تبليغاتX
سرای کورش و داریوش... ایران سرای کورش و داریوش... ایران

سرای کورش و داریوش... ایران

صفحه ی اصلی- تماس با ما - فرم تماس با ما

عكس تصادفي





Powered by WebGozar

موضوعات

پولهاي قديمي تاريخ صنعت هاي ايران سلسله هاي چين پادشاهان ايراني تاریخ سینما تاریخ علم تاریخ باستان تاریخ ایران مصر باستان تاریخ کلاسیک المان تاریخ شهر های ایران جشن های ایران باستان اسطوره های تاریخی بزرگان علم و پژوهش جنگ های ایرانیان بزرگان موسیقی نامهای اصیل ایرانی گالری عکسهای تاریخی خواندنی های جالب تاریخ روزشمار تاریخ مطالب متفرقه از تاریخ منبع سایت امريكا لينكستان(جديد و بهترين) ضرب المثل ها اخبار داخلي ايران(جديد) دانلود و معرفی کتاب معرفي كتاب مکان های باستانی و قدیمی زرتشت تاريخ كشور هاي جهان تاريخ كشور هاي خاورميانه پادشاهان افقانستان تاریخ نگاران تاریخ کلی اروپا امكانات فراوان وبلاگ بزرگان صورتگری ایران مشکلات و سالهای 1000 تا 1387 ارتش از ...تا ... زنان واپسین خبر ها معماری رجال سیاسی ایران خلیج فارس تبلیغات تاریخ تهران شخصیت های معروف نجوم<جدید> اولین ها (جدید) نقشه کامل ایران ِشعر های کاربران سلسله های ایران ایا میدانید؟ متفرقه history europ

لینک دوستان

ارسال ایمیل و نظرات به مدیر سایت
سراي كورش و داريوش...ايران
فتوبلاگ تخصصی وبلاگ
دامنه وبلاگ1
دامنه وبلاگ 2
نقشه انلاین
وبلاگ سرای کورش و داریوش...ایران 2
عضویت در وبلاگ
دانلود تولبار اختصاصی وبلاگ
شاهانه
سایت سرای کورش و داریوش...ایران
وطن پرست
بخش خاندان بزرگ نقی گنجی
سرزمین جاوید من
دانلود تولبار سرای کورش و داریوش...ایران
سدره
جاوید ایران
بهترین سایت شعر و شاعران
اهنگسازان.صدای اهورا
عكس هاي جنجالي
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

آرشيو

آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

نويسنده

نوید نقی گنجی

آمار سايت

»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن ! به مدير وبلاگ ايميل بزنيد ! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها! لينک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati

لوگوي دوستان

كد جاوا


تبليغات


محل قرار گيري تبليغات رايگان شما..... www.melaak.com......

نوروزتان پیروز

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

     هموطنان گرامی پیشاپیش عید نوروز باستان ایران را به تمامی شما وطن پرستان عزیزتبریک میگویم  

و امیدوارم سالی نکو و پر برکتی در پیش داشته باشید

 

                             

                                        عید باستان

    ****** نوروز ******

    بر همگان مبارک باد

                                                                      

                                                                                          متشکرم    نوید نقی گنجی 

 

 

 

 

 

 

 

لينک ثابت |سه شنبه 28 اسفند1386| موضوع: |


جشن نوروز هیچ پیوندی با اسلام ندارد

نويسنده : نوید نقی گنجی

جشن نوروز هیچ پیوندی با اسلام ندارد چاپ ارسال به دوست
نویسنده نوید نقی گنجی

بسیار گفته شده و می شود که نوروز ، بزرگترین جشن ایرانیان و دیگر مردمانی که  دارای فرهنگ ایرانی می باشند، دارای ریشه های دینی  است و با ادیان ابراهیمی و بویژه دین اسلام پیوند دارد.
این سخنان نادرست و بی پایه ای هستند که در درازای سده ها پس از دست یازی بیگانگان بر سرزمین های ایرانی ساخته و پرداخته شده است، بگونه ای که امروز این جشن باستانی، نماد تاریخ و فرهنگ کهن مردمانی که خود از پیشتازان گسترش دانش و تمدن در جهان  می باشند، را با مشتی خرافه و رفتار ناسره در هم آمیخته اند.

پس از یورش سپاهیان اسلام به ایران و دیگر کشور ها بر پایه آيه 59   سوره الانعام کتاب قرآن «وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ» «و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد ، جز اينكه در كتاب مبین ثبت است‏.»هر چه کتاب و ماندگار های علمی بود یا به آتش سوزانده و یا به آب افکنده شد . تاریخ نویسان نامدار اسلام می نویسند: در فتح مصر، وقتی عمروبن العاص بر ذخائر علمی اسکندریه دست یافت، از عمر بن الخطاب خلیفه دوم مسلمین در باره آنها دستور خواست. پاسخ او چنین بود: « اگر در آنها مطالبی موافق کتاب خداست با وجود آن (قرآن)استغنا حاصل است و اگر در آنها چیزی بر خلاف کتاب خداست حاجتی بدان نیست به نابود کردن آنها اقدام کن».چون این فرمان به عمرو بن العاص رسید شروع به پخش کتابها  میان گرمابه های اسکندریه کرد ، گفته می شود که سوخت ششماه گرمابه ها از سوزاندن کتابها فراهم شد.در تازش به ایران نیز همین رویداد پیش آمد و گذشته از گرداندن آسیابها با خون ایرانیان. سعد بن ابی وقاص، هنگامیکه از عمر در باره کتاب های کتابخانه های ایران دستور می خواهد، عمر بن الخطاب می نویسد:«آنها را در آب افکن، زیرا اگر متضمن هدایت باشد، خداوند ما را با کتابی که راهنما تر از آنهاست هدایت کرده و اگر مایه گمراهی باشد خداوند ما را از آن بی نیاز ساخته است».

 اخبار الحکما چاپ مصر ج 1 ص 33- مختصر الدول ابی افرج ملطی - تاریخ التمدن الاسلامی جرجی زیدان ج 3 ص 41 - کشف الظنون حاجی خلیفه چاپ ترکیه ج 1 ص 446 - معجم البلدان ج 5 ص 243

هدف آن فرمان های بر گرفته شده از کتاب قرآن، از میان بردن شناسه فرهنگی  و تاریخی و علمی مردم ایران و دیگر کشورهای شکست خورده بود ،در این میان، بویژه ایرانیان بایستی به بردگان یا بگفته عربها ،موالیان بی هویتی تبدیل شوند . شیخ عباس قمی در کتاب سفینه البحار و مدینه الاثار و الاحکام صفحه  164این گفته  حسین ابن علی امام سوم شیعیان را می آورد:« ما از تبار قریشیم دوستان ما عرب ها و دشمنان ما ایرانیها هستند روشن است هر عرب از هر ایرانی بر تر و بالاتر است و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است .ایرانیها را باید دستگیر کرد به مدینه آورد زنانشان را در بازار ها به فروش رساند ومردانشان را به کنیزی و برده گی اعراب گماشت .»از سویی اشغالگران کوشیدند که شاد زیوی را، که یکی از ویژگیهای فرهنگ کهن ایرانی و در تار و پود این مردم نهادینه گشته بود را با از میان بردن نماد های آن که جشن های ایرانی بودند نابود نمایند، و ایرانیان مبارزنیزبرای پاسداری از فرهنگ نیاکانشان دست از تلاش بر نمی داشتند ، ولی با همه کوششها و جانفشانی ها برخی از این جشنها یا از میان رفت و یا به بوته فراموشی سپرده شد و یا از رنگ و بو افتاد .در میان این جشنها ،نوروز از جایگاه ویژه ای در میان ایرانیان بر خوردار بود ه و می باشد، یکی از جشنهایی که هرگز دشمنان نتوانستند آنرا از میان بردارند و یا از انجام آن جلوگیری نمایند ،همین نوروز باستانی و آغاز سال نو ایرانی بود ،که ایرانیان در سخت ترین ودشوار ترین برهه از زمان به انجام و پاسداری از آن پرداخته و می پردازند ، تا جاییکه سده ها پس از یورش سپاهیان اسلام و هنگامیکه دشمنان در این تلاش خود ناکام ماندند دست به تحریف و مصادره آن زدند. در دربار برخی از خلفای اسلامی و سلاطین و حکمرانان نیز به بر پایی این جشن می پرداختند و به آن رنگ و بوی اسلامی دادند . و « گفتند که نوروز در دین اسلام محترم شمرده شده است و تنها جشن وآیین ملی است که اسلام ومذهب تشیع آن را منسوخ نکرد، بلکه جلال وشکوه هدفداری نیز بدان بخشیدوبارنگ وبوی مذهبی ودینی آراسته است ».البته در درازای سده ها در جشن  نوروزی ایرانیان نیز ناهنجاری ها و ناسازگاری با فرهنگ ایرانی  وارد کردند، و کتاب قرآن را که خود آیات آن پایه کتاب سوزان و از میان بردن علم و دانش و شناسه میهنی قرار گرفته بود، را بر سر سفره هفت سین آوردند و یک جشن کهن ایرانی را با تصاویر خیالی محمد پیامبر اسلام و علی داماد و خلیفه اش و حسین فرزندش ، که خود هر یک در تازش به ایران و از میان بردن فرهنگ والای ایرانی نقش بزرگی داشتند آراستند، و مردم را وادار کردند که بر خوان نوروزی اورادی بزبان بیگانگان بخوانند و نوروز را بیکدیگر شاد باش بگویند.

« در دوره اسلامی نوروز را به سلیمان پیامبر نسبت  داده اند وگفته اند که چون وی انگشتری خود را گم کرد ، پادشاهی از دستش بیرون رفت وپس از چهل روز آن را باز یافت و شکوه پیش به او بازگشت وپادشاهان نزد او رفتند ومرغان بازگشتند وایرانیان گفتند ((  نوروز آمد )) »

 این افسانه ها بر گرفته شده از تورات کتاب آسمانی و مقدس یهودیان است، که سپس به قرآن نیز در آمده و پایه و ستونهای دین اسلام را پی ریزی کرده است. ولی حتی در داستان سلیمان اشاره به تاریخ بر تخت نشستن دو باره وی نشده است که بتوان در یافت که روز نوروز بوده است .

« مجلسی در کتاب (( سماء والعالم )) از قول جعفر صادق امام ششم شیعیان روایت  کرده است که روز اول فروردین حضرت آدم آفریده شده است».

 بر پایه داستانهای تورات خدا روز اول نور و تاریکی را آفرید وروز و شب را درست کرد وروز دوم آسمان را آفرید وروز سوم زمین و دریا را آفرید وگیاهان را وروز چهارم ستارگان و فصلها را وروز پنجم حیوانات بزرگ دریایی آبزیان و پرندگان را آفرید وروز ششم و در پایان ،زمین انواع جانوران و حیوانات اهلی و وحشی و خزندگان  را بوجودآورد و سپس آدم را آفرید .پس خدا پنج  روز پیش از نوروز آغاز به آفرینش جهان نمود و روز پایان که نوروز بود آدم را آفرید .در بالا می خوانیم که روز چهارم فصلها را آفرید و اگراین افسانه را بپذیریم  و آغازآفرینش فصل ها را بهار یا نوروز قرار دهیم، باز هم حساب «امام جعفر صادق » صادق نیست و آدم روزسوم فروردین آفریده شده و نه روز یکم فروردین.

« در حدیث معلی بن خنیس یا حدیث نوروز  می خوانیم که جعفر بن صادق می فرمایند: « ای معلی ، روز نوروز همان روزی است که خداوند از بندگان خود پیمان گرفت که او را بپرستند واو را انبازی نگیرند. وبه پیامبران وحجج وامامان ایمان بیاورند ، همان روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد وبادها وزیدن گرفت وزمین در آن شکوفا و درخشان شد» .

اینجا امام جعفر می گوید که نوروز همان روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد و با حساب تورات روز نخست بود که خدا آفتاب را آفرید پس اگر امام در بالا فرمودند که نوروزروز آفرینش حضرت آدم بوده باز حساب درست در نمی آید ، چون نمی توان در شش روز دو بار نوروز داشت.و دیگر اینکه نمی توان پنج روز پیش از نوروز را نوروز نامید.

« مجلسی در کتاب ((زادالمعاد )) پس از ذکر فضایل نوروز واین که نوروز روز موافق با روز مبعث و (27) بیست و هفتم ماه رجب بود ودر همان روز پیامبر به پیامبری مبعوث گردید».

بیست و هفتم (27) ماه رجب سال سیزده (13) پیش از هجرت برابر می شود با نهم (9) ژوئیه سال ششصد و نه (609) ترسایی و برابر با هفده ( 17) تیر ماه ایرانی و باز هم حساب امام درست در نمی آید و بعثت پیامبر اسلام روز نوروز نمی شود.

« و امام صادق می گوید :نوروز همان روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی آرام گرفت» .

بر پایه روایت های تورات ، سفر پیدایش سوره هفتم آیه های (10-11-12) هنگامیکه نوح ششصد (600) ساله بود در روز هفدهم ماه دوم (Iyyar) سال هزار و پانصد و پنجاه و شش (1556) برابر با ماه آوریل ترسایی که برابر با اردیبهشت ایرانی می باشد ، توفان آغاز شد.

ودر سفر پیدایش سوره هشتم آیه های (3و4) آمده که صدو پنجاه (150) روز پس از توفان کشتی روی کوه آرام گرفت، با این حساب در می یابیم که صدو پنجاه (150)روز بعد می شود ماه(Tishri) عبری وبرابر با ماه سپتامبر ترسایی و آبان ماه ایرانی. پس روز نوروز نمی شود.

و بر پایه این داستان ،پس از آن نیز صدو پنجاه (150) روز نوح در کشتی ماند و سپس خارج شد که باز می شود ماه  (Adar) عبری و یا بهمن ماه و یا ژانویه و این هم روز نوروز نمی شود.

« امام صادق می گوید :همان روزی است که پیامبر خدا ، امیرالمؤمنین علی (ع) را بر دوش خود برداشت تا بتهای بیت الله الحرام (کعبه ) را به زیر افکند وبتان را خرد کند . چنانچه ابراهیم نیز چنین کاری را کرد» .

تاریخ  این رویداد هم در جایی نوشته نشده است تا بتوان آنرا حساب کرد.

« امام صادق می گوید :همان روزی که پیامبر به یاران خود دستور داد تا با علی (ع) به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند» .

اشاره به داستان غدیر خم است، که گفته می شود در روز هجدهم (18)ذیحجه سال دهم (10)هجری رخ داده است ،که برابر می شود با نوزده (19 )مارس سال دهم ترسایی و بیست و هشتم (28)اسفند ماه ایرانی، که باز هم روز نوروز نمی باشد.

« امام صادق می گوید :همان روزی است که پیامبر (ص) ،علی (ع) را به وادی الجن (دره جنیان ) فرستاد تا ازآنان برای خود بیعت بگیرد».

هیچ نشانی از تاریخ ماموریت علی درتماس با جنیان در جایی نیست که بتوان آنرا حساب کرد.

 « امام صادق می گوید :همان روزی که علی (ع) بر مردم نهروان (خوارج ) پیروز شد» .

جنگ نهروان در روز نهم (9)صفر سال سی و هشت(38) هجری برابر با بیستم(20) ژوییه سال ششصد و پنجاه و هشت  (658)ترسایی و بیست و نهم(29) تیر ماه سال سی و هفت(37) هجری شمسی رخداد  و باز هم روز نوروز نمی شود.سرانجام اینست که نوروز جشن باستانی  ایرانیان هیچ پیوندی با اسلام و دیگر ادیان ابراهیمی ندارد.نوروزایرانیست و  پیروز است

لينک ثابت |سه شنبه 28 اسفند1386| موضوع: جشن های ایران باستان |


نشان راز آمیز

نويسنده : نوید نقی گنجی

نشان راز آمیز

 

 فرهنگ ما آن درخت تنومند و بالنده ای است که ریشه در ژرفای زمین و زمان دارد و در برابر توفان ها ایستاده و خم نشده است. ایران با این درخت گشن و بارآور خود بارها دچار خیره سری ها و ویرانگری ها شده و آفرینش های هنری و فرهنگی گرانمایه ما به دست فرومایگانی به آوار «غارت» رفته است. ملتی که بر سر دانشگاه گندی شاپور در 1700 سال پیش از این می نویسند :«شمشیرهای ما مرزها را می گشاید و دانش و فرهنگ ما دل ها و اندیشه ها»، چگونه می تواند فرهنگ و روش زندگی خود را به دست فراموشی سپارد؟ گزافه نیست که ایران را سرزمین چلیپا بنامیم.

در هر جای این سرزمین مقدس می توان آن را دید. هیچکس یک سویه حق ندارد آن را از آن خود و خاستگاه آن را در سرزمین خویش بداند، آریاها سزاوارترند و در میان آنان ایرانیان و هندیان در رده نخست قرار دارند.

اگر این نشانواره دربردارنده کیفیات آسمانی نبود، اینچنین در دل نمی نشست. این نشانواره با اعتقاد و ایمان دینی سرشته،به معبد و مسجد راه یافته و جاودانه بر مهرابه نشسته و آنها را آراسته است.

نقشی که گاه مظهر الوهیت، نماد خورشید، فروغ بی پایان، نظم هستی، آتش، فراوانی، آذرخش و جاودانگی است.

نگاره ای که آریاییان، مصریان، آشوریان کهن، بومیان آمریکا، بوداییان و مسیحیان به کار برده اند اما صاحب راستین آن آریاییان هستند.

چلیپا نگاره ای است بسیار کهنسال و چون نزد پیشینیان گونه ای نماد نیروهای نهفته در طبیعت و نیروهای آسمانی به شمار آمده در بیشتر سرزمین های که تمدن باستانی را در بستر خود پرورش داده است یافت می شود. پیشینه آن را در ایران تا هزاره پنجم پیش از میلاد مسیح (7000 سال پیش) در دست داریم.

آنچه در این نوشتار مورد بررسی قرار می گیرد، پژوهشی است درباره چلیپا Ê و چلیپای شکسته  .

میان چلیپا و چلیپای شکسته با نگاره † که «صلیب» یا «دار» است، تفاوت وجود دارد. دو نگاره نخست ریشه در پیش از تاریخ دارند، اما صلیب یا دار مربوط به دوران های نزدیک به اکنون هستند. در نگاره † که رومیان به آن آدمیان را می آویختند و به چهار میخ می آویختند و به چهار میخ می کشیدند و می کشتند، تنها تنها دو پهلو برابر است و همانند انسانی است که ایستاده و دست ها را گشوده است.

نماد چلیپا به اینگونه  نخستین بار در سرزمین خوزستان یافت شده و زمان آن نیز به 5000 سال پیش از میلاد مسیح می رسد و آشکار می سازد که ریشه ای کهن در ایران زمین دارد.

چلیپا در بسیاری از نقاط ایران دیده شده است:

در مرودشت دو کیلومتری جنوب تخت جمشید ظرف های سفالین منقوش به نگاره چلیپا به چندین گونه بسیار دیدنی یافت شده است. در میان ابزارهای یافت شده در کاوش های لرستان، ابزارهای مفرغینی است که بیشتر وابسته به زین و برگ، لگام و افزارهای جنگی است که پیکره چلیپا بر آنها دیده می شود. در تپه «گیان» در جنوب نهاوند، در «گلیان» فسا در استان فارس، در تپه «سیلک» کاشان، تپه «باکون» تخت جمشید، در دیلمان، شوش، موسیان، در تپه «حصار» دامغان، در شهر سوخته سیستان، در کلاردشت، در تپه «حسنلو» در جنوب غربی دریاچه چیچست«ارومیه»، در ایلام، رودبار گیلان، در «گرمی»Germi دشت مغان، در کرمانشاه، در «جوین» گیلان، در کوه خواجه سیستان، در بیشاپور، در ویرانه های «قلعه یزدگرد» در کنار مرز کنونی ایران و عراق در نزدیکی قصر شیرین در گچ بری های کاخ تیسفون...

پس از پیدایش دین اسلام، نماد چلیپا و چلیپا های شکسته که هم از زیبایی برخوردار بود و هم رنگ دینی داشت و مقدس بود، فراموش نشد. چلیپا در دوره اسلامی نیز کاربرد و زندگانی دیگری آغاز کرد. ایرانیان خوش ذوق نام بزرگان دین را با آرایه های دلنشین بر کاشیکاری های مساجد، استوار و ماندنی ساختند.

چلیپا در هنر اسلامی، عنصری کلیدی بوده و رابط و پیوند دهنده نگاره های پیچیده به شمار آمده است، از جمله در مسجد جامع اصفهان که مربوط به سده اول هجری بوده و بر روی یک آتشکده باستانی پایه گذاری شده است. بر همه جای مسجد جامع اصفهان، نگاره های گوناگون و خوش ساخت از چلیپا دیده می شود، در آرامگاه «میرنشانه» در بازار کاشان که گنبدی مخروطی دارد، نام مقدس «علی» به گونه چلیپا نقش شده است.

گنبد قدمگاه نیشابور نیز کاشیکاری های مزین به نگاره چلیپا را بر خود دارند. نقش چلیپا بر گنبد علویان در شهر همدان خیابان باباطاهر که روزگاری دبیرستان علوی بوده است، نیز دیده می شود. در گچبری های مسجد جامع نایین، در مسجد کبود و در قسمت گنبد آن که تماما کاشیکاری بوده نقش علی (ع) رویت می شود و در فضای هر ردیف کاشی، نقش چلیپا با رنگ زرد بارها تکرار شده است.

در موزه «قم» کاشی های ستاره ای و چلیپایی که از امامزاده علی بن جعفر قم به دست آمده نگهداری می شود. در زیر نگاره یکی از کاشی ها، چلیپایی که تاریخ 656 هجری دارد دیده می شود.

رفته رفته این نگاره که خود نماد یک رشته باورهای کهن آریایی بود در دوره اسلامی با تلقی ویژه ایرانیان از خاندان پیامبر (ص) و به خصوص علی (ع) بستگی پیدا کرده، درآمیخت.

 آنگاه هنرمندان و سازندگان و کاشیکاران ایرانی این نگاره را بر درها و بر کاشی های مساجد و نیایشگاه ها به اینگونه درآوردند:

چلیپا نشانگر نمودها و چهره های گوناگون پرتو خداوند است. همچنانکه خورشید تیرگی ها را می زداید، نمودهای گوناگون و پرشمار خداوند روشنی بخش چهارسوی جهان و جهان درون انسان است.

در ایران پیش ار «اشوزردشت» تیره های آریایی عناصر چهارگانه : باد، خاک،آب و آتش را گرامی دانسته و آن را به وجود آورنده گیتی و گرداننده نظام هستی می شمرده اند و با اعتقاد به اینکه از نزدیکی و ترکیب این عناصر به نسبت معین، هستی شکل گرفته است. هر شاخه این نشانه را جایگاه یکی از عناصر چهارگانه می دانستند. عناصر چهارگانه هستی بخش، بر روی هم و با گردش و چرخش خود چرخ آفرینش را آهنگ می دهد و نظام پر شکوه طبیعت را نگاهبانی می کند.

 در بهار، سبزه و شکوفه و گل و در پایان تابستان، میوه و فرآورده های نیروبخش می دهد.در خزان و زمستان، آب فراوان به تن شوخته زمین می افشاند و از سوز سرما همه را نوید آتش می دهد بارها تکرار می شود و این تکرارها زندگی را می سازد و مرگ می آفریند، نه تنها در انسان، بلکه در کل کائنات.

