاند. نيك مىدانست كه ميزان فقرو مسكنت و بىدرآمدى ناشى از چه بوده است. اين نكته امتيازى است براى داناى علم اقتصادسياسى و هميشه بر من روشن بود كه اقتصاد خوانها و اقتصاددانهاى ديگر ايران از آن گونهسرچشمه بهره وافى نداشتهاند. حال كه سخن از اقتصاد در ميان است ضرورت دارد كه نام سه تأليف او را بياورم. نام يكى«تشكيل و تقويم محصول ملى» است (تهران، 1339). پيش آن كتابى به نام «قيمت» نوشت كهدر سلسله انتشارات اهدايى خود او به چاپ رسيد (تهران، 1337) و تجديد چاپ هم شد.سومين كتابش «اقتصاد - كليات» نام داشت (تهران، 1341). يكى از پژوهشهاى برجسته مهدوى تصحيح و چاپ انتقادى و نمونهوار ترجمه فارسى سيرت رسول اللّه از عصر سعدى است. او آن را از روى پنج نسخه اساسىتر و سه نسخه ديگر باروش علمى و دقت اعجابانگيز به انجام رسانيده است. سيره تنها كتاب جامع و مدوّنى است ازقرن دوم اثر محمدبن اسحق كه به دست رفيعالدين اسحق بن محمد همدانى قاضى ابرقوه ازروى روايت عبدالملك ابن هشام در نيمه دوم قرن هفتم به فارسى نقل شده است. مهدوىمقدمهاى متقن و محققانه در دويست و بيست صفحه دارد و آنچه را كه در معرفى متن و نسخههاو سوابق مربوط به سيره در بايست بوده به قلم استوار و گيرا منضم كرده است. پس از اينكه متنرا در دو مجلد در سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران منتشر كرد (1360) تصحيح و انتشار«خلاصه سيرت رسول الله» را كه تلخيص و انشاى شرفالدين محمدبن عبدالله بن عمر ازعلماى قرن هفتم هجرى است با همكارى مهدى قمىنژاد به سرانجام رسانيد (1368). بر اينمتن هم مقدمهاى گويا و مبسوط در يكصد و بيست و هفت نوشت. مهدوى داراى صفات ممتاز انسانى بود. نيكوكار بود و نسبت به كسانى كه حسّ مىكردنيازمند به نوعى توجهند كمك و مساعدت مىكرد و به گونهاى كه پنهان و پوشيده مىماند. مهدوى ضنّت و بخل نداشت از اين كه ديگران از منابع و مداركى كه او به دشوارى گردآورىكرده است بهرهورى يابند. هر دانشپژوهى را به خوشرويى پذيرا مىشد و آنچه را كه مطلوبشخص بود بر مىآورد. مهدوى زندگى در باغ و خانه پدرى را بر هر جاى ديگر برتر مىدانست و از آنجا دل برنمىكند. در نگاهبانى آن ميراث كه براى او جنبهاى معنوى و تاريخى داشت كوشا بود. تصرفاتىكه در آن ساختمان شد، از قبيل تبديل كردن انبارها و آشپزخانه گنبدى شكل قديم به سالنپذيرايى، بر زيبايى مجموعه بسيار افزود. مهندس پرويز كيهان - پسر دايى مهدوى - كه مجرىطرح بود نه تنها صدمهاى به آن بناى يادگار نزده است بلكه مهارتهايى را به كار برده است كه هربينندهاى را به اعجاب و تحسين وامىدارد. مهدوى ازين حال و شور لذت مىبرد و بيشتر مصرّبر ماندن در آن خانه محله قديمى مىشد. مهدوى نسبت به برادر بزرگتر خود - دكتر يحيى مهدوى - حسّ احترام زائد الوصف داشتو يحيى نيز نسبت به او. هر دو در همين باغ مورد سخن زندگى مىكردند. مهدوى نكته سنج و بديعهپرداز ولى آرام و خوش برخورد بود. در مباحثات و مجادلات ازكوره در نمىرفت. به تندى گرايش نداشت. در جمع بيشتر نيوشنده بود تا گوينده. سخنانمخالف را مىشنيد و اگر با گفتهاى هماوازى نداشت و خوشايندش نبود و نمىخواست كه بهصورت لفظ ابراز خلاف گويى كند دو كف دستش را با حركتى ملايم به دو سو مىكشانيد تابدين تمهيد اظهار ابهام و اشكال نسبت به گفته معارض كرده باشد. يا اين كه مىگفت چيزى دراين مورد نمىدانم. مهدوى سفر دوست بود. از سال 1340 به اين سو چند ده هزار كيلومتر با هم در اكناف خاكوطن گردش و از گوشه و كنارهاى پرت و خرده پا ديدار كرديم. نخستين سفرمان به يزد بود.غروبى از تهران حركت كرديم و نيمه شب مجبور شديم در بيابانى نزديك به ارجنان (عقدا) اتراقكنيم. راه خاكى و پر شن بود و من خسته از رانندگى. بهرام و كوشيار كه كوچك بودند همراهانبودند. جل و پلاسى را كه به همراه داشتم بر صحرا گستردم و به خواب خوشى رفتيم. مهدوى دربيابان قفر بىرفت و آمد و سكوت محض ناآرامى نشان نداد. مىگفت به ياد ايامى افتاده است كهبا پدرش در سفر خراسان چنين شبى را گذرانيده بوده است. مرادم آن است كه از رنج سفرنمىهراسيد. پس از آن بارها در سفرها دشواريها مىديد ولى خم به ابرو نمىآورد. در سفر بههمه چيز مىنگريست و درباره ديدهها مىانديشيد و نكتهاى را اگر فراياد مىآورد مىگفت.خرابهها، قناتها، كشتكاريها هر يك به نحوى و مناسبتى جلب نظرش را مىكرد. چون بهغريبهاى مىرسيديم مىگفت از اين مرد پرسشى بكنيم و از وضع و حال محل اطلاعى به دستبياوريم. مردمان قديمى و بومى برايش معنى خاص داشتند و برايش محترم بودند. گويى ازگفتار با آنها به روزگارى نزديك مىشد كه جدّش در آن عصر مىزيست. به روزگارهايىبرمىگشت كه هر روز ازين گونه مردم به خانه نيا يا پدرش سر مىزدند و حوائج خود را رفعمىكردند. گفتنى در اين باره زياد دارم. افسوس مىخورم كه خود هيچ گاه رو به آن نكرد كهخاطرات و مشاهداتش را ازين سفرها بر صفحه كاغذ بنگارد. اينجا، در روزهاى نخستين مرگ او من احساسات خود را نوشتم، ورنه سخن درباره كارها وفضائل مهدوى بسيار است. اطمينان دارم كه عزيزانم سركار عليه شهين خانم و بهروز و مژده ونداى مهدوى مرا در نوشتن سرگذشتى بهتر و مبسوطتر يارى خواهند داد.
1312 : تولد در روستاي كاهك از توابع مزينان 1319 : ورود به دبستان «ابن يمين» در مشهد 1325 : ورود به دبيرستان «فردوسي» مشهد 1327 : عضويت در «كانون نشر حقايق اسلامي» 1329 : ورود به دانشسراي مقدماتي مشهد 1331 : اتمام دورهي دانشسرا، استخدام در ادارهي آموزش و پرورش مشهد، بنيانگذاري انجمن اسلامي دانشآموزان و دانشجويان 1332 : عضويت در نهضت مقاومت مشهد 1333 : گرفتن ديپلم كامل ادبي 1334 : انتشار كتابهاي «ابوذر غفاري» و «تاريخ تكامل فلسفه» ، ورود به دانشكده ادبيات مشهد 1336 : دستگيري به همراه شانزده نفر از اعضاي نهضت مقاومت در مشهد 1337 : فارغ التحصيلي از دانشكده ادبيات با احراز رتبه اول ، ازدواج 1338 : اعزام به فرانسه با بورس دولتي به دليل كسب رتبه اول ، تولد اولين اولين فرزند، آشنايي با سازمان آزادي بخش الجزاير 1339 : بردن همسر و فرزند به فرانسه 1341 : رحلت مادر و تولد دومين فرزند 1342 : اتمام تحصيلات و اخذ مدرك در رشته تاريخ، تولد سومين فرزند 1343 : بازگشت به ايران، دستگيري در مرز، انتقال به زندان «قزل قلعه» تهران 1344 : انتقال به تهران به عنوان كارشناس و بررس كتب درسي 1345 : استادياري رشته تاريخ در دانشكده مشهد 1347 : آغاز سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد به دعوت استاد شهيد مرتضي مطهري، انتشار كتابهاي «كوير»، «توتم پرستي» و «هبوط در كوير» و مقالهي «از هجرت تا وفات». 1348 : سفر به خانه خدا 1350 : سفر به افريقا، تولد چهارمين فرزند 1351 : بسته شدن حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنرانيهاي او 1352 : معرفي خود به ساواك و هجده ماه زندان انفرادي 1354 : آزادي از زندان، خانهنشيني و آغاز زندگي سخت در تهران و مشهد 1356 : هجرت به اروپا و رحلت
مبدع روش آموزش ناشنوايان در ايران و پايهگذار آموزش و پرورش پيش از دبستان و از پيشگامان فرهنگ و ادبيات كودكان. او در 1264ش در ايروان، از ايالات قفقاز، به دنيا آمد. پدر و جد وي از اهالي تبريز بودند. پدرش قناد، معمار و مجسمهساز بود و در نقل داستانهاي كهن و اشعار شاهنامه تبحر داشت. مادربزرگش، بنفشه، زني باكفايت، طبيب محل و شاعر بود. اين دو نقش مهمي در پرورش استعدادهاي هنري و خلاقيت جبار داشتند. تحصيلات جبار به شيوة سنتي و مكتبخانهاي بود. او در پانزده سالگي مجبور به ترك تحصيل شد و به حرفههاي پدرش روي آورد. در 1284ش، به دليل درگيريهاي مذهبي، به زندان افتاد. در آنجا، هفتهنامة ملانهيب و سپس ملاباشي را مينوشت و مصور ميكرد و به كمك همزنجير و همبندش براي فروش به خارج از زندان ميفرستاد. زندان در افكار و معتقدات او تغييرات بنيادي پديد آورد و از آن پس، با عشق به آرمان صلح و انساندوستي، فعالانه وارد زندگي فرهنگي و اجتماعي شد. باغچهبان تعليم و تربيت زنان و كودكان را مهم ميشمرد و به رغم مخاطرات موجود، پنهاني به تدريس سرِخانة دختران ميپرداخت. از اولين آثار او براي كودكان داستانهاي منظوم « قيزيللي ياپراق» (برگ زراندود) و «بايرامچيليق» (مژدهرساني عيد) است. اين آثار، با نام جبار عسكرزاده، متخلص به عاجز، در 1290ش در ايروان چاپ شد. وي، در همين اوان، با نوشتن مقالات و سرودن اشعار، همكاري خود را با روزنامة فكاهي ملانصرالدين آغار كرد و در 1291ش به نشر هفتهنامة فكاهي لكلك در ايروان پرداخت. با آغاز جنگ بينالملل اول و كشمكشهاي خونين ميان مسلمانان و ارامنه، ناگزير به تركيه مهاجرت كرد. در آنجا، ابتدا تحويلدار و سپس فرماندار شهر ايگدير شد؛ ولي چندي بعد ناگزير به قفقاز بازگشت. وي در 1297ش، در شهر نوراشين، از توابع ايالت ايروان، مدرسهاي تأسيس كرد كه به علت آشفتگي اوضاع دير نپاييد. در 1298ش، بر اثر شدت گرفتن خونريزيها در قفقاز، با خانوادة خود به ايران آمد. باغچهبان خدمات فرهنگي خود را، به عنوان معلم كلاس اول، در مدرسة احمدية مرند آغاز كرد و ديري نگذشت كه نحوة كار وي و پيشرفت شاگردانش جلب توجه نمود. اولين اثر او در ايران نمايشنامة «خرخر» است كه براي شاگردانش نوشت و در مدرسه اجرا كرد. در ايران زمان، امتياز تأسيس يك دبستان دخترانه را گرفت؛ ولي، به سبب مخالفتهاي متعصبان، موفق به افتتاح آن نشد. در 1299ش، به جهت حسن شهرتش، بنا به دعوت رئيس فرهنگ آذربايجان، به تبريز رفت و در آنجا به كار خود ادامه داد. در اين زمان، با روش تازة خويش نوشتن كتاب اول را براي كودكان آغاز نهاد. باغچهبان براي تدريس مواد گوناگون درسي، وسايل سمعي و بصري ساخت و كتاب الفباي آسان را براي تدريس فارسي به تركزبانان بزرگسال نوشت. وي، با همكاري همسر و همكارش، صفيه ميربابايي، به تدريس دختران در كلاسهاي مخصوص نيز موفق شد. وي، در اين زمان، «جمعيت حمايت معلمين» و «جمعيت تئاتر» را تأسيس كرد و نمايشنامههاي انتقادي، از جمله حيات معلمين و اِركَك خالاقيزي(خالهقزيِنَر)، را نوشت. باغچهبان در 1303ش، بنا به پيشنهاد رئيس فرهنگ آذربايجان، كودكستاني به نام «باغچة اطفال» در تبريز تأسيس كرد و نام خانوادگي خود را از عسكرزاده به باغچهبان تغيير داد. وي، براي كودكان، بازيها و كاردستيهاي جديد و تزئينات و صورتكهاي گوناگون ساخت و شعر، سرود و نمايشنامه نوشت، و به ياري همسرش، كه با موسيقي آشنا بود، در كودكستان نمايشهاي آهنگين اجرا كرد. در1305، با توجه به حالات يك كودك ناشنوا در «باغچة اطفال» به فكر تدريس به ناشنوايان افتاد و كار تدريس به كر و لالها را با سه پسر ناشنوا آغاز كرد. باغچهبان در آموزش ناشنوايان هيچگونه تجربه قبلي يا دسترسي به كتاب و مقالاتي در اين باره نداشت. او، در پرتو تجربة شخصي، به نقش مهم حس باصره و لامسه در آموزش زبان به ناشنوايان پي برد. صداهاي زبان فارسي را به دو دستة حنجرهاي(آوايي) و تنفسي(بيآوا) و هر يك از اين دو گروه را به ممتد و غير ممتد تقسيم كرد. وي «الفباي دستي گويا» را، كه در نوع خود در جهان بينظير است، بر پايه ويژگي صداها و شكل حرفها ابداع كرد. در اين الفبا، بر خلاف بعضي الفباهاي دستي ديگر، از يك دست استفاده ميشود. اين نشانهاي دستي، ضمن اينكه كمك به لبخواني است، وسيلهاي براي تعليم و اصلاح تلفظ نيز هست. باغچهبان، بهرغم خدمات فرهنگيش، مجبور به ترك تبريز شد و در1306 به دعوت رئيس فرهنگ فارس به شيراز رفت. در همان سال، «كودكستان شيراز» را تأسيس كرد و به نوشتن شعر، چيستان و نمايشنامههاي گوناگون پرداخت كه، از آن ميان، مجموعه شعر زندگي كودكان و نمايشنامة گرگ و چوپان را در1308و نمايشنامة پيروترب و خانمخزوك را در 1311خود مصور و چاپ كرد و وسايل و بازيهاي گوناگوني براي پرورش حافظه، حواس و اندامهاي تكلم ساخت. برنامة كودكستانش شامل ورزش، گردش در كوه و صحرا، تمرين رختشويي، تعليم بنايي و خشتزني و مجسمه سازي و كار بافتني و آداب معاشرت و غيره بود. در همين زمان، كار تئاتر را نيز ادامه داد و با همكاري نصرالله شادروان، چندين نمايشنامة انتقادي به صحنه آورد. از اين رو ميتوان گفت كه در دهة اول قرن چهاردهم در كشور ما از نظر آغاز آموزش و پرورش ابتدايي و آموزش كودكان استثنائي و ايجاد فرهنگ و ادبيات كودكان برجستگي چشمگيري داشتهاست. در پايان 1311، باغچهبان به تهران آمد. او قصد داشت مؤسسهاي براي پژوهشهاي روانشناسي و تربيتي تأسيس كند كه به دليل نداشتن پشتيباني مادي و معنوي از آن منصرف شد. در اين ايام، ناگزير مدت كوتاهي در يك كارخانة سيگارپيچي مشغول كار شد. در آذر 1312، باغچهبان، با چاپ اعلاني در روزنامة اطلاعات دربارة آموزش ناشنوايان، اولين كلاس ناشنوايان را، در مطب دوستش، با يك شاگرد، داير كرد. تعداد شاگردان به تدريج به پنج نفر افزايش يافت. در پايان سال تحصيلي، وزارت فرهنگ، با احساس رضايت از نتيجة آموزش ناشنوايان، ماهانهاي به مبلغ چهل تومان براي دبستان مقرر داشت و «دبستان كر و لالها» رسماً آغاز به كار كرد. در همان سال، باغچهبان تلفن گنگ يا سمعك استخواني را اختراع كرد و به ثبت رسانيد. اين سمعك وسيلة انتقال صوت از طريق دندان به مركز شنوايي است. در 1314، وزارت فرهنگ «دستور تعليم الفباي» او را منتشر كرد كه امروز نيز از روش پيشنهادي در آن («روش باغچهبان») در كلاسهاي دبستاني و بزرگسالان استفاده ميشود. در 1322، با كمك افراد خيّر، «جمعيت حمايت كودكان كر و لال كور» را در تهران تأسيس كرد كه در تير 1323 به ثبت رسيد و بعدها كلمة كور از عنوان آن حذفشد. در بهمن همين سال، ماهنامة زبان را منتشر كرد و در آن روش تازة خويش را در اختيار آموزگاران كلاس اول گذاشت. كتابهاي اول دبستان و كتاب سرباز را، با روش تازه، در همين سال منتشر كرد. در اسفند 1328، اساسنامه و برنامة كامل و دقيق تحصيلات پنجسالة ناشنوايان براي آموزش زبان و حرفه، روش شفاهي توأم با الفباي دستي گويا، به كوشش باغچهبان، تهيه و به تصويب رسيد. او، در1330، «كانون كر و لالها» را پايهگذاري كرد. در 1332، نخستين كلاس تربيت معلم ناشنوايان را، با همكاري دانشسراي مقدماتي، در آموزشگاه خود تأسيس كرد و بدين ترتيب، اولين گام در تربيت رسمي معلمان كودكان استثنائي برداشتهشد. در 1343، كتاب حساب را براي كودكان ناشنوا و روش آموزش كر و لالها را براي آموزگاران نوشت. در كتاب اخير، ضمن توضيح صداهاي زبان فارسي و روش آموزش تلفظ و لبخواني، اصول «زبان مصور» را به تفصيل شرح داده است. زبان مصور مجموعة علايم بصري است كه با استفاده از آن ميتوان ساختار زبان را به ناشنوايان آموخت. در همين زمان، «گاهنامه»، وسيلهاي بصري براي آموختن چگونگي بلند و كوتاه شدن روزها، را ساخت. آموزشگاه باغچهبان، در زمان حيات وي، از هر نظر گسترده و مجهز شد. با اجراي برنامة تربيت معلم ناشنوايان، مدارس و كلاسهاي ويژه و هنرستانها و كلاسهاي بزرگسالان(اكابر) و باشگاهها و مراكز پژوهشي و خدمات ويژه، از جمله دورههاي تربيت رابط ناشنوايان در تهران و شهرستانها تأسيس شد و ناشنوايان به مراكز آموزش عالي راهيافتند. باغچهبان در اواخر عمر، «جمعيت سلام» يا «گراميداشت» را با نيت تشويق مردم به تجليل از نيكوكاران در زمان حياتشان، تأسيس كرد و جزوة «آدمي اصيل» را در اين باره منتشر ساخت. از كتابهاي شعر و نمايشنامه و داستانهاي كودكانة باغچهبان به زبان فارسي نُه اثر به چاپ رسيدهاست. از جمله آثار چاپ نشدة او در اين حوزه نمايشنامة آهنگين مجادلة دو پري است. همچنين در روشهاي تدريس خواندن و نوشتن و آموزش ناشنوايان، سيزده اثر از وي منتشر شدهاست. آثار او به زبان تركي بالغ بر دوازده كتاب است كه از آن ميان، ترجمة رباعيات خيام، به نام رباعيات آذري خيام، ارزش خاصي دارد. رباعيات باغچهبان، كه در 1337 به چاپ رسيد، آيينة افكار و فلسفة زندگي اوست. باغچهبان در 4 آذر 1345 درگذشت.
دكتر عبدالحسين زرين كوب در سال 1301 هجري شمسي در بروجرد ديده به جهان گشود . دكتر زرين كوب تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خويش به پايان برد .سپس در كنار تحصيل در دوره متوسطه به تشويق و ترغيب پدر كه مردي متشرع و ديندار بود ،اوقات فراغت را صرف فراگيري علوم ديني و حوزه اي نمود ،و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيات عرب،به شعر عربي هم علاقمند شد .گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه در رشته علمي تحصيل مي كرد با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبياتي بود كه به زبان فارسي منتشر شده باشد ،واو آن را در مطالعه نگرفته باشد .به دنبال تعطيلي كلاس ششم متوسطه در تنها دبيرستان شهر براي ادامه تحصيل به تهران رفت. اما اين رشته ادبي را برگزيد و در سال 1319 تحصيلات دبيرستاني را به پايان برد،و با وجود آنكه كتابهاي سالهاي چهارم و پنجم متوسطه ادبي را قبلا نخوانده بود در ميان دانش آموزان رشته ادبي سراسر كشور ،رتبه دوم را به دست آورد.با بازگشايي مجدد دانشگاهها در سال 1320 ،دكتر عبدالحسين زرين كوب در امتحان ورودي دانشكده حقوق شركت كرد.با آنكه پس از كسب رتبه اول ،در دانشكده ثبت نام هم كرده بود،اما به الزام پدر ،ناچار به ترك تهران شد . در همان ايام ،علي اكبر دهخدا كه رياست دانشكده حقوق را به عهده داشت ،از اينكه چنين دانشجوي فاضلي را از دست مي داد ،اظهار تاسف كرده بود. سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او ر ا به دانشگاه كشاند .در سال 1324 ،پس از آنكه در امتحان ورودي دانشكده علوم معقول و منقول ،و دانشكده ادبيات حايز رتبه اول شده بود ،وارد رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران شد. به هر تقدير ،عبدالحسين زرين كوب در سال 1327 به عنوان دانشجوي رتبه اول از دانشگاه فارغ التحصيل شد،و سال بعد وارد دوره دكتري رشته ادبيات دانشگاه تهران گرديد و درسال 1334 از رساله دكتري خود با عنوان (نقد الشعر ،تاريخ و اصول آن) كه زير نظر بديع الزمان فروزانفر تاليف شده بود با موفقيت دفاع كرد . دكتر زرين كوب در سال 1330 دركنار عده ايي از فضلاي عصر همچون عباس اقبال آشتياني ،سعيد نفيسي ،محمد معين،پرويزناتل خانلري ،غلامحسين صديقي و عباس زرياب ،براي مشاركت در طرح ترجمه مقالات دايره المعارف اسلام (E1)طبع هلند،دعوت شد . دكتر زرين كوب در ايام تحصيل در تهران ،چندي نزد حاج شيخ ابوالحسن شعراني به پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه ،آشنايي بيشتر يافت .از همان روزگار با فلسفه هاي معاصر غربي نيز آشنا شد و بعد به مطالعه در باب تصوف نيز علاقمند گرديد. استاد كه از قبل با زبانهاي عربي ،فرانسوي و انگليسي آشنا شده بود در سالهاي جنگ دوم جهاني ،با كمك بعضي از صاحب منصبان ايتاليايي و آلماني كه در آن ايام در ايران به سرمي بردند،به آموزش اين دوزبان پراخت .در سال 1323 نخستين كتاب او به نام (فلسفه ،شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعري درايران) در بروجرد منتشر شد ،در حالي كه در اين هنگام ،حدود چهار سال يا كمي بيشتر از تاريخ تاليف كتاب مي گذشت . دكتر زرين كوب پس از آنكه به الزام پدر دانشكده حقوق را ترك گفت ،به زادگاه خود بازگشت ،و در خرم آباد و بعددر بروجرد به كار معلمي پرداخت ،كاري كه به تدريج علاقه جدي بدان پيدا كرد .در دوران معلمي ،از تاريخ و جغرافيا وادبيات فارسي گرفته تا عربي و فلسفه و زبان خارجي و حتي رياضي و فيزيك و علم الهيات ،همه را تدريس كرد .دكتر زرين كوب پس از اخذ درجه دكترا ،از سوي استاد فروزانفر ،براي تدريس دردانشكده علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 يا رتبه دانشياري ،كار خود را دانشگاه تهران آغاز كرد و به تدريس تاريخ اسلام ،تاريخ اديان ،تاريخ كلام و مجادلات فرق ،تاريخ تصوف اسلامي و تاريخ علوم پرداخت .پس از دريافت رتبه استادي دانشگاه تهران (1339 ش ) دكتر زرين كوب چندي نيز در دانشسراي عالي تهران ،ودوره دكترا ادبيات فارسي دانشگاه تهران و در دانشكده هنرهاي درماتيك به افاضه پرداخت.در سالهاي 1347 تا سال 1349 در آمريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاههاي كا ليفرنيا و پرنيستون به تدريس علوم انساني دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيات مشغول به كار شد . دكتر زرين كوب در 24شهريور 1378 به دليل بيماريهاي قلب و چشم و پروستات در گذشت. آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب ۱-دو قرن سكوت/ ۲-تاريخ مردم ايران پيش از اسلام/ ۳-تاريخ مردم ايران بعد از اسلام/ ۴-بامداد اسلام/ ۵-كارنامه اسلام/ ۶-ارزش ميراث صوفيه/ ۷-پله پله تا ملاقات خدا/ ۸-سرني /۹-با كاروان حله/ ۱۰-پير گنجه در جستجوي ناكجا آباد .........
هفتم اسفند ماه سالروز درگذشت استاد علی اکبر دهخدا از بزرگترین وفعال ترین استادان ادبیات فارسی در روزگار معاصر است که ارجمندترین خدمت به زبان فارسی در این دوران را انجام داده است. لغت نامه بزرگ دهخدا که در بیش از پنجاه جلد به چاپ رسیده است و شامل همه لغات زبان فارسی با معنای دقیق و اشعار و اطلاعاتی درباره آنهاست و کتاب امثال و حکم که شامل همه ضرب المثل ها و احادیث و حکمت ها در زبان فارسی است خود به تنهایی نشان دهنده دانش و شخصیت علمی استاد دهخدا می باشند. دهخدا به غیر از زبان فارسی به زبانهای عربی و فرانسوی هم تسلط داشته و فرهنگ فرانسوی به فارسی او نیز هم اکنون در دست چاپ می باشد. دهخدا علاوه بر این که دانشمند و محقق بزرگی بود مبارز جدی و کوشایی نیز در انقلاب مشروطه محسوب می شد. او مبارزه را نیز از راه نوشتن ادامه می داد و مطالب خود علیه رژیم مستبد قاجار را در روزنامه صور اسرافیل که از روزنامه های پرفروش و مطرح آن زمان بود چاپ می کرد. لغت نامه که بزرگترین و مهمترین اثر دهخدا محسوب می شود 45 تا 50 سال از وقت دهخدا را گرفت. یعنی سالها بیش از آنچه که حکیم ابوالقاسم فردوسی صرف شاهنامه خود کرد. لغت نامه نه تنها گنجینه ای گرانبها برای زبان فارسی است، بلکه معانی و تفسیرات و شروح تاریخی بسیاری از کلمات عربی را نیز داراست. علی اكبر دهخدا در حدود سال 1297 هـ. ق (1257 خورشیدی) در تهران متولد شد. اگرچه اصلیت او قزوینی بود ولی پدرش خانباباخان كه از ملاكان متوسط قزوين بود، پيش از ولادت وی از قزوين به تهران آمد و در اين شهر اقامت گزيد. هنگامي كه او ده ساله بود. پدرش فوت كرد، و فردی به نام میرزا یوسف خان قیم او شد. دو سال بعد میرزا یوسف خان نیز درگذشت و اموال پدر دهخدا هم به فرزندان میرزا یوسف خان رسید. در آن زمان يكي از فضلای عصر بنام شيخ غلامحسين بروجردی که از دوستان خانوادگی آنها بود کار تدریس دهخدا را به عهده گرفت و دهخدا تحصیلات قدیمی را در کنار او آموخت. وی حجره ای در مدرسه حاج شيخ هادی (در خيابان حاج شيخ هادی) داشت، وی مردی مجرد بود و بتدريس زبان عربي و علوم دينی مشغول بود. استاد دهخدا غالباً اظهار مي كردند كه هر چه دارند، بر اثر تعليم آن بزرگ مرد بوده است. بعدها كه مدرسه سياسی در تهران افتتاح شد، دهخدا در آن مدرسه مشغول تحصيل گرديد و با مبانی علوم جدید و زبان فرانسوی آشنا شد. معلم ادبيات فارسی آن مدرسه محمد حسين فروغی مؤسس روزنامه تربيت و پدر ذكاءالملك فروغی بود، آن مرحوم گاه تدريس ادبيات كلاس را به عهده دهخدا مي گذاشت. چون منزل دهخدا در جوار منزل مرحوم آيه الله حاج شيخ هادی نجم آبادی بود، وي از اين حسن جوار استفاده كامل مي برد و با وجود صغر سن مانند اشخاص سالخورده از محضر آن بزرگوار بهره مند مي گشت. در همين ايام به تحصيل زبان فرانسه پرداخت و پس از درس خواندن در آن مدرسه به خدمت وزارت امور خارجه در آمد. بعداً در سال 1281 هنگامي كه 24 سال داشت معاون الدوله غفاری که به وزیر مختاری ايران در کشورهای بالكان منصوب شده بود، دهخدا را با خود به اروپا برد، و استاد حدود دو سال و نیم در اروپا و بيشتر در وين پايتخت اتريش اقامت داشت، و در آنجا زبان فرانسه و معلومات جديد را تكميل كرد. مراجعت دهخدا به ايران مقارن با آغاز مشروطيت بود. او در حدود سال 1325 هجری قمری (1285 هجری شمسی) با همكاري مرحوم جهانگيرخان و مرحوم قاسم خان روزنامه صور اسرافيل را منتشر كرد. این روزنامه از جرايد معروف و مهم صدر مشروطيت بود، جذابترين قسمت آن روزنامه ستون فكاهی بود كه بعنوان «چرند پرند» بقلم استاد و با امضاي «دخو» نوشته می شد، و سبك نگارش آن در ادبيات فارسی بی سابقه بود و مكتب جديدی را در عالم روزنامه نگاری ايران و نثر معاصر پديد آورد. وی مطالب انتقادی و سياسی را با روش فكاهی طی مقالات خود در آن زمان منتشر می کرد. پس از تعطيل مجلس شوراي ملی در دوره محمد علی شاه، آزادیخواهان ناچار از کشور خارج شدند. دهخدا نیز به استانبول و از آنجا نیز به اروپا رفت. وي در پاريس با علامه محمد قزوينی معاشر بود، سپس به سويس رفت و در «ايوردن» سويس نيز سه شماره از «صوراسرافيل» را به کمک میرزا ابوالحسن خان پیر نیا (معاضد الدوله) منتشر كرد. آنگاه دوباره به استانبول رفته و در سال 1327 هجری قمری با مساعدت جمعی از ايرانيان تحت عنوان مکور كه در تركيه بودند روزنامه ای بنام «سروش» به زبان فارسي انتشار داد. پس از اينكه مجاهدين تهران را فتح كردند و محمد علي شاه خلع گرديد، دهخدا از تهران و كرمان به نمايندگي مجلس شوراي ملی انتخاب شد، و با استدعای احرار و سران مشروطيت از عثمانی به ايران بازآمده به مجلس شورای ملی رفت. در دوران جنگ بين المللی اول که از سال 1914 تا 1918 میلادی به طول انجامید دهخدا در يكي از قراي چهار محال بختياري منزوي بود و پس از جنگ به تهران بازگشته از كارهاي سياسي كناره گرفت، و به خدمات علمي و ادبي و فرهنگي مشغول شد، و مدتي رياست دفتر (كابينه) وزارت معارف، رياست تفتيش وزارت عدليه، رياست مدرسه علوم سياسي و سپس رياست مدرسة عالي حقوق و علوم سياسي تهران به او محول گرديد تا اینکه سه چها روز قبل از شهریور 1320 و خلع سلطنت رضا خان از ریاست آنجا معزول شد و از آن زمان تا پايان حيات بيشتر به مطالعه و تحقيق و تحرير مصنفات گرانبهاي خويش مشغول بود. دهخدا گاه برای تفنن شعر نیز می سرود. اما شاعری حرفه اصلی او نبود. این منظومه های معدود را دکتر محمد معین آنها را در کتابی گردآوری کرده دكتر محمد معين اشعار دهخدا را به سه دسته تقسيم مي كند كه عبارت است از :نخست اشعاري كه به سبك متقدمان سروده است و بعضی از اين نوع دارای جزالت و استحكامی است كه تشخيص آنها از گفته هاي شعراي قديم دشوار مي نمايد. دوم :اشعاری است كه در آنها تجدد ادبی بكار رفته است .بسياري از اديبان معاصر مسمط “يادآر ز شمع مرده ياد آر” دهخدا را نخستين نمونه شعرنو بشمار مي آورند. دهخدا شعر "یاد آر ز شمع مرده یاد آر" که آن را در زیر مشاهده می کنید را در یادبود میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صور اسرافیل سروده است.دهخدا در سال 1324 هجری شمسی ميليونها فيشی را كه در تهيه ي لغت نامه فراهم كرده بود توسط مجلس شوراي ملي به ملت ايران هديه كردومجلس نيز قانونی را تصويب كرد كه اين ميراث عظيم چاپ شود و موسسه ای نیز به نام لغت نامه دهخدا برای مدیریت کار چاپ لغت نامه و ادامه راه دهخدا تاسیس شود. مدتی بعد از تصویب طرح چاپ لغت نامه در مجلس شورای ملی دهخدا فوت کرد و از آن زمان به بعد کار هماهنگی و مدیریت لغت نامه به وصیت خود دهخدا به عهده دکتر محمد معین گذارده شد. او که خود فردی فرهیخته بود و در ادبیات فارسی تبحر فراوان داشت و کتاب فرهنگ فارسی شش جلدی معین از آثار گرانبهای اوست به خوبی از عهده ادامه این کار خطیر بر آمد. پس از فوت دکتر معین نیز این کار به وسیله دکتر سید جعفر شهیدی و ابوالحسن شعرائی و دکتر دبیر سیاقی و دیگران دنبال شد و به پایان رسید. تا زمانی که دهخدا زنده بود چهار هزار و دویست صفحه از لغت نامه تهیه شده بود در حالی که لغت نامه ای که امروز وجود دارد در پنجاه جلد و بیست و شش هزار صفحه به چاپ رسیده است. همچنین به تازگی سی دی لغت نامه دهخدا نیز توسط موسسه دهخدا که زیرمجموعه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است تولید و عرضه شده است. علامه دهخدا در ساعت شش وسه ربع بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفند ماه 1334 شمسي در سن 77 سالگی پس از عمری خدمت به سیاست و فرهنگ و علم و ادب ایران در خانة مسكوني خويش واقع در خيابان ايرانشهر (جلال بايار) تهران به رحمت ايزدی پيوست. جنازه آ ن مرحوم در بامداد روز چهارشنبه به شهر ری مشايعت و در ابن بابويه در مقبره خانوادگی مدفون گرديد.
1281: سال تولد پرفسور حسابي (تهران) 1288-1285 : عزيمت به بغداد، دمشق، سوريه 1293-1289 : تحصيلات ابتدايي در بيروت 1296 : پايان تحصيلات متوسطه در كالج امريكايي بيروت 1299 : تحصيلات عاليه دانشگاهي در رشته ادبيات در دانشگاه بيروت (در سن هفده سالگي) 1301 : اخذ مدرك مهندسي راه و ساختمان از دانشكده مهندسي بيروت 1303 : اخذ مدرك مهندسي معدن و در كنار آن تحصيل در رشتهي رياضيات و ستارهشناسي در دانشگاه امريكايي بيروت 1305 : گذراندن دو سال اول رشته حقوق در دانشگاه سوربن، گذراندن رشتهي پزشكي و ادامه تحصيل در رشته رياضيات و ستارهشناسي اخذ مدرك مهندسي برق از دانشكده برق پاريس 1306 : اخذ دكتراي فيزيك از دانشگاه سوربن فرانسه 1307 : تأسيس دارالمعلمين تهران ساخت اولين راديو در كشور 1308 : تأسيس دانشسراي عالي و تدريس فيزيك و مكانيك 1310 : ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي نصب اولين دستگاه راديولوژي در ايران (براي برادرشان دكتر محمد حسابي)تشكيل انجمن زبان فارسي و بنيانگذاري فرهنگستان زبان 1311 : تعيين ساعت ايران تأسيس اولين بيمارستان خصوصي در ايران 1312 : محاسبه، نقشهبرداري و احداث راه تهران - شمشك 1313 : تأسيس دانشگاه تهران، تصدي پست رياست و تدريس و عضويت در شوراي دانشكده فني 1315 : عضويت در كنگره رياضيدانان اسلو در نروژ 1321 : تأسيس دانشكده علوم، پايهگذاري و عضويت افتخاري در شوراي عالي معارف عضويت پيوسته در شوراي عالي فرهنگ (21-1315) و (46-1325) 1323 : تأسيس مركز عدسيسازي اپتيك كاربردي در دانشگاه تهران 1324 : تأسيس اولين رصدخانه نوين در ايران 1325 : عضويت در كنفرانس علمي پرينستون 1327 : عضويت در هيئت تحقيقاتي انستيتو تحقيقات هستهاي شيكاگو 1330 : مأموريت خلع يد از شركت نفت انگليس در دولت دكتر مصدق رئيس هئيت مديره و مديرعامل شركت ملي نفت ايران در دولت دكتر مصدق وزير فرهنگ در دولت دكتر مصدق (31-1330) پايهگذاري مدارس عشايري و تأسيس اولين مدرسه عشايري در ايران 1333 : مخالفت با طرح قرارداد ننگين كنسرسيوم در مجلس تدوين اساسنامه و تأسيس مؤسسه ملي استاندارد ايران 1334 : عضويت در آكادمي علوم نيويورك 1335 : تأسيس مركز مدرن تعقيب ماهوارهها در شيراز 1336 : نشان كوماندور دولالژيون دونور از دولت فرانسه 1337 : عضويت در اولين كنفرانس اتمي فرانسه و ژنو عضويت در كنفرانس اتمي ژنو تا سال 1347 عضويت در كنفرانس بينالمللي فضا- ژنو عضويت در انجمن فيزيك فرانسه 1340 : مخالفت با طرح قانون ننگين كاپيتولاسيون و كنسرسيوم در مجلس و مخالفتهاي سياسي و كنارهگيري از مجلس 1341 : عضويت در انجمن فيزيك اروپا، امريكا 1344 : پايهگذاري، تأسيس و رياست مؤسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران 1345 : تأسيس انجمن ژئوفيزيك ايران 1346 : نماينده ايران در كنفرانس علمي و فني فضا، نيويورك 1347 : دريافت حكم بازنشستگي تحميلي توسط رئيس وقت دانشگاه تهران دعوت رئيس دانشگاه براي ادامه تدريس 1349 : عضو پيوسته فرهنگستان زبان ايران پايهگذاري مركز تحقيقات اتمي و تأسيس راكتور اتمي دانشگاه تهران 1350 : استاد ممتاز دانشگاه تهران تشكيل انجمن فيزيك ايران و رياست آن از بدو تأسيس 1362 : بزرگداشت پروفسور حسابي، پدر علم فيزيك ايران در كنگره شصت ساله فيزيك ايران 1367 : افتتاح تالار سازمان انرژي اتمي ايران با شركت پروفسور عبدالسلام به پاس بنيانگذاري علم هستهاي در ايران توسط استاد. 1368 : مرد علمي سال جهان 1370 : عضو هيئت امناي انجمن آثار و مفاخر فرهنگي با تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي 1371 : صاحب كرسي و استاد فيزيك تا سال 1371 درگذشت : (ساعت 5/7 صبح دوازده شهريور، يمارستان دانشگاه ژنو)
خلاصه : عباس بن سعيد جوهري فارابي رياضيدان و منجم ايراني اواخر سده دوم و اوايل سده سوم هجري درزمان خلافت مامون خليفه عباسي در هندسه مشهور بود. وي ازنخستين كساني است كه در جهان اسلام به رصد پرداخت. در رصدهاي نجومي كه در سال 214ه.ق در بغداد و درسال 217ه.ق در دمشق صورت گرفت، شركت داشت. وي علاوه برزيج خود، مولف كتابهاي تفسير كتاب اقليدس و كتاب الاشكال التي زادها في المقاله الاولي من اقليدس بوده است. والدين و انساب : پدر عباس بن سعيد جوهري مردي از اهالي فاراب به نام سعيد جوهري بوده كه گويا به مرو (پايتخت اوليه مامون ) مهاجرت كرده بود. خاطرات کودکي : اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : مرو در روزگار اوايل خلافت مامون خليفه عباسي محل تجمع دانشمندان عمدتا ايراني و گاه غير ايراني بود كهمامون آنها را از اقصي نقاط امپراتوري خود براي مناظره در مسائل گوناگون علمي و فلسفي و ديني به مرو فرا خواند. وي از دانشجويان جوان نيز حمايت مي كرد. در چنين شرايطي بود كه عباس بن سعيد جوهري آغاز به تحصيل كرد. تحصيلات رسمي و حرفه اي : عباس بن سعيد جوهري پس از اتمام علوم مقدماتي ( زبان عربي) ، قرآن و ادبيات فارسي و علوم ديني به تحصيل حرفه اي هندسه و نجوم پرداخت و چنان در اين علوم استاد شد كه در رصدهاي نجومي سالها 214ه.ق در بغداد و 217ه.ق در دمشق شركت داده شد. خاطرات و وقايع تحصيل : روزگار تحصيل عباس بن سعيد جوهري معاصر با آغاز نهضت ترجمه علوم يوناني، قبطي ( مصري) ، سانسكريت و پهلوي به عربي بود. پيش از آن نيز تحت تاثير روحيه دانش در دست مامون محافل علمي تحقيق و بحث و مناظره دردربار و جاي جاي مرو و خراسان تشكيل شده بود. فعاليتهاي ضمن تحصيل : عباس بن سعيد جوهري در كنار رصد نجوم وتاليف و تحقيق دراين زمينه، به مطالعه كتب يوناني چون اقليدس مي پرداخت. استادان و مربيان : در منابع نامي ازاستادان عباس بن سعيد جوهري ذكر نشده است، اما مي دانيم كه وي از كتابها اقليدس در زمينه ادبياات بهره فراوان برده و برآنها شرحهايي نگاشته است. هم دوره اي ها و همکاران : همسر و فرزندان : وقايع ميانسالي : ميانسالي عباس بن سعيد جوهري معاصر با شهادت امام رضا (ع) (وليعهد مامون) و تغيير پايتخت مامو از مرو به بغداد بود. با اين تغيير خراسان تا حدي موقعيت مركزي سياسي، اقتصادي و فرهنگي خودرا از ست داد. ازاين رو بسياري از دانشمندانش به همراه مامون يا به دنبال وي به بغداد رفتند كه از آن جمله اند عباس بن سعيد جوهري كه در دمشق نيز سفرهايي كرد و در آنجا به استخراج رصد مي پرداخت. زمان و علت فوت : منابع تاريخ دقيق در گذشت عباس بن سعيد جوهري را بيان نمي كنند. اما وي احتمالا در اواسط سده سوم هجري قمري در گذشته است. مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : عباس بن سعيد جوهري به عنوان منجم وهندسه داني بزرگ در عصر مامون و احتمالا جانشينان او مشهور بود. از سوي ديگر در تهبه رصد سالهاي 214ه.ق در بغداد و 217ه.ق كه در دمشق شركت داشته است. بنابراين مي توان حدس زد كه وي از منجمين مهم دربار خلفاي عباسي به ويژه مامون بوده است. فعاليتهاي آموزشي : گر چه در منابع نامي از شاگردان يا ذكري از تدريس عباس بن سعيد جوهري نيامده است اما بسيار محتمل است كه در بغداد و دمشق به تدريس نجوم و هندسه نيز مي پرداخته باشد. به ويژه كه كتب او در اين زمينه ها، راهنماي دانشمندان پس از خود از جمله خواجه نصير الدين طوسي شد. مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : عباس بن سعيد جوهري فارابي رياضيدان و منجم ايراني اواخر سده دوم و اوايل سده سوم هجري درزمان خلافت مامون خليفه عباسي در هندسه مشهور بود. وي ازنخستين كساني است كه در جهان اسلام به رصد پرداخت. در رصدهاي نجومي كه در سال 214ه.ق در بغداد و درسال 217ه.ق در دمشق صورت گرفت، شركت داشت. وي علاوه برزيج خود، مولف كتابهاي تفسير كتاب اقليدس و كتاب الاشكال التي زادها في المقاله الاولي من اقليدس بوده است. ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : عباس بن سعيد جوهري در كنار رصد نجوم، به مطالعه آثار يونانيان در نجوم و هندسه از جمله اقليدس و شرح اين آثار علاقمند بود. شاگردان : درمنابع تاريخي نامي از شاگردان عباس بن سعيد جوهري نيامده است. اما كتابهاي وي مورد استفاده دانشمندان پس از او از جمله خواجه نصير الدين طوسي حكيم ايران عهد ايلخانان مغول قرار مي گرفته است. همفکران فرد : آرا و گرايشهاي خاص : عباس بن سعيد جوهري از منجميني بود كه به هندسه يوناني علاقه بسيار داشت و نظريات اقليدس را مورد موشكافي و تحليل قرار مي داد. جوائز و نشانها : چگونگي عرضه آثار : منابـــــــع : ابوالقاسم قرباني ،زندگي نامه رياضيدانان دوره اسلامي از سده سوم تا سده يازدهم هجري ،چاپ دوم ، تهران: مركز نشر دانشگاهي ، 1375، صص 16 - 215 آثار ويژگي : كتاب تفسير كتاب اقليدس :نام اين كتاب كه اكنون اثري از آن در دست نيست در كتاب الفهرست اثر ابن نديم آمده است. و چنانكه از نامش پيداست در تفسيري كتاب اصول اقليدس درباره هندسه بوده است. كتاب الاشكال التي زادها في المقاله الاولي من اقليدس عباس بن سعيد جوهري در اين كتاب برخي مسائل مربوط به هندسه را ابداع و حل كرده و به مقاله اول كتاب هندسي اقليدس در افزوده است. اصلاح الكتاب اقليدس اصل اين كتاب از بين رفته است .اما خواجه نصير الدين طوسي در رساله «الشافيه عن الشك في الخطوط التموازيه» قسمتي از اين كتب را از قول عباس بن سعيد جوهري نقل كرده است . شايد ابن اصلاح الكتاب اقليدس همان كتاب تفسير اقليدس بوده كه نام آنرا ابن نديم ذكر كرده است. زيارات في المقاله الخامسه من كتاب اقليدس :چند نسخه خطي از اين رساله هندسي كه پيرامون مقاله پنجم از كتاب اقليدس است، موجود است كه از آن جمله است نسخه خطي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران در چهار صفحه به شماره 284/1 . شايد اين قطعه نيز قسمتي از تفسير كتاب اقليدس اثر عباس بن سعيد جوهري باشد
سلطانالاوليا و الاقطاب تاج المعشوقين شمسالدينوالحق، محمدبن علی بن ملك تبريزی به سال 582هجری قمری در تبريز قدم به عرصة هستی نهاده استنسب شريفش به تركان قبچاق منتهی ميگردد در اينرابطه مولوی ميگويد (زهی بزم خداوندی زهی ميهايشاهانه - زهی يغما كه ميآرد شه قبچاق تركانه) دردوران جوانی در تبريز به (شيخ ابوبكر سلهباف) عارفمشهور آن عصر اظهار ارادت نموده و در محضرش ازرموز طی مراحل عرفان به كسب اطلاعاتی موفق گرديدهاست و از اين مصاحبت شورسر و جنب و جوشی بر اوعارض شده كه نتوانسته است در وضع زندگی آسايشيداشته باشد و خودش گفته كه تمام ولايتها را از شيحابوبكر سلهباف دريافتم معالوصف از حضور او استغناياحساس كرده به فكر درك حضور شيوخ شهرهای ديگرميافتد از تبريز رخت سفر بربسته سياحت در عالم را درجستجوی اوتاد وجهة همت خود قرار ميدهد و در جاييقرار نميگيرد. عدهيی از ساكنين طريقت عرفان او راملقب به (كامل تبريز)ی ميگردانند و جماعتی ازمسافران صاحبدل احتمالاً برطی الارض او، او را مستمي'به (طاير) يعنی پرنده مينمايند مخالفانش او را (شمسآفاقي) لقب ميدهند هدفشان نسبت ولگرد دادن بر اوبوده است شمس چون بر حلب وارد ميشود مقيم يكی ازحجرههای مدرسةيی آن شهر ميشود و در آنجا متحملچهارده ماه رياضت ميگردد و از نمط سياه لباس بر تنميكند شمس را در سير سلوك عرفان افراط استيلاداشته ولی از يك جهت منزهترين دامن را در طريقت بهخود اختصاص داده آن هم اين است كه در رديف اماماحمد غزالي، ركنالدين عراقي، كمال فجندی و امثالهمقرار نگرفته است تا به صبيان بازی از خود تمايل نشانبدهد وقتی كه به بغداد وارد ميشود و با اوحدالدينكرمانی شيخ يكی از خانقاههای مهم بغداد ملاقاتمينمايد از او استفساد ميكند در چيستی شيخاوحدالدين ميگويد ماه را در ميان آب طشت ميبينم(يعنی در رخ غلام زيبا جمال حق را) شمس تبريزيميگويد اگر در پشت گردنت دنبل نداشتی به آسمانمينگريستی خود ماه را در آنجا ميديدی ضمناً پس ازرسيدن در قونيه به محضر جلالالدين مولوی در شصتسالگی با دختری بنام كيميا ازدواج ميكند كه اين كار راغلام بارگان مبادرت نورزيدهاند. شمس تبريزی دستارادت به شيخ ركنالدين سجاسی متوفای 606 هجريقمری داده او به شمس اشاره نموده كه به قونيه رفته وجلال مولوی را به طريقت هدايت نمايد. دربارة شرح حال شمس تبريزی ميتوان از سه مأخذمهم استفاده نمود اين سه مأخذ مثنوی بهاءالدين سلطانولد فرزند مولانا جلالالدين مولوی و رسالة فريدونبناحمد سپهسالار و كتاب مناقبالعارفين شمسالديناحمد افلاكی است كه به سال 718 هجری قمری نوشتهاين سه مأخذ مخصوصاً مناقبالعارفين شمستبريزی رادر سير سلوك عرفان آنچنان در فراز و نشيب قراردادهاند كه جهت صحيح بر حركت او معين نيست و آثارخودش هم حاكی از سرگردانی او در شريعت و طريقتاوست او از سران معتقدين وحدت وجود به افراطميباشد و در شريعت اين قول افلاكی كه شمس گفت (هركس در عهد خود به مسند مردی نشسته بعضی كاتبوحی بودند و بعضی محل وحی اكنون جهد كن كه هر دوباشی هم محل وحی حق و هم كاتب وحی خود) حق وحساب او را تصفيه ميكند. گفتيم شمس جهت مجذوب ساختن جلالالدين مولويبه اشارة شيخ سجاسی ميبايست به شهر قونيه برودولی عدهيی بر اين سرند كه شمس تبريزی اقاليم را زيرپا نهاد و نظير خود را در لفظ و معنا نيافت چون كمالاتاو به حدّ كمال رسيده بود در جستجوی اكملی بود كهروز شنبه بيست و ششم جماديالاخرای 642 هجريقمری كه مصادف بود با 26/9/623 شمسی در قونيهحضور مولانا جلالالدين بلختی ثم رومی را درك نمودمولوی فقيه حنبلی و مدرس علوم دينی بود شمس او راچنان مجذوب خود ساخت كه از تدريس علوم منقول دلبر داشت و به تقديس قديس اعظم نوظهور خود يعنيشمس تبريزی پرداخت سه ماه هر دو در حجرة خلوتنشستند و بر كسی ظاهر نشدند النهايه اين ملاقات يكفقيه حنبلی را به اعرفالعارفين و اشعرالشاعرين مبدلساخت كه مثنوی و ديوان شمس تبريزی و فيه و مافيه وساير آثار مولوی ثمرة شجرة اين ملاقات ميباشند. شمس در مولوی چنان شور درسر و سودا در دل بهجوشش ميآورد كه تنها خودش را در نظر او مجسمميدارد تا آنجا كه مولوی ميگويد (پير من و مراد من -درد من و دوای من فاش بگفتم اين سخن - شمس من وخدای من - كعبة من كنشت من - مونس روزگار من -دوزخ من بهشت من - شمس من و خدای من) الی آخردر چنين حال مولوی ديگر از آن خود نيست از شريعتدل برداشته است مدرسه شريعت او بر مركز سماع ورقص مبدل گرديده است شمستبريزی هم دم از انسانسالاری ميزند و حديث (مَنْ عَرَفَ نفسه فَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ)را تفسير به رأی ميكند و ميگويد وقتی خودش راشناخت خدا را شناخت پس خودش همين خداست سخنرا به جايی ميكشاند كه در مقالاتش ميگويد (او (يعنيپيغمبر) ندانم از چه حيا داشت كه نگفت مَنْ عَرَفَ نفسيفَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ هر كه مرا شناخت پس خدايش را شناخت)اين بيان نمونهيی از مقالات اوست در ساير مقالاتمسلك وحدت وجودی و انسان سالاری خود را درمراحل خطرناك قرار ميدهد و پا از هندوئيسم هم كه در(الله، انسان، عشق) خلاصه است فراتر مينهد بر سرشيطان كه در نظام الله سالاری شرّ مطلق و عدوالله وعدوالناس مسلّم است غسل توبه ميريزد و رئوفالناس ميگرداند كار به جايی ميانجامد كه مردم شهرقونيه و علما و بعضی از عرفا از همه بيشتر فرزند دوممولوی علاءالدين محمد عليه شمس تبريزی قيام كرده واذيت آزارش را وجهة همت خود قرار ميدهند در اينحئص و بئص كيميا زن فرشته جمالش هم در اثر ايجادحادثهئی هستی خود را از دست ميدهد. يك هفته پساز فوت او روز پنجشنبه بيست يك ماه شوال سال 643پس از مرور 457 روز سكونتش در قونيه ناگهان ازابصارالناس غايب ميگردد جلال الدين مولوی در آتشمفارقتش ميسوزد و ميسازد و ميگويد: (ای صباحالی زخدّ و خال شمس الدين بيار - عنبر ومشك ختن از چين به قسطنطين بيار - من نه تنهاميسُرايم شمس دين و شمس دين - ميسرايد عندليباز باغ و كبك از كوهسار) الی آخر كه غزل زيباييميباشد تاب مفارقت او را نياورده فرزندش سلطان ولدرا مأمور بر جستجوی شمس ميگرداند او پس ازانقضای پانزده ماه شمس را از دمشق به قونيه ميآورد وبر دل پدرش آرامش ميبخشد اما كار در اينجا خاتمهنميپذيرد آتش كينه و ديك مخالفين را بر جوششميافزايد ميكوشند كه غيبت صغرای شمس را به غيبتكبری مبدل گردانند تحمل ندارند كه شمس موسيقی راتا حدودی (وحی ناطق پاك) و نوای چنگ را تا حد(قرآن فارسي) انگاشته و به مولوی بر گفتن اين بيت ولوبعد از ناپديد شدنش هم باشد بگو يا ند (خشك سيم وخشم چوب و خشك پوست از كجا ميآيد اين آوازدوست) و تحمل ندارند شمس بگويد (آن لحظه كهصادقی بر قصد موسی اگر در مشرق بود محمد در مغربهر دو بر قصند و وجدشان حاصل شود) چگونه بر غيبتكبرايش مخالفين موفق شدند اقوال گوناگون ذكر شدهاست كه به نقل يكی پرداخته ميشود. مولوی را با شمسمجالستی بود چند نفر از دراويش آمدند شمس را احضارنمودند شمس از جای برخاست در حالی كه متذكر اينذكر بود (به پای مرگ ميبرندم) او را به محلی آوردندكه طرح كشتنش را در آنجا كشيد بودند ضرباتی بر اووارد ساخته به حياتش خاتمه دادند و جسدش را درچاهی افكندند كه بعدها پسر بزرگ مولوی او را بيرونكشيد و در جوار جدش به خاك سپرد اين حادثه به سال645 هجری قمری اتفاق افتاد گروهی هم بر اين قولند كهاز نظر ايشان غايب گرديد كه باوری بيش نيستعبدالرحمن جامی هم در نفحات الانس متذكر شده كهشمس را به سال 645 در قونيه كشتند.
شيخ الرئيس ، ابوعلي سينا ، حسين بن عبدالله حسن بن علي بن سينا ، معروف به ابن سينا در سال 370 هجري قمري در دهي به نام خورميثن در نزديكي بخارا چشم به جهان گشود . شركت در جلسات بحث اسماعيليان از دوران كودكي ، به واسطه پدر – كه از پيروان آنها بود – بوعلي را خيلي زود با مباحث و دانش هاي مختلف زمان خود آشنا ساخت . استعداد وي در فراگيري علوم ، پدر را بر آن داشت تا به توصيه يكي از استادان وي ، بوعلي را به جز تعليم و دانش اندوزي به كار ديگري مشغول نكند . و چنين شد كه وي به دليل نبوغ خود در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت يافت . تا آنجا كه پادشاه بخارا ، نوح بن منصور ( حكومت از 366 تا 387 هجري قمري ) به علت بيماري ، وي را به نزد خود خواند و ابن سينا از اين راه به كتابخانه عظيم دربار ساماني دست يافت . ابوعلي سينا در سال 428 هجري قمري ، زماني كه تنها 58 سال داشت ، در حالي رخت از جهان بربست كه با اداي دين خود به دانش بشري ، نامي به صلابت تمدن ايراني از خود به جاي گذاشت .
رازی : هرگاه طبیب بتواند بیمار خود را با غذا درمان کند به سعادت رسیده است
بیوگرافی و زندگینامه
نامش محمد ، نام پدرش زکریا و کنیه اش ابوبکر است . تمامی مورخان از وی به نام " محمد بن زکریای رازی " در کتاب های خود یاد کرده اند . " ابوریحان بیرونی " تاریخ تولد وی را در ماه شعبان سال 251 و تارخ وفات وی را در ماه شعبان سال 313 هجری قمری ذکر کرده است . وی در ده سالگی پدر خود را از دست داد و به دنبال آن در شهر " ری " که یکی از مراکز علمی آن روزگار و دارای مکاتب ، مساجد و حلقه های درسی بسیار بود ، به تحصیل ریاضیات ، فلسفه، نجوم و ادب پرداخت و در حین آموختن این دروس به علم شیمی نیز روی آورد . او " جابر بن حیان " را استاد خویش در علم شیمی می داند . رازی برای ساختن " حجرالفلسفی " که مس را تبدیل به طلا می کند ، زحمات زیادی کشید و در این راه چشم وی که در معرض بو ها و گاز های تند و تیز کیمیا بود آسیب دید . وی در سنین بالا ( احتمالا در 30 سالگی ) آموختن علم طب را آغاز کرد .آموختن مقدمات طب را در ری آغاز و سپس به بغداد مسافرت کرد ، زیرا در قرن سوم هجری شهرت بغداد در ترجمه کتاب های طبی و سایر علوم زیاد بود و تاسیس بیمارستان ها و قدرت خلفای آن زمان که تمام دانشمندان را در بغداد جمع کرده بودند ، فضای خوبی برای آموختن علم طب پدید آورده بود . وجود دانشمندانی مانند " یعقوب بن اسحاق کندی " و " اولا د بختیشوع " که در " بیمارستان هارونی " به تدریس این علم مشغول بودند ، بغداد را مرکز علم طب کرده بود . بنابراین رازی نیز بدین مرکز روی آورد . مسافرت وی به بغداد در نیمه دوم قرن سوم هجری انجام شد ا ما مدت اقامتش در این شهر بطور قطع معلوم نیست . رازی طب را از طریق مشاهدات و ملاحظات بالینی آموخت و در این قسمت وقت بیشتری صرف کرد . این امر از آثار و تالیفات وی مشهود است . او طب را مستقیما تحت نظر استادی نیاموخته ، بلکه با مد د نبوغ کم نظیرخویش و با تکیه بر تجارب بیمارستانی ومطالعه کتب به این مهم دست یافته است . رازی در بغداد مقام و محل معتبری داشته و طبابت بغداد را قبضه کرده بود ، به دلیل همین شهرت مورد حسادت و کینه ورزی پزشکان آن دیار قرارگرفت وهمین وضعیت او را مجبور به ترک بغداد کرد . رازی در سال 290 هجری قمری به ری بازگشت و بیمارستان ری را تاسیس کرد و شخصا ریاست آن را به عهده گرفت . بیمارستان شهر ری علاوه بر آن که مانند بیمارستان های امروزی محلی برای درمان بیماران بوده ، مرکز دانشمندان ، حکما و پزشکان نیز محسوب می شده است . رازی در بیمارستان ، مجلس درس بزرگی داشت که روز ها در آن به تدریس مشغول بود . بیمارانی که به بیمارستان مراجعه می کردند ، ابتدا توسط شاگردان درجه آخر وی معاینه می شدند واگر آنها از تشخیص عاجز می ماند ند ، شاگردان بالاتر بیمار را معاینه می کردند و به همین ترتیب اگر این دسته نیز اظهار ناتوانی می کردند طبقه بالاتر ، تا آن که رازی خود بیمار را معاینه کرده ، بیماری را تشخیص می داد و سپس آن را برای شاگردانش شرح می داد و به این ترتیب " علم الا مراض " و " علا ئم الامراض " را تدریس می کرد . رازی همه کس را لایق طبابت نمی دانست و عقیده داشت که طبیب باید دارای خصوصیات و صفات ویژه ای باشد که با داشتن آنها و تزکیه نفس و روحیات مخصوصی بتواند نام طبیب بر خود نهد و پس از آن نیز هر طبیبی نمی تواند حاذق باشد بلکه باید مراحلی را طی کند تا شایستگی نامیده شدن به عنوان طبیب حا ذ ق را داشته باشد . در آن زمان کسانی که طب را می آموختند لااقل باید ده علم د یگر را نیز می دانستند که در راس آنها فقه ، حدیث ، و علم الاخلاق بوده است . رازی برای شاگردانش کتابهایی مثل " سر الطب " ، " محنه الطبیب " و " خواص التلا میذ " و امثال اینها را به رشته تحریر در آورد تا ایشان را به اسرار پزشکی آگاه سازد و این امر نشانگر علاقه اوبه آیین وسنت پزشکی بوده است . وی عقیده داشت که طبیب باید در آیین و سنت پزشکی ، اخلاق طبی و وظایفش کوشاباشد و این موارد رادر کتاب " خواص التلا میذ " ذکر نموده است . نظری به مقام و آرای طبی رازی: می دانیم مد تی را که رازی برای فراگیری علم طب صرف کرد، کم بود،اما در این مدت کم رازی توانست آرا واعمالی فوق العاده علمی و متین را در طب وارد سازد . این مطلب از مزایای مهم کار وی محسوب می شود که در مدتی کوتاه توانسته ابتکارات کم نظیر یا بی نظیری از خود در طب جهانی به یاد گار گذارد . وی در باره مزاج ها و ارکان اربعه ( در طب قدیم شامل خاک ، باد ، آب و آتش ) و اسطقسات( جمع اسطقس به معنی عنصر که ماده اصلی هر شیی است ) و اخلاط و امثال آنها نظرات علمای قدیم را قبول داشت ولی بر اساس مهارت و تجارب خود به اطلا عات موجود در باره آنها افزوده است . به طور خلاصه رازی در باره موضوع های بالا مانند بقراط ، جالینوس و پزشکان یونانی می اند یشید . وی در مورد بیماری ها و نشانه شناسی آنها نیز از رویه یونانیان وترجمه کتب آنان پیروی می کرد ، منتهی شخصا آرا وتجربه های بسیار دانشمندانه خود را به آنها وارد کرد و بسیاری از امراض را که تا آن موقع ناشناخته و یا کم شناخته شده بودند ، روشن ساخت ( مخصوصا بیماری های عفونی و آبله وسرخک ) . آرای رازی در باره تشریح و وظایف اعضا : آنچه مسلم است تا دوران رازی تشریح جسد انجام نشده بود ولی از آثار وی چنین بر می آید که ازدانش تشریح نیز بی بهره نبوده ، بدین معنی که تشریح بر روی میمون را به احتمال قوی انجام داده است زیرا برای امتحان دارو ها با میمون سر وکار داشته است . رازی در کتاب " منصوری " تمام اعضا را ذکر وآن ها را تشریح کرده و شرح هریک را جداگانه و مشروح بیان می کند . وی در این کتا ب از " منافع اعضا " ( فیزیولوژی ) اندام ها نیز صحبت کرده است . او می گوید : " خداوند عالم، مغز را مرکز ومبنای حس و حرکات ارادی خلق کرده اما برای آن که عصب حسی به قسمت های پایین بدن برسد یک مسیر طولا نی طی می کند و برای این قسمت خالق انسان در پایین جمجمه سوراخی آفریده که از آن نخاع شوکی خارج می شود. این سوراخ توسط ستون فقرات و از طرف مغز توسط جمجمه به بدن محکم شده است . برای حس دادن به اعضا و جوارح و اندام ها که در جلو واقع شده اند از سوراخ های فقرات ، اعصاب خارج شده و حس و حرکت به اعضا می رسد . اگر ضربه شد ید به ستون فقرات و نخاع شوکی وارد شود به طوری که نخاع را ضایع کند فقط آن قسمتی که در پایین محل ضربت واقع شده است و قسمت هایی که اعصاب بدانها منتهی می شوند حس و حرکت خود را از دست می دهند ." رازی در باب عضلات بدن می گوید : " حجم بدن که به نام عضلات و گوشت بدن موسوم است ، برحسب قسمتی که باید حرکت کند متناسب است . ایضا طرز قرار گرفتن و جهت عضلات نیز به سمتی که حرکت می کنند متناسب است . آفرید گار برای آن که این عضلات مرتب حرکت کنند در انتهای آنها استطاله(زایده) هایی به نام وتر خلق کرده است . " به عقیده" ام. رنو " رازی در تشریح بر سایر پزشکان و تشریح کنندگان اسلامی برتری دارد . در باره مقام رازی جمیع مورخان متفق القول وی را حجت جهان پزشکی در دنیای متمدن اسلام و غرب ( تا قرن هفدهم در اروپا ) دانسته اند . قاضی صاعد اندلسی در کتاب خود به نام " طبقات الاهم " ، رازی را" پدر طب عرب " ود یگر محققان نیز وی را " جالینوس طب عرب " لقب داده اند . در اصول مداوا بیماری های داخلی : رازی در باره درمان بیماری ها و اصول مداوای آنها، کاملا پیرو آرای اساتید قبل از خود بوده است ، اما آرایی که وی ابراز و تجاربی که کسب می کرده قابل توجه است . درمان رازی مبتنی بر سادگی و مداوا با دارو های مفرد بوده است . رازی اسراف در دارو را بسیار مضر می داند و برای اولین بار این نکته را ثابت کرده است که اسراف در مصرف ادویه به ضرر بدن است و نتیجه صحیح برای بیمار ندارد . بدین جهت وی عقیده داشته است که تنها در صورت احتیاج و ضرورت داروی مرکب به مریض بدهند . وی می گوید" هر گاه طبیب بتواند بیمار خود را با غذا درمان کند به سعادت رسیده است . " رازی برای رفع سردرد امساک از شراب و گوشت و مالش عطر را توصیه می کند و هر وقت کسالت دوام یابد قرص مخصوص از حنظل ، سقمونیا و تربد تجویز می کرد . رازی در باره سکته اطلاعات مفیدی از خود به یادگار گذاشته و درمان آن را فصد و حجامت معرفی کرده است . در بیماری های پوست و عفونت های انگلی جیوه را به شکل مرهم در آورده و از آن استفاده می کرده است ، و در درمان بیماران به تلقین بسیار اعتقاد داشته و آنها را به این طریق درمان می کرده است . رازی اولین طبیبی است که در طب ، طریقه و ادعای اطبای پیش از خود مبنی بر تشخیص آبستنی از راه دیدن ادرار را رد کرد و ثابت کرد که با دیدن ساده ادرار و معاینه ظاهر آن بدون آزمایش نمی توان بیماری ها و آبستنی را تشخیص داد . رازی اولین طبیب در جهان پزشکی است که سل مفصلی انگشتان را شناخته و آن را توصیف کرده است . داروسازی : رازی پس از کشف الکل و جوهر گوگرد و شناسایی خواص این دو ماده فصل جد یدی در دارو شناسی و دارو سازی اسلامی وارد کرد و با این دو ماده بسیاری از استحصالات دارویی و شربت ها و سایر ترکیبات راساخت و از این راه خد مت بزرگی به عالم طب کرد ، در حقیقت باید گفت اگر جانب طب و شیمی را در مورد رازی کنار بگذاریم وی دارو شناس و داروساز ماهری بوده است . دارو هایی که رازی برای بیماران خود تهیه می کرده فراوان است ، از جمله وی شربتی مرکب از مربای لیمو و یا انگور فرنگی که با صندل سفید و کافور مخلوط می شده تهیه می کرده و از شربت ترشی که از سرکه یا شیره انار و آب لیمو و آب غوره و آب انگور فرنگی و توت شالی ( شاه توت ) و کاهو و تر خوانه و عناب و عدس و کافور بوده در تب های دائمی استفاده می کرده است . نیز مرهمی مرکب از سفید اب و پیه به نسبت یک پنجم را برای خشک کردن جراحات و زخم ها به کار می برده است . اودر کتاب آبله و سرخک طی فصول چندی دستور های غذایی و نسخه هایی فراوان با شرح و بسط کامل در باب جلوگیری و درمان و پس از درمان آبله و سرخک آورده است که بسیار جالب اند . تالیفات رازی در علوم مختلف از جمله طب ، دارو شناسی ، فلسفه ، حکمت طبیعی ، کیمیا ، نجوم ، هیات ، الهیات و علوم دیگر قریب به 273 مورد است که بیشتر از صد عنوان آن در زمینه پزشکی است و به این دلیل که تمام تالیفات وی به زبان عربی است اروپائیان او را " جالینوس عرب " نامیده اند . منبع : تاریخ طب در ایران پس از اسلام ، تالیف دکتر محمود نجم آبادی
اين وبلاگ درباره ي تاريخ ايران و بقيه ي نقاط جهان است اگر ميخواهيد برايتان عكس ارسال كنيم در خبرنامه عضو شويد متشکرم و خواهشمند هستم قبل از رفتن نظر بدهيد و حتما به امکانات جدید و نایاب وبلاگ ما سری بزید .و اگر مایل به نویسندگی در وبلاگ هستید به من خبر دهید و حتما به بخش زیرمجموعه های وبلاگ سربزنید (www.big-iran-.tk) welcome to my blog لطفا نظر دهید نوید نقی گنجی...09355289608