خسروپرویز ساسانی – قسمت دوم.


شیرویه فرزند خسروپرویز - که از مریم همسر رومی اش بود - و تنی چند از آرامش طلبان بزدل که از ادامه ی جنگ می ترسیدند،پس از از آن کودتای ننگین خسروپرویز را به محاکمه کشاندند. شرح این محاکمه که در تواریخ معتبر ثبت شده، به خوبی وسعت فکر شاهنشاه را آشکار می سازد و هر میهن پرستی را در خشم و غم فرو می برد، غم از دست دادن چنین شخص بزرگی در آن دوران بحرانی و وخیم و خشم از تازیانی که مدام این شاهنشاه را مورد توهین قرار داده و تلاش بر مخدوش کردن چهره ی او نموده اند.
این تازی گرایان مدام از زن بارگی و شهوت رانی و نیرنگ بازی خسرو سخن رانده اند و تلاش نموده اند او را مردی جاه طلب، بی رحم ، هوس ران و مال دوست... بنمایانند.
ولی آیا شخصی با چنین خصوصیاتی زحمت یک جنگ بسیار سنگین را بر دوش خود می افکند؟ و یا در حرمسرای خود به عشق بازی با معشوقگان سرگرم می گردد؟ چه شد که خسرو به روم تاخت؟ دلیلی جز میهن پرستی و بیگانه ستیزی او و بازپس گیری سرزمین های ایرانی می توان یافت؟ برخی با اشتباهی عمدی مدام این شاهنشاه نیرومند را با شاه سلطان حسین صفوی مقایسه می کنند.
مدارک و اسنادی که پیش روست، خلاف این اتهامات را نشان می دهد، از جمله آشکار است که خسروپرویز در حین جنگاوری و بیگانه ستیزی خود، فردی هنردوست و سازنده بوده. در دوران خسروپرویز بود که موسیقی ایران به اوج شکوفایی رسید و موسیقیدانان بزرگی چون باربد و نکیسا به دربار ساسانی راه یافتند و هنر ساسانی به اوج شکوفایی رسیده و تکامل یافت.
تازیان، مسلمانان و تازی پرستان مدام از زن بارگی خسروپرویز سخن رانده اند و اغراق را تا جایی پیش برده اند که گفته اند خسروپرویز 12000 زن و دختر در حرمسرای خود نگاه می داشته است، برای اثبات چرند بودن این سخن همین بس بگویم که خسروپرویز از سال 590 تا 628 میلادی پادشاهی کرد که جمعا می شود 38 سال که حدودا 13900 روز می شود. چه کسی باور می کند که خسروپرویز 38 سال از پادشاهی خود را هر روز به یافتن یک زن و ازدواج با او گذرانده باشد؟ آن هم با وجود دردسرهایی بزرگ چون جنگ با بهرام چوبین، نبردی 27 ساله با امپراتوری روم و جنگیدن با یاغیان شرق امپراتوری و نبرد با ترکان و اعراب حیره.
آن طور که ایران ستیزان و میهن فروشان می گویند، هیچ زن زیبایی در امپراتوری ساسانیان در امان نبود و هر آن ممکن بود توسط عوامل خسروپرویز ربوده شده و به کاخ پادشاهی تیسپون برده شود.
تجربه، عقل و منطق به ما می گوید اگر مردی با این کارها بر کشور حکم براند، به زودی منفور توده های مردم خواهد شد. ولی ملت ایران نه تنها از شاهنشاه نفرتی نداشتند، بلکه او را چون پدری می نگریستند و 27 سال به فرمان او با دشمن دیرین ایران جنگیدند و به آن فتوحات گسترده دست یافتند. وقتی جنگجویان و مردم یک کشور ناراضی باشند، آن پیشرفت های بزرگ نظامی، اقتصادی و فرهنگی به بار نمی آید.
در روزگار پارت ها و ساسانیان امپراتوری روم در خاور هرگاه فرصتی می یافت، به مرزهای ایران می تاخت و چند شهر را به تصرف در می آورد، می توان گفت در تمام اوقات ایرانیان به نبرد رومیان شتافته و مناطق تسخیرشده را گاه با زور و گاه با دیپلماسی باز می ستاندند و روم را وادار به پرداخت غرامتی سنگین می نمودند، در چنین مواقعی سازشی میان طرفین حاصل می گشت و روم متعهد می شد که به این صلح وفادار بماند و مرزهای جدید را به رسمیت بشناسد. ولی گویا وفای به عهد در خون رومیان نبود. چرا که به محض یافتن فرصتی دوباره به مرزهای ایران می تاختند و به سرنوشت پیش دچار می گشتند.
خسروپرویز که مردی خردمند با آرزوی های جسورانه و اهداف بلندپروازانه بود، افق های دوری را می نگریست، او بر آن بود این حکومت خیانت پیشه را برای همیشه منقرض سازد و مرزهای ایران را به پیش از هجوم اسکندر گجسته برساند. شاه شاهان تقریبا در رسیدن به این هدف بزرگ و دشوار نزدیک بود و چیزی هم نمانده بود کنستانتینا - تختگاه روم باختری - را بتسخیر کند ،ولی افسوس بدشانسی بزرگی گریبانگیر ایرانیان شد و نه تنها سرنوشت ایران، بلکه سرنوشت جهان را دگرگون ساخت و تمدن بشری را قرن ها از غافله ی پیشرفت بشری به عقب انداخت.
در نوشته هایی که تلاش بر این بوده که دولت ساسانی را وحشی و سفاک بنمایانند، گفته های خودشان با هم متناقض است و این به خوبی این مسئله را روشن می کند که هدف آنها از کوبیدن ساسانیان، توجیه هجوم وحشیانه ی تازیان می باشد تا دم از نجات ایرانیان از یک حکومت ستمگر بزنند و اعراب را ناجی نام گذارند. این ها برای بسط دادن سخنان خود چرندیاتی گفته اند و شایعاتی بافته اند که توسط مردم ناآگاه چون وحی مطلق پذیرفته شده، بی آنکه پیرامون درستی یا نادرستی آن کنکاش کنند.
یکی از شایعات بزرگ و دروغ های حیرت آور این می باشد که در حکومت ساسانیان فقط طبقه ی موبدان و دبیران حق فرا گرفتن خواندن و نوشتن داشته اند. در ایرانشهر خط اوستایی اینگونه بود، یعنی فقط موبدان حق فراگیری آن را داشتند؛ افزون بر این کسی را به طبقه ی دبیران راه نبود. همین مسئله باعث شده امثال کریستین سن و دیگر بیگانگان به گسترش این شایعه دامن زنند و ملت ایران را مردمی بی سواد و بی فرهنگ نشان دهند. درصورتی که خطوطی جز دین دبیره برای عموم آزاد بود. تا مردم یک کشور باسواد و با شعور نباشند، پیشرفت های فرهنگی و علمی پدید نخواهد آمد. مورخان عرب و مسلمان هم در بسط این دروغ بزرگ بی تاثیر نبودند و به احتمال بسیار می خواسته اند چهره ای وحتنشاک و ستمگر از دولت ساسانی ترسیم کنند تا بگویند اعراب ایرانیان را از بی سوادی رهانیدند. وقتی ما به تاریخ می نگریم، خواهیم دید که فلاسفه ی یونانی از تنگ نظری امپراتوران روم به ایران می گریختند تا در دانشکده ی بزرگ "گندی شاپور" به تحصیل بپردازند. چه در ایران بود که یونانیان، از بیزانس به ایران می گریختند؟ امروزه فرار مغزها به سوی کدام کشورها صورت می گیرد؟ یک محقق آلمانی می رود در عربستان تحصیل کند؟ بر کسی پوشیده نیست که تازیان بس از تسخیر تیسپون تختگاه ایران، کتابخانه ی بزرگ ایران را به آتش کشیدند و همین نکته به خوبی دانش ستیز بودن اعراب را آشکار می سازد.
کریستین سن در جایی پیرامون خسروپرویز چنین می نویسد: «از همه ی پادشاهان در دلیری و نفاذ رای و احتیاط پیش بود. بنابر آنچه روایت کرده اند در نیرو و شهامت و کامیابی و جهانگشایی و گردآوردن خواسته و گنج و یاری بخت و مساعدت آن روزگار کار او به جایی رسید که هیچ پادشاهی نرسیده بود...»
هرچند منابعی چون طبری در کتاب او اثراتی منفی گذاشته، ولی تعصب او در بسیاری از جاها آشکار است که سعی در برتر جلوه دادن تمدن روم و پست نشان دادن ایرانیان دارد و دروغ هایی شاخدار بر زبان جاری کرده است.
در این که طبری یک مسلمان دو آتشه بود شکی نیست، این شخص با بی شرمی تمام، شاهنشاه بزرگ ایران را به یک بهشت و دوزخ می فروشد و از ترس آخرت و کور تعصبی اش صفاتی عجیب را به خسرو پرویز نسبت می دهد. البته چون به گمان آنها خسروپرویز نامه ی پیامبر اسلام را پاره کرده بود، از او کینه داشتند. ورنه این کار خسروپرویز - اگر هم صورت گرفته باشد -، یکی از افتخارات اوست و نشان دهنده ی حس بیگانه ستیزی و میهن پرستی او می باشد. مسلمین و تازی گرایان چنین خواهانند که خسرو به محض خواندن نامه ی پیامبر می بایست سر به فرمان می آورد و مسلمان می شد و جهاد اسلامی را هم در ایران به اجرا در می آورد . هرچند جمعی بر آنند که این موضوع جعل مسلمین می باشد و اصلا سفیری از تازیان به دربار خسرو پرویز پای ننهاده است که خسرو نامه ی پیامبر اسلام را پاره کند. این ها همه سبب کینه ی مسلمین از اوست و کار تاجایی پیش رفته که شخصی چون ثعالبی مورخ مسلمان چنین می نویسد:
« خسرو را گفتند که فلان حکمران را به درگاه خواندیم و تعلل ورزید، پادشاه توفیع فرمود که :اگر برای او دشوار است که به تمام بدن نزد ما آید، ما به جزیی از تن او اکتفا می کنیم، تا کار سفر بر او آسان تر شود، بگویید سر او را به درگاه ما بفرستند » (!!)
اینگونه کارهای هزال گونه و بی وقاری ها مدام از خلفای بنی امیه و عباسی سر می زد، ولی در تاریخ ایران این گونه کارها مرسوم نبود. حال جلعی بودن این روایت بدون منبع ثعالبی، از عباراتی چون "فلان حکمران" به خوبی آشکار است، ضمن آنکه درباریان را چندان قدرتی نبود که بتوانند حکم شاهنشاه را صادر کرده و حاکمی را به دربار بخوانند. به خوبی نمایان می شود که این شاه نیرومند چه هراسی در دل مسلمین افکنده بود که اینگونه از او کینه بر دل دارند و مدام در تخریب او کوشیده اند و می کوشند.
برخی از هم میهنان ناآگاه پا در جاپای مسلمین نهاده اند و این پادشاه بزرگ را موررد توهین قرار می دهند، به راستی اگر کوروش پس از فتح بابل در نبردی کشته می شد و شیرازه ی امپراتوری هخامنشی با هجوم اقوامی دیگر از هم می گسیخت، این نادانان اکنون کوروش را هم به همین چوب می زدند و چنین می گفتند که با جنگی که به ضرر کشور بوده، زمینه ی نابودی ایران را فراهم کرده است.
ولی تاریخ همواره پاسخی به میهن فروشان تازی گرا و خائن می باشد و روزی فرا خواهد رسید که ناسیونالیسم ایرانی با خون مردم ایران خواهد آمیخت و آنگاه ایران دیگر جایی برای خائنان خود فروش نخواهد بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت توسط بهرام آريانژاد |
51 نظر
بهرام چوبين كه يكي از ژنرال هاي بزرگ هرمزد بود، پس از اهانتي كه هرمزد به او كرد بر او شوريد و بر آن شد تاج و تخت ساساني را به چنگ آورد، هرمزد در اين حال به دست دو دايي خسروپرويز بندوي و بستام به قتل رسيد و آنها خسرو را به شاهي برگزيدند. عده اي بر اين گمانند كه خسرو پيش از قتل پدرش از اين کار آگاهي داشته است و با دايي هايش همكاري كرده است ولي چنين نبوده است ، چرا كه پس از رسيدن به قدرت به سختي دايي هايش را مجازات كرد و خدمت هاي بندوي و بستام به او باعث نشد خون پدرش را فراموش كند.
بهرام چوبين سردار بزرگي بود كه 300 هزار نفر از سپايهان مهاجم ترك را تار و مار كرده بود ، ولي افسوس كه طمع دست يابي به تاج و تخت ايران او را از وفاداري به شاهنشاه جديد بازداشت، او از هرمزد كينه ي شخصي داشت و هرمز ديگر وجود نداشت، پس بهتر آن بود كه به فرمان خسروپرويز درآيد. او ارتشي نيرومند زير فرمان داشت و از آنجا كه بين سربازانش از محبوبيت بسياري برخوردار بود، ياغيگري او سبب گريختن عده اي بسيار از نيروهايش نمي شد، ضمن آنكه نيروها به نبوغ نظامي او آگاه بودند و مي دانستند كه بيهوده سربازان را به كشتن نخواهد داد. نسب او هم به خاندان بزرگ و نيرومند مهران مي رسيد.
خسروپرويز با ارتش خود براي مقابله با آن سردار سركش به سوي او شتافت و دو رقيب تاج و تخت در نهروان به يك ديگر برخوردند، جنگجوياني كه در سپاه بهرام بودند، از روحيه اي بسيار قوي برخوردار بودند، زيرا به پيروزي هاي نظامي بسياري دست يافته بودند و قائده اين است كه وقتي سربازي در چند جنگ شركت كند و زنده بماند، داراي اعتماد به نفسي بسيار بالا خواهد شد و همين او را پيروز خواهد نمود. اين نكته در مورد سرداران هم صادق است.
ارتش خسرو كه از نظر تعداد نفرات هم كمتر بود، نتواست در مقابل هجوم نيروهاي بهرام تاب بياورد ، چندي هم كه از جنگ مي گذشت جمعي از نيروهاي خسرو به سپاه بهرام پيوستند و خسرو به ناچار با باقي مانده ي نيروهايش به سوي تيسپون عقب نشست.
ارتش بهرام به شهر نزديك شد و خسرو كه توان مقابله با او را در خود نمي ديد، براي نجات تاج و تخت ايران و جلوگيري از اسارت به ناچار به سوي آنتيوخ ( انطاكيه كنوني ) شتافت. امپراتور روم "موريس" پس از اينكه دختر خود "مريم" را به خسرو داد، ارتشي در اختيار او گذاشت تا به ايران بازگردد و تاج و تخت خود را باز پس گيرد. خسرو پرويز در راه ارتشي را كه از سوي بهرام فرستاده شده بود در هم كوبيد و با پيشروي به سوي تيسفون بهرام را وادار به گريز به سوي خاقان كاشغر كرد.
خسرو پرويز به شهر در آمد و تاج شاهي را مجددا بر سر نهاد. امپراتور روم شرقي از روي مهرباني و مردانگي اين ارتش را در اختيار خسرو قرار نداد، بلكه مي شود گفت ارمنستان ، و بعضي شهر هاي مسيحي نشين ميانرودان چون حران (كاره)، آميدا و نصيبين را در يافت نمود. خسروپرويز از اين پيشامد ناراحت بود و در پي فرصتي ميگشت تا اين مناطق را به ايران باز گرداند. ولي شرف او اجازه ي خيانت به ياري رسان خويش را نمي داد.
انوشيروان پس از درهم كوبيدن تركان با آنها پيمان صلي امضا كرده بود و آنها خيال تازش به ايران را نداشتند، ضمن آنكه از شكست هاي دوران انوشيروان به وحشت افتاده بودند، ازدواج خسرو و دختر امپراتور روم شرقي هم امكان درگيري ايران و روم را تقريبا از ميان برده بود و انتظار حمله اي از سوي روم نمي رفت.. خسرو از اين صلح دائمي بهره برد و امور كشور را سازمان داد و وضعيت جاده ها، زمين هاي كشاورزي را بهبود بخشيد. بازرگاني بيش از هر دوره اي رونق گرفت، دهكانان با خيالي آسوده تر به زندگي پرداختند، قدرت فئودال ها كاسته شد و همين موجب كينه ي آنها از شاهنشاه و محبوبيت او ميان اقشار پايين جامعه گشت.
- آغاز جنگ
سال 602 ميلادي كه فرا رسيد، امپراتور وقت بيزانس "موريس" در يك كودتايي به دست يكي از افسرانش به نام "فوكاس" كشته شد و تمام اعضاي خاندان موريس هم كشته شدند. به دنبال اين واقعه برخي از افسران موريس از ايران درخواست كمك كردند، يكي از پسران موريس كه گويا از كشتار فوكاس گريخته بود، به ايران پناهنده شد تا از خسروپرويز كمك بگيرد .
خسرو پرويز شاهين را با لشگري نيرومند مامور تصرف ميانرودان شمالي، ارمنستان، گرجستان و هجوم به سوي آسياي كوچك نمود، سردار ديگر شهربراز مامور شد در سوريه به پيشروي در خاك روم بپردازد.
وسعت ديد شاهنشاه و نبوغ او اينجا آشكار مي گردد، او مرد بسيار بلندپروازي بود كه اهداف بسيار بزرگي داشت و به افق هاي بسيار دوري مي نگريست، در اين خيال بود كه به مرزهاي هخامنشيان برسد.
شهربراز با قدم نهادن در خاك ميانرودان شهرهاي مستحكمي چون دارا، نصيبين، حران و ادس را گشود و پس از اين كاميابي ها به ادامه ي پيشروي در شمال ، ديگر شهرهاي آن منطقه را تسخير كرد. هجوم برق آساي ارتش ايران به كل روميان را در وحشت فرو برده بود. پس از اين كاميابي هاي بزرگ ارتش ايران با گذر از فرات به سوريه درآمد و ايرانيان آنتوخ "انتاكيه" را مورد هجوم قرار داده و به سرعت آنجا را تسخير كردند، تصرف اين شهر فاجعه اي بزرگ براي امپراتوري روم محسوب مي شد، چون راه ايرانيان را به سوي جنوب سوريه و مصر هموار مي ساخت و در آنجا ارتش جنگ ديده اي كه بتواند در مقابل ارتش ايران پايداري كند وجود نداشت. در پيشروي در شام در چند جا شهربراز با رومي ها مواجه شد، ولي تمام اين نيروها شكست خوردند . شهربراز كه فرماندهي متهور بود، پس از فتح اورشليم و گذر از صحراي سينا به مصر قدم گذاشت و اسكندريه را با سختي هاي بسيار تصرف كرد، پس از آن ارتش ايران در مصر دو قسمت شد و از دو سو يكي به غرب و يكي به جنوب حركت در آمد و وسعت خاك ايران را از غرب به ليبي و از جنوب به شمال سودان رسانيد.
هم زمان با اين يورش بسيار بزرگ شاهين در سال 605 ميلادي شهر بسيار مستحكم "آمد" را محاصره كرد، جنگ هاي بسياري در اين شهر بين ايرانيان و روميان در گرفته بود، از جمله شاپور دوم كه اين شهر را از روميان باز پس گرفت. قباد ساساني و انوشيروان و چند شاه ديگر بر سر اين شهر با روميان جنگيدته بودند، وضعيت استراتژيكي اين شهر به طوري بود كه با تصرف آن راه ورود به ارمنستان هموار مي گشت. ارتش ايران به فرماندهي شاهين و سمبات باگراتوني شهر را مورد هجوم قرار دادند ولي برج و باروي مستحكم و حصار سطبر نتوانست جلوي هجوم هايي مكرر ايرانيان را بگيرد و عاقبت با وجود دلاوري روميان شهر به تصرف قواي ايران در آمد. دروازه ي ورود به ارمنستان گشوده شد. شاهين به ارمنستان وارد شد و ارمنستان و گرجستان را يكي پس از ديگري به تصرف در آورد. پس از فتح اين سرزمين هاي مهم، شاهين به سوي آسياي صغير شتافت. كيليكا، پونتوس، مازاكا، كاپادوكيه، نتوانستند در مقابل حملات ارتش ايران پايداري كنند و يكي پس از ديگري سقوط كردند. ارتش ايران به گالاتيا رسيد. ايرانيان با هجومي منظم به ايالات غربي آسياي كوچك آنها را يكي پس از ديگري گشودند و به كالسدون رسيدند و پس از فتح آنجا در آن حوالي اردو زدند. ديگر راهي تا كنستانتينوپل پايتخت روم شرقي وجود نداشت. ولي ديوار بسيار بلند و سطبر و خندقي عميق و پرآب كه شهر را احاطه مي كرد، همينطور وجود منجنيق هاي آتشين به روي برج ها اين شهر را به صورت دژي تسخير ناپذير در آورده بود.
گفته شده در دوران همين فتوحات تركان در مرزهاي شمال شرقي به سختي در هم كوبيده شدند. امپراتوري روم به راستي فلج شده بود. شاهرگهاي اقتصادي و تجارتي شام در دست ايرانيان بودند، مصر هم كه گندم متصرفاتش را تامين مي كرد به تصرف ايرانيان در آمده بود. مستعمرات يهودي نشين اورشليم كه كمك كوروش را فراموش نكرده بودند از فتح ايرانيان بسيار خرسند بودند. همچنين مردم شام و مناطق شرقي آسياي كوچك.
اين فتوحات درخشان قلمرو ايران را تا اين حد وسعت داد :
پيش از جنگ :

اوج گسترش فتوحات :

در جريان اين فتوحات هراكليوس بر ضد فوكاس كودتايي ترتيب داد و پس از خلع و كشتنش خود را امپراتور خواند.
در اين بين هراكليوس به نزد شاهين رفت و تقاضاي صلح نمود، شاهين به خسرو اطلاع داد، ولي چون شرط پيمان صلح تخليه ي سرزمين هاي تصرف شده بود پاسخي به آن داده نشد و حتي خشم شاهنشاه را بر برانگيخت. عده اي از حرامزادگان وطني كه به دليل يك تازي مدام خسروپرويز را مي كوبند، در انتقاد از او مدام اين نكته را ياد آور مي شوند كه خسرو در اوج فتوحات به درخواست صلح امپراتور روم شرقي پاسخ منفي داده است، در صورتي در خواست صلح بدين صورت بود كه نيروهاي ايران همگي به آن سوي دجله بازگردند و در اين درخواست حتي نامي از سرزمين هايي چون ارمنستان و شمال ميانرودان برده نشده بود كه گفته شود همچنان در تصرف ايران باقي بمانند. كدام انسان عاقلي چنين پينشنهاد گستاخانه اي را مي پذيرد؟ مگر آن سرزمين ها با خون جنگجويان ايران فتح نشده بود؟ از نظر تاريخي همواره مرز ايران و روم چه در دوره ي پارت و چه در دوره ي ساسانيان رود فرات بوده است، گاه روميان از فرات مي گذشتند و شهر هاي آن سوي فرات را به تصرف در مي آورند، ولي ديري نمي گذشت كه به دست ايرانيان شكست مي خوردند و ايرانيان معمولا به سوريه و آسياي كوچك مي تاختند.
شاهين در آسياي كوچك مصمم بود "كنستانتينا" ( قسطنتنيه - Constantinople ) را مورد تهاجم قرار دهد. ايرانيان با قبايل آوار پيماني بستند، آنها مشتركا كنستانتينوپل را مورد تهاجم قرار دادند، ولي خندق پر آب و حصار بسيار سطبر قسطنتنيه به راحتي حملات ايرانيان و متحدانشان را بي اثر مي ساخت. ايرانيان به ناچار آن شهر را رها كرده و عقب نشستند...
بي شك بزرگي شاهنشاه و رفتار خوب او با مردمان فتح شده و ظلم روميان، در پيشرفت سريع ارتش ايران در خاك روم بي اثر نبود، ولي هراكليوس كه باكودتايي جاي "فوكاس" را گرفت، شايعه اي را بر سر زبان ها انداخت. اين شايعه از اين قرار بود كه ايرانيان پس از فتح اورشليم صليب عيسي مسيح را مورد بي احترامي قرار داده اند. همين شايعه در آسياي صغير و سرزمين هاي مسيحي فتح شده توسط عوامل هراكليوس پخش شد و زبان به زبان پيچيد و توده هاي مسيحي شوريده و متعصب را واداشت تا دسته دسته به هراكليوس بپيوندند و سپاه او را تقويت كنند، هراكليوس بر آن بود كه از راه گرجستان ايران را مورد تهاجم قرار دهد، مردمان مسيحي گرجستان در آن منطقه سپاه روم را بيش از پيش تقويت كردند. روميان از ارمنستان گذشتند. سپاه بزرگ ايران در سرزمين هاي تسخير شده پراكنده بود و قسمتي بزرگ از نيروهاي ارتش دائمي ايران در سه منطقه ي آسياي كوچك، شام و مصر تمركز يافته بود. توده هاي مسيحي بي آنكه از ساختگي بودن شايعه ي مزبور آگاه باشند سپاه هراكليوس را قوي تر مي ساختند. با گذر از گرجستان قبايل خزر و ترك نژاد به طمع غارت به سپاه هراكليوس پيوستند و او را بيش از پيش نيرومند ساختند.
ارتشي كه بتواند جلوي او را بگيرد وجود نداشت. خسروپرويز هرگز گمان نمي كرد گرجستان و ارمنستان به اين سادگي تسليم شوند و از اين روي ارتش نيرومندي را در اختيار نداشت. خسرو به ناچار با افراد گارد جاويد و نيروهايي كه بسيج ساخته بود به مقابله ي او شتاقت. ايرانيان مي دانستند كه هدف امپراتور روم شهر "گنجك" مي باشد. اين كه به دليل كمي قوا جلوتر از شهر اردو زده و منتظر رسيدن نيروهاي روم شدند. عاقبت روميان به حوالي گنجك رسيدند، شمار سپاهيان ايران به زحمت به 40 هزار تن مي رسيد. در حالي كه روميان بيش از 110 هزار نيروي جنگي در اختيار داشتند كه از اين ميان بايد چند ده هزار نيروي خزري را هم به اين تعداد افزود. اين براي ارتش ايران در دشت باز آنجا يك فاجعه بود، زيرا روميان و خزر ها به دليل تعداد زياد جبهه ي جنگ را گسترده بودند و تنها راه باقي مانده براي ارتش ايران اين بود كه آنها هم طول جبهه ي جنگ را به اندازه ي جبهه ي روم بگسترانند (براي جلوگيري از خطر محاصره) و اين خود يك ايراد داشت، چرا كه از قدرت صفوف واحد هاي ايران به شدت مي كاست و ديگر تاب مقابله با سواران رومي و خزري را نداشتند.
دلاوران ايران بدون ترس از شمار زياد نيروهاي دشمن كه بيش از 3 برابر آنها بود در آن دشت باز صف بستند. سواران رومي و خزري كه در جناحين ارتش روم بودند به سرعت جدا شده و از ارتش فاصله گرفتند، پيادگان به سوي ايرانيان به حركت در آمدند، هدف روميان هجوم سواران به جناحين ايران بود تا پس از متلاشي ساختن دو جناح غربي و شرقي از پشت ايرانيان سر بر آورند و از آنجا ارتش ايران را مورد هجوم قرار دهند و چون هم زمان پيادگان از روبرو صفوف ايرانيان را به شدت مورد حمله قرار داده بودند، شكست نيروي ايران حتمي بود و حتي بيم آن مي رفت كه شاهنشاه به اسارت نيروهاي روم در آيد. پس از اينكه چندي از جنگ گذشت و جناحين ايران مورد حمله قرار گرفت، خسروپرويز براي جلوگيري از تلفات بيشتر و محاصره ي ارتش فرمان به عقب نشيني منظم نيروهاي ايران داد تا در محيطي بسته تر به مقابله با ارتش روم بپردازند. عده اي از ايرانيان با فدا كردن جان خود مدتي ارتش روم را معطل كردند تا هم وطنان آنها بتوانند به راحتي عقب نشيني كنند.
روميان به شهر آباد گنجك (گنزك) تاختند و پس از فتح آنجا مردمان شهر را قتل عام كردند و آتشكده ي بزرگ آنجا را مورد تاراج قرار داده و ويران كردند. به راستي جاي تاسف است كه دانشگاه هاي غربي طوري از روم سخن مي گويند كه تو گويي مهد تمدن جهان بوده و ديگر نقاط جهان در وحشي گري مي زيسته اند. ولي چهره ي راستين اين خونخوار در لابلاي صفحات تاريخ به خوبي آشكار مي گردد.
روميان آن شهر را رها كرده و به سوي آلباني رفتند تا زمستان را در آنجا بگذرانند. اين كار ارتش روم ،بيش از يك چپاول و گريختن محسوب نمي شد.ارتش ايران با بستن معابر كوهستاني، آن منطقه را محاصره نمود و منتظر رسيدن نيروهاي كمكي شد، ولي افسوس پيش از آنكه نيروهاي كمكي بتوانند به يكديگر ملحق شوند يكي پس از ديگري به طور جداگانه به دام روميان افتادند و از بين رفتند. شهربراز كه يكي از همين ستون هاي كمكي را فرماندهي مي نمود با 20 هزار سوار و پياده به آنجا تاخت و هراكليوس دست به عقب نشيني ظاهري زد. هنگامي كه به غرب آلباني رسيد دست از عقب نشيني بازداشت و به سوي ايرانيان كه او را تعقيب مي كردند به حركت در آمد. هدف هراكليوس كشاندن جنگ به آن منطقه ي باز بود تا بتواند به صورت هم زمان تمام ارتش پر شمار خود را وارد جنگ كند و از آنها بهره گيرد. روميان 4 برار ايرانيان بودند و در يك ميدان باز مي توانستند ايرانيان را به راحتي محاصره نمايند. نبردي سخت ميان ايرانيان و روميان در گرفت، با پايداري مردانه ي نيرو هاي ايراني ، ارتش ايران توانست تا فرا رسيدن شب پايداري كند.ايرانيان پس از آن از تاريكي هوا بهره برده و به سمت جنوب عقب نشستند. هراكليوس ارتش ايران را تعقيب كرد و پس از رسيدن به آمد آن شهر را مورد حمله قرار داده و گشود.
نبرد دليرانه ي ساراس
شهربراز همچنان به جنوب مي رفت و در راه هرجا كه توانست مرداني را توانايي جنگ داشتند وارد ارتش خود كرد. ارتش امپراتور روم پس از گشودن "آمد" از تعقيب شهربراز دست برداشت و بر آن بود در امتداد فرات به غرب برود و قدم به كيليكا بگذارد و از آنجا به آسياي كوچك برود. شهربراز هم با وجود كم تعداد بودن نيروهايش بي آنكه روميان پي ببرند، به آهستگي ارتش روم را تعقيب نمود تا هر جا كه شرايط مهيا بود ضربه اي به او بزند. او سرداري بود بسيار دلير كه تهور عجيبي داشت و همين تهور باعث شد بدون ترسي قدم در مصر بگذارد و آن سرزمين را تصرف كند. روميان در يك منطقه اردو زدند تا شب را در آنجا بگذرانند، سوار نظام 6 هزار نفري ايران كه از نظر تعداد قابل مقايسه باقواي روم نبود، به فرماندهي شهربراز بر آن بود كه شبانه اردوي روم را مورد تهاجم قرار دهد.
6 هزار سوار زره پوش ايراني شبانه به اردوي روم تاختند و نخست براي ايجاد رعب و وحشت در سپاه روم قسمتي از چادرها را به آتش كشيدند، روميان بسيار وحشت زده شدند، آنها گمان نمي كردند يك ارتش 6 هزار نفره آن ارتش بزرگ را مورد هجوم قرار داده باشد و گمان مي كردند مورد تهاجم نيرويي بزرگ هستند. لحظاتي چند پس از درگيري ، شاپورگشنسب و فرخ هرمزد ( پدر رستم فرخ زاد ) به قواي مهاجم ايران ملحق شدند و به روميان آشفته تاختند و آنها را بيش از پيش هراسان ساختند. ايرانيان به دليل غارت و كشتار گنجك از روميان بسيار كينه داشتند ، شهربراز از شدت خشم بي آنكه از مرگ بيمي داشته باشد، خود به صفوف روميان تاخته بود و چون شيري كه گوسپندان را بدرد، روميان را كشتار مي كرد.. پس از كشتاري بزرگ از نيروهاي رومي ايرانيان كه ضربه ي خود زده بودند، به صورت منظم عقب نشيني كردند. ارتش روم چنان ضربه اي از ايرانيان خورده بود كه جرات تعقيب ايرانيان را نداشت. اين نبرد گرچه بي نتيجه ماند و هيچ يك از طرفين فاتح نشدند، ولي چنان ضربه اي بر پيكره ي قوام روم فرود آورد كه تا مدتي نتوانستند نقشه ي خود را مبني بر باز پس گيري آسياي كوچك به اجرا بگذارند.
وضعيت شايعه ي مزبور روز به روز وخيم تر مي گشت و حتي سربازان مسيحي ارتش ايران كه از مناطق آرامي نشين بودند مي گريختند.كشيش هاي مسيح مدام مي گفتند كه خسروپرويز قصد دارد مسيحيت را نابود نماييد و اين بحث ها توده هاي شوريده را شوريده تر مي ساخت. همن مسيحيان كه در زمان شاپور اول ساساني از دربار روم به ايران مي گريختند تا در پناه شاهنشاه ايران باشند، اكنون به ستون پنجم روم در كشور تبديل شده بودند.
در چنين دوران وخيمي شورشي همگاني شهرهاي مسيحي نشين ميانرودان را فرا گرفت. فئودال ها همگي بر خسرو شوريده بودند، چرا كه خسرو به طبقات محرو م جامعه امتيازاتي داده بود و به شدت از قدرت آنها كاسته بود. در چنين دوران بحراني خسروپرويز شاهنشاه ايران زمين كه 28 سال از عمرش را براي دفاع از شرف آريايي با روميان جنگيد، به دست فرزند رومي زاده اش (شيرويه فرزند مريم دخترامپراتور روم ) كه ولي عهد هم نبود، با كودتايي بركنار شد.
شيرويه برادرانش را يكي پس از ديگري كشت و خسرو را زنداني كرد. پس از چندين جلسه اي محاكمه اي ترتيب دادند تا خسرو را اعدام كنند و دستي دستي گور ايران را بكنند...