این نگاره در بسیاری از فرهنگ ها و نقاط جهان دیده شده است: آشور کهن، مصر باستان، هند، یونان، چین، رم، جزیره کرت، آزتک ها، این کارها،...

  • هندوها چلیپا را نمادی مقدس می دانستند و آن را « سواستیکا - Suvastika » می نامند. سواستیکا واژه ای است سانسکریت به معنای «هستی نیک».

  • سواستیکا یکی از قدیمی ترین و پیچیده ترین سمبل هاست. این سمبل ماقبل تاریخ در آسیا و نیز پیش از آریاها در تمدن دره ایندوس «شبه قاره هند و پاکستان» به وفور یافت شده است.

  • گفته شده که سواستیکا یک شکل قراردادی «انسان» است با دو دست و دو پا، اتحاد اصولی نر و ماده و مظهر حرکت و سکون، تعادل و هماهنگی، نیروی گریز از مرکز، خروج و بازگشت به مرکز و آغاز و پایان...

  • چینی ها، سواستیکا (چلیپای شکسته) را تجمع علائم خوش اقبالی با ده هزار تاثیر، نماد باروری و مظهر باران می دانند. نزد آنان، سواستیکای آبی موید فضایل و برکات آسمانی، سواستیکای قرمز نشان برکت قلب مقدس بودا، سواستیکای سبز برکت ابدی در کشاورزی، سواستیکای زرد نماد نیک فرجامی و سعادت ابدی، سواستیکای راست گردان معرف YANG  «یانگ» و چپ گردان معرف YIN «یین» است.

  • نزد مسلمانان، سواستیکا به چهار جهت اصلی دلالت داشت. زیر نظر داشتن فصول به وسیله فرشته ها که هر کدام در یک رأس چلیپا قرار دارند: در جنوب «فرشته مرگ»، در شمال «فرشته زندگی»، در مغرب «فرشته ای که سرنوشت را ثبت می کند» و در مشرق «فرشته منادی».

  • در «رم» سواستیکا سمبل «ژوپیتر» Jupiter و «پلوویوس» Pluvius است.

  • نزد نژاد «سامی» سواستیکا همراه با دیگر مظاهر خورشید به کار می رفته است، همچنین در نظر آنان مظهر تولید مثل و نیروی باروری زنان به شمار آمده است.

  • در «ژاپن» مظهر قلب بودا، خوش اقبالی و آرزوهای خوب است.

  • در «لیتوانی» این سمبل طلسم گونه بوده و مظهر خوش شانسی است و نام سانسکریتی آن را به کار می برند.

  • نزد «یونانیان» نمودار «زئوس» الهه آسمان و «هلییوس» الهه خورشید است و در پیکر تراشی های کوه «المپ» بر جامه «آپولون» نشانواره چلیپا دیده شده است.

  • در جزیره «کرت» KRETE که از مراکز مهم تماس فرهنگی شرق و غرب است، علامت چلیپا بر پیشانی گاو و ران الهه ها و روی مهرها نگاشته می شد.

صلیب سرخ:

اندیشه به وجود آوردن صلیب سرخ در 24 ژوئن 1859 میلادی در نبرد «سول فرینو» در مغز مردی به نام «هانری دونان» راه یافت. در این نبرد که میان فرانسه و اتریش رخ داد روی هم چهل هزار کشته و زخمی بر جای ماند. هانری دونان پس از پایان تیراندازی ها به پهنه نبرد پای گذاشت. از هر سواستیکا ناله بلند بود و زخمی ها کمک می خواستند. او اندیشید اگر نمی توانیم جنگ را از روی زمین برداریم، اما می توانیم نیروی خود را را در راه کاهش درد و رنج ناشی از آن به کار بریم. پس «سازمان کمک به مجروحین» را پایه گذاری کرد. مردم به یاری او شتافتند، انجمنی شامل یک حقوقدان، یک تیمسار، دو پزشک و خودش تشکیل شد. این انجمن پایه کمیته بین المللی صلیب سرخ شد.

در سال 1863 نمایندگان 16 کشور اروپایی در ژنو گرد هم آمدند. در این گردهمایی، پرچم و نشانه سازمان صلیب سرخ انتخاب شد و مقرر گردید این نشانه به صورت پرچمی باشد که در هر کجا افراشته شد، آنجا بی طرف و مورد احترام باشد.از آنجا که کشور سوئیس در تشکیل این گردهمایی پیشگام بود، نمایندگان حاضر در کمیته، پرچم سوئیس را در نظر گرفتند چون پرچم سوئیس یک صلیب سفید روی پارچه سرخ بود، وارونه آن، یعنی صلیب سرخ روی پارچه سفید را برای پرچم این بنیاد پذیرفتند و بدین گونه پرچم صلیب سرخ پیدا شد. بار دیگر نماد راه های نیک و سرچشمه نیکوکاری و راندن درد و رنج و غم از زندگانی انسان شد.

آدولف هیتلر:

هیتلر که به برتری نژاد آریا باور داشت و آریاییان را می ستود، این نماد آریایی را به کار برد. هیتلر در جوانی به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان پیوست. با قدرتمندتر شدن حزب، میهن دوستان آلمانی برآن شدند تا پرچمی برای حزب شان آماده کنند. هیتلر مسئول انتخاب پرچم شد. او پارچه سرخی را که در میان آن دایره ای سفیدرنگ و درون دایره، چلیپای شکسته ای به رنگ سیاه بود را به عنوان پرچم پیشنهاد کرد. با توانمندتر شدن نازی ها، هیتلر به صدارت اعظمی و سپس به پیشوایی رسید. «روزنبرگ» Rosenberg نظریه پرداز حزب نازی می گفت : «...هنگامی که نماد بیداری، پرچمی با علامت زندگی که همان صلیب شکسته است، یگانه مذهب حاکم بر رایش ژرمنی شود، ساعت سعد آلمان فرا رسیده است» یکی از جراید آلمان در همان سال ها نوشت: «این علامت خوشبختی را از ایران و هندوستان به آلمان برده اند.»

چلیپا چند هزار سال پیش از مسیح نماد مقدسی در کشورهای جهان به ویژه نزذ آریاییان بوده است.

شاهان آشور آن را به عنوان یک نماد دینی بر سینه می آویختند و شاهان هخامنشی آرامگاه خود را چلیپا گونه می ساختند.

این نشانواره، نماد افزایش و فراوانی و دارای بار مغناطیسی مثبت است. مسیحیت که پاره ای از دستورات دینی خود را از «آیین مهر» گرفته، چلیپا را نیز از آریاییان به وام گرفته است. نسل نو مسیحی نمی داند که در روزگاران کهن، آریاها به هنگام نیایش پروردگار، رو به خورشید چلیپا را روبروی خود می نهادند و نماد چرخ هستی اش می دانستند.

لينک ثابت |شنبه 25 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


کوروش بزرگ رهایی بخش یهودیان در اسارت بابل (قسمت اول)

نويسنده : نوید نقی گنجی

کوروش بزرگ رهایی بخش یهودیان در اسارت بابل (قسمت اول)

 

سرزمین فلسطین با داشتن آب و هوای مساعد و زمین های حاصلخیز و جنگل های انبوه و نیز با توجه به موقعیت جغرافیایی و مکانی حساس که بین آسیا و آفریقا و مصر و جزیره العرب و مدیترانه واقع شده از آغاز تا امروز پیوسته مورد تهاجم و دست اندازی اقوام و ملل گوناگون و قدرت های بزرگ بوده است. از سپیده دم تاریخ تاکنون قبایل و طوایف و ملل مختلف آرزو می کرده اند که در این سرزمین خوش آب و هوا و حاصلخیز زندگی کنند. شاید انگیزه ی موسی (ع) برای کوچ دادن قوم خود به این منطقه نیز همین بوده باشد؛ زیرا موسی قوم بنی اسراییل را با وعده ی رسیدن به ارض موعود و سرزمینی که جوی شیر و عسل در آن جاری است از مصر کوچ داد. این نکته نیز حایز اهمیت است که از حدود 1300 سال پیش از میلاد یعنی نزدیک به 3300 پیش تا کنون هنوز سرزمین فلسطین به آرامش و سلامت نگراییده است.

اما، نهم ماه تموز سال 586 قبل از میلاد برای مردم یهود روزی سیاه و دردناک به شمار می آید زیرا در این روز ضربه ای هولناک بر پیکر یهود وارد آمد. پس از شکست صدقیا شاه یهودا، او را با سردارانش به نزد بخت نصر[1] آوردند و در حالی که شاه مغلوب یهود را به زنجیر کشیده بودند به بابل بردند. با این سرگذشت تیره و غم افزا پادشاهی خاندان داود پایان یافت و گروه کثیری(در حدود 70 هزار تن) از یهودیان به بابل به اسارت برده شدند.

پس از مرگ پادشاه بابل (562 ق.م) اسارت یهودیان و ویرانی اورشلیم پایان نیافت و تا فرمانروایی فرزندان و جانشینان وی ادامه داشت. پیامبران یهود ارمیا(Jermia)، حزقیال(Ezekiel)، اشعیا(Isaiah)، دانیال(Danial)و حبقوق(Hebakuk) که خود شریک و رفیق اسارت یهود و ناظر بر ویرانی اورشلیم بودند، آمدن فرد رهایی بخش را بشارت می دادند. آنان غم و ماتم قوم را با سخنان نغز و کلمات دلنشین شعرگونه با دلداری های حکیمانه تسکین می دادند. آنها پیش بینی کرده بودند که قوم 70 سال به اسارت در بابل ادامه خواهد داد. این مدت را کیفر گناهانی که پادشاهان بنی اسراییل و قوم آنها مرتکب شده بودند به شمار می آوردند. سرودهای ارمیا و اشعیا و ناحوم و دیگر پیامبران بنی اسراییل در کتاب عهد عتیق ضبط است.

آنان به هنگام اسارت سرزمین یهودا پیشگویی کرده و بشارت داده بودند که دوران اسارت و آوارگی شان پایان خواهد یافت و خداوند کسی را برخواهد انگیخت تا مردم را از اسارت نجات دهد.

 

(قسمت دوم)

 

هنگامی که نبونید در بابل فرمانروایی می کرد، شاهنشاهی قدرتمندی به وسیله ی کوروش در ایران تاسیس شده بود. نبونید هیچگاه در پایتخت نبود و فرزندش بالتازار مملکت را اداره می کرد. علاقه ی نبونید به ایجاد معابد از یک سو و تحمیل مالیات سنگین به مردم از سوی دیگر و نیز بی احترامی به مقدسات سایرین نارضایتی مردم را فراهم آورد. در سند مهمی که در بابل پیدا شده اوضاع زمان نبونید و جست و جو برای یافتن پادشاهی درستکار اینگونه آورده شده است: «نبونید(پادشاه بابل) قربانیهای روزانه را منسوخ کرد و احترام به مردوک شاه خدایان را نقض نمود...سلطان خدایان از ناله های آنان در غضب شد و سرزمین های ایشان را ترک گفت. خدایانی که در آن سرزمین ها به سر می بردند مساکن خود را ترک گفتند، زیرا از انتقال به بابل خشمگین بودند. مردوک به تمام قرارگاه هایی که به ویرانه مبدل شده و همه ساکنان سومر و آکاد که مانند جنازه شده بودند، رو کرد و به آنها ترحم نمود...او جویای پادشاه راستکاری آنچنان که دل او گواهی می داد، بود. این پادشاه کوروش شهریار آنشان بود و مردوک به او اجازه داد که طریق بابل در پیش گیرد  و بدون جنگ و پیکار وارد بابل شود.»

این سند که قطعا متعلق به کاهنان بابل است، می رساند که آنها به دلیل داشتن اختلاف با نبونید پنهانی با کوروش کنار آمده و وسیله ی شکست پادشاه بابل را فراهم ساخته اند. به علاوه کوروش در بابل هواخواهان زیاد داشت که او را به حمله به آن کشور تشویق می کردند. در همان اوان یکی از اهالی بابل به نام کوبارو(Koubaro) یا گبریاس(Gobryas)که حکومت ایالت های واقع در بین رودخانه های زاب و دیاله را عهده دار بود به منظور کمک به پادشاه ایران، گروهی داوطلب فراهم آورد و کوروش که چشم به راه چنین فرصتی بود، در سال 539 پیش از میلاد جنگ بر علیه بابل را آغاز کرد.نخست دستور داد مسیر فرات را – که دوره ی کم آبی خود را می گذرانید- از بابل منحرف سازند تا هم سپاهیان شهر از جهت آب در مضیقه قرار گیرند و هم راهی برای نفوذ به شهر ایجاد شود.

پیرامون شهر به وسیله ی سه دیوار بزرگ و مستحکم محصور شده بود و این امر دست یافتن به آن را دشوار می ساخت. پس از آن کوروش به سوی بالتازار که در محل اپیس(Opis) اردو زده و ارتباطش با پایتخت قطع شده بود شتافت و بی آنکه چندان تلاشی به کار برده باشد، بر وی چیره شد. همزمان با این عملیات، گروه دیگری از سپاهیان کوروش نبونید را از اقامتگاهش «سیپ پا» بیرون رانده او را به فرار واداشتند. گبریاس نیز به بابل وارد شد. ولی به همانگونه که کوروش دستور داده بود از کشتار و غارت مردم و ویرانی معابد خودداری و جلوگیری کرد. هنگامی که کوروش به پایتخت پا نهاد، مردم شهر مقدم وی را به مثابه آزاد کننده ی خویش گرامی شمرده با آغوش باز به استقبالش شتافتند. نبونید که خود را به بابل رسانیده بود، بدون مقاومت تسلیم شد. کوروش نبونید را به کارامانی(کرمان) فرستاد و وی تا پایان عمر در آنجا به سر برد.

کوروش دست های «بل مردوک» خدای بابلیان را در دست گرفت و با این کار به آنها نشان داد که هر کس و هر گروه در مورد معتقدات و باورهای خویش آزاد است و وی به هیچ صورت بر سر آن نیست که مذهب و خدایان ملت خویش و نیز آیین طبقه ی مغان ماد را بر بابلیان و ملل دیگر تحمیل کند. وی با اجرای این کار – که در واقع جزء تشریفات مذهبی مردم بابل بود- از سال 538 پیش از میلاد رسما به عنوان پادشاه بابل شناخته شد.

شاه ایران همه ی تندیس ها و مظاهر خدایان شهرهای مختلف را – که نبونید با زور به بابل آورده بود- به صاحبان آنها بازگرداند. همچنین ظرف های زر و سیم موجود در خزانه ی بابل راکه از معبد اورشلیم به آنجا فرستاده شده بود به یهودیان مسترد داشت و به آنان اجازه داد به اورشلیم بازگردند و معبد خویش را تعمیر کنند. فرمان کوروش در این زمینه صفحه ی زرین و پرافتخاری بود که بر تاریخ تمدن بشر افزوده می شد.

این رویداد یکی از باشکوه ترین لحظات تاریخ اسراییل به شمار می آمد. کار دیگر کوروش بزرگ این بود: « به مردمی که یهودیان تبعیدی در میان ایشان به سر می بردند، فرمان داد که برای مسافرت درازی که این قوم برای بازگشت به وطن خویش در پیش دارند، به یاری آنان برخیزند و آنچه را به آن محتاجند به ایشان بدهند.»

برای مطاله ی بیشتر در این زمینه می توانید به کتاب کوروش کبیر (ذوالقرنین) نوشته ی مولانا ابوالکلام آزاد مراجعه کنید. متن الکترونیکی این کتاب را می توانید در قسمت کتاب الکترونیک همین سایت بیابی

لينک ثابت |شنبه 25 اسفند1386| موضوع: پادشاهان ايراني |


سپندار مذگان نماد عشق ایرانی

نويسنده : نوید نقی گنجی

سپندار مذگان نماد عشق ایرانی

اشا به معنی راستی و درستی است


 دل نبستن به جشن‌های این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است شما که می خواهید شاد باشید، شما که می‌خواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو نیمه علاقه‌ای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی می‌کند که هدیه‌ی تان را به جای 14 فوریه (25 بهمن ماه)، 29 بهمن ماه بدهید؟
بهترنیست به جای اینکه از ماه‌های دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟
آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟
آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارساله‌ی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟

 آیا بهتر نیست به جای ولنتاین غربی ، که هیچگونه به زبان فارسی نمی‌آید، اسفندگان (سپندارمذگان) را جایگزین کنیم؟ نگویید که هم این خوب است هم آن، در این هجوم تبلیغاتی وسیع که در حال غرق شدن هستیم اگر کمی شل بجنبیم تا صد سال دیگر هیچ چیز از ما باقی نمی ماند...آنقدر حجم تبلیغاتی شرق و غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم بیایید تا این جشن به مغزاستخوانمان رسوخ نکرده، جشن اسفندگان (سپندارمذگان) را جایگزینش کنیم.
کمی فکر کنید :
آیا جشن یلدا بد است ؟
نوروزو چهارشنبه سوری بد است ؟
پس چرا اسفندگان (سپندارمزگان) چند هزار ساله که آغازش پشت زمانها گم شده است بد باشد... ؟
می‌دانم دیر است، می‌دانم کمتر کسی به این چیزها توجه میکند،ولی مهربانی کنید، اگر تنها حس کردید که این نوشته تلنگری است، اگر بخواهیم در آینده‌ای نزدیک می‌توانیم...
تنها چند روز مانده، تصمیمش آنقدر سخت نیست. تنها چهار روز هدیه تان را بیشتر پیش خودتان نگه دارید، همین ابوریحان بیرونی می نویسد : "اسفندارمذ ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگهبان زنان پارسا و درستکار است. به همین مناسبت این روز عید زنان به شمار می رود."

همچنين کورش بزرگ ابرمرد تاريخ بشری نيز چنين ميگويد:

"بگذاريد هر کسي به آيين خويش باشد
زنان را گرامي بداريد
و هر کسي به زبان قبيله خود سخن بگويد
فرودستان را دريابيد
شب هايتان به شادي و
روزهاتان رازدارِ رهايي باد
آدمي تنها در مقامِ خويش به منزلت خواهد رسيد"


***

چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

ایرانی باشید و پاسدار فرهنگ ایرانی
پاینده ایران

لينک ثابت |شنبه 25 اسفند1386| موضوع: زنان |


برخی از اسناد تاریخی

نويسنده : نوید نقی گنجی

 مشروطه ،چهاردهم جمادي الثاني 1324هجري

 

 

 

 

لينک ثابت |پنجشنبه 23 اسفند1386| موضوع: گالری عکسهای تاریخی |


انگليس و كودتاي 28 مرداد 1332

نويسنده : نوید نقی گنجی

انگليس و كودتاي 28 مرداد 1332

 

 

در مقطع تاريخي ملي شدن صنعت نفت ايران، بيش از 150 سال از حضور و نفوذ دولت بريتانيا در ايران مي‌گذشت. در اين مدت، افزون بر مأموران شناخته شده آن دولت، صدها نفر مأموران مخفي دولت بريتانيا نيز در ايران فعال بودند و بيشترين نقش را در پيشبرد اهداف سياسي و اقتصادي آن دولت در ايران ايفا مي‌كردند. در جريان نهضت ملي ايران نيز با توجه به اينكه با ملي شدن صنعت نفت ايران منافع دولت بريتانيا در معرض خطر جدي قرار گرفته بود، فعاليت اين مأموران افزايش چشمگيري يافته بود. پس از قطع روابط سياسي ايران و انگليس در مهر ماه 1331، سفارت بريتانيا كه مهمترين پوشش و چتر حمايتي جاسوسان انگليس بود، عملاً كاركرد خود را از دست داد.

         

در پي اين واقعه است كه سفارتهاي فرانسه و آمريكا فعاليت مأموران انگليس را تحت پوشش قرار مي‌دادند. ولي افزون بر سفارتخانه‌هاي يادشده، جاسوسان انگلسي به طرق گوناگون ديگري در ايران حضور يافته و براي ناكام ساختن نهضت ملي ايران مي‌كوشيدند.

برخي از اين مأموران گاه گاهي مورد شناسايي قرار مي‌گرفتند و دولت وقت براي اخراج آنها اقدام مي‌كرد. در 19 اسفند 1331، دولت ايران در يادداشتي به دولت عراق نوشته است : « متواتراً اخباري كه از مرزهاي مشترك ايران و عراق رسيده حاكي است كه عده‌اي از عوامل و جاسوسان انگليس موجبات ناراحتي و اخلال در امنيت را فراهم مي‌آورند.... مخصوصاً بعد از بسته شدن سفارت انگليس در تهران قسمت مهم فعاليتهاي افراد مخرّب انگليس متأسفانه در كشور عراق متمركز گرديده است. اخيراً هم گزارش موثق ديگري رسيده كه يكي از جاسوسان باسابقه انگليسي به نام ”جكسن“ كه در سفارت سابق انگليس در تهران كار مي‌كرده است عمليات تحريك‌آميز خود را بر ضد ايران در بغداد شروع كرده است و تماس او با بعضي از عمال انگليسي در ايران در حوادث اخير ايران كاملاً روشن است.»

در 25 اسفند 1331 دكتر فاطمي سخنگوي دولت در مصاحبه‌اي مطبوعاتي اظهار داشت كه ” طبق گزارشهايي كه به دولت رسيده است پسر ”جكسن“ در تهران ديده شده است.“ روزنامه مساژرو چاپ ايتاليا در 13 ارديبهشت 1332 نوشت : « هر چند دولت انگليس در ايران به علت قطع رابطه سياسي رسماً سازمان و نماينده‌اي ندارد اما عملاً به خوبي ديده مي‌شود كه سايه ”جكسون“ عضو سابق سفارت انگليس از بعداد به نواحي نفت‌خيز ايران افتاده است. زيرا در همين نقاط است كه طغيان عليه دولت ايران صورت مي‌گيرد.... جكسون كه سي سال تمام در ايران جاسوسي مي‌كرده است و كاملاً با اوضاع ايران آشناست و با پاره‌اي از اشخاص نيز رابطه دارد توانسته است عمليات سري خود را از پشت مرزهاي ايران به ياري ” نوول“ پسر خود كه اكنون به صورت مخفي در تهران به سر مي‌برد و دستش در اختلافات داخلي ايران كاملاً نمايان است اداره نمايد.»

در 15 ارديبهشت 1332، به ”ويليام جمس تامپسون“ كشيش 65 ساله انگليسي مقيم اصفهان كه به اتفاق چند افسر انگليسي كميسيوني تشكيل داده بودند، اخطار شد كه كشور را ترك كند. در 8 خرداد 1332 به ” مارك پرودو“ كه در پوشش خبرنگار آژانس آسوشيتد پرس به جاسوسي مي‌پرداخت، اخطار شد كه كشور را ترك كند. چهار روز پس از آن از فعاليت يك شبكه جاسوسي كه شخصي به نام ” برژو “ در رأس آنها قرار داشت، خبر داده شد كه در همان روزها از كشور اخراج شدند.

در 10 خرداد 1332، جاسوس ديگري به نام ” موريس ژوول“ دستگير شد و معلوم شد كه ايشان از سال 1315 به تهران آمده و زير پوشش فعاليتهاي تجاري به جاسوسي مي‌پرداخته و خود را كارشناس نوغان و ابريشم و همچنين نماينده جمعيت بين‌المللي پناهندگان در ايران معرفي كرده است. ايشان پس از ورود متفقين در سال 1320 به عنوان وابسته نظامي فرانسه فعاليت مي‌كرده است.

در 28 خرداد 1332 به يك خانم فرانسوي به نام ” ماري گاليشه “ كه با گذرنامه سويسي به ايران آمده بود و در كاخ عبدالرضا برادر محمدرضاشاه به عنوان پرستار خدمت مي‌كرد، دستور داده شد كه كشور را ترك كند.
از اوايل تير تا نيمه اول مرداد ماه 1332، ” دلسوزا“ كه در پوشش پزشكي در شيراز به فعاليت جاسوسي مشغول بود، و ” رابرت آليس “ كه نزديك به چهل سال در ايران به سر مي‌برد، ” جاك “ كه در پوشش معلم زبان انگليسي فعاليت مي‌كرد، ”ويليام مورگان ناسوت “ كه در سال 1310 به عنوان تاجر وارد ايران شد و در زمان جنگ جهاني دوم به عنوان يك سرهنگ از سوي متفقين، فرماندار نظامي همدان شد و پس از جنگ شركتي در همدان تشكيل داد و فرش و پوست صادر مي‌كرد، دكتر ” رودلف شارپ “ به عنوان پزشك و ” ريجنالد داگلاس داويدسن “، از جمله افرادي بودند كه به عنوان جاسوس شناخته شدند و به بيان ديگر افشا شدند به گونه‌اي كه به ناگزير دستور اخراج آنها داده شد. پر روشن است كه جاسوسهاي بسيار ديگري در ايران حضور داشتند و همچنان به فعاليت خود ادامه مي‌دادند.

از هم گسيختن وحدت ملي، ايجاد تفرقه ميان رهبران نهضت ملي، جنگ رواني و ايجاد اغتشاش و ناامني و ديگر عوامل بسترساز براي سركوبي نهضت ملي و وقوع كودتاي 28 مرداد 1332، محصول فعاليتهاي جاسوسي افراد يادشده و صدها جاسوس ناشناخته ديگر دولت بريتانيا و دولت ايالات متحده آمريكا بود.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مشکلات و سالهای 1000 تا 1387 |


انقلاب مشروطه و زنان

نويسنده : نوید نقی گنجی

انقلاب مشروطه و زنان 

 
با وقوع انقلاب مشروطه زنان ايراني که تا آن هنگام در فعاليتهاي سياسي و اجتماعي حضوري نداشتند، همپاي مردان از هدفهاي عمومي انقلاب پشتيباني کردند و لباس رزم بر تن کردند و با جسارت خواستار حقوق حقه ايرانيان گشتند. آنان در عين حال تلاش نمودند تا با برداشتن موانع موجود بر سر راه فعاليتهاي سياسي، شرايط لازم را براي مشارکت در صحنه سياسي و اجتماعي کشور فراهم آوردند. اين مبارزات زنان در سه بخش عمده فرهنگي، اقتصادي و سياسي تبلور پيدا کرد. بخش فرهنگي شامل مبارزاتي بود که اين قشر براي تاسيس مدارس دخترانه و تاسيس و انتشار نشريات در کشور انجام داد. شايان ذکر است که تا آن هنگام تنها معدودي از دختران مسلمان در مدارس خارجي که توسط مسيونهاي مذهبي داير شده بود، درس مي خواندند ولي پس از انقلاب مشروطيت زنان بلند‌‌پرواز و آزادانديش ايران با وجود تمام مخاطرات و مزاحمتها به تاسيس مدارس دخترانه دست زدند. در سال 1321 ق (1282 ق) طوبي رشديه مدرسه پرورش را تاسيس کرد که در چهارمين روز تشکيل بسته شد. در سال 1324 قمري بي‌بي خانم استرآبادي مدرسه دخترانه ملي دوشيزگان را در تهران تاسيس کرد که آن هم با مخالفت روبه‌رو شد. زنان به اشکال مختلف از جمله مقاله در روزنامه هاي تهران سعي کردند مسئله لزوم آموزش و تحصيل دختران را يادآوري کنند و مشروطه خواهان را به حمايت از بازگشايي مدارس دخترانه وادارند. پس تا آغاز جنبش مشروطه، تعليم و تربيت دختران و در واقع منحصر به همان مدارس خارجي و معلمان بود. 1

 

در سال 1326 ق مدرسه ناموس با کمک ميرزاحسن رشيديه در خيابان شاپور بنا گذاشته شد. براي تدريس دختران از آموزگاران زن که در آن عصر بسيار کم بودند استفاده شد. و با وجود مخالفتهاي سنت‌گرايان اين مدرسه به کار خود ادامه داد. دروس قران و کتب مذهبي از دروس اصلي دختران در اين مدرسه بود. پس از گذشت مدتي مدرسه پرورش، عفاف و تربيت براي دختران تأسيس گشت و از سال 1327 ق طي تصويب مجلس کليه دبستانهاي تهران دولتي شد و تعداد 6 باب مدرسه دخترانه و پسرانه در کشور تاسيس گشت.2

 

به دنبال تاسيس مدارس روزنامه ها و نشريات مختص زنان چاپ شد. اين روزنامه ها علاوه بر توسعه دانش و فرهنگ در ميان زنان به بيان مطالبات حقه آنان جهت مشارکت در صحنه سياسي و اجتماعي کشور مي‌پرداخت. قديمي‌ترين روزنامه زنان «روزنامه دانش» نام داشت که در سال 1328ق منتشر شد يعني قديمي‌ترين روزنامه زنان 75 سال بعد از اولين روزنامه ايراني يعني  کاغذ اخبار (1352 ق) منتشر گشت. مدت چاپ اين نشريه حدوداً يک سال بود و مديريت آن به عهده خانم دکتر حسين کحال‌زاده قرار داشت.3

 

پس‌از تعطيلي دانش در سال 1329 ق روزنامه شکوفه منتشر شد که صاحب امتياز آن مريم عميد سمناني (مزين السلطنه) بود. اين نشريه هر 15 روز يک بار از ربيع‌الاول 1331 ق منتشر شد. اين نشريه خرافه‌پرستي را رد مي‌کرد و زنان را به فراگيري دانش فرامي‌خواند. به دنبال اين فعاليتها نشريات زنان در شهرستانها نيز انتشار يافت.

 

شايان ذکر است که اين نشريات در کنار انجمنهايي که از سوي زنان روشنفکر تأسيس شده بود و اکثراً مخفي بود چون اتحاديه غيبي نسوان که شايد اولين تشکيل سياسي زنان در دوره مجلس اول بود توانست به تدريج زن ايراني را به فعاليت سياسي بکشاند، چرا که زن ايراني به منظور پاسداري از دستاوردهاي انقلاب مشروطيت و آزادي از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌کرد. به همين منظور بود که هنگام تأسيس بانک ملي ايران زنان از مشارکت فراواني بهره بردند و طلا و جواهرات خود را فروخته، پس‌اندازهاي خود را در اختيار دولت گذاشتند تا اين امر ملي به دور از دست خارجيان و استقراض از آنها انجام شود. زنان ايراني براي تقويت اقتصاد و حمايت از صنايع داخلي، کالاهاي وارداتي را تحريم کردند و نقش قابل توجهي در اين راه از خود نشان دادند.

 

زنان پس از کودتاي محمدعلي شاه و آغاز استبداد صغير مبارزات خود را سازماندهي کردند و به حمايت مالي و جاني از مشروطه‌خواهان برخاستند. در اين رابطه زنان تبريز پيشگام مبارزات شدند و در تبريز و سپس رشت يکي از عوامل اصلي تهيه غذا، لباس، پرستاري از مجروحان جنگي و حتي مبارزه با مخالفان مشروطه گشتند. به طوري که در گزارشي که در شوال 1326 ق آمده است نوشته شده که در ميان اجساد شهداي تبريز جنازه 22 زن پيدا شده است  و حتي بر اساس گفته پائولويچ در کتاب انقلاب مشروطه ايران عکسي از يک دسته 60 نفري از زنان چادر به سر ايراني تفنگ به دست در آرشيو روسها موجود است که محافظ يکي از سنگرهاي تبريز بودند. اما با وجود فعاليتهاي زنان ايران حکومت مشروطه در جهت احقاق اهداف آنها قدمي برنداشت و پس از تأسيس مجلس دوم در 1329 ق زنان بار ديگر از حق رأي محروم ماندند.4 و فعاليتهاي سياسي آنها به سالهاي بعدي کشيده شد.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: زنان |


نيروهاي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطيت‌ ايران‌

نويسنده : نوید نقی گنجی

نيروهاي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطيت‌ ايران‌ 
 

انقلاب‌ مشروطيت‌ حرکتي‌ بزرگ‌ در تاريخ‌ معاصر ايران‌ بود که‌ قشرها و طيفهاي‌ مختلفي‌ در آن‌ مشارکت‌ داشتند، هر چند سهم‌ هر يک‌ از آنان‌ به‌ يک‌ اندازه‌ نبود و اهداف‌ آنان‌ نيز با هم‌ تفاوت‌ داشت‌. اما به‌ طور مشخص‌ گروههاي‌ اجتماعي‌ فعال‌ در انقلاب‌ مشروطه‌ را مي‌توانيم‌ به‌ شش‌ طيف‌ تقسيم‌ کنيم‌:

 

توده‌ مردم‌

اوّل‌، آن‌ بخش‌ از جامعه‌ است‌ که‌ بدنه‌ و بستر عمومي‌ انقلاب‌ مشروطه‌ را تشکيل‌ مي‌داد و از آن‌ مي‌توانيم‌ با عنوان‌ «توده‌ مردم‌» ياد کنيم‌. اين‌ توده‌ مردم‌ به‌طور عمده‌ شامل‌ طبقات‌ متوسط‌ و فقير شهري‌ مي‌شد و مهم‌ترين‌ و فعال‌ترين‌ بخش‌ آن‌ را کسبه‌ و بازاريان‌ و  اهل‌ حرف‌ و صنعت‌ تشکيل‌ مي‌دادند. البته‌ در برخي‌ مناطق‌ روستايي‌، مانند گيلان‌، تلاطمهايي‌ رخ‌ داد ولي‌ محور اصلي‌ حرکت‌ مشروطه‌ را طبقه‌ متوسط‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ شکل‌ مي‌داد. اين‌ مردم‌ به‌طور عمده‌ به‌ وسيلة‌ رؤسا و ريش‌سفيدان‌ و کدخدايان‌ محلات‌ و اصناف‌ و کلانتران‌ و کدخدايان‌ روستاها و ايلات‌ و طوايف‌ هدايت‌ مي‌شدند که‌ تا آن‌ زمان‌ نقش‌ مؤثري‌ در ساختار اجتماعي‌ ايران‌ داشتند. يعني‌ توده‌ مردم‌ شهري‌ و روستايي‌ و عشايري‌ به‌ شکل‌ آحاد منفرد و انبوهه‌  (mob)  کمتر فعال‌ بودند و مشارکت‌ مردم‌ از طريق‌ ساختارهاي‌ مدني‌ صورت‌ مي‌گرفت‌. تجلي‌ اين‌ ساختار را در فرمان‌ مشروطه‌ مي‌يابيم‌ آنجا که‌ به‌ طبقات‌ معين‌، يعني‌ شاهزادگان‌ و علما و اعيان‌ و ملاکين‌ و تجار و اصناف‌، اجازه‌ داده‌ مي‌شود که‌ نمايندگان‌ منتخب‌ خود را براي‌ عضويت‌ در مجلس‌ برگزينند.

 

علما، وعاظ‌ و طلاب‌

دومين‌ گروه‌ اجتماعي‌ علما و وعاظ‌ و طلاب‌ هستند که‌ با توده‌ مردم‌ و کسبه‌ و بازاريان‌ پيوند نزديک‌ داشتند و نقش‌ مهمي‌ در برانگيختن‌ توده‌ مردم‌ ايفا نمودند. در آن‌ دوران‌ علما به‌ عنوان‌ سخنگوي‌ مردم‌ در برابر حکومت‌ شناخته‌ مي‌شدند و اصطلاح‌ «علماي‌ ملت‌» در مقابل‌ «اولياي‌ دولت‌» کاربرد فراوان‌ داشت‌. در ميان‌ علما، نقش‌ مراجع‌ ثلاث‌ مقيم‌ عتبات‌ (آخوند ملا محمدکاظم‌ خراساني‌، شيخ‌ عبدالله‌ مازندراني‌ و ميرزا خليل‌ تهراني‌) بسيار مؤثر بود و وعاظ‌ بزرگي‌ چون‌ شيخ‌ مهدي‌ سلطان‌المتکلمين‌ و شيخ‌ محمد سلطان‌المحققين‌ نقش‌ مهمي‌ در برانگيختن‌ مردم‌ داشتند. يکي‌ از انتقاداتي‌ که‌ به‌ تاريخنگاري‌ مشروطه‌ مي‌توان‌ وارد کرد، عدم‌ توجه‌ کافي‌ به‌ جايگاه‌ مراجع‌ ثلاث‌ است‌. در حالي‌ که‌ اين‌ جايگاه‌، به‌ ويژه‌ نقش‌ آخوند خراساني‌، بسيار بزرگ‌ است‌ در حدي‌ که‌ از آخوند خراساني‌ مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ رهبر انقلاب‌ مشروطه‌ ياد کرد. اگر علماي‌ تهران‌ در جهت‌ مشروطه‌ حرکت‌ مي‌کردند و اين‌ حرکت‌ از حمايت‌ مردم‌ برخوردار مي‌شد همه‌ به‌ اعتبار نقش‌ مراجع‌ ثلاث‌ و به‌ ويژه‌ آخوند خراساني‌ بود.

             

البته‌ يکي‌ ديگر از مراجع‌ تقليد آن‌ عصر، آقاسيد محمدکاظم‌ طباطبايي‌ يزدي‌ (صاحب‌ عروة‌الوثقي‌)، در ماجراي‌ مشروطه‌ رويه‌ بيطرفي‌ در پيش‌ گرفت‌. در مورد ايشان‌ نيز بايد متذکر شوم‌ که‌ عدم‌ مشارکت‌ وي‌ در انقلاب‌ مشروطه‌ به‌ دليل‌ بدبيني‌ نسبت‌ به‌ حوادث‌ ايران‌ و ماهيت‌ حرکت‌ مشروطه‌ بود نه‌ به‌ دليل‌ غيرسياسي‌ بودن‌ و پرهيز از دخالت‌ در امور سياسي‌. ايشان‌ اندکي‌ قبل‌ از فوت‌ آخوندخراساني‌ فتواي‌ تاريخي‌ خود را صادر کرد و مسلمانان‌ را به‌ جهاد عليه‌ اشغالگران‌ ايتاليايي‌ در ليبي‌ و انگليسي‌ و روسي‌ در ايران‌ فراخواند و اين‌ هجوم‌ استعمار اروپايي‌ را «جنگ‌ صليبي‌» ناميد. آيت‌الله‌ يزدي‌ هفت‌ سال‌ پس‌ از آخوند خراساني‌ زندگي‌ کرد و در اين‌ سالها در نجف‌ اشرف‌ مرجعيت‌ مطلق‌ داشت‌ و زماني‌ که‌ قواي‌ انگليس‌ بين‌النهرين‌ (عراِ) را اشغال‌ کردند فتواي‌ جهاد صادر کرد و فرزند ارشد ايشان‌، آقاسيد محمديزدي‌، از رهبران‌ جهاد 1920 عراِق بود.

 

بعد از پيروزي‌ مشروطه‌ اوّل‌، و در جريان‌ مبارزه‌ جديدي‌ که‌ عليه‌ محمدعلي‌ شاه‌ آغاز شد، علماي‌ فعال‌ در مشروطه‌ نيز به‌ دو گروه‌ اصلي‌ تقسيم‌ شدند. يک‌ گروه‌ از خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ دفاع‌ مي‌کرد و گروه‌ ديگر خطر اصلي‌ را از جانب‌ غرب‌گرايان‌ افراطي‌ مي‌ديد و نه‌ تنها دليلي‌ براي‌ مبارزه‌ و خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ نمي‌يافت‌ بلکه‌ حتي‌ حفظ‌ او را ضرور مي‌دانست‌. معروف‌ترين‌ چهره‌ گروه‌ اخير شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌ است‌ که‌ يکي‌ از علماي‌ درجه‌ اوّل‌ تهران‌ بود و برخلاف‌ تبليغات‌ شديدي‌ که‌ در آن‌ زمان‌ و بعدها عليه‌ او صورت‌ گرفت‌ در ميان‌ مردم‌ محبوب‌ و خوشنام‌ بود. توجه‌ کنيم‌ که‌ کلنل‌ پيکوت‌، وابستة‌ نظامي‌ سفارت‌ انگليس‌، در گزارش‌ بيوگرافيکي‌ که‌ در سال‌ 1316ِ به‌ لندن‌ ارسال‌ کرده‌، شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌ را چنين‌ توصيف‌ مي‌ک‌ند: «بسيار باسواد است‌. زندگي‌ منزه‌ و فقيرانه‌اي‌ دارد. بسيار مورد احترام‌ است‌.»

             

در ميان‌ علما، کمتر، و وعاظ‌ و طلاب‌، بيشتر، گروهي‌ نيز وجود داشت‌ که‌ بايد از ساير اقشار روحانيت‌ تفکيک‌ شود. اين‌ گروه‌ شامل‌ افرادي‌ است‌ که‌ در کسوت‌ روحانيت‌ بودند ولي‌ يا از نظر فکري‌ در صف‌ تجددگرايان‌ غرب‌گرا جاي‌ داشتند و يا با اين‌ گروه‌ همکاري‌ مي‌کردند و عملکرد ايشان‌ عليه‌ کل‌ روحانيت‌ بود. از اين‌ افراد در کسوت‌ علما بايد به‌ سيد اسدالله‌ خرقاني‌ و شيخ‌ ابراهيم‌ زنجاني‌ اشاره‌ کرد. خرقاني‌ مدتها در بيت‌ آخوند خراساني‌ از نفوذ فراوان‌ برخوردار بود و از اين‌ طريق‌ تأثير بزرگي‌ بر تحولات‌ مشروطه‌ نهاد. زنجاني‌ در دوران‌ مشروطه‌ اوّل‌ شخصيت‌ مهمي‌ نبود و در زنجان‌ اقامت‌ داشت‌. او به‌ عنوان‌ نمايندة‌ مجلس‌ اوّل‌ وارد حوادث‌ مشروطه‌ شد و از آن‌ پس‌ به‌ يکي‌ از شخصيتهاي‌ مؤثر فکري‌ و سياسي‌ تجددگرايان‌ غرب‌گرا بدل‌ شد. در ميان‌ وعاظ‌ ملک‌المتکلمين‌ و سيد جمال‌ واعظ‌ از اين‌ گروه‌ بودند و در ميان‌ طلاب‌ افراد سرشناس‌ متعددي‌ به‌ اين‌ طيف‌ تعلق‌ داشتند که‌ شاخص‌ترين‌ آنها سيد حسن‌ تقي‌زاده‌ است‌.

             

نکتة‌ مهم‌، پيوند عميق‌ اين‌ گروه‌ است‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا و تجار بزرگ‌ کمپرادور، يعني‌ دو گروه‌ اجتماعي‌ عمده‌اي‌ که‌ دربارة‌ آنها توضيح‌ خواهيم‌ داد؛ و نيز با انجمنهاي‌ سري‌ فعال‌ در مشروطه‌ و پس‌ از آن‌. براي‌ مثال‌، زنجاني‌ را حسينقلي‌خان‌ نظام‌السلطنه‌ مافي‌، از دولتمردان‌ سرشناس‌ عهد قاجار، کشف‌ کرد و برکشيد و اولين‌ رسالة‌ زنجاني‌ به‌ کمک‌ نظام‌السلطنه‌ تکثير شد. برخي‌ محققين‌ اين‌ رساله‌ را، که‌  بستان‌الحق‌ نام‌ دارد، مهم‌ترين‌ رساله‌ سياسي‌ دوران‌ مشروطه‌ مي‌دانند. ارتباطات‌ نزديک‌ زنجاني‌ با ميرزا مهدي‌خان‌ غفاري‌کاشاني‌ (وزير همايون‌)، در دوران‌ حکومت‌ وزير همايون‌ بر زنجان‌، سبب‌ شد که‌ زنجاني‌ به‌ مجلس‌ اوّل‌ راه‌ يابد. ملک‌المتکلمين‌ نيز پيوند نزديک‌ با اين‌ گروه‌ داشت‌ و اولين‌ رساله‌ او به‌ نام‌  من‌الخلق‌ الي‌الحق‌  در زمان‌ اقامت‌ دو ساله‌ وي‌ در بمبئي‌ با پول‌ تجار بزرگ‌ زرتشتي‌ اين‌ شهر چاپ‌ شد که‌ اعتراض‌ شديد مسلمانان‌ بمبئي‌ را برانگيخت‌ و به‌ دليل‌ اين‌ اعتراضات‌ ملک‌المتکلمين‌ مجبور به‌ ترک‌ هند و بازگشت‌ به‌ ايران‌ شد.

 

آیت الله آخوند خراسانی

 

 

 

 

 شیخ ابراهیم زنجانی

 

ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا

سومين‌ گروه‌ اجتماعي‌ که‌ در انقلاب‌ مشروطه‌ شرکت‌ فعال‌ دارد، بخشي‌ از کارگزاران‌ دولتي‌ هستند که‌ آنها را «ديوان‌ سالاران‌ غرب‌گرا» مي‌نامم‌. هستة‌ اصلي‌ اين‌ بخش‌ از رجال‌ و دولتمردان‌ را کساني‌ تشکيل‌ مي‌دادند که‌ در وزارت‌ خارجه‌ شاغل‌ بودند و يا با اروپاي‌ غربي‌ آشنايي‌ داشتند. اصولاً تأثير کارمندان‌ وزارت‌ خارجه‌ بر تحولات‌ فکري‌ قرن‌ نوزدهم‌ هم‌ در ايران‌ و هم‌ در عثماني‌ بسيار بزرگ‌ است‌. اين‌ طبقه‌ جديد ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا در عثماني‌ از اوايل‌ قرن‌ نوزدهم‌ و در دوران‌ سلطنت‌ محمود دوّم‌ انسجام‌ يافت‌ و در ايران‌ کمي‌ ديرتر و از دهة‌ 1870 ميلادي‌ و صعود ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار به‌ صدارت‌. به‌ اين‌ ترتيب‌، در جامعه‌ ايران‌، مانند عثماني‌، گروه‌ جديدي‌ پيدا شد که‌ خود را «اهل‌ قلم‌» مي‌ناميد. اين‌ واژه‌ در گذشته‌ هم‌ علماي‌ ديني‌ را در برمي‌گرفت‌ و هم‌ ديوانيان‌ را و به‌طور کلي‌ شامل‌ همة‌ فضلا و نخبگان‌ مي‌شد. ولي‌ در معناي‌ جديد، منظور از «ارباب‌ قلم‌» يا «اهل‌ قلم‌» کارگزاران‌ دولتي‌ و ديوان‌سالاران‌ عالي‌رتبه‌ غيرروحاني‌ بود.

             

اين‌ گروه‌ اولين‌ مناديان‌ تجددگرايي‌ به‌ سبک‌ غربي‌ در ايران‌ بودند و به‌ عبارت‌ ديگر استخوان‌بندي‌ اصلي‌ و اوليه‌ جرياني‌ را تشکيل‌ مي‌دادند که‌ غرب‌گرايي‌ مي‌ناميم‌. از عهد ناصري‌ وزارت‌ خارجه‌ تا حدودي‌ از يک‌ ساختار اليگارشيک‌ برخوردار شد يعني‌ در انحصار يک‌ شبکه‌ بسته‌ و خويشاوند قرار گرفت‌. اعضاي‌ خانواده‌هاي‌ معيني‌ طي‌ چند نسل‌ مناصب‌ حساس‌ اين‌ دستگاه‌ را به‌ دست‌ داشتند و از درون‌ همين‌ خاندانها بود که‌ کارگزاران‌ غرب‌گراي‌ عهد قاجار بيرون‌ آمدند و مقامات‌ مهمي‌ را در سطح‌ ملّي‌ اشغال‌ کردند. اين‌ طبقه‌ جديد کارگزاران‌ دولتي‌ «سرشت‌ دوزيستي‌» داشتند يعني‌ هم‌ در حکومت‌ بودند و از مزاياي‌ مادي‌ و اقتدار سياسي‌ ناشي‌ از تصدّي‌ مناصب‌ حکومتي‌ بهره‌ مي‌بردند و داراي‌ جايگاه‌ خاصي‌ در ساختار سياسي‌ اجتماعي‌ ايران‌ بودند و تحول‌ اين‌ جامعه‌ به‌ سوي‌ يک‌ الگوي‌ مطلوب‌ و خاص‌ را جستجو مي‌کردند. اين‌ الگو آرماني‌ و اتوپيک‌ نبود بلکه‌ همان‌ الگوي‌ موجودي‌ بود که‌ در اروپاي‌ غربي‌ وجود داشت‌. دوزيستي‌ و ذوحياتين‌ بودن‌ به‌ اين‌ طبقه‌ جديد امکانات‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ فراواني‌ اعطا مي‌کرد و به‌ ايشان‌ اين‌ قدرت‌ را داد که‌ بر فرايند انقلاب‌ مشروطه‌ به‌ شدت‌ تأثير بگذارند و در نهايت‌ به‌ عنوان‌ مديران‌ حکومت‌ جديد مشروطه‌ قدرت‌ را به‌ دست‌ گيرند. به‌ عبارت‌ ديگر، اين‌ «نخبگان‌ دوزيستي‌» هم‌ از الطاف‌ ناصرالدين‌ شاه‌ و مظفرالدين‌ شاه‌ و محمدعلي‌ شاه‌ و احمدشاه‌ برخوردار بودند؛ به‌ مناصب‌ مهم‌ دولتي‌ دست‌ مي‌يافتند و براي‌ انجام‌ مأموريتهاي‌ مهم‌ به‌ خارجه‌ اعزام‌ مي‌شدند، و از طريق‌ اهرمها و رانتهاي‌ حکومتي‌ و با اخذ رشوه‌ به‌ ثروتهاي‌ هنگفت‌ دست‌ مي‌يافتند، و هم‌ از موضع‌ اپوزيسيون‌ در جهت‌ تخريب‌ وضع‌ موجود مي‌کوشيدند و از اين‌ طريق‌ «وجيه‌المله‌» مي‌شدند. بخش‌ مهمي‌ از مسائلي‌ را که‌ ما به‌ عنوان‌ سير تحول‌ فکري‌ در مشروطه‌ مورد مطالعه‌ قرار مي‌دهيم‌ در واقع‌ بازتاب‌ سير تحول‌ نظري‌ در اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ متنفذ و بسيار مؤثر است‌. پس‌ از خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌، تحول‌ نظري‌ در درون‌ اين‌ گروه‌ پايه‌هاي‌ استقرار ديکتاتوري‌ پهلوي‌ را بنا نهاد و در دوران‌ پهلوي‌ اوّل‌ يک‌ اليگارشي‌ حکومتگر پديد آورد که‌ اقتدار آنها تا پايان‌ سلطنت‌ پهلوي‌ دوّم‌ تداوم‌ يافت‌.

 

میرزا ملکم خان

 

سرمايه‌داري‌ وابسته‌

چهارمين‌ گروه‌ اجتماعي‌ فعال‌ در مشروطه‌ گروهي‌ است‌ که‌ بهترين‌ واژه‌ براي‌ طبقه‌بندي‌ آن‌ «کمپرادور» است‌. کمپرادور واژة‌ پرتغالي‌ و به‌ معني‌ واسطه‌ است‌. کمپرادوريسم‌ يا نظام‌ کمپرادوري‌ را استعمار پرتغال‌ در قرن‌ شانزدهم‌ در شرِ رواج‌ داد و کمپرادور به‌ واسطه‌ ميان‌ پرتعاليها و مردم‌ بومي‌ اطلاِ مي‌شد. اين‌ اصطلاح‌ در اوايل‌ قرن‌ نوزدهم‌ در بنادر چين‌ رواج‌ گسترده‌ يافت‌ و به‌ چينيهايي‌ اطلاِ مي‌شد که‌ به‌ عنوان‌ راهنما و مترجم‌ تجار اروپايي‌ و آمريکايي‌ ترياک‌ عمل‌ مي‌کردند. تقريباً هر تاجر اروپايي‌ و آمريکايي‌ يک‌ کمپاردور چيني‌ در کنار خود داشت‌. به‌ تدريج‌، اين‌ سيستم‌ در سراسر آسياي‌ جنوب‌ شرقي‌ و شبه‌قاره‌ هند رواج‌ يافت‌ و طبقه‌اي‌ بسيار ثروتمند شکل‌ گرفت‌ که‌ کارکرد واسطگي‌ و دلالي‌ کمپانيهاي‌ غربي‌ را در سرزمين‌ خود به‌ دست‌ داشتند.

             

در ايران‌ اين‌ نظام‌ کمپرادوري‌ در دورة‌ قاجاريه‌ تکوين‌ يافت‌ و گروه‌ اجتماعي‌ مقتدري‌ از تجار بزرگ‌ ايجاد کرد. اين‌ گروه‌ را از کسبه‌ و بازاريان‌ تفکيک‌ مي‌کنم‌ زيرا تجار بزرگ‌ کمپرادور هم‌ از نظر پيوند با کانونهاي‌ استعماري‌ غرب‌ و هم‌ از نظر بافت‌ فرهنگي‌ و اهداف‌ سياسي‌ با تودة‌ کسبه‌ و بازاريان‌ تفاوت‌ ماهوي‌ داشتند. در واقع‌، کسبه‌ و بازاريان‌ مهم‌ترين‌ بخش‌ طبقه‌ متوسط‌ را تشکيل‌ مي‌دادند ولي‌ تجار بزرگ‌ کمپرادور از پيوند نزديک‌ و همدلي‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا برخوردار بودند. اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ از حوالي‌ نيمه‌ قرن‌ نوزدهم‌ و در دوران‌ محمدشاه‌ قاجار و اوايل‌ عهد ناصري‌ در ايران‌ شکل‌ گرفت‌. در آن‌ زمان‌ براي‌ اولين‌ بار بازارهاي‌ ايران‌ مورد هجوم‌ گسترده‌ کالاهاي‌ انگليسي‌، به‌ ويژه‌ منسوجات‌ پنبه‌اي‌، قرار گرفت‌ و اين‌ موج‌ به‌ ورشکستگي‌ صنعت‌گران‌ و تجار ايراني‌ انجاميد. براي‌ مثال‌، در دهة‌ 1840 بارون‌ دوبد از ورشکستگي‌ صنايع‌ نساجي‌ خوزستان‌ خبر مي‌دهد.  هجوم‌ کالاهاي‌ غربي‌ به‌ بازار ايران‌ با واسطة‌ تجار بزرگي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ که‌ منافع‌ آنها به‌ کلي‌ با منافع‌ بازاريان‌ و تجار متوسط‌ و کسبه‌ تفاوت‌ داشت‌. اين‌ گروه‌ هم‌ از نظر جايگاه‌ و نقش‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ و هم‌ از نظر روانشناسي‌ و فرهنگ‌ کاملاً مشابه‌ با کمپرادورهاي‌ جنوب‌ شرقي‌ آسيا و هند بودند. بزرگ‌ترين‌ تجار ايران‌ در آن‌ زمان‌ در زمره‌ اين‌ کمپرادورها بودند مانند حاج‌ معين‌التجار بوشهري‌ و حاج‌ محمدحسن‌ امين‌الضرب‌ و ارباب‌ کيخسرو جهانيان‌ و ارباب‌ جمشيد جمشيديان‌. عملکرد کمپرادورهاي‌ ايراني‌ فقط‌ به‌ حوزة‌ تجارت‌ محدود نبود و امور ماليه‌ را نيز در برمي‌گرفت‌ و به‌ دليل‌ پيوند با دستگاه‌ حکومتي‌ و ارتباط‌ نزديک‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا نقش‌ مهمي‌ در تحولات‌ مشروطه‌ و سوِ دادن‌ آن‌ به‌ سمت‌ اهداف‌ و منافع‌ خود ايفا نمودند. براي‌ مثال‌، مي‌دانيم‌ که‌ دو تجارتخانه‌ جمشيديان‌ و جهانيان‌ در زمان‌ فعاليت‌ براي‌ خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ مخفيانه‌ مقادير فراواني‌ اسلحه‌ وارد ايران‌ کردند.

             

تاريخچه‌ خاندان‌ امين‌الضرب‌ نمونة‌ شاخصي‌ از چگونگي‌ تکوين‌ و عملکرد اقتصادي‌ و سياسي‌ اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ است‌. برخلاف‌ برخي‌ اظهارنظرها، خاندان‌ فوِ را به‌ هيچ‌وجه‌ نمي‌توان‌ در زمرة‌ بنيانگذاران‌ سرمايه‌داري‌ ملّي‌ در ايران‌ جاي‌ داد بلکه‌ به‌ عکس‌ عملکرد آن‌ مصداِ بارز نظام‌ کمپرادوري‌ است‌. قهرمان‌ ميرزا سالور (عين‌السلطنه‌) در خاطرات‌ خود، که‌ از منابع‌ مهم‌ و تازه‌ انتشار يافته‌ تاريخ‌ معاصر ايران‌ است‌، شرح‌ مختصري‌ از زندگي‌ حاج‌ محمدحسن‌ امين‌الضرب‌ به‌ دست‌ داده‌ که‌ مورد تأييد ساير اسناد و مدارک‌ تاريخي‌ است‌. او مي‌نويسد: «حاج‌ محمدحسن‌ از اصفهان‌ به‌ تهران‌ آمد. ابتدا دوره‌گردي‌ مي‌کرد و سوزن‌ و سنجاِ مي‌فروخت‌. سپس‌ دکاني‌ باز کرد و به‌ واردات‌ پارچه‌هاي‌ زري‌ تقلبي‌ از فرنگ‌ مشغول‌ شد. «به‌ شکل‌ زريهاي‌ اصل‌ ايران‌... به‌ قيمت‌ اصل‌ فروخت‌ و خيلي‌ منفعت‌ کرد که‌ جزو تجار معتبر شد و تا مدتها اين‌ زريها را به‌ قيمت‌ اصل‌ خريدند.» در زمان‌ آقاابراهيم‌ امين‌السلطان‌، پدر اتابک‌، وارد کارهاي‌ دولتي‌ و مدير ضرابخانه‌ شد. اين‌ دو در شراکت‌ با هم‌ «تقلب‌ زياد در سکه‌ دولت‌ کردند.» در زمان‌ علي‌اصغرخان‌ امين‌السلطان‌ (اتابک‌) ضرابخانه‌ را اجاره‌ کرد و ضرب‌ سکه‌هاي‌ سياه‌ را گسترش‌ داد و از طريق‌ تقلب‌ در ضرب‌ مسکوکات‌ هيجده‌ کرور ثروت‌ براي‌ پسرش‌، حاجي‌ حسين‌ امين‌الضرب‌، به‌ ارث‌ گذاشت‌.

             

اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ پيوند نزديک‌ با ديوان‌سالاران‌ غرب‌گرا داشت‌ در حدي‌ که‌ گاه‌ خاندانهاي‌ کمپرادور و ديوان‌سالار يکي‌ مي‌شدند. نمونه‌ بارز، خاندان‌ فروغي‌ است‌. نياي‌ اين‌ خاندان‌ به‌ نام‌ آقا محمدمهدي‌ ارباب‌اصفهاني‌ کار خود را به‌ عنوان‌ کارگزار کمپانيهاي‌ جهان‌وطن‌ ترياک‌، از جمله‌ کمپاني‌ ساسون‌ بمبئي‌، شروع‌ کرد و فرزندان‌ او به‌ رجال‌ درجة‌ اوّل‌ دوران‌ مشروطه‌ بدل‌ شدند و از نظر سياسي‌ و فکري‌ تأثيرات‌ بزرگ‌ بر جاي‌ نهادند.

 

مظفرالدین شاه، امین السلطان و میرزا ملکم خان در فرنگستان

 
ايلات‌ و عشاير

پنجمين‌ گروه‌ اجتماعي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطه‌ سران‌ ايلات‌ و عشاير هستند. اين‌ گروه‌ که‌ تقريباً تمامي‌ توده‌ مردم‌ عشاير نيز از آنها پيروي‌ مي‌کردند. نقش‌ مهمي‌ در حوادث‌ مشروطه‌ داشت‌. توجه‌ کنيم‌ که‌ در آن‌ زمان‌ ايلات‌ و عشاير حدود 5/2 ميليون‌ نفر از جمعيت‌ ده‌ ميليوني‌ ايران‌ را در برمي‌گرفتند يعني‌ حدود 25 درصد کل‌ جمعيت‌. اين‌ گروه‌ به‌ دليل‌ وضع‌ خاص‌ شيوة‌ زيست‌ عشايري‌ مهم‌ترين‌ نيروي‌ نظامي‌ مؤثر در جامعه‌ به‌شمار مي‌رفت‌ و تنها با مشارکت‌ آن‌ بود که‌ پيروزي‌ مشروطه‌خواهان‌ مي‌توانست‌ تحقق‌ يابد. از نظر موضع‌گيري‌ سياسي‌ اين‌ گروه‌ را يکدست‌ نمي‌توان‌ دانست‌. در دوران‌ مبارزه‌ با محمدعلي‌ شاه‌ برخي‌ مخالف‌ شاه‌ بودند و برخي‌ هوادار او. مهم‌ترين‌ ايلات‌ هوادار مشروطه‌ قشقاييها و بختياريها بودند. ولي‌ حتي‌ سران‌ ايل‌ بختياري‌ را که‌ نقش‌ اصلي‌ را در خلع‌ محمدعلي‌ شاه‌ ايفا کردند، در يک‌ صف‌ سياسي‌ واحد نمي‌توان‌ جاي‌ داد. در همان‌ زمان‌ که‌ حاج‌ نجفقلي‌خان‌ صمصام‌السلطنه‌ ايلخاني‌ و حاج‌ عليقلي‌خان‌ سردار اسعد بختياري‌ عازم‌ فتح‌ تهران‌ بودند، سردار جنگ‌ بختياري‌ در تبريز عليه‌ مشروطه‌خواهان‌ مي‌جنگيد، اميرمفخم‌ در تهران‌ از محمدعلي‌ شاه‌ حمايت‌ مي‌کرد و حاجي‌ خسروخان‌ سردار ظفر از طرف‌ شاه‌ مأمور شد که‌ به‌ اصفهان‌ برود و با صمصام‌السلطنه‌ بجنگد. شيخ‌ خزعل‌، رئيس‌ عشاير عرب‌ محمره‌ که‌ در آن‌ زمان‌ مقتدرترين‌ شيخ‌ سراسر مناطق‌ شمالي‌ و جنوبي‌ خليج‌فارس‌ به‌شمار مي‌رفت‌، نيز از هواداران‌ مشروطه‌ بود.

 روشنفکران‌

             

ششمين‌ گروه‌ اجتماعي‌ مؤثر در انقلاب‌ مشروطه‌ روشنفکران‌ هستند. البته‌ روشنفکران‌ جديد به‌ عنوان‌ يک‌ گروه‌ اجتماعي‌ قابل‌ اعتنا در زمان‌ مشروطه‌ هنوز در جامعة‌ ايران‌ پديد نيامده‌ بود. ظهور اين‌ گروه‌ اجتماعي‌، يعني‌ کساني‌ که‌ از طريق‌ حرفه‌هاي‌ جديد فکري‌ ارتزاِ مي‌کنند، در جامعة‌ ايراني‌ بيشتر متعلق‌ به‌ تحولات‌ دهة‌ 1340 شمسي‌ و گسترش‌ شهرنشيني‌ و پيدايش‌ امکان‌ اشتغال‌ در حرفه‌هاي‌ جديد روشنفکري‌ (مانند روزنامه‌نگاري‌ و نويسندگي‌ و پژوهش‌ علمي‌ و غيره‌) است‌. منظور من‌ حلقه‌هاي‌ اولية‌ روشنفکري‌ ايران‌ است‌ که‌ هنوز وزن‌ و اهميت‌ اجتماعي‌ قابل‌ اعتنا نداشت‌. فضلا و نويسندگان‌ و کساني‌ را که‌ در پيرامون‌ مطبوعات‌ و محافل‌ فکري‌ عصر مشروطه‌ گرد آمدند مي‌توان‌ در قالب‌ اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ تقسيم‌بندي‌ کرد. البته‌ اين‌ تقسيم‌بندي‌ با معيارهاي‌ مختلف‌ مي‌تواند بي‌اعتبار شود. مثلاً، علما و ساير صنوف‌ روحاني‌ و نيز کارگزاران‌ دولتي‌ را نيز طبق‌ يک‌ تعريف‌ بايد در قالب‌ گروه‌ اجتماعي‌ روشنفکران‌ طبقه‌بندي‌ کرد زيرا کارکرد همه‌ اين‌ گروهها مبتني‌ بر کار فکري‌ است‌. مفهوم‌ روشنفکري‌ در واژگان‌ سياسي‌ ايران‌ بسيار مبهم‌ است‌. معمولاً زماني‌ که‌ از تحولات‌ مشروطه‌ سخن‌ مي‌رود، واژه‌ روشنفکر براي‌ اطلاِ به‌ نيروهاي‌ سياسي‌ تجددگرا يا غرب‌گرا به‌ کار مي‌رود. اين‌ تعريف‌ از روشنفکر به‌ نظر من‌ نادرست‌ است‌.

             

متأسفانه‌، در انديشة‌ سياسي‌ معاصر ايران‌ مفهوم‌ «روشنفکران‌» معنايي‌ خاص‌ يافته‌ است‌. در اين‌ تعريف‌ از واژة‌ «روشنفکر» منظور نخبگان‌ فکري‌ جامعه‌، به‌ عنوان‌ افراد و گروههاي‌ اجتماعي‌ شاغل‌ در حرفه‌هاي‌ توليد فکري‌ صرف‌نظر از تعلقات‌ و گرايشهاي‌ نظري‌ و سياسي‌ و اجتماعي‌ آنان‌، نيست‌. آنچه‌ از مفهوم‌ «روشنفکر» فهميده‌ مي‌شود نه‌ توليدکنندگان‌ فکري‌ و فرهنگي‌ بلکه‌ نوعي‌ «اپوزيسيون‌» سياسي‌ و فکري‌ در درون‌ جامعه‌ است‌. در اين‌ تعريف‌ آنچه‌ فراموش‌ شده‌ کارکرد اصلي‌ اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ است‌ که‌ «علت‌ وجودي‌» آن‌ را مي‌سازد يعني‌ توليد و آفرينش‌ نظري‌ و فرهنگي‌. و در اين‌ معناي‌ خاص‌ است‌ که‌ مي‌توان‌ صرفاً به‌ اعتبار تعارض‌ با وضع‌ موجود «روشنفکر» بود بي‌آنکه‌ به‌ حرفة‌ فکري‌ اشتغال‌ داشت‌ يا حتي‌ از دانش‌ و آگاهي‌ حداقل‌ در اين‌ قلمرو برخوردار بود.


لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


علي اصغر خان اتابک اعظم (امين السلطان)

نويسنده : نوید نقی گنجی

علي اصغر خان اتابک اعظم (امين السلطان) 

                                                                                                                                                                                                            

در هنگامه يورش سپاهيان روس به گرجستان، يكي از بزرگان گرجي شورها آفريد و پايمرديها كرد و در كنار عباس‌ميرزا نايب‌السلطنه هرچه توانست كرد آخرالامر هم كه شهر سقوط كرد با همه تلخي تمام دارايي و اعتبار خود را گذاشت و ترك ديار كرد و به تبريز آمد. اين گرجي وطنخواه و دلير لاچين‌خان بود، جدّ امين‌السلطان.

 

علي‌اصغر امين‌السلطان را دومين پسر از يازده فرزند آقا ابراهيم آبدار دانسته‌اند. آقا ابراهيم، آبدارخانه عباس‌ميرزا نايب‌السلطنه را اداره مي‌كرد و اين عنوان روي او ماند، حتي آن زمان كه در دربار ناصرالدين‌شاه ملقب به امين‌السلطان شده بود و زماني كه لقبش به علي‌اصغرخان رسيده بود برخي درباريان براي تحقير، واژة «آبدار» را پسوند نامشان مي‌كردند. آقا ابراهيم فرزند زال‌خان بود و شايد به همين سبب عده‌اي در شناخت اين خانواده ره افسانه زدند و نسبتش را به رستم دستان رساندند. زال‌خان خواهر لاچين‌خان را به زني گرفته بود.

 

عباس‌ميرزا نايب‌السلطنه به پاس پايمرديهاي لاچين‌خان، زير بال و پر فرزندانش را گرفت. اگر آقا ابراهيم از آبدارباشي به امين‌السلطاني رسيد و يكي از دختران قاجار را به او دادند، به سبب شايستگيهاي وي نيز بود. در مرگ نايب‌السلطنه، وقتي جواهرات قيمتي او را به پسر بزرگش محمدشاه داد، به عنوان امانتدار دربار شهرت يافت. اگر آقا ابراهيم كارش را با آبدارباشي دربار شروع كرده بود، علي‌اصغر در پانزده سالگي پيشخدمت مخصوص دربار ناصرالدين‌شاه بود، در بيست و دو سالگي امين‌الملك شد و پس از مرگ آقا ابراهيم لقب امين‌السلطاني را به ارث برد و در زمان مظفرالدين‌شاه ملقب به «اتابك اعظم» شد. آنچه از خصيصه اين خاندان اصلاً در علي‌اصغر امين‌السلطان ديده نمي‌شد خساست بود. گشاده‌دستي او آشنا و بيگانه نمي‌شناخت.

 

دوران او را مي‌توان دوران قراردادها ناميد. او برخلاف ميرزا آقاخان نوري و سپهسالار به يكي از دو قدرت دلبسته نبود، به اقتضاي وقت با هر كدام سري داشت. و اگرچه دوست داشت در بازي شطرنج چيره‌دستش بدانند، اغلب برنده ديگري بود، مگر زماني كه حريف به مصلحت تظاهر به باختن مي‌كرد. اولين امتياز او در سفارت انگليس رقم خورد؛ امتياز كشتيراني و پس از آن امتياز تأسيس بانك شاهي. و براي خاموش كردن روسها اين بار امتياز شيلات بحر خزر به آنان داده شد. امين‌السلطان به‌زعم خود حريفان را راضي مي‌كرد اما هر دم از كام شير به دهان اژدها مي‌رفت. اين همه ظاهراً براي خشنودي شاه بود. ميرزا حسين‌خان سپهسالار و ابراهيم امين‌السلطان، سفر اول و دوم ناصرالدين‌شاه را اداره كرده بودند. به مدد اين امتيازات قرار بود سفر سوم باشكوهتر باشد.

 

در اين سفر ششماهه روسها امتياز تأسيس يك بانك را از امين‌السلطان گرفتند. امتياز تنباكو به كمپاني انگليسي رژي داده شد و در همين سفر بود كه ميرزا ملكم‌خان امتياز لاتاري را گرفت و به يك اروپايي فروخت. سرخوشي ناصرالدين‌شاه از گشت و گذار در فرنگ مانع از درك آن شد، كه اين قراردادها خاصه «لاتاري» كه نوعي قمار بود با فرهنگ مردم مسلمان سازگار نيست و روحانيان را برمي‌شوراند. « دربار به جاي آنكه در اطفاي نايره همتي كند آتش را در پنبه پنهان و خرابي پنهان را به پيرايش ايوان كفايت مي‌كرد». امين‌السلطان را در اين سفر وقت خوش بود و بخت سركش. او كه جدش حاضر نشد گرجستان را در اشغال روسيه ببيند، ايران را گرو گذاشت و از گشاده‌دستي كه داشت پيشكشي قراردادها را هم به شاه داد. حاتم طائي دربار كه از كيسه مردم به خليفه مي‌بخشيد، سرچشمه مخالفتها را مكر و دستان نزديكان مي‌دانست. پسران شاه؛ مظفرالدين ميرزا، مسعود ميرزا ظل‌السلطان و كامران ميرزا نايب‌السلطنه همه از او بزرگتر بودند و پر بيراه نبود كه به او حسادت ورزند اما ظن امين‌السلطان بيشتر به كامران ميرزا مي‌رفت.

 

وقتي فتواي ميرزاي شيرازي رسيد و كامران ميرزا از بيم جان گريخت آن زمان شاه و امين‌السلطان دانستند كه ماجرا از كجا آب مي‌خورد. « خفتگان دلمرده و افسردگان آزرده را چشم و گوشي باز شد و از توده خاكستر آتشي برخاست». تشت رسوايي شاه و امين‌السلطان روي دايره بود.

 

با لغو امتياز لاتاري ميرزا ملكم دشمن خوني شاه شد. و پس از آن به نام قانون در پي ناني بود كه از چنگش به در آمده بود. در اروپا ماند و «داغهايي كه در كانون سينه داشت به اوراق قانون مرهم مي‌كرد». لغو امتياز تنباكو و لاتاري دوستان گرمابه و گلستان را دشمنان خوني كرد. حتي ميانه شاه و امين‌السلطان هم شكرآب شد تا چند سال بعد كه تير ميرزا رضا قلب شاه را نشانه گرفت و آرزوي جشن پنجاهمين سال سلطنت را به خاك برد.

 

پيش از آن كسي فرياد ميرزا رضا را از ظلم كامران ميرزا نمي‌شنيد. «زن رفته، طفل مرده، وظيفه را ديگري برده، خانه خراب، اندوخته برانداخته، حاصل عمر هبا شده، آنها كه هميشه به او رعايت و اعانت داشتند از ديدار او نفرت و كراهت مي‌كردند. تنها حاجي محمدحسن امين‌الضرب نظر به ارادت سيد جمال‌الدين رضا را از خود راضي و معاش او را عايد مي‌داشت». مايه چنان فسادي سلطنت‌كش شد.

 

بيم آن بود كه كار از دست برود. امين‌السلطان جسد ناصرالدين‌شاه را به درايتي براي پنهان كردن قتل شاه به كاخ برليان برد تا بعد به خاك بسپارد، عجالتاً مقدمات جلوس مظفرالدين‌ ميرزا را فراهم ‌كرد. مظفرالدين ميرزا و ابوابجمعي‌اش براي آمدن از تبريز به پايتخت هزينه سفر نداشتند. امين السلطان آمدنشان را كارسازي كرد. با آمدن مظفرالدين‌شاه امين‌السلطان صدراعظم شد اما آن اقتدار گذشته را نداشت، تا يك سال بعد عزل شد و بي‌سر و صدا به قم رفت. علي‌خان امين‌الدوله كه ميانه‌اي با  امين‌السلطان نداشت بر مصدر امور قرار گرفت، چندي گذشت نتوانست اوضاع را سر و سامان دهد وامي هم نگرفت. شاه در سر هواي سفر فرنگ داشت امين‌السلطان را از تبعيد قم فرا خواند.

 

امين‌السلطان با قرضة 5/2 ميليون ليره‌اي آماده بود به آرزوي شاه جامه عمل بپوشاند و وي را به فرنگ ببرد. بهرة اين قرضه پنج درصد بود. همچنين تمام گمركات (بجز گمركات جنوب) براي 75 سال در گرو روسها بود، با عنوان «اعتبار براي آباداني كشور». مظفرالدين‌شاه به پاس خدمات امين‌السلطان وي را مباهي و مفختر به لقب «اتابك اعظم» كرد. هنوز يكسالي از سفر فرنگ نگذشته بود كه باز خزانه خالي شد. در آن نوبت، قرارداد نفت موسوم به دارسي عملاً به انگلستان واگذار شد. قراردادي كه قرار بود يك قرن سرنوشت ايران را رقم بزند. با آنكه از اين قرارداد پول هنگفتي نصيب دربار شده بود شاه براي سفري ديگر بيقراري مي‌كرد.

 

امين‌السلطان در پي آن بود كه امتياز راه‌آهن جلفا به قزوين را به روسها  بسپارد و عملاً فاتحه‌خوان  استقلال ايران شود. مخالفتها در گرفت و چند حكم تكفير امين‌السلطان در نجف صادر شد. فرمانفرما و عين‌الدوله، دو داماد شاه، وقت را غنيمت دانستند و بر ضد او دست به كار شدند.

 

قرضه دوم كه دويست هزار ليره بود صرف به كام شد و شاه براي سفر سوم دلتنگي مي‌كرد. اتابك صلاح را بر قرار نديد. قصد سفر كرد، سفر حج. شاه با استعفا و سفر او موافقت كرد.

 

سفر از خاك روسيه آغاز شد، از آنجا به چين و ژاپن و امريكا و چندي بعد به اروپا عزيمت كرد، سپس راهي مصر شد، از كانال سوئز به جده رسيد و سرانجام به مكه. پس از انجام مناسك حج به مدينه عزيمت كرد سپس راهي شام شد و دمشق؛ و از راه بعلبك و بيروت به بيت‌المقدس رسيد. چندي بعد به مصر رفت و به يونان و اسلامبول. اين زماني بود كه عين‌الدوله درگير حوادث مشروطه بود. اتابك از شامات به جنوب آفريقا، تونس، مراكش و سپس فرانسه رسيد يكسالي هم در پاريس ماند و سرانجام از سوئيس سر درآورد و در آنجا فراماسون شد.

 

فرمان مشروطيت صادر شد و مظفرالدين‌شاه درگذشت. اين بار نوه اميركبير شاه شد. محمدعلي‌شاه از همان ابتدا اتابك را فرا خوانده بود. جمعي از مشروطه‌خواهان كه در رأس آنها تقي‌زاده و حيدر عمواوغلي بودند آمدن امين‌السلطان را نمي‌خواستند. تقي‌زاده در جلسات مجلس گفته بود « امين‌السلطان لقب او نيست بلكه بايد گفت خائن‌السلطان». با همه اينها امين‌السلطان بر مصدر امور قرار گرفت. سالارالدولة سر به شورش برداشته را به اشاره‌اي آرام كرد. فرمانفرما را براي جلوگيري از تجاوز عثماني به مرز اروميه فرستاد. محتشم‌السلطنه را براي رايزني به استانبول روانه كرد. در اين بين سيد عبدالله بهبهاني به كمكش آمده بود. كارها مثل اينكه داشت بسامان مي‌شد. در پنجاه سالگي آن قدر پختگي داشت كه ميانه كار را بگيرد؛ دستخطي از شاه گرفت مبني بر اعلام وفاداري به قانون. دستخط در مجلس خوانده شد. هنگام بازگشت از مجلس، اتابك و سيد عبدالله به صحن مجلس رسيده بودند كه خاكستري به هوا برخاست؛ تير از شست و كار از دست رفت.

 

اتابک به تير عباس آقا صراف تبريزي وابسته به جناح تندرو مشروطه بر زمين افتاد. او اولين نخست وزيري بود که خونش ميدان بهارستان را رنگين کرد. با قتل او کارها بسامان نشد و به سبب بحرانهاي فزاينده، استبداد سخت تر شد و شکل پيچيده تري يافت.

  

عباس آقا صراف تبريزي

AA 7_03976_00

 

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مشکلات و سالهای 1000 تا 1387 |


به توپ بستن مجلس ، 2 تير 1287ش.

نويسنده : نوید نقی گنجی

به توپ بستن مجلس ، 2 تير 1287ش. 
 
 

 

 

مجلس شوراي ملي ايران در دوم تير ماه 1287ش پس از درگيري مسلحانه ميان نيروهاي وفادار به محمدعلي شاه و اعضاي انجمن‌ها تعطيل شد. عمر مجلس اول كمتر از دو سال بود و بيشتر وقت آن صرف حل و فصل اختلافات جزئي شد. پايان آن نيز ثمره‌اي خوش براي هيچ يك از گروههاي درگير و مردم به همراه نداشت. بدگماني‌ها، تهمت‌زدنها، سوءرفتارها و... از زمان صدور فرمان مشروطه تا به توپ بستن مجلس همه راههاي مسالمت‌آميز رسيدن به تفاهم را به مرور مسدود كرد.

 

 

 

 

بررسي تمام حوادثي كه جامعه را به انسداد سياسي كشاند در اين مقاله مقدور نيست، اما مي‌توان نگاهي گذرا بر اوضاع ايران در آخرين روزهاي مجلس داشت. سركشي ايلات و عشاير و غارت كاروانها تجارت را دچار كساد كرده بود. مداخله مستقيم انجمنها در كار حكام محلي كار اداره شهرها را مختل كرد. تمرد مردم از پرداخت مالياتها خزانه را با مشكل جدي روبه‌رو ساخت. ناامني و ناآرامي و هرج و مرج و احتمال تجاوز همسايگان به خاك كشور تصوير ايران آن روزها است. روزنامه مجلس در 3 جمادي‌الاول مي‌نويسد: «اكثر نقاط ايران از جمله كرمانشاهان، كرمان و اطراف آذربايجان و خراسان مغشوش است. درگيري شاه و انجمنها كه نفوذ تامه‌اي در مجلس دارند گسترش و عمق بيشتري يافته است.»


در اسفند 1287 گروهي با كمين در مسير حركت شاه و پرتاب بمب به سوي اتومبيلش موجب تعميق و تشديد اختلافات شدند. شاه از ترس اتفاقي مشابه خود را در قصرش محبوس ساخت و بدگماني‌اش افزون شد. مجلس به جاي رفع بدگماني‌هاي شاه با سنگ‌اندازي در راه دستگيري سوءقصدكنندگان فضا را مسموم‌تر كرد. محمدعلي شاه خواهان دستگيري بمب‌اندازها بود. او در دستخطي به مجلس از بي عملي مجلس در دستگيري مقصرين شكايت كرد. در چنين شرايطي انجمن‌ها به صورت علني اعضايشان را مسلح كرده به آنها مشق نظامي مي‌دادند كه از سويي ديگر فشار بيشتري بر شاه وارد مي‌كردند.


در 11 خرداد گروهي به سركردگي علاءالدوله در خانه عضدالملك گرد آمدند و خواهان تبعيد 6 نفر از درباريان از جمله حسين پاشاخان اميربهادر جنگ شدند. محمدعلي شاه ناچار با بركناري و تبعيد آنها موافقت كرد. او كه مدت زيادي از ترورش نگذشته بود، تبعيد اميربهادر (رئيس كشيكخانه) را، كه مسئول حفظ جان شاه بود حمل بر نقشه‌اي ديگر براي ترور خود كرد. چند روز قبل از عزيمت شاه به باغشاه اعلاناتي به ديوارها چسباندند به اين مضمون كه به شاه امر شده بود در تمام مدت جلسات مجلس از شهر خارج نشود. روز 14 خرداد درهاي قصر باز شد. عده‌اي سرباز سيلاخوري با هياهو بيرون آمدند. شاه با كالسكه‌اش كه در محاصره قزاقها بود چهار نعل خارج شد و به باغشاه رفت. اين طرز حركت موجي از نگراني در شهر ايجاد كرد. متعاقب آن بازارها تعطيل شد.

 

محمدعلي شاه پس از استقرار در باغشاه در نامه‌اي به مجلس اظهار داشت براي استراحت از شهر خارج شده است و جاي نگراني نيست. مجلس در نامه شديداللحني به او جواب داد خروج ناگهاني شاه خلاف اراده ملت و تهديد آزادي و امنيت است. از همان هنگام اعضاي مسلح انجمن‌ها به مجلس رفتند و در مجلس و مسجد سپهسالار سنگر گرفتند. محمدعلي شاه عضدالملك را همراه عده‌اي ديگر از رجال به باغشاه احضار كرد و هنگام خروج آنها جلال‌الدوله، علاءالدوله و سردار منصور را توقيف كرد و دستور تبعيد آنها را داد. بعد از استقرار شاه در باغشاه از تبريز، رشت، قزوين و شيراز انجمن‌ها تلگرافهايي مخابره كردند و خواهان خلع محمدعلي شاه از سلطنت شدند، در حالي كه شاه هنوز مدعي بود به قانون اساسي ملتزم است و خواهان رسيدن به توافق با مجلس شورا بود.

شاه در 18 خرداد در پيامي مكتوب به مجلس اعلام كرد كه آزادي ملت را محترم مي‌شمارد و براي حفظ نظم و امنيت، بعضي از مفسدين را گرفتار كرده و بعضي ديگر را دستگير خواهد كرد. در بازارها جار زدند كه هر كسي دكانش را ببندد آن را غارت خواهند كرد. در 21 خرداد شاه از مجلس خواست 11 نفر را تبعيد كند، قانون مطبوعات را جاري سازد، نظامنامه‌اي براي انجمن‌ها تدوين شود كه آنها را از مداخله در امور اجرائي منع كند و حمل اسلحه ممنوع شود. مجلس به شاه پاسخ داد كه تبعيد اشخاص قبل از محاكمه و ثبوت جرم خلاف قانون اساسي است. منع حمل اسلحه هم بعد از برقراري امنيت اشكالي ندارد و با ساير مطالبات شاه موافقت كرد. مجلس تبعيد اشخاص را بدون محاكمه خلاف قانون اساسي اعلام مي‌كند، در حالي كه چند روز قبل از آن شاه را براي تبعيد اطرافيانش بدون محاكمه تحت فشار گذاشته بود.


راههاي توافق هر چه بيشتر مسدود مي‌شد. انجمن‌هاي مسلح اطراف مجلس را گرفته و شاه را به خلع از سلطنت تهديد مي‌كردند. تبريز و شيراز مدعي شدند كه اردويي نظامي را عازم تهران خواهند كرد تا شاه را معزول كنند. محمدعلي شاه در تهران حكومت نظامي اعلام كرد و قزاقها مردم مسلح را خلع سلاح كردند. شاه تهديد كرد كه اگر انجمن‌ها اطراف مجلس را تخليه نكنند، مجلس را به توپ خواهد بست. نمايندگان مجلس از انجمن‌ها خواستند از اطراف مجلس پراكنده شوند. حدود يكصد و هشتاد انجمن به طور ناگهاني به تحصن خود در مدرسه سپهسالار خاتمه داده و متفرق شدند. 25 خرداد چهار عراده توپ از ميدان توپخانه به باغشاه منتقل شد. در همين روز ميرزاسليمان خان، مدير انجمن برادران قزوين را به جرم دادن تفنگ به مجلس شورا دستگير و به باغشاه بردند. در شهر شايع شد مجاهدين قزوين و رشت عازم تهران هستند. مجلس در 29 خرداد از اعضاء انجمن‌ها خواست بدون سلاح در مدرسه سپهسالار جمع شوند. خبرنگار تايمز همان روز گزارش داد كه هزار نفر نيروي مسلح ملي اطراف مجلس جمع شده‌اند و اعلانات هيجان‌آميز منتشر ساخته و رفتار شاه را تقبيح و تكذيب كرده‌اند. روز 31 خرداد قزاقها در گرفتن اسلحه از مردم جديت بيشتري به خرج دادند. مجلس تهديد كرد كه اگر تا فردا اوضاع اصلاح نشود مجلس عالي تشكيل خواهيم داد و تكليف مردم را روشن مي‌كنيم. مجلس همچنين در تلگرافي به انجمن‌هاي ولايات خواست كه اگر قشون دولتي بخواهد به هر جا حركت كند، ممانعت كنند و ماليات نپردازند. اول تير شاه وزراء را به مجلس فرستاد و خواهان تسليم اشخاصي شد كه متهم به ايجاد هرج و مرج بودند، اما مجلس وزراء را به باد حمله گرفت و خواهان استعفاي آنها شد.


روز دوم تير قزاقها مجلس و مدرسه سپسالار را محاصره كردند. در اين روز اعضاي انجمن‌ها كه در مسجد سپهسالار و خانه ظل‌السلطان سنگر گرفته بودند، به دستور آيت‌الله سيدعبدالله بهبهاني به سوي نيروي قزاق تيراندازي كردند و تعدادي از آنها را به قتل رساندند. در مراحل اول قزاقها تير هوايي يا مشقي شليك كردند. آنها اجازه تيراندازي نداشتند. قزاقها چند توپ باروتي بدون گلوله شليك مي‌كنند. انجمن‌ها تيراندازي را شدت مي‌دهند و به سمت قزاقها بمب هم پرتاب مي‌كنند و باز هم عده‌اي ديگر از آنها را مي‌كشند. سرانجام به قزاقها دستور شليك داده مي‌شود. آنها با توپ به خانه ظل‌السلطان كه مقر اصلي انجمن آذربايجان است حمله مي‌كنند و مجاهدين را فرار مي‌دهند. به سرعت اوضاع به نفع اردوي محمدعلي شاه تغيير مي‌كند. اعضاي انجمن‌ها و نمايندگان مجلس مي‌گريزند و قزاقها مجلس و مسجد سپهسالار را تصرف مي‌كنند. عده زيادي دستگير و به باغشاه اعزام مي‌شوند از جمله آيت‌الله طباطبايي و آيت‌الله بهبهاني كه به شكلي موهن دستگير مي‌شوند، اما پس از رسيدن به باغشاه، محمدعلي شاه موقعيت مناسبي براي آنها فراهم مي‌كند. عده‌اي ديگر از وكلاي مجلس من‌جمله تقي‌زاده به سفارت انگلستان پناهنده مي‌شوند. به اين ترتيب اولين مجلس ايران به كار خود خاتمه داد.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مشکلات و سالهای 1000 تا 1387 |


ارتش در شهريور 1320

نويسنده : نوید نقی گنجی

ارتش در شهريور 1320 
 
 

در طول تاريخ، و به ويژه پس از تأسيس سلسله صفويه، با توجه به تهديد استقلال و تماميت ارضي كشور از سوي دولتهاي همسايه، تقويت بنيه دفاعي كشور مهمترين ركن تصميم‌گيريها و سياستگزاريهاي دولتهاي ايران بوده است. پس از شكست ايران از روسيه در عهد فتحعلي شاه قاجار، نياز به بازسازي قواي دفاعي هم از نظر سازماندهي و ساختار و هم از نظر تأمين تجهيزات و تسليحات جديد و پيشرفته، بيش از پيش احساس گرديد. چون برآورده شدن اين نياز و تشكيل ارتشي نيرومند با اهداف استعماري قدرتهاي همسايه ايران تضادي بنيادين داشت، بنابر اين، هيچ كدام از سلاطين قاجار و دولتهاي آنها در برآورده ساختن اين هدف توفيقي نيافتند. به همين علت، حتي در نهضت مشروطه هم به رغم تأكيد علماي نجف بر تشكيل يك ارتش نيرومند كه قادر به دفاع از كيان كشور باشد، باز هم اين هدف درگيرو دار كارشكني‌هاي قدرتهاي همسايه برآورده نشد.

         

پس از آنكه در روسيه انقلاب بلشويكي رخ داد و بريتانيا هم به دليل مشكلات گوناگون داخلي و خارجي ناشي از جنگ جهاني اول، ناگزير گرديد نيروهاي نظامي خود را از ايران فرا بخواند، تشكيل نيرويي نظامي براي پر كردن اين خلاء و حمايت از حكومت كودتا و تأمين امنيت موردنظر بريتانيا در دستور كار قرار گرفت. بدينگونه است كه رضاشاه اجازه، و به بيان ديگر، مأموريت يافت كه اين نيروي نظامي را تشكيل و سازماندهي نمايد و خود را به عنوان مبتكر بزرگ و اصلي تأسيس ارتش نوين ايران وانمود سازد. اين ارتش در سركوبي ملت ايران و تحكيم حكومت كودتا و تعميق اختناق و ديكتاتوري موفقيت بسياري داشت و رضاشاه در مرداد 1320، يعني چند صباحي پيش از متلاشي شدن ارتش و خروج خود از كشور مي‌گفت: « قشون من عالي‌ترين قشوني است كه امروز در دنيا مي‌توان نشان داد.» اما اين پرسش مطرح مي‌شود كه چرا همين ارتش در شهريور 1320 قادر به كمترين مقاومت در برابر هجوم بيگانه و دفاع از كشور نبود؟


نگاهي به پاره‌اي از خاطرات سپهبد اميراحمدي، براي پاسخ به اين پرسش و روشن شدن ماهيت آن ارتش مفيد به نظر مي‌رسد. ايشان در خاطرات خود مي‌نويسد كه در ماجراي شهريور 20 به رضاشاه گفته بود كه « اعليحضرت بايد يكي از دو راه را انتخاب فرمائيد: يكي آنكه اگر تصميم به جنگ گرفته‌اند و مي‌خواهند در تاريخ زندگي سياسي اعليحضرت اين نقطه ضعف نباشد كه در برابر ديگران سر تسليم فرود آورده‌اند ستاد ارتش را به همدان ببرند و با لشكرهاي كرمانشاه و كردستان و لرستان و خوزستان در برابر نيروي انگليس بجنگند و مرا هم به آذربايجان بفرستند كه با قواي موجود تا آخرين نفر در برابر قواي روس بجنگم. با اطمينان به اينكه غلبه با آنهاست و ما كشته مي‌شويم.... در آينده وقتي كتاب خدمات درخشان بيست ساله اعليحضرت را ورق بزنند، در ورق آخر اين است كه سر تسليم در برابر بزرگترين نيروي نظامي جهان فرود نياورد و ايستادگي كرد و مردانه جان داد و نامي بزرگ در تاريخ به يادگار خواهيد گذاشت... اگر مصلحت نمي‌دانيد كه به چنين كاري دست بزنيد، شق دوم اين است كه راه به آنها بدهيد و...».

 
يشان در بخش ديگري از خاطراتش با اشاره به وضع نابسامان ارتش در روزهاي شهريور 20 مي‌نويسد به رضاشاه گفتم: « با ترتيبي كه من ديده‌ام، اين پادگانها متفرق خواهد شد و همين پنجاه هزار نفر نظامي اگر اداره نشوند، ممكن است خودشان شهر را غارت كنند و اسباب هرج و مرج شوند.» همو در جاي ديگري عملكرد ارتش پس از آغاز حمله متفقين را اينگونه توضيح مي‌دهد: « در همه جا ارتش ايران، بدون استثناء، اين عمل را كرد كه فرماندهان قشون تا آنجا كه توانستند نقدينه و اشياء سبك وزن قشون را با خود برداشته و فرار كردند و ساير افسران و درجه‌داران و افراد هم اسلحه و مهمات و آذوقه موجود را برداشته و به اين و آن فروختند. و اگر در چند نقطه هم زد و خورد شد، قابل بحث و نقل نيست.» ايشان همچنين مي‌نويسد كه در آن روزهاي سرنوشت‌ساز، فرماندهان عالي ارتش صورتجلسه‌اي تنظيم كردند « مبني بر اينكه با قشوني كه از افراد نظام وظيفه تشكيل شده نمي‌توان در برابر قشون منظم روس و انگليس مقاومت كرد و ممكن است خود افراد برخلاف اينكه با دشمن بجنگند، با دشمن همكاري كنند.» سرانجام در جاي ديگري روحيه رضاشاه و ارتش را اينگونه به تصوير مي‌كشد: «.... متوجه شدم كه سربازخانه متلاشي شده و فرماندهان نالايق و ناصالح سربازها را لخت كرده و از سربازخانه‌ها بيرون كرده‌اند.... . رضاشاه درنظر گرفته بود كه شبانه به جانب اصفهان حركت كند، ولي افسران ارشد و امراء ارتش همينكه بوي جنگ شنيدند، هر يك از گوشه‌اي فرار كردند. و رضاشاه در قصر سعدآباد درصدد حركت به اصفهان بود كه افسران با عجله تمام به فرار مي‌پرداختند. وقتي من اول شب به باشگاه افسران رفتم، عده‌اي از افسران عالي رتبه را ديدم كه آخرين چاره را فرار مي‌دانستند. من گفتم اين مردم سالها از ما نگهداري كردند و به ما احترام گذاشتند براي چنين روزي. و اكنون اگر شما هم فرار كنيد، لكه ننگي بر دامان تاريخ اين مملكت خواهيد گذاشت .... ساعت 12 شب كه به باشگاه افسران آمدم، متأسفانه، آن عده افسري هم كه در باشگاه بودند خارج شده بودند و بجز اميرموثق نخجوان كه با رنگ پريده در راهروهاي باشگاه افسران قدم مي‌زد، و معلوم شد وسيله نقليه‌اش را ديگران برده‌اند و پاي فرار نداشته، افسرهاي ارشد و امراي ارتش همه فرار كرده و از تهران خارج شده بودند

 
گفته‌هاي سپهبد اميراحمدي به عنوان يكي از فرماندهان عالي ارتش آن روز و يك شاهد عيني وضع شاه و ارتش در واقعه شهريور 1320، بيانگر واقعيت و حقيقت تلخي است كه ماهيت نظام سياسي حكومت پهلوي و قواي نظامي آن را به چالش مي‌كشاند. البته چون اميراحمدي خود بخشي از سيستم نظامي ـ سياسي ناسالم و ناكارآمد رضاشاه بود، قادر به درك ماهيت آن نبود. اگرچه او خود در جاي ديگري از همين خاطرات از قول سرهنگ شهاب مي‌نويسد: « مملكت چه و قشون چه؟ سرتاسر ايران يعني املاك اختصاصي شاه و قشون نيز به منزله اسكورت شاه مي‌باشد.» اما گويا نمي‌تواند علل واقعي درماندگي شاه و ارتش در آن ايام را دريابد.


پر واضح است، از كسي كه با طرح و دستور بريتانيا به سلطنت مي‌رسد نمي‌توان انتظار داشت كه همچون نادرشاه و شاه اسماعيل و ديگر سلاطين پيشين ايران، در هنگامه خطر براي كشور تن به جانبازي و فداكاري دهد و با استقبال از شهادت در راه وطن نامي بزرگ در تاريخ از خود برجاي بگذارد. همچنين ارتشي كه براي تحكيم چنين شخصي و چنين حكومتي سازماندهي شده باشد، نقشي بيش از سركوبي ملت و اسكورت كردن آن شاه نداشته و در ايام بحران جز ننگ فرار و غارت مردم و اموال نظامي چيزي نصيب خود نخواهد كرد.

 

در طول تاريخ، همواره كساني مي‌توانستند در راه وطن از جان خود بگذرند و به افتخار سربازي و شرف جانبازي نائل آيند و نامي بزرگ در تاريخ از خود برجاي بگذارند كه از ملت برخاسته و با آن پيوندي ناگسستني داشته و بدان ايمان داشته‌اند. و اين همان چيزي بود كه متأسفانه نظام سياسي و ارتش رضاشاه از آن بي بهره بود. راز واماندگي و زبوني و تلاشي رژيم رضاشاه و ارتش آن در شهريور 1320 نيز در همين نهفته است.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: ارتش از ...تا ... |


زن در تاريخ معاصر ايران

نويسنده : نوید نقی گنجی

زن در تاريخ معاصر ايران

مقدمه

اختصاص دادن بخشي از سايت مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، براي ارائه بحثهاي مربوط به بررسي ” نقش زن در تاريخ “ تنها يک پيشنهاد است درباره پژوهش گوشه‌هايي از تاريخ که چندان بدان پرداخته نشده و يا به درستي تحليل و تبيين نگرديده است وگرنه مسئله تجزيه اين بحث از بقيه مباحث تاريخي اگر به معناي جدايي آنها از هم باشد ــ که در نهايت به بزرگ‌نمايي غيرواقعي و نادرست اين مبحث خاص منجر خواهد شد ــ نه تنها کمکي به حل بسياري از معماها نخواهد کرد، بيان مقصود و منظور ما نيز نخواهد بود؛ چرا که عقل حکم مي‌کند که ” تاريخ، بيان و تحليل و تبيين واقعات مختلفي است که در جوامع انساني رخ مي‌دهد“ و جوامع انساني نيز متشکل از خانواده‌هاست و خانواده نيز از عناصر مختلف زن، مرد و فرزندان تشکيل مي‌شود و بدون وجود هر يک از آنها، اين تشکل صورت نيافته و يا امتداد نمي‌يابد. زن نيز به عنوان يکي از ارکان مهم اين تشکيلات، نقش‌دهنده به صورتهايي از جامعه است که در آن تبلور مي‌يابد.

 

با بررسي مجموعه مطالعات تاريخي و تاريخ‌نويسي‌هايي که تا به حال انجام شده، اين موضوع روشن مي‌‌شود که پژوهش واقعي پيرامون اين نقش فعال و مؤثر ــ نقش زن در تاريخ ــ چندان مورد لحاظ قرار نگرفته و يا بسيار اندک مي‌باشد و همين مسئله نيز باعث شده که مؤلفين و محققين اين حوزه غالباً به دامن افراط و تفريط سقوط کرده و واقعيت امر همچنان در هاله‌اي از ابهامات و ترديدها باقي بماند.

 

هدف ما در اين بخش ارائه بخشهايي از تاريخ است که زن را به عنوان يک موجود انساني که داراي نقش خاصي در تاريخ هم هست، لحاظ کرده و معرفي مي‌نمايد.

 

دوره مورد بحث جهت ارائه اين ديدگاه، تاريخي را شامل است که از دوره صفويه آغاز و تا انقلاب اسلامي خاتمه مي‌يابد. اين دوره نسبتاً طولاني، به دليل فرازها و فرودهايي که به دليل تغييرات اوضاع اجتماعي و نيز تأثير و تأثراتي که جامعه جهاني در تاريخ ايران به وجود آورد، دوره پرتلاطمي است که تمامي شاخصه‌ها و افراد جامعه متأثر از آن بودند و اين تغييرات را خواه ناخواه و کم و بيش پذيرا شدند. زنان در اين عرصه نيز قرار داشته و ضمن ثبات در برخي از مناسبات اجتماعي و فرهنگي، بعضي از اين تغييرات را نيز به خود ديده و پذيرفتند

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: زنان |


پاکسازي و مرمت اسناد تصويري

نويسنده : نوید نقی گنجی

پاکسازي و مرمت اسناد تصويري  

 
 
 گذشت زمان بر روي اسناد تصويري، روند فرآيند فرسايش آنان را سرعت مي بخشد، عوامل فرسودگي عکسها به دو دسته کلي تقسيم بندي مي شوند.

 

1- عواملي که در نتيجه فقدان اطلاعات در زمينه نحوه نگهداري، طريقه صحيح استفاده از آنها و مراقبت ويژه در آرشيوها مي باشد. با نگرش بر مراکز آرشيو و مشاهده آسيب هاي وارده بر عکسها نمونه هاي فراواني را مي يابيم.

 

2- عواملي که در نتيجه روند طبيعي بر روي عکسها ايجاد مي گردد مانند آلودگي هوا که اخيراً افزايش يافته است، نامرغوب بودن مواد به کار رفته، و فن مورد استفاده در هنگام ظهور و چاپ فيلم و عکس.

 

حال به عوامل فرسودگي عکسها (از نوع اول) و نحوه بازسازي و مرمت اصولي آنها که مربوط به دوره پهلوي مي باشد مي نگريم.

 

 قبل از مرمت

بعد از مرمت 

   
   
   

 

 

   
   

  

 

   
   

 

 

   
   

 

 


لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: تاريخ صنعت هاي ايران |


قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران

نويسنده : نوید نقی گنجی

قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران 

 

 

ايران سرزمين کهن که از ديرباز در پهنۀ جهان به خوبي درخشيده بود و ساليان سال پس از تهاجمات و غارتگريهاي اقوام همچنان سرافراز ايستاده بود، مقارن با قرن 20 در ميدان رقابت و کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني که در شمال ايران و مرزهاي جنوبي صاحب نفوذ بودند، قرار گرفت. اين کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني گرچه سالها قبل از مشروطه به دليل بروز رقباي تازه وارد در صحنۀ بين المللي، جهت حفظ منافع استعماري منجر به تجديد نظر در استراتژيشان شده بود در سال 1907 منتج به قرداد جديدي شد تا دو قدرت بزرگ روس و انگليس در مقابل رقيب تازه نفس خود، آلمان مقاومت کنند. توسعه نفوذ آلمان در شرق در اواخر قرن نوزدهم به ويژه طرح راه آهن برلين ـ بغداد، زنگ خطري براي دو رقيب نيرومندش به صدا درآورد. اين قرارداد در کليۀ زمينه‌هاي اجتماعي، سياسي کشور ايران تأثير گذارد و گرچه ايران هيچگاه مستعمره نبود و همواره استقلال خود را حتي به صورت کمرنگ حفظ کرده بود، پس از انعقاد اين قرارداد به تدريج به حالت نيمه مستعمرگي کشيده شد. در اين ميان ايران به دليل جايگاه ويژه جغرافيايي خود مي‌توانست معبري خطرناک به سوي هندوستان باشد.

 

هندوستان در آن زمان عامل مهم برتري اقتصادي و سياسي و نظامي انگليس در جهان به حساب مي‌آمد و رگ اصلي و شريان حياتي اقتصادي اين امپراتور پير بود. بديهي است که انگلستان از هر وسيله‌اي براي حفظ هندوستان و دست اندازي رقباي سياسي خويش بدان استفاده مي‌نمود.

 

از سوي ديگر روسيه اين استعمارگر پير که پس از وصيتنامه پطر کبير خواهان دستيابي به آبهاي گرم خليج فارس و درياي عمان بود، توسعه طلبي خود را از چندي قبل از طريق جنگهاي ايران و روس در مناطق قفقاز و ارمنستان و آذربايجان ايران پي گرفته بود. امري که بعدها به سرتاسر نواحي درياي خزر و نواحي شرقي مرو و سرخس تا مرز هرات که کليد فتح هندوستان لقب گرفته بود کشيده شد و زنگ خطر جدي براي انگليس گشت، به طوري که انگلستان خواهان محدود کردن روسيه در نواحي شمالي و مرکزي فلات ايران شد تا بتواند ضمن حمايت از تجاوز و تجارت خود، به منافع نفتي تازه‌اي که کشف کرده بود دسترسي داشته باشد. امري که در اين قضيه مي‌بايست بدان توجه کرد اين است که امپراتوري بريتانيا بر خلاف روسيه تزاري در آن مقطع تاريخي هرگز خواستار توسعه ارضي در ايران نبود و همواره هدف اقتصادي خود را دنبال مي‌کرد. شايان ذکر است که رشد و گسترش آلمان در منطقه خاورميانه چالشي بود که هر دو قدرت را براي حفظ منافع خود در منطقه فرا خواند. بنابراين دو قدرت به يکديگر نزديک شدند و اختلافات را کنار نهادند.1 به ويژه آنکه شکست دولت روسيه از ژاپن 6 ـ 1905 و وقوع انقلاب 1905 آن را از درون دچار اغتشاشاتي کرد و زمينه را براي نرمش آن کشور در سياست خارجي پديدار ساخت.

 

فرانسه، رقيب آلمان در اروپا که در سال 1892 با روسيه قرارداد اتحاد بسته بود در 1904 ميلادي معاهده مودت و دوستي با انگلستان امضا کرد و به عنوان يک کشور مهد دموکراسي چاره بقاي خويش را در مجادلات اروپا نزديکي به حکومت استبدادي مي‌ديد تا از قدرت او براي مقابله با آلمان استفاده کند.2 فرانسه سعي نمود که با نزديک کردن دول روسيه و انگليس جايگاه خود را در اروپا تحکيم بخشد. بنابراين مهمترين مسئله کنار گذاردن اختلافات آنها در خاورميانه بود. اين قرارداد مي‌توانست به نحوي انگلستان را جهت حفظ منافع خود در خاورميانه ياري کند، چرا که انگلستان خواستار سد کردن نفوذ روسيه و توسعه روز افزون او به سمت جنوب ايران بود و اين قرارداد مي‌توانست حداقل، نفوذ روسها را در جنوب محدود سازد. فرانسه داور مناقشات روسيه و انگلستان بر سر کسب قدرت در ايران شد. نتايج حاصله از قرارداد براي فرانسه تحکيم موقعيت سياسي او در اروپا و مقابله با دشمن غدارش آلمان بود که در نهايت به شرکت در اتفاق مثلث انجاميد.3

 

سرانجام در روز 31 اوت 1907 برابر با 8 شهريور 1286 در شهر سن پترزبورگ پايتخت روسيه قراردادي به امضا رسيد. مفاد اين قرارداد شامل سه بخش بود: يک بخش مربوط به ايران و دو بخش ديگر مربوط به افغانستان و تبت. طبق اين قرارداد افغانستان و تبت تحت نفوذ انگلستان قرار گرفت و ايران ضمن تأکيد هر دو دولت بر استقلال و تماميت ارضي، به دو منطقه نفوذ شمالي و جنوبي و يک منطقۀ حائل و بي طرف مرکزي تقسيم شد. منطقه نفوذ روسيه در خطي از قصر شيرين آغاز مي‌شد و از اصفهان و يزد و خواف مي‌گذشت . به مرز روسيه و افغانستان منتهي مي‌شد؛ و منطقۀ تحت نفوذ انگليس نيز خطي بود که از ناحيه گزيک در مرز افغانستان آغاز مي‌شد و با گذر از بيرجند و کرمان به بندرعباس ختم مي‌گشت. بر اساس اين قرارداد هر دو کشور متعهد مي‌شدند که در مناطق تحت نفوذ يکديگر براي خود و اتباعشان هرگونه امتيازي را طلب و تحميل نکنند و به مخالفت با امتيازات مورد درخواست دولتين در مناطق نفوذ خود در نيايند. دربارۀ منطقۀ بي‌طرف نيز متعهد شدند که بدون موافقت قبلي با يکديگر با امتيازاتي که به هر يک از دول و اتباعشان واگذار مي‌شود مخالفت نکنند. درعين حال عايدات گمرکي، شيلات، پست و تلگراف در مناطق يادشده گرو و محل پرداخت اقساط وامهاي ايران بود.4

 

خبر عقد قرارداد چهار روز بعد از امضاي آن درتاريخ 12 شهريور 1286 / 4 سپتامبر 1907 از سوي سفارت انگليس درتهران به وزارت خارجه ايران ابلاغ شد و اين در حالي بود که يک سال و يک ماه از انقلاب مشروطيت ايران مي‌گذشت. واکنش دولت ايران و مجلس تازه تأسيس شوراي ملي نسبت به اين قرارداد به دليل درگيري در بحرانهاي داخلي و ترور امين‌السلطان (اتابک اعظم) صدراعظم وقت در جلوي مجلس چندان دقيق و مشخص نبود اما به طور قطع اثرات غير قابل تصوري بر سرنوشت انقلاب مشروطه باقي گذارد.

 

سياست انگليس که تا قبل از آن در حمايت ضمني از مشروطه خواهان بود، دچار دگرگوني شد و در کنار روسيه در مقابل مشروطه خواهان ايستاد. بمباران مجلس اول، استبداد صغير، اولتيماتوم روسيه به ايران، اخراج مورگان شوستر از ايران، تعطيلي مجلس دوم، ورود نيروهاي روسيه به ايران به بهانه حفظ جهان و مال اتباع کشور خود در تبريز و آذربايجان، تصرف تبريز و قتل و غارت و کشتار عظيم آزادي خواهان در منطقه در سال 1911 از پيامدهاي جبران ناپذير اين قرارداد بود.5

 

بازتاب وسيع اين قرارداد درايران به تنفر بيش ازحد ايرانيان از دو کشور روس و انگليس و حمايت از دولت آلمان در جنگ جهاني اول انجاميد. انقلاب اکتبر 1917 و واگذاري کليه امتيازات و اختيارات دولت روسيه فرصت خوبي براي ايران بود، اگر چه جامعه ايران به مسائل ديگري از جمله قرار 1919 و تفوق انگليس بر ايران و کودتاي سوم حوت 1299 ش مبتلا شد و پيامدهاي بعدي رقابت دول در ايران را پديد آورد که به شکلي نوين و به صورت جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم پديدار شد.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران

نويسنده : نوید نقی گنجی

قرارداد 1907 کليد سياست خارجي دول روس و انگليس در ايران 

 

 

ايران سرزمين کهن که از ديرباز در پهنۀ جهان به خوبي درخشيده بود و ساليان سال پس از تهاجمات و غارتگريهاي اقوام همچنان سرافراز ايستاده بود، مقارن با قرن 20 در ميدان رقابت و کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني که در شمال ايران و مرزهاي جنوبي صاحب نفوذ بودند، قرار گرفت. اين کشاکش دو قدرت بزرگ جهاني گرچه سالها قبل از مشروطه به دليل بروز رقباي تازه وارد در صحنۀ بين المللي، جهت حفظ منافع استعماري منجر به تجديد نظر در استراتژيشان شده بود در سال 1907 منتج به قرداد جديدي شد تا دو قدرت بزرگ روس و انگليس در مقابل رقيب تازه نفس خود، آلمان مقاومت کنند. توسعه نفوذ آلمان در شرق در اواخر قرن نوزدهم به ويژه طرح راه آهن برلين ـ بغداد، زنگ خطري براي دو رقيب نيرومندش به صدا درآورد. اين قرارداد در کليۀ زمينه‌هاي اجتماعي، سياسي کشور ايران تأثير گذارد و گرچه ايران هيچگاه مستعمره نبود و همواره استقلال خود را حتي به صورت کمرنگ حفظ کرده بود، پس از انعقاد اين قرارداد به تدريج به حالت نيمه مستعمرگي کشيده شد. در اين ميان ايران به دليل جايگاه ويژه جغرافيايي خود مي‌توانست معبري خطرناک به سوي هندوستان باشد.

 

هندوستان در آن زمان عامل مهم برتري اقتصادي و سياسي و نظامي انگليس در جهان به حساب مي‌آمد و رگ اصلي و شريان حياتي اقتصادي اين امپراتور پير بود. بديهي است که انگلستان از هر وسيله‌اي براي حفظ هندوستان و دست اندازي رقباي سياسي خويش بدان استفاده مي‌نمود.

 

از سوي ديگر روسيه اين استعمارگر پير که پس از وصيتنامه پطر کبير خواهان دستيابي به آبهاي گرم خليج فارس و درياي عمان بود، توسعه طلبي خود را از چندي قبل از طريق جنگهاي ايران و روس در مناطق قفقاز و ارمنستان و آذربايجان ايران پي گرفته بود. امري که بعدها به سرتاسر نواحي درياي خزر و نواحي شرقي مرو و سرخس تا مرز هرات که کليد فتح هندوستان لقب گرفته بود کشيده شد و زنگ خطر جدي براي انگليس گشت، به طوري که انگلستان خواهان محدود کردن روسيه در نواحي شمالي و مرکزي فلات ايران شد تا بتواند ضمن حمايت از تجاوز و تجارت خود، به منافع نفتي تازه‌اي که کشف کرده بود دسترسي داشته باشد. امري که در اين قضيه مي‌بايست بدان توجه کرد اين است که امپراتوري بريتانيا بر خلاف روسيه تزاري در آن مقطع تاريخي هرگز خواستار توسعه ارضي در ايران نبود و همواره هدف اقتصادي خود را دنبال مي‌کرد. شايان ذکر است که رشد و گسترش آلمان در منطقه خاورميانه چالشي بود که هر دو قدرت را براي حفظ منافع خود در منطقه فرا خواند. بنابراين دو قدرت به يکديگر نزديک شدند و اختلافات را کنار نهادند.1 به ويژه آنکه شکست دولت روسيه از ژاپن 6 ـ 1905 و وقوع انقلاب 1905 آن را از درون دچار اغتشاشاتي کرد و زمينه را براي نرمش آن کشور در سياست خارجي پديدار ساخت.

 

فرانسه، رقيب آلمان در اروپا که در سال 1892 با روسيه قرارداد اتحاد بسته بود در 1904 ميلادي معاهده مودت و دوستي با انگلستان امضا کرد و به عنوان يک کشور مهد دموکراسي چاره بقاي خويش را در مجادلات اروپا نزديکي به حکومت استبدادي مي‌ديد تا از قدرت او براي مقابله با آلمان استفاده کند.2 فرانسه سعي نمود که با نزديک کردن دول روسيه و انگليس جايگاه خود را در اروپا تحکيم بخشد. بنابراين مهمترين مسئله کنار گذاردن اختلافات آنها در خاورميانه بود. اين قرارداد مي‌توانست به نحوي انگلستان را جهت حفظ منافع خود در خاورميانه ياري کند، چرا که انگلستان خواستار سد کردن نفوذ روسيه و توسعه روز افزون او به سمت جنوب ايران بود و اين قرارداد مي‌توانست حداقل، نفوذ روسها را در جنوب محدود سازد. فرانسه داور مناقشات روسيه و انگلستان بر سر کسب قدرت در ايران شد. نتايج حاصله از قرارداد براي فرانسه تحکيم موقعيت سياسي او در اروپا و مقابله با دشمن غدارش آلمان بود که در نهايت به شرکت در اتفاق مثلث انجاميد.3

 

سرانجام در روز 31 اوت 1907 برابر با 8 شهريور 1286 در شهر سن پترزبورگ پايتخت روسيه قراردادي به امضا رسيد. مفاد اين قرارداد شامل سه بخش بود: يک بخش مربوط به ايران و دو بخش ديگر مربوط به افغانستان و تبت. طبق اين قرارداد افغانستان و تبت تحت نفوذ انگلستان قرار گرفت و ايران ضمن تأکيد هر دو دولت بر استقلال و تماميت ارضي، به دو منطقه نفوذ شمالي و جنوبي و يک منطقۀ حائل و بي طرف مرکزي تقسيم شد. منطقه نفوذ روسيه در خطي از قصر شيرين آغاز مي‌شد و از اصفهان و يزد و خواف مي‌گذشت . به مرز روسيه و افغانستان منتهي مي‌شد؛ و منطقۀ تحت نفوذ انگليس نيز خطي بود که از ناحيه گزيک در مرز افغانستان آغاز مي‌شد و با گذر از بيرجند و کرمان به بندرعباس ختم مي‌گشت. بر اساس اين قرارداد هر دو کشور متعهد مي‌شدند که در مناطق تحت نفوذ يکديگر براي خود و اتباعشان هرگونه امتيازي را طلب و تحميل نکنند و به مخالفت با امتيازات مورد درخواست دولتين در مناطق نفوذ خود در نيايند. دربارۀ منطقۀ بي‌طرف نيز متعهد شدند که بدون موافقت قبلي با يکديگر با امتيازاتي که به هر يک از دول و اتباعشان واگذار مي‌شود مخالفت نکنند. درعين حال عايدات گمرکي، شيلات، پست و تلگراف در مناطق يادشده گرو و محل پرداخت اقساط وامهاي ايران بود.4

 

خبر عقد قرارداد چهار روز بعد از امضاي آن درتاريخ 12 شهريور 1286 / 4 سپتامبر 1907 از سوي سفارت انگليس درتهران به وزارت خارجه ايران ابلاغ شد و اين در حالي بود که يک سال و يک ماه از انقلاب مشروطيت ايران مي‌گذشت. واکنش دولت ايران و مجلس تازه تأسيس شوراي ملي نسبت به اين قرارداد به دليل درگيري در بحرانهاي داخلي و ترور امين‌السلطان (اتابک اعظم) صدراعظم وقت در جلوي مجلس چندان دقيق و مشخص نبود اما به طور قطع اثرات غير قابل تصوري بر سرنوشت انقلاب مشروطه باقي گذارد.

 

سياست انگليس که تا قبل از آن در حمايت ضمني از مشروطه خواهان بود، دچار دگرگوني شد و در کنار روسيه در مقابل مشروطه خواهان ايستاد. بمباران مجلس اول، استبداد صغير، اولتيماتوم روسيه به ايران، اخراج مورگان شوستر از ايران، تعطيلي مجلس دوم، ورود نيروهاي روسيه به ايران به بهانه حفظ جهان و مال اتباع کشور خود در تبريز و آذربايجان، تصرف تبريز و قتل و غارت و کشتار عظيم آزادي خواهان در منطقه در سال 1911 از پيامدهاي جبران ناپذير اين قرارداد بود.5

 

بازتاب وسيع اين قرارداد درايران به تنفر بيش ازحد ايرانيان از دو کشور روس و انگليس و حمايت از دولت آلمان در جنگ جهاني اول انجاميد. انقلاب اکتبر 1917 و واگذاري کليه امتيازات و اختيارات دولت روسيه فرصت خوبي براي ايران بود، اگر چه جامعه ايران به مسائل ديگري از جمله قرار 1919 و تفوق انگليس بر ايران و کودتاي سوم حوت 1299 ش مبتلا شد و پيامدهاي بعدي رقابت دول در ايران را پديد آورد که به شکلي نوين و به صورت جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم پديدار شد.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


مجلس و پادشاهي رضاخان سردار سپه

نويسنده : نوید نقی گنجی

مجلس و پادشاهي رضاخان سردار سپه 
 

 

کودتاي انگليسي سوم حوت 1299 ش که منجر به قدرت گرفتن افسر ساده‌اي به نام رضاخان مير پنج شد، فصل جديدي را در تاريخ معاصر ايران گشود و مجلس مشروطه را به صورت ابزاري در دست نظاميان بدل ساخت. به طوري که طي چندين دوره تا شهريور 1320 و اشغال نظامي ايران توسط متفقين و تبعيد رضاشاه به جزيره موريس، از جنگ و جدال احزاب تندرو ومجادله نمايندگان خبري نبود و فقط بله قربان گويان و احسنت گويان به صندليهاي مقدس نمايندگان نخستين تکيه زده و مجلس را به سرنوشت تلخي گرفتار ساختند.

 

رضاخان که وزارت جنگ را در ارديبهشت 1300 ش به دست گرفته بود، ترقي خود را براي گرفتن صدارت و پادشاهي از مجلس آغاز نمود. او اندکي بعد از اخذ وزارت جنگ به دنبال گرفتن وزنه‌هايي  در مجلس پرداخت و در يک سيکل طولاني مدت، مجلس و مجلسيان را به يک جماعت بله قربان گو بدل نمود که از خود اراده و استقلالي نداشتند و تنها به مجريان دستورات رضاشاه بدل شدند. اين فرايند فرمايشي شدن انتخابات و مجلس از انتخابات مجلس چهارم،تنها سه ماه بعد از کودتاي 1299، انجام پذيرفت و تا دور سيزدهم که زمان سقوط حکومت پهلوي اول و تبعيد رضاشاه به آفريقاي جنوبي بود، به طول انجاميد. به اين ترتيب مي‌توان گفت که رضاشاه از زمان آغاز حضور در صحنۀ سياسي ايران معاصر با توجه به نقش و جايگاه مجلس، تلاش نمود تا با کمک نيروهاي نظامي و قزاقهاي تحت فرمان خود به دخالت در انتخابات بپردازد و افراد مورد نظر خود را وارد مجلس کند تا با در اختيار گرفتن قدرت تام به برکناري قاجاريه دست يابد.

 

اساس فعاليت و دستيابي به مقاصد سياسي رضاخان در همراهي و همکاري مجالس چهارم و پنجم قرار داشت. با وجود آنکه در زمان انتخابات مجلس چهارم سه ماه از کودتاي 1299 ش مي‌گذشت و رضاخان نمي‌توانست چندان دخالتي در انتخابات مجلس چهارم داشته باشد اما توانست با همرأي کردن پاره‌اي از نمايندگان مجلس راه را براي مجلس بعدي باز کند. با انتخابات مجلس پنجم، رضاخان از کليه توان سياسي خود جهت دخالت هوادارنش استفاده کرد. در پاييز 1302 ش کميته‌اي ويژه در تهران به مسئوليت يکي از فرماندهان ارشد ارتش به نام خدايار خان که بعدها به وزارت جنگ برگزيده شد ايجاد نمود و انتخابات تحت نظارت و کنترل او قرار گرفت تا بتواند افراد مورد علاقه رضاخان را راهي مجلس کند.1   

 

در پاره‌اي از موارد خود رضاخان به فرماندهان نظامي و روساي ايلات درباره گزينش افراد مورد نظر دستور مي‌داد و در اين راه از تهديد و تمهيد استفاده مي‌کرد.2 بدين ترتيب انتخابات دوره پنجم قانون گذاري در ولايات تحت نظر فرماندهي نظامي يا مامورين دولت و طبق راي و نظر سردار سپه و سرلشکر خدايار خان انجام گرفت و ندرتاً چند تن از نمايندگان بر خلاف ميل دولت انتخاب شدند. به عکس در انتخابات تهران دولت نظامي سردار سپه نتوانست دخالتي در انتخاب اشخاص به عمل آورد. از نمايندگان تهران قوام‌السلطنه به علت تبعيد به خارج، به مجلس وارد نشد و شيخ علي مدرس مجتهد نامي در جلسات پارلمان شرکت کرده و رهبري اقليت مجلس را بر عهده گرفت اما از شرکت او در مجلس موسسان به ترفندي جلوگيري شد.3

 

عملکرد رضاخان در انتخابات دورۀ پنجم به حدي مشخص بود که سفير انگليس در گزارشي در سال 1305 ش مي‌نويسد که «مجلس ايران را نمي‌توان جدي گرفت. چرا که نمايندگان آن مستقل و آزاد نيستند و انتخابات مجلس آزادانه برگزار نمي‌شود». وليکن با وجود کليه تمهيدات رضاخان، عده‌اي از نامزدهاي مستقل، علي الخصوص از تهران به مجلس راه يافتند. اين افراد به رهبري سيد حسن مدرس روحاني مبارز و نستوه اقليت مجلس را تشکيل دادند و در موضع دفاعي در مقابل رضاخان و اکثريت طرفدار او به رهبري سيد حسن تدين ايستادگي کردند.4

 نخستين برخورد و رويارويي اکثريت و اقليت مجلس در مورد تأييد اعتبارنامه‌هاي نمايندگان صورت گرفت و مدرس و يارانش به رد صلاحيت اعتبار نامه‌هاي نمايندگان پرداختند و آنان و روش انتخاب آنها را غير ملي و ناشي از زور و استبداد دانستند. اختلاف بعدي اکثريت و اقليت مجلس بر سر غائله جمهوري خواهي بود. اين غائله که پس از کسب مقام رياست الوزرايي سردار سپه صورت گرفته بود به جهت برکناري سلسله قاجاريه و رياست جمهوري سردار سپه انجام مي‌گرفت. مجادله‌هاي طولاني در مجلس صورت گرفت که در نهايت با سيلي خوردن مدرس پايان يافت و با مخالفت علما و بازاريان ختم گرديد. رضاخان سردار سپه در سفري به قم در مذاکره با علما اعلام نمود که ديگر فکر جمهوريت را تعقيب نخواهد کرد.5

 

اما عقب نشيني رضاخان از جمهوري خواهي بدان معني نبود که از فکر سرنگوني قاجار به در آيد و در نهايت طرفداران رضاخان توانستند يک سال بعد با تشکيل مجلس موسسان و تصويب مادۀ واحده‌اي اختيارات را از شاه سلب کنند و رضاخان پهلوي را به پادشاهي برگزينند. با سلطنت رضاشاه انتخابات فرمايشي در ايران نهادينه شد و از مجلس ششم تا مجلس سيزدهم ادامه يافت

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: |


آموزشگاههاي نظامي در دورۀ قاجار

نويسنده : نوید نقی گنجی

آموزشگاههاي نظامي در دورۀ قاجار 
 
 

آموزش نظامي و افزايش کارايي نيروهاي نظامي و انتظامي، امري ضروري است و همواره مورد توجه حکومتها بوده است. در اوايل دورۀ قاجار، در جريان جنگهاي ايران و روسيه، دولتمردان ايران به ضعفهاي سازمان نظامي بيش از پيش پی بردند و درصدد چاره جويي برآمدند. بدين منظور عباس ميرزا چند تن از ايرانيان را براي فراگيري علوم و فنون جديد به اروپا اعزام کرد و افزون بر آن از مستشاران خارجي، از جمله ژنرال گاردان فرانسوي، براي آموزش نظاميان ايران دعوت به عمل آورد. در اقدامي بنيادين‌تر، ميرزا تقي خان اميرکبير، نخستين صدراعظم ناصرالدين شاه، تاسيس "مدرسه دارالفنون" را در سال 1266 ه.ق براي تربيت نيروي انساني متخصص مورد نياز کشور آغاز کرد. کامران ميرزا، نايب‌السلطنه و فرزند دوم ناصرالدين شاه، که وزارت جنگ ايران را به عهده داشت، درسال 1303 هـ.ق "مدرسه نظام" ديگري، مانند دارالفنون، بنا نهاد.اين مدرسه تا اوايل انقلاب مشروطيت فعال بود و سرانجام به مدرسه "کادت" تبديل شد.1

 

در دوره مظفرالدين شاه، هنگامي که سرهنگ چرنوزوبوف فرماندهي بريگاد قزاق رابه عهده داشت، درسال 1282 هـ.ش مدرسه‌اي براي فرزندان افسران آن تشکيل شد که پس از تبديل بريگاد قزاق به ديويزيون قزاق، اين آموزشگاه به نام مدرسۀ ديويزيون قزاق ناميده شد. اين مدرسه ابتدا پنج کلاس داشت ولي در سالهاي 1293و 1294 هـ.ش، کلاسهاي ششم و هفتم نيز به آن افزوده شد. مدرسۀ يادشده به دو شعبه تقسيم شد؛ شعبۀ بالا براي فرزندان افسران و شعبۀ پايين براي فرزندان درجه‌داران اختصاص يافت. در سال 1289 هـ.ش، ژنرال وادبولسکي مدرسۀ ديگري به نام "مدرسۀ افراد" براي فرزندان قزاقها تاسيس کرد. فارغ‌التحصيلان اين آموزشگاه با درجۀ گروهباني در پادگانها در قسمت "صف"خدمت مي‌کردند. در سازمان قزاق آموزشگاه ديگري تاسيس شد به نام "اوچينيي کامان" که افزون بر فرزندان قزاقها، افرادي را که مختصر سوادي داشتند در آن پذيرفته و آموزش مي‌دادند. دوره ها ي تخصصي آن عبارت بودند از دورۀ ابتدايي، دورۀ متوسطه و دورۀ نظامي. تدريس دروس در مدارس قزاقخانه به طور عمده به زبان روسي بود. دانش‌آموختگان آن - بستگي به مدت دوره‌هایي که مي‌ديدند  - با درجه هاي گروهباني، استواري يا ستوان سومي فارغ‌التحصيل شده به صف انتقال مي‌يافتند. 2

 

ژاندارمري نيز پس از تاسيس، به منظور تربيت افسر و درجه‌دار ژاندارم، ايجاد آموزشگاههاي نظامي را در دستور کار خود قرار داد. نخستين آموزشگاه ژاندارمري "کانديدا افيسيه" نام داشت که در 13 آبان 1290 گشايش يافت. در اولين دوره، از بين افسران ژاندارمري و نظميه که داوطلب خدمت در ژاندارمري شده بودند، 30 نفر از طريق آزمون پذيرفته شدند. اين آموزشگاه شبانه‌روزي بوده و دورۀ آموزشي آن 4 ماه تعيين شده بود. استادان خارجي و ايراني درآن تدريس مي‌کردند. مواد درسي آن شامل شرح وظايف ژاندارم به عنوان ضابطين دادگستري، چگونگي رسيدگي به شکايات و تنظيم پرونده هاي مربوطه در پاسگاهها، خدمات صحرايي، سواري و اسب‌شناسي، شمشيربازي، رياضيات، ادبيات و تاريخ و جغرافيا بود. پس از مدتي، دورۀ آموزشي آن 6 ماه تعيين شد و نام آن به "مدرسۀ صاحب منصبان ژاندارمري" تغيير يافت. داوطلبان هنگام ورود به مدرسه با درجۀ آسپيراني (استواري) پذيرفته مي‌شدند و در پايان دوره با درجه نايب دوم (ستوان دوم) يا نايب اول (ستوان يکم) يا سلطان (سروان) به محل خدمت خود منتقل مي شدند. فرماندهان سوئدي ژاندارمري، افزون بر مدارس فوق، مدرسۀ ديگري مانند مدرسۀ صاحب منصبان ژاندارمري تاسيس کردند با اين تفاوت که دورۀ آموزشي اين مدرسه 8 ماه بوده يک واحد درسي به نام "آموزش پليس مخفي" به برنامۀ دروس آن افزوده و تعدادي از افسران تحصيل‌کردۀ صف را نيز آموزش مي‌داد. فرماندهان سوئدي براي تربيت درجه‌داران ژاندارم، در سال 1291 هـ.ش، آموزشگاههايي با نام "سوزافيسيه" در شهرهاي شيراز، قزوين، اصفهان و مشهد تاسيس کردند. در سال 1293 مدارس کانديدا افيسيه و سوزافيسيه منحل شدند ولي درسال 1298 هـ.ش مدرسۀ صاحب منصبان ژاندارمري دوباره با چهل دانشجو کار خود را آغاز کرد. در سال 1291 هـ.ش، همچنين مدرسه‌اي به نام "آنتاندانس" يا مدرسۀ مباشرت و کارپردازي تاسيس شد که مدت دررۀ آن 2 ماه بود و دو کلاس کارپردازي و انبارداري داير کرد. در همين سال مدرسه‌اي براي آموزش"نعلبندي" تاسيس شد که مدت دوره آموزشي آن 3 ماه تعيين شده بود. در سال 1292هـ.ش اولين مدرسۀ "بيطاري" (دامپزشکي) به رياست افسران سوئدي تاسيس شد. پس از جنگ جهاني اول نيز مدرسه‌اي با همين نام با رياست افسران ايراني تاسيس شد. آموزشگاه گروهباني ديگري به نام "مدرسۀ وکيلي" در همين سالها تاسيس شد.

 

ميرزا کوچک خان جنگلي براي تربيت نيروهاي خود يک دانشکدۀ نظام ايجاد کرد. شوکت‌الملک علم که در قاينات حکمراني مي کرد، آموزشگاهي به نام "مدرسۀ نظام شوکتيه" بنا نهاد. در بريگارد مرکزي هم يک "آموزشگاه درجه داري" تشکيل شد ولي بيش از يک دوره دوام نيافت. 3

 

ميرزا حسن خان مشيرالدوله هنگامي که در سال 1293 هـ.ش وزارت جنگ را به عهده داشت، تصميم گرفت نمونه‌اي از مدرسۀ نظام"سن سير" فرانسه را در ايران ايجاد کند. به دليل نداشتن بودجه، هيئت دولت تصويب کرد که از هر مخابرۀ تلگراف، مبلغي (به ازاي هر يک تومان، ده دينار) اضافه دريافت شود و آن مبلغ براي تاسيس مدرسۀ نظام مورد استفاده قرار بگيرد. به هر صورت، در اين سال مدرسۀ ياد شده گشايش يافت و ابتدا به نام احمدشاه، "مدرسه نظام احمدي" ناميده شد ولي به تدريج به مدرسۀ نظام مشيرالدوله شهرت يافت. در ساختمان اين مدرسه اتاقهاي لازم براي کلاسهاي درس، سالن نهارخوري به گنجايش صد نفر، نمازخانه، آبدارخانه، زندان، استراحتگاه و چهار اتاق براي رئيس، معاون، فرماندۀ گروهان و پزشک مدرسه در نظر گرفته شده بود. اين مدرسه شرط ورود را داشتن کارنامه قبولي پنجم متوسطه يا ديپلم و قبول شدن در آزمون ورودي قرار داد. در آزمون ورودي نيز دقت و سخت گيري لازم به کار گرفته مي‌شد و بر حسن اخلاق و حسن شهرت داوطلب و خانواده او نيز توجه مي‌شد. مسئولان و استادان اين مدرسه را افراد ايراني به عهده داشتند و در مهرماه 1299، دانشجويان سال سوم اولين دوره آن با درجۀ نايب دومي (ستوان دوم) فارغ التحصيل شدند.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


اوضاع سياسي ـ اجتماعي ايران مقارن با انتخابات مجلس چهاردهم

نويسنده : نوید نقی گنجی

اوضاع سياسي ـ اجتماعي ايران مقارن با انتخابات مجلس چهاردهم 

 
 
با برکناري قوام السلطنه از مسند صدارت مقارن 1321 ش، شاه جوان محمدرضا پهلوي در پي يافتن نخست وزيري برآمد تا بتواند او را به عنوان پادشاهي که تا حدي قدرت و حکومت را در دست دارد بپذيرد. بديهي بود که در آن زمان پس از اشغال ايران و فروپاشي ديکتاتوري رضاشاه، رجال فرهيخته و دانشمند در پي برقراري دموکراسي بودند که ساليان سال در طول حکومت و ديکتاتوري نظامي از آنها دريغ شده بود. بدين ترتيب کليه توجهات به مجلس و انتخابات آن دوخته شد. مجلس چهاردهم اولين مجلس پس از سقوط رضاشاه و اشغال ايران توسط متفقين به حساب مي‌آمد و مي‌توانست نقشي مؤثر در سرنوشت ايران بازي کند. بدين ترتيب محمدرضا شاه از يک سو خود را در رقابت با رجال مستقل و قدرتمند چون قوام و مصدق مي‌ديد و از سوي ديگر از وجود رجالي چون مستوفي الممالک و فروغي محروم بود بنابراين چشم اميد به سهيلي دوخت. سهيلي مي‌توانست با حالت اطاعت خود دست کم در ظاهر مقام پادشاهي را ارج نهد.

 

بنابراين با انديشيدن تمهيداتي پس از برکناري قوام، فراکسيونهاي عدالت و ميهن براي برگرداندن سهيلي با فراکسيون اتحاد ملي که به دربار نزديک بود متحد شدند و سهيلي پس از کسب اکثريت عمدۀ مجلس با جلب رضايت نيروهاي گوناگون موفقيت خود را تقويت کرد و بار ديگر به مسند صدارت چنگ انداخت.1

 

اولين واقعه مهم سياسي و اجتماعي که در کابينه دوم سهيلي روي داد و وضعيت او را دچار بحران نمود شيوع بيماري تيفوس در شهر تهران و شهرهاي شرقي ايران بود. تلاش بيش از حد وزارت بهداري به جايي نرسيد و عدۀ بسياري از مردم جان خود را از دست دادند. مجلس شوراي ملي دوره سيزدهم در آخرين روزهاي عمر خود قانون اعتبار پنج ميليون ريالي براي مبارزه با بيماري تيفوس را تصويب کرد تا بتواند از پيشروي بيماري جلوگيري کند.2

 

سهيلي به منظور بهبود اوضاع مالي اختيارات ميلسپو را افزايش داد ولي اين امر موجب کناره گيري اللهيار صالح وزير دارايي و مخالفت کسبه بازار و تجار گشت، به طوري که دست به تظاهرات زدند و مخالفت خود را اعلام نمودند. اندکي بعد استادان دانشگاهها و مهندسين نيز به علت کسري حقوق اعتصاب کردند. کلاسها تعطيل و کارهاي ساختماني متوقف گرديد،3 حتي شاه نيز به دليل کاستن بودجه ارتش در مخالفت با دولت برخاست.4 مشکلات عمده سهيلي در نوبت دوم نخست وزيري خود شامل چند دسته مي‌گرديد، اما نخستين و مهم ترين مشکل سهيلي برگزاري انتخابات مجلس چهاردهم بود.

 

بديهي بود که شاه و درباريان خواستار مداخله پنهان در انتخابات بودند. سهيلي در اصول با قدرت يافتن شاه و مسلط شدن بر ارتش مخالفتي نداشت اما مراکز ديگر قدرت با اين روند موافق نبودند.5

 

جبهه سوم و مهمترين جبهه پيش روي سهيلي متفقين بودند و عمده‌ترين خواسته آنان اصلاحات بود، چرا که عمده مردم، مشکلات ناشي از جنگ را (چون فقر، قحطي، گرسنگي، تورم و بيماري) به دليل حضور متفقين مي‌دانستند در حالي که آنها خود اعتقاد داشتند اين امور از فساد و رشوه‌خواري و ضعف و بي لياقتي مسئولان ايراني نشئت مي‌گيرد و چون از نارضايتي عامه مردم نگران بودند و اين نارضايتي را دليل گرويدن عده‌اي به عقايد چپي و کمونيستي و حزب توده مي‌دانستند به سهيلي فشار مي‌آوردند که با استخدام مستشاران خارجي در کليه شئون هر چه سريعتر به رفع نابسامانيها دست زند.6

 

بزرگترين مشکلي که دولت سهيلي تا زمان برگزاري انتخابات مجلس چهاردهم با آن رو به رو شد واقعه شورش عشاير فارس و بختياري به رهبري ناصرخان قشقايي بود. ناصرخان فرزند صولت الدوله قشقايي از سران ايل قشقايي بود که توسط رضاخان به قتل رسيده بود و فرزندش به حالت تبعيد در تهران به سر مي‌برد. او پس از اينکه از ورود متفقين به ايران مطلع شد تهران را به سمت بختياري ترک کرد و سران ايلات و عشاير را به سوي خود خواند و آنان را با يکديگر متحد نمود. اين قبايل در اواسط تير 1322 ش عملاً بر ضد قواي مرکزي شوريدند. علت اين امر به دليل خريد گندم فارس توسط دولت و تحويل آن به متفقين بود. ناصرخان قشقايي به منظور جلوگيري از قحطي در فارس از فرستادن گندم از شيراز به تهران جلوگيري کرد و به دنبال درخواست فرستاده دولت فرمانده سرهنگ شاه بختي از حضور خود بيرون از ايل خودداري کرد و بدين ترتيب به دولت مرکزي اعلان جنگ داد. اندکي بعد افراد او در سميرم که مرکز ييلاقي ايل قشقاييها بود بر نيروهاي دولتي رجحان يافتند و پادگاني با 700 تن سرباز و فرماندهي سرهنگ حسنعلي شقاني تحت تصرف خود در آوردند. ظرف مدت کوتاهي اکثريت سربازان و درجه داران قلعه به قتل رسيدند و قلعه سميرم واقع در منطقه کوهستاني بختياري و ارتفاعات کهکيلويه به دست آنها افتاد.7 شاه سپهبد امير احمدي را مأمور رسيدگي به امور قلعه سميرم کرد و در نهايت سرلشکر جهانباني با کليه اختيارات به فارس اعزام شد و طي تماسها و گفتگوهاي متعدد با ناصرخان توانست بر اوضاع مسلط شود و توجه دولت را به خواستهاي عشاير معطوف سازد.

 

با وجود تمامي مشکلات، دولت سهيلي در اول تير 1322 ش فرمان شروع انتخابات مجلس چهاردهم را صادر نمود. او در يک مصاحبه مطبوعاتي اعلام کرد که: «من به اين نتيجه رسيده‌ام که بايد انتخابات کاملاً آزاد باشد تا ملت به حق مسلم و قانوني خود برسد و مردم از حق خود استفاده کنند. دولت دو موضوع را در انتخابات مد نظر دارد: يکي برقراري آرامش و امنيت کامل، ديگري جلوگيري از دسيسه بازي اشخاص.8

 

در نهايت انتخابات مجلس چهاردهم پنج ماه بعد در اول آذر 1322 ش آغاز و در اسفند 1322 ش رسميت يافت، اما باز هم انتخابات از دخالت و دسيسه‌بازي افراد و جناحهاي مختلف محروم نماند و فقط عده‌اي معدود آن هم از شهرستانهاي بزرگ و شهر تهران به طور واقعي از سوي مردم برگزيده شدند و در بقيه نواحي همان سيستم قديمي و سنتي بر نحوه انتخابات نمايندگان تأثير گذاشت.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مطالب متفرقه از تاریخ |


آثار 7000 ساله دشت قزوین

نويسنده : نوید نقی گنجی

آثار 7000 ساله دشت قزوین

در حدود 7000 سال پیش در دشت وسیعی که بین قزوین و ری وجود دارد، در مکانی که امروز به نام اسماعیل آباد معروف است مردمی زندگی می کرده اند که دارای تمدن پیشرفته بوده اند.

در سال 1336 از طرف اداره باستان شناسی در این ناحیه حفاری گردیده و اشیا بسیار جالبی به دست آمده که امروز در موزه ایران باستان است. در این حفاری کاسه سفالی به رنگ قرمز با نقش های سیاه پیدا شده که مربوط به 5000 سال قبل از میلاد مسیح است. نقش این ظرف دو ردیف بز کوهی با شاخ های بلند است که بسیار ظریف کشیده شده اند. ظرف دیگری نیز به دست آمده که دارای نقش مرغان آبی است که مربوط به 6000 سال پیش است و نظیر آن در حفاری های چشمه علی نزدیک تهران به دست آمده و می رساند که تمدن این ناحیه تا ری گسترش داشته است. از حفاری هایی که در این ناحیه به عمل آمده، معلوم شده است که ساکنان این قسمت به خانه سازی و کشت گندم آشنایی داشته و از تمدن پیشرفته ای بهره مند بوده اند. نقوشی که در روی این ظروف وجود دارد، به نظر می رسد که معرف افکار و مفاهیم مذهبی باشد

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مکان های باستانی و قدیمی |


تپه حسنلو

نويسنده : نوید نقی گنجی

تپه حسنلو

 تپه حسنلو در کنار قریه ای به همین نام که محال شهرستان نقده و در 99 کیلومتری شهر ارومیه است واقه شده. این تپه ده دوره تمدن های مختلف را در دل خود پنهان دارد. که به 6000 سال قبل از میلاد مسیح می رسد.

در حفاری هایی که برای پی بردن درجه تمدن ها انجام گردیده، به بقایای آتش سوزی بزرگی که زندگی ساکنان این منطقه را بر باد داده است، برخورد کرده اند و بارزترین نشانه ی این آتش سوزی، وجود یازده اسکلت سوخته است که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. در آثار این دوره به یک قلعه که اطراف آن دیوار کشیده شده و در فاصله ی هر 30 متر یک برج دارد برخورد کرده اند.

در تپه حسنلو آثار دوره های مختلف تمدن بشر را می توان ملاحظه کرد، در آخرین مرحله یعنی دروه دهم به آغاز تمدن دوران کشاورزی برمی خوریم و در دوره پنجم به آثار دوره ی سفال. سفال هایی که در این دوره به دست آمده، بیشتر دارای رنگ خاکستری است. دوره ششم مربوط به دروه ی فلزات است که آثار فلزی زیادی از آنجا به دست آمده.

حسنلو در 900 سال قبل از میلاد مسکن اقوامی موسوم به (مان ها یا منایی ها) بوده که تمدن پیشرفته ای داشته ولی به وسیله ی دو قوم قدرتمند اورارتوها و آشوری ها از بین رفته اند.

 

آثار مدفون شده در تپه حسنلو

 

در سال 1313 نخستین بار در این منطقه مطالعات باستان شناسی به عمل آمده ولی در 1334 حفاری همه جانبه ای به وسیله ی هیات های باستان شناسی ایران و آمریکا با برنامه های دقیق انجام گردیده است.

در حفاری های حسنلو آثار پرارزشی پیدا شده که مبین زندگی مردم آن ناحیه است.

در حفاریات حسنلو یک ظرف سنگی به رنگ لاجورد پیدا شده که مربوط به قرن هشتم قبل از میلاد است و بسیار ظریف و نماینده ی هنر پیشرفته ی مردم ایران در این منطقه است، علاوه بر ظرف فوق یک گلدان نقره که دیواره ی خارجی آن مزین به دو ردیف نقوش برجسته و طلاکاری است پیدا شده و این نقوش نشان دهنده ی سربازان سوار و پیاده آن دوره است.

ظروف سفالی که پیدا شده بیشتر مربوط به قرن چهارده و پانزده قبل از میلاد است که در ساختن آنها از چرخ کوزه گری استفاده گردیده است، علاوه بر اشیا سفالی اشیا فلزی از قبیل مجسمه، گوشواره و دستبند پیدا شده که از طلا و نقره ساخته اند و بسیار ظریف و زیبا است که مهم ترین آنها گوشواره های خوشه ای و گوشواره هایی به شکل انار باز شده و پیشانی بندهای طلا است.

در سال 1337 باستان شناسان ایران و آمریکا موقع خاک برداری به یک جام طلا برخورد کردند که بعدها معلوم شد از بزرگ ترین شاهکارهای هنری جهان به شمار می رود و در میان همه ی آثار کشف شده ارزش زیادی دارد. جام مذکور دارای 21 سانتیمتر ارتفاع و محیط دهانه اش 60 سانتیمتر و وزنش 950 گرم است، در اطراف این جام نقوش مختلفی که زندگی اجتماعی «مان ها» را نشان می دهد کنده کاری شده و اسرار تمدن «مان ها» را که هیچ اطلاعی از آن نداشته اند، آشکار ساخته است. در این نقوش رب النوع های قهرمان با ارابه های خود مسابقه می دهند.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مکان های باستانی و قدیمی |


کشف تمدن درخشان 5470 ساله در جنوب ایران

نويسنده : نوید نقی گنجی

 

کاخ اردشیر بابکان

 

 

کشف تمدن درخشان 5470 ساله در جنوب ایران

 تپه یحیی

 تپه یحیی که 18 متر ارتفاع دارد در 24 کیلومتری جنوب کرمان واقع شده است. تاریخ این تپه از زمان حجر شروع می شود و به عصر ساسانیان ختم می گردد.

سراورل اشتاین اولین کسی بود که تشخیص داد ناحیه جنوب شرقی ایران انباشته از آثار تمدن مهم ماقبل تاریخ است. معذالک تا 1967 درباره ی این تپه تحقیقاتی به عمل نیامده بود، تا اینکه در سال مذکور اداره باستان شناسی ایران با همکاری باستان شناسان هاروارد به کاوش

در این ناحیه پرداختند.

دکتر لمبرگ گارلوفسکی رییس هیات حفاری تپه یحیی نوشته است که مهم ترین کشف، پیدا کردن یک ساختمان دولتی بوده است که 5 اطاق بزرگ داشته و در آن الواحی پیدا شده که بعضی سفید بوده است. الواح مذکور با خط تصویری و نیمه تصویری نوشته شده و می رساند که در 5 هزار سال قبل مردم این منطقه دارای تمدن پیشرفته بوده و به خط آشنایی داشته اند.

تمدن این ناحیه نشان می دهد که همزمان با تمدن های آسیای غربی در جنوب شرقی ایران، جوامع متمدن و پیشرفته ای زندگی می کرده اند. قدیمی ترین آثار و بقایای سکونت انسان که در این ناحیه به دست آمده عبارتند از قطعات استخوان، سنگ چخماق و ظروف سفالی ناهموار که از گل پخته درست شده است و با دست به آنها شکل داده اند.

در میان استخوان حیوانات که از آن دوره باقی مانده است، استخوان غزال و گوسفند و بز دیده می شود. در دوران بعد که تمدن پیشرفته تر است به مصنوعات فلزی و اشیاء ساخته شده از مس و مفرغ برمی خوریم که می رساند در این دوره به ذوب فلزات آشنایی داشته و می توانسته اند حداکثر حرارت را برای ذوب فلز ایجاد کنند.

در دوران بعدی که مربوط به 3500 سال قبل از میلاد است آثار خط در این منطقه پیدا شده و در یکی از اطاق های مکشوفه 84 لوحه گلی به دست آمده که شش لوحه آن دارای نوشته است و مجموعا 17 سطر می باشد. تا زمان کشف این لوحه ها در تپه یحیی، لوحه های معروف و شناخته شده مربوط به دوران عیلامی ها بوده، ولی لوحه های اخیر قدیمی تر است.

سبک معماری در این دوره کامل تر از ادوار گذشته است و هر ساختمان دارای دو اطاق بزرگ و چند اطاق کوچک است که از گل و خشت ساخته شده و در بعضی از اطاق ها خمره هایی که حاوی مقداری غله بوده به دست آمده است.

در این دوره ظروف ساخته شده از سنگ صابون با تزیینات هندسی به دست آمده که بسیار جالب است و با به دست آمدن مقدار زیادی از سنگ های صابونی به نظر می رسد که این منطقه مرکز عمده تجارت سنگ صابون بوده است.

در حفاری های تپه یحیی آثار و مدارک ارزنده ای مربوط به دوران ماقبل تاریخ و ادوار تاریخی از قبیل سفال و اشیاء سنگی به دست آمده است که با آثار مکشوفه در شهر سوخته ی سیستان، چاه حسینی در بمپور و دشت لوت شباهت دارد و می رساند که در هزاره ی سوم قبل از میلاد این نواحی با یکدیگر ارتباط داشته اند.

آثار پیدا شده به خصوص الواح گلی که نمودار پیدایش خط در این منطقه است، تپه یحیی را یکی از مراکز مهم تمدن ایران باستان معرفی کرده است.

نوشته های لوحه های گلی با آزمایش بر روی مواد آلی با روش کربن 14 مربوط به 3560 سال قبل است. و از لحاظ قدمت نظیر ندارد و قدیمی ترین نوشته ها تا کنون شناخته شده.

از لحاظ اهمیت آثار به دست آمده، دانشمندان و کارشناسان زیادی به مطالعه ی این آثار پرداخته اند. از جمله :

پروفسور رونالد تایلکوت Prof.Ronald.Tylecote  درباره مفرغ تپه یحیی

دکتر رادمیر پلاینر Dr.Radomir.Pleiner درباره آهن و فلزات دیگر

دکتر فرد ماستن  Dr.Fred.Maston درباره سرامیک و سفال

پروفسور آلور Prof.Alur درباره استخوان و ذغال

دکتر ریشارد فرای Dr.Richjard.Frye درباره متون خطی

 قدیمی ترین نشانه های سکونت انسان ها در تعداد زیادی خانه های کوچک خشتی به دست آمده که مربوط به نیمه هزاره ی پنجم قبل از میلاد است و به نظر می رسد که ورود به اطاق از طریق روزن سقف انجام شده است.

دیوار از خشت هایی است که در آفتاب خشک شده و وجود قطعاتی از نی و حصیر نشانه ای از سقف های فروریخته است. اشیا مفرغی مکشوفه در تپه یحیی می رساند که فلزکاران قادر بوده اند برای گداختن سنگ های معدنی حرارت زیادی ایجاد کنند. این حفاریات معرف سکونت انسان در ادوار مختلف بوده که قدیمی ترین آثار آن مربوط به 4500 سال قبل از میلاد و آخرین دوران آن مربوط به دوران اشکانیان و ساسانیان است.

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مکان های باستانی و قدیمی |


تسخير و غارت كاخ مداين توسط اعراب و سرنوشت فرش بهارستان

نويسنده : نوید نقی گنجی

تسخير و غارت كاخ مداين توسط اعراب و سرنوشت فرش بهارستان

بالاخره سپاه اعراب در سال 14 هجري پس از تسخير ساحل چپ فرات ، در محل قادسيه به سرداري سعد بن ابي وقاص ، ايرانيان را كه تحت فرمان رستم پسر فرخزاد بودند ، شكست دادند و درفش كاويان ، يعني پرچم ملي ايرانيان را به غنيمت بردند .

دو سال بعد ، يعني در سال 16 هجري ، مداين ، پايتخت ساسانيان ، به تصرف اعراب درآمد . اعراب طبق معمول به غارت پرداختند . به هر يك از 60.000 عربي كه در اين نبرد شركت داشتند 12000 دينار رسيد و از جمله غنايم اين جنگ ، فرش بزرگ و بي نظيري بود كه آنرا بهارستان مي خواندند .

وصف مداين و فرش بهارستان :

مولف حبيب السير در اين مورد چنين مي نويسد : « چون سعد از فرار يزدجرد وقوف يافت ، به دل جمع و خاطر مطمئن به مداين درآمده نظر بر آن قصور منقش و منيع و ايوانهاي دلكش رفيع انداخت و آن اموال لاتعد و لاتخصي و اجناس بيحد و قياس ديد ، زبان به حمد مهيمن منان ، گردان ساخت و ضبط غنايم را به عهده عمر بن مقرن مزني كرده آن مقدار اشياء نفيسه و اقمشه ظريفه و اواني نقره و طلاو فرش و بساطهاي گرانبها به دست آمد كه وصف آن با مداد و قلم و دست ميسر نباشد و از آن جمله فرشي بود ابريشمي 60 گز در 60 گز كه اطراف آن به زمرد آراسته بود . و 18 ارش از آن فرش به جواهرات غير مكرر تزيين داشت ، چنانچه  ده ارش از زمرد سبز بود و ده ارش از بلور سفيد و ده ارش از ياقوت سرخ و ده ارش از ياقوت كبود و ده ارش از ياقوت زرد . و در حواشي و جوانبش ، انواع گلستانها و گلها و درختان از جواهرات آبدار و گوهرهاي شاهوار بافته بود و آن را بهارستان نام نهاده . و ملوك عجم در فصل زمستان آن فرش را گسترانيده ، مجلس عشرت مي آراست و ميان زمستان را اولين ايام بهار مي پنداشتند .

القصه سعد از آن غنايم خمس جدا كرد ، نهصد شتر جهت حمل آن ترتيب نموده و به مدينه فرستاد و مابقي را بر شصت هزار سپاه عرب تقسيم نمود . به دست هر سواري 12 هزار دينار رسيد و چون اموال خمس و خبر فتح مداين ، به مدينه رسيد ، عمر بسيار هيجان زده و خوشحال گشته و آن امول را بخش كرد ، و فرش بهارستان را كه به محض رويت موجب نشاط و انبساط خاظر ميگشت ، قطعه قطعه كرده و بين مسلمين تقسيم نمود ، به روايتي تكه اي از آن كه نصيب علي ابن ابيطالب گشته بود توسط آن جناب به بيست هزار دينار فروخته شد .»

اعراب در تيسفون غنايم فراواني به دست آوردند كه عبارت بود از مقادير زيادي ظروف طلا و نقره مزين به صورت انسان و حيوان و سنگهاي قيمتي ، پارچه هاي ابريشمي ، زربفت ، قاليهاي زيبا و بسيار گرانبها ، بردگان بسيار از زن و مرد و اسلحه و اموال فراوان ديگر .

شهر تيسفون  ويران ، غارت و سوزانده شد و ديگر در هيچ عهدي احياء نگشت ، بخشي از ساكنان شهر كه نتوانسته بودند فرار كنند ، كشته شدند و زنان و مردان زيبا روي ايراني اسير و به بردگي برده شدند .

سطح فرهنگ و تربيت سپاهيان عرب و حتي سرداران بزرگ ايشان ، به قدري نازل بود كه از درك ارزش اشيائي كه با چنان هنرمندي و چيره دستي ساخته شده بود ، عاجز بودند و طبق سوره مربوطه غنايم را تقسيم كردند . بدين ترتيب كه ظروف زيباي طلا و نقره كه از لحاظ هنري بي بديل بودند ، ذوب كردند و به شمش مبدل ساخته و پارچه هاي زربفت و زيبا را قطعه قطعه كردند .

تصرف پايتخت ساسانيان و ويران شدن آن به دست تازيان تاثير شديد و بسيار بدي در مردم ايران كرد و اندك اندك ايرانيان فهميدند كه حمله اعراب نه فقط غارت اموال و نفوس آنان و بلكه غارت و فرهنگ و تمدن درخشان ايراني مي باشد .

اطرافيان يزد گرد در مقام گردآوري قوا برآمدند ولي فكر تجزيه طلبي سران نظامي نمي گذاشت كه به نداي شاه پاسخ مساعد بدهند .

يكي از آثار شوم و بسيار زيان بخش حمله اعراب به ايران ، محو آثار علمي و ادبي اين مرز و بوم بود . اعراب جاهل كليه كتب علمي و ادبي را ، به عنوان آثار و يادگارهاي كفر و زندقه از بين بردند ، سعد وقاص پس از فتح پارس و تسخير مداين و دست يافتن به كتابخانه ها و منابع فرهنگي ايران ، از عمر خليفه وقت كسب تكليف نمود ، خليفه در جواب نوشت :« كتابها را در آب بريزيد زيرا اگر در آنها راهنمايي باشد با هدايت خدا و قران از آن بي نيازيم و اگر متضمن گمراهي است ، وجود آنها لازم نيست ، كتاب خدا براي ما كافيست .»

پس از وصول اين دستور سعد وقاص و ديگران حاصل صدها سال مطالعه و تحقيق ملل شرق نزديك را به دست آب و آتش سپردند .

در اثر غنايم فراواني كه پس از تسخير مداين به مدينه فرستاده شد ، اعراب بيشتري به طمع غارت و چپاول بسيج و راهي ولايات ايران شدند ، اندكي بعد سراسر خوزستان به تسخير تازيان درآمد ، يزدگرد پادشاه ساساني براي نجات قسمت شرقي ايران به جمع قوا پرداخت و سرانجام در حدود نهاوند بين طرفين جنگ سختي درگرفت كه به پيروزي اعراب منجر گشت . اعراب فتح نهاوند را كه اهميت فراواني براي آنها داشت فتح الفتوح مي خوانند  

لينک ثابت |شنبه 18 اسفند1386| موضوع: مکان های باستانی و قدیمی |


تخت جمشید(تقدیم به امین ملکیان==== کپی کن......

نويسنده : نوید نقی گنجی

                

   تخت جمشید

 

 

 

پارسَه یا تخت جمشید نام یکی از شهرهای باستانی ايران است . در روزگار

 

باستان به نظر ثابت نشده آرتور

اپهام پوپ پارسه محل برگزاری جشن نوروز بوده‌است نه پایتخت. پایتخت سیاسی هخامنشیان شوش و هگمتانه بوده‌است. در باره کاربری تخت جمشید نظریات فراوانی است. جواد برومند سعید آنجا را یک نیایشگاه خورشید می‌داند در حالیکه رضا مرادی غیاث آبادی تخت جمشید را انجمن قانونگذاری و مشورتی کشورهای باستانی قلمرو ایران بشمار می‌آورد که در روایت کورتیوس نیز به آن اشاره شده‌است. اسکندر مقدونی سردار یونانی به ایران حمله کرد و این مکان را به آتش کشید. امّا ویرانه‌های این مکان هنوز هم در نزدیکی شیراز مرکز استان فارس برپا است. این مکان هم‌اکنون از مکان‌های باستانی ایران است.

نام تخت جمشید

تخت جمشید نام امروزی «پارسَه» است. «پارسه» از زبان پارسی باستان است و یونانیان آن را پِرسپولیس (به یونانی یعنی «پارسه شهر») خوانده‌اند.مردم محلی این مکان را جایگاه تاجگذاری پادشاه باستانی جمشید پیشدادی می‌دانسته‌اند.

پیشینه

این بنا را تخت جمشید یا قصر شاهی جمشید پادشاه اسطوره‌ای ایران مینامند که در شاهنامه فردوسی بزرگ آنگونه که در منابع متعدد و گوناگون تاریخی آمده‌است ساخت تخت جمشید در حدود ۲۵ قرن پیش در دامنه غربی کوه رحمت،به عبارتی میترا یا مهر و در زمان داریوش اول(داریوش کبیر)هخامنشی آغاز گردید و سپس توسط جانشینان وی با تغییراتی در بنای اولیه آن ادامه یافت. بر اساس خشت نوشته‌های کشف شده در تخت جمشید در ساخت این بنای با شکوه معماران،هنرمندان،استادکاران،کارگران،زنان و مردان بیشماری شرکت داشتند که علاوه بر دریافت حقوق از مزایای بیمه کارگری نیز استفاده میکردند.

چگونگی سازه

 

 

یکی از سرستون‌های پیشنهادی که مورد تایید قرار نگرفته بود به همین دلیل در آن محل مدفون شده بودوسعت‌ کامل کاخ‌های‌ تخت‌ جمشید ۱۲۵ هزار متر مربع‌ است که بر روی سکوئی که ارتفاع آن بین ۸ تا ۱۸ متر بالاتر از سطح جلگهٔ مردوشت است، بنا شده‌اند[1] و از بخش‌های‌ مهم‌ زیر تشکیل‌ یافته‌ است‌